|
لبخند های کشمشی یک شاهزاده لی لی پوتی
|
همه چیز معمولی ست
من طبق معمول درس نخوانده ام.
اتاقم نامرتب است و ساعت دوازده شب هوس گودر خواندن زده به سرم.
رعد و برق.
بعد هم بوی هوای باران زده.
همین یک ساعت پیش یک نوازنده دور گرد امده بود، زیر پنجره اتاقم آکاردئون می زد.
شبیه توی فیلم ها بود. درست عین فیلم ها.
راستی! دو دوست جدید پیدا کرده ام."صداگیرهای اسفنجی." همین امروز خریدمشان. توی گوشم که می گذارم توی بی صدایی فرو می روم. در چنان بی صدایی ای که می توانم صدای قورت دادن اب دهانم و تکان خوردن تن ام روی صندلی و صدای عضلاتم را وقت راه رفتن بشنوم. حس خوبی ست. حس خووووووب.
گاهی نم باران می زند.
رعد و برق.
یک سنجابی هم هست می دود توی دلم. صداگیرهای اسفنجی ام را که می گذارم بیشتر صدایش را می شنوم، صدای دویدنش را و کشیدن پنجه هایش روی دیواره ی قلبم.
باران می گیرد.
سنجابه جایی را پیدا نمی کند برای پنهان شدن.
خیس می شود.
زیر باران خیس خیس می شود.
یک یادداشت معمولی، پیش از شب اولین امتحان ترم بهاری.
توکا نیستانی
گاهی بیلچه و فرچهای کوچک برمیدارم و سراغ باغچهی خاطراتم میروم. هرگوشهاش آدمی را چال کردهام، از دفن بعضیشان چند روز گذشته، بعضی دیگر چند سال است آن زیر هستند. ذره ذره خاک را کنار میزنم تا باغچهام به گودالی مبدل شود و در آن فرو بروم و بتدریج گوشهای از کاسهی سر آدمی که زمانی زنده بوده یا در زندگی من بوده نمایان شود. آنوقت مثل یک کاشف آثار باستانی با فرچهای نرم خاک متراکم را با حوصله و صبر از روی استخوان گونه و حفرههای خالی چشمها پاک میکنم و محو زیبایی موجودی میشوم که قرنها از مرگش گذشته...
غمگینم.
اما این دلیل نمی شود که اجازه بدهم پرنده های اندوه توی موهایم خانه کنند.
من فقط دنبال یک تکه ی " آبی" ام.
یک تکه ی آبی برای دوست داشتن...
و پیدا نمی کنم.
آن ها یکشنبه ها به کلیسا می رفتند، نه یک کلیسای معمولی در محله شان، بلکه یک کلیسای خیلی خاص دورتر از آن ها. آن جا کلیسایی بود در یک خانه معمولی، مناره هم نداشت. وقت عبادت می توانستند صدای جارو کشیدن آدم های طبقه بالا را بشنوند. تقریبا هیچ کس به آن جا نمی رفت، به جز خانواده توماس که همه می رفتند: پدر، مادر، مارگوت و توماس. مادر کلاه می پوشید و مارگوت روسری سر می کرد، این چیزها در کلیسا اجبار بود. در کلیسا اجازه نداشتند آرایش موی سر زن ها را ببینند. برای مردها اشکالی نداشت آخر مردها آرایش مو ندارند.
تمام راه را پیاده می رفتند، خدا اجازه نمی داد تراموهای شهر یکشبنه ها کار کنند. اما تراموها کار خودشان را می کردند و برای خدا هم سخت بود با این قضیه کنار بیاید. این چیزها، شرم آورترین ها بودند. یکی این که در جنگ طرف اشتباه را بگیری. یکی دیگر هم تراموا سوار شدن روز یکشنبه.
* کتاب همه چیز، خوس کایر، ترجمه رویا زنده بودی
* عروسک سخنگو، شماره257_258
بخشی از متن سخنرانی خوس کایر هنگام دریافت جایزه آستریدلیندگرن
* عروسک سخنگو، شماره257_258، ترجمه رویا زنده بودی.
من درست وقتی از خرید وسایل مورد نیاز رشته ام بر می گردم، دچار شیزوفرنی می شوم و این را فقط یک دانشجوی هنر می تواند درک کند که من چه می گویم. البته که دانشجویان نقاشی و گرافیک و غیره بدبخت تر از ما معماری ها هستند و من از صمیم قلب باهاشان همدردی می کنم.
