غصه دار است. اما زیاد مهم نیست. همین که تعجب می کنند از کتاب خواندنم و می خندند :" کتاب می خونی صبح اول صبحی؟!" شاید کمتر کسی باشد که لذت کتاب خواندن شش صبح توی جاده را تجربه کرده باشد. مخصوصا وقتی کتاب توی دستت مائده های زمینی باشد. مخصوصا وقتی همه خواب باشند و کوچک ترین صدایی تمرکزت را به هم نزند. مخصوصا وقتی اقای راننده گاز می دهد و دست های یخ زده ات قایم می شوند توی جیب هایت.
تو خالی شده ام انگار. شاید هم یک حس زود گذر است که تمام می شود. اما کاش تمام شود. نگران خودم شده ام. نگران دست هایم، چشم هایم، فکر هایم،حس هایم. ماه هاست شعر نسروده ام. ماه هاست ننشسته ام و برای دل خودم، فقط برای دل خودم نقاشی بکشم. درس نمی خوانم. کلمه های زبان از یادم می رود. لهجه ام عوض می شود.
استاد زبان چپ و راست گیر می دهد به من و هی برایم منفی می گذارد. خب بگذارد. جهنم. چپ و راست بلندم می کند و درس می پرسد. بعد وقتی می گویم :" استاد من فارسی اش رو بلد نیستم" کلاس می رود رو هوا که :" همه انگلیسی اش رو بلد نیستن تو فارسی اش رو " خب بگویند. جهنم. تو کله شان نمی رود که از پنجم ابتدایی همه این هایی که استاد یادمان می دهد، انگلیسی اش رفته تو مخ من، نه فارسی اش. حالا هی استاد بیاید برای هر کدام از زمان ها یک تعریف فارسی بدهد. حالا هی معنی جمله ها را بگوید؛ حالا هی من را بلند کند و سوال بپرسد، حالا هی برایم منفی بگذارد، جهنم، من باز هم انگلیسی جوابش را می دهم و توضیح می دهم.
نشسته بودیم توی حیاط که خانم حراستی در حالی که چادرش روی شانه هایش بود و یک طرف چادرش روی زمین بود و یک طرف دیگرش زیر بغلش، یا جیغ و داد امد سراغمان و من اتوماتیک دستم رفت به مقنعه ام و کشیدمش روی پیشانی ام. همین طور که جیغ جیغ می کرد و ما هاج و واج نگاهش می کردیم رفت سراغ "ی" که : "خجالت نمی کشی نیشت رو باز کردی و هر هر می خندی. حیا کن. پاشو برو اون ور بشین . چه طوری می تونی رو به روی پسرا بشینی و بخندی؟! از تو بعیده." و هی سر تا پای "ی" را نگاه می کرد و نکته ای پیدا نمی کرد برای گیر دادن. چون " ی" معمولا شبیه مرده ها می ماند. حتی یک کرم هم به صورتش نمی زند.
"داف"! کلمه ای که گفتنش انگار مد شده باشد. انگار به زبان اوردنش اند کلاس باشد. انگار "داف" بودن سعادتی ست که نصیب هر کسی نمی شود. تا چند روز پیش معنی "داف" را نمی دانستم. توی اهنگ های ساسی مانکن زیاد شنیده بودم. اما فکر می کردم این هم از ان دسته کلمه هایی ست که یک عده می اندازند توی دهنشان و چپ و راست نشخوارش می کنند و بعد مد می شود توی جامعه. حالا دختر ها عشق "داف" بودن دارند انگار. مدل رقصیدن هایشان و راه رفتن و رنگ موهایشان و حرف زدنشان و همه این چیز ها گواه است بر این عشق والایشان.
همه کتاب های کنکورم را دادم به کتابخانه حرم عبدالعظیم. یک چمدان و دو تا ساک کتاب و جزوه. اقای ریشو داشت بشکن می زد و کلی تشکر می کرد و خواهرم خواهرم راه انداخته بود. وقتی هم فهمید چمدان را نمی خواهم دلش می خواست بوسم کند از خوشحالی.
عاشق راننده های مو فرفری و سیبیلوی سرویس های دانشگاه شده ام. هر کدامشان با ان شلوار های پیله دار و کفش های پاشنه دار و تخم مرغی شان شبیه یک داستان اند، یک داستان بلند پر پیچ و خم...