وقتی درست به فاصله یک مغازه قیمت ها با هم فرق دارند، وقتی چسب فابریک چهارهزارتومانی ام توی کلاس دزدیده می شود و مجبور می شوم یک چسب دیگر بخرم، وقتی حساب کتاب هایم زمین تا آسمان با تخیلاتم فرق دارد، وقتی مردک شکم گنده کپی گرفتن بلد نیست و پول تمام برگه هایی را که هدر داده حساب می کند، وقتی سبزی فروش بقیه پولم را نمی دهد و به جای پونصد تومان شوید، هزار و پونصد تومان سبزی می دهد دستم، وقتی یک کارت پستال که یک ششم برگه ی آچار است را سه هزارتومان می خرم و پله های آپارتمان معمولی مان را بالا می روم و می بینم سی هزار تومان خرج کرده ام و پول مقاله ای که هنوز ترجمه نکرده ام، پریده است، وقتی کرم پودرم تمام شده، مام ام تمام شده، پنکک ام تمام شده، مانتوی دوخته نشده ام توی خیاطی باد می خورد، عکس هایم را از عکاسی نگرفته ام، کارت های کتابخانه ام را تمدید نکرده ام و توی کیفم آدامسی ندارم برای جویدن، و وحشتناک تر از همه این که به فلانی قرض دارم، از مملکت ام که هیچ، از زندگی و خودم هم سیر می شوم و دلم فقط مردن می خواهد.

روز امتحان ها هم قرار است تشنج بگیرم. گفتم در جریان باشید.
Rolling in the deep
از تو گذشتن وقتشه...
خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم!
(مینا امیری / 8 ساله)
خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است
دعای من در آستانه فصل امتحانات :
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس
بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت
کنیم!
(نیشتمان وازه / 10 ساله)
یک موسیقی بی کلامی هست که من را درست جایی می برد که باید!
کنار دریاچه نقره ای پیش دختر بچه ای که موهایش قرمز نارنجی اند...
یادم نیست از کدام وبلاگ پیدایش کردم.. این آهنگ همان آهنگی ست که باید هر روز تغذیه اش کنم. من از تمام وبلاگ ها، با آهنگ های پیشنهادی خوب شان ممنونم.
مینو کریم زاده
خورشید،
با دل ِ جیب های خالی، سرد نیست
کاش کمکی آفتاب بودیم
ماه،
چاله ها را بر می دارد
از تمام کوچه های تاریک
کاش ذره ای مهتاب بودیم
درخت،
برای دادن سایه اش
گرین کارت نمی خواهد
کاش یک برگ بودیم
کودک،
وقت ِ دست دادن
نژادت را نمی پرسد
کاش بزرگ نبودیم
با پسرک هم گروه شدیم، از روی دلسوزی. دلمان سوخت که نکند توی هیچ گروهی نرود. توی تمام امسال، فقط دو بار دیدمش. نمی آید دانشگاه. استادها می خندند که این چندین سال است کارش همین است، پول ریختن به حساب دانشگاه و پاس نکردن درس ها.
امروز بعد از کلاس دیدم تنها توی سالن چرخ می زند، درست روزی که باید کنفرانس بدهیم و او نبود و حالا پیدایش شده بود. دنبالش گشته بودم که بگویم لااقل عکس، پاورپوینت، قسمتی از ارائه برای او باشد، پیدایش نکرده بودم، حالا تنها و بی هدف توی سالن ها چرخ می زد.
نمی دانم چرا هیچ وقت از نیامدنش خنده ام نگرفت و فکر نکردم چقدر احمقانه است که یک کارشناسی را چندین و چند سال با خودت یدک بکشی و خسته نشوی از این یدک کشیدن. فکر کردم حق دارد نیاید دانشگاه، این جا را دوست نداشته باشد، کلاس را با شوخی ها و تیکه های بچه هایی که فقط برای خودشان خنده دار است نه کسی دیگر. امروز توی آفتاب سوزان بیابان های خربزه ای، وسط حیاط دانشگاه ایستاده بودیم، چشم هایش را از آفتاب تند و تیز، ریز کرده بود که گفت نه دانشگاه را دوست دارد، نه معماری را. فقط به خاطر مامان بابایش این راه طولانی را گه گاهی آمده و برگشته. مامان بابایش هستند که نمی گذارند. مامان بابایش هستند که پایشان را کرده اند توی یک کفش که بالاخره این کارشناسی درپیتی را بگیرد و بعد بگذارند هر کاری دلش خواست انجام بدهد. هرکاری یعنی مجسمه خواندن، یعنی شیرجه زدن توی دنیا رنگ ها و احساسات و بیرون امدن و لم دادن روی سفیدی بوم نقاشی.
در طول تمام این سال ها، تنها کسی که با او همزات پنداری کرده بودم همین بود. می خواستم بگویم که درکش می کنم و بالاخره او در راهی قرار می گیرد که باید، راهی که در آن خوشحال تر خواهد بود، با لبخندهای عمیق تر. اما نگفته بودم. عینکم را زده بودم به چشم هایم، مهم نیست، اشکال نداره، پاس میشی، کاری نداره، وای مجسمه؟ مجسمه؟ واقعا می خوای مجسمه بخونی؟ عالیه.. عالیه... نقاشی هم عالیه..
و بعد صدایش پشت تلفن که اول اسمم را می گفت بعد الو. فری با. الو. فری با. صدا میاد؟ با آن لهجه دوست داشتنی ارمنی ش. قشنگ ترین "فریبا"یی که تا به حال شنیده بودم، را او به زبان می آورد. از شنیدن اسمم ذوق می کردم، می خندیدم. این کلمه ی ساده، را آنقدر آهنگین تلفظ می کرد که تمام طول راه، و حتی همین حالا، هر چقدر تمرین می کنم نمی توانم ادا کنم.
تمام این ها را هم فقط به خاطر همین قسمت آخر نوشتم. اینکه امروز کسی جوری صدایم کرده بود، یا بهتر بگویم، اسمم را به زبان اورده بود که هیچ کس دیگر به زبان نیاورده بود. فکر می کنم این خطاب شدن، جز معدود خاطره های دانشگاهی باشد که همیشه و سال ها بعد دلم برایش تنگ شود، این که کسی اسم معمولی آدم را، ناخواسته، نه برای ادا و دلربایی یا خوشحال کردن یا هر چیز دیگر، جوری توی دهان بچرخاند که انگار تکه ای از یک آواز ناشناخته را به زبان آورده است...

جولیا دانالدسن
ترجمه رویا زنده بودی
گربه روی تخت من خوابیده است
خوش بخت است که می تواند بخوابد جای آن که
تمام شب را با نگرانی دراز بکشد
و آرزو کند که سیاه و سفید بود
یا فکر کند که چرا
گربه همسایه بغلی
دیگر با او دوست نیست.
گاه گاهی خودش را تمیز می کند
ولی کسی مجبورش نمی کند اتاق را مرتب کند
و هیچ کس هم بیدارش نمی کند
داد نمی زند :" آن فنجان خالی را بیار پایین!"
" اگر جم نخوری مدرسه ات بیست دقیقه دیر می شود!"
عجیب نیست این قدر راحت می خوابد
گاهی وقت ها آرزو می کنم گربه بودم.
هان.
این را هم بنویسم و بعد بروم.
مهم نیست که من فردا امتحان نرم افزارم را پاس نمی کنم و استادی که موهایش شبیه یک علامت سوال وزوزی روی سرش سبز شده، با آرامش توی چشم هایم نگاه کند و بگوید:"مشکل من نیست" و شبیه میکی موس با آرامشی بیشتر پلک بزند و من تا چند روز غصه این را بخورم که ای کاش نرم افزار را نمی افتادم و بلد بودم و فلان و بهمان. مهم این است که این دیوار چین بین من و تری دی مکس شکسته شد. خوشحالم از این اتفاق. دنیای تری دی مکس را دوست دارم. خیلی زیاد. احساس می کنم استعداد ویژه ای هم در آن داشته باشم. هر چند امتحانم را بیفتم و فعلا دیوار و پنجره کشیدن را بلد باشم.
آن ترس بزرگ از دنیای سه بعدی پر از فرمول های ریاضی و هندسه و سگمنت ها و اندازه گذاری های ریز ریز دقیق، در نگاهم شکسته شده و همین شکسته شدن زیباست.
از پنجر به بیرون خیره شد. و زمزمه کرد: خدایا، لطفا وجود داشته باش. طاعون های سیاه، لطفا باشید. مامان را زده. این هم اولین بارش نیست!
خداوند ساکت مانده بود. فرشته ها می خواستند اشک هایشان را پاک کنند، اما دستمال هایشان آن قدر خیس شده بود که حتی در بیابان ها هم، باران سختی گرفت.
* کتاب همه چیز، خوس کایر، ترجمه رویا زنده بودی
* عروسک سخنگو، شماره257_258
باید چیز دیگری را برایتان اعتراف کنم. در گذشته ای دور، من معلم مدرسه بودم. در سال 1972 معلم جدید به مدرسه ما آمد و من بلافاصله عاشقش شدم. هرگز چنین زن خیره کننده ای ندیده بودم. یک هفته بعد یکی از پسرهای کلاس را در راهرو دیدم. او ایستاد، انگشتش را به طرف من گرفت و فریاد زد :" آقا معلم عاشق خانم معلم شده !"
گفتم :" حق با توست جاناتان. ولی گمانم من تنها نیستم..."
جاناتان شبیه یک چغندر سرخ شد.
برای آن که خانم دی سوان را تحت تاثیر قرار دهم، شروع کردم به نوشتن کتاب های کودک، برای او، تا سر کلاس برای بچه ها بخواند. من مثل جاناتان با پولک شاغر نیستم، و آن چه می نوشتم متن هایی ساده بودند، اما فکر می کنم دوست شان داشت.
من و آن زن فوق العاده، چهل سالی می شود که با همیم. من می نویسم چون عاشق اویم، و به خاطر او عاشق زندگی ام.
نمی دانم در تحت تاثیر قرار دادن اش موفق بوده ام یا نه. روز 21 مارس به او گفتم :" عشق من، جایزه یادبود آسترید لیندگرن 2012 را برده ام. حالا مرا جدی می گیری؟"
جواب داد :" نه که نمی گیرم، احمق!... ولی دوستت دارم."
بخشی از متن سخنرانی خوس کایر هنگام دریافت جایزه آستریدلیندگرن
* عروسک سخنگو، شماره257_258، ترجمه رویا زنده بودی.
یک روز جاناتان مرد پیری را دید. او آن قدر پیر بود که درخت ها را از وقتی قلمه ای بیش نبودند، می شناخت. مرد وقتی جاناتان را دید ایستاد.
گفت:" تو را قبلا جایی نددم؟ تو همان پسری نیستی که خیلی خوب فکر می کند؟ هر وقت رد می شوی می توانم صدای چرخ دنده های مغزت را بشنوم که وزوز می کند. نمی شود کمی صدایش را کم کنی؟"
جاناتان گفت :" نه. نمی توانم. دست خودم نیست."
مرد پرسید:" خب، خوب پیش می رود؟ چقدر چیز می فهمی، یکی یا دوتا؟"
جاناتان گفت :" آره. خیلی می فهمم. سنگ ها را خوب می فهمم. در گیاهان و حیوانات هم بد نیستم. مشکلم با آدم هاست. آن ها حتی از جمع و تفریق هم بدترند."
مرد پیر غرولندی کرد :" بله بله. چیزی بگویم بدانی: من هفتاد و هفت سالم است، گمانم، بله، باید چیزی در همین مایه ها باشد. آدم ها، هنرو که هنوز است گیجم می کنند."
بخشی از متن سخنرانی خوس کایر هنگام دریافت جایزه آستریدلیندگرن
* عروسک سخنگو، شماره257_258، ترجمه رویا زنده بودی.
یکشنبه تنها روزی است که باید مثل گاری دستی ها هلش بدهی. بقیه روزهای هفته، خودشان از روی پل پایین می غلتند.
* کتاب همه چیز، خوس کایر، ترجمه رویا زنده بودی
* عروسک سخنگو، شماره257_258
فکر کرد : خدا پدر را بدجوری تنبیه می کند، مثلا مرض طاعون می گیرد.
اما بعدتر، وقتی که دراز کشیده بود و به تاریکی خیره مانده بود، ترسید مبادا خدا از دستش عصبانی شده باشد. گفت : من که نمی توانم جلوی فکر کردنم را بگیرم. جدی هم نگفتم، پس آن قدر بد نبود. من حتی نمی دانم مرض طاعون چی هست.
* کتاب همه چیز، خوس کایر، ترجمه رویا زنده بودی
* عروسک سخنگو، شماره257_258
* کتاب همه چیز، خوس کایر، ترجمه رویا زنده بودی
* عروسک سخنگو، شماره257_258