از سرفه های خشک و وحشتناک بگیر تا گریه های شبانه و بی قراری های بی قافیه و اضطراب هایی که نمی دانم از کجا ریخته اند سرم، با لغت های انگلیسی که از یاد برده ام و اصطلاح هایی که نمی توانم به موقع بر زبان بیاورم، با خودم و تمام زندگی درگیرم...
سرفه می کنم، سرفه می کنم، سرفه می کنم.مسعود اعصابش به هم می ریزد، سرو صدا می کند، مامان یک لیوان شیر داغ می دهد دستم تا بهتر شوم، بهتر نمی شوم،سرفه می کنم، انقدر وحشتناک که حالت تهوع می گیرم و...
خاله فاطمه می گوید عصبی شده ام که این طور سرفه می کنم، ان هم وسط تابستان، ان هم بدون انکه فین فین کنم یا چشم هایم قرمز شود و هی دماغم را بالا بکشم.مامان هم می گوید به خاطر لیوان های اب یخ و دراز کشیدن و لمیدن جلوی باد کولر است.بابا هم معتقد است به خاطر اشغال هایی از جمله تمبر و الوچه و لواشک و اب زرشک و ... است که می خورم.
مسعود داد می زند :"جلوی دهنت رو بگیر، منم مریض می شم!"
مسعود نمی داند که من سرما نخورده ام؟! نمی داند که فقط و فقط این سرفه های خشک حالم را خراب کرده اند و با تمام سادگی شان تمام مرا به هم ریخته اند؟!
می روم دکتر.با بابا می روم.اقای دکتر دو تا امپول می دهد و چند تا کپسول و شربت و قرص.دکتر ها همه شبیه هم اند.با یک مشت قرص و شربت به خیالشان می خواهند ادم را خوب کنند.چرا من خیال می کنم که سرفه های من با قرص و شربت و امپول خوب نمی شود؟! چرا فکر می کنم دوای من چیز دیگری ست؟!
بابا داروهایم را می خرد.من به اقای دکتر هم گفتم که اگر تمام دنیا را هم بدهند امپول نمی زنم.پس چرا بابا اینقدر اصرار می کند که امپول بزنم؟! مگر پیشم نبود؟! مگر حواسش به من نبود که با چرت و پرت هایم اقای دکتر را به خنده انداخته بودم؟!
کیسه دارو ها را باز می کنم .چند بسته قرص های دراز و سفید و چند بسته قرص های کوچولو و ریزه میزه، با یک شیشه شربت که تمام بچگی را یادم می اورد.کاش الان هم مامان به ازای هر قاشقی که می خوردم بهم جایزه می داد.
به همان اندازه که مزه شربت را دوست ندارم، کیسه دارو هایم را دوست دارم.اینکه هر 8ساعت یک بار باید بروم سراغشان و قورتشان بدهم.که حالت تهوع بگیرم و قدر خودم را بدانم.بفهمم که وقتی چیزی می خورم و احساس لذت بهم دست می دهد چقدر سعادتمندم!
اقای دکتر به جای امپول حساسیتی که نوشته بود برایم شربتش را نوشت تا دختر خوبی شوم! شربت را که می خورم، هنوز از گلویم پایین نرفته که بالا می اورم. می خندم و به مامان نگاه می کنم:" همش اومد تو دهنم!" مامان صورتش را جمع می کند و محکم می گوید:" کووووفت!" بلند می خندم. انگار چیزی دلم را قلقلک می دهد.با خنده می گویم:" وای! مامان، انگار این شریت راستی راستی..." که یکدفعه انگار کسی با شتاب هولم می دهد توی دستشویی و بعد همان ریتم هایی که کودکی بعد از خوردن الوچه و تمبر و پفک سراغم می امدند و مامان تهدیدم می کرد که اگر دوباره چیزی بخورم که حالم را بد کند به اقا غوله سفارش می کند که شبانه بدزدتم! نمی دانم چرا از ان جمعه ای که سرفه هایم شروع شد و شدت گرفت مدام یاد کودکی ام می افتم.
روی مبل ها چمباتمه می نشینم، الوچه می خورم، اب یخ،خربزه و انگور، اب طالبی هایی که بیشتر شبیه یخ در بهشت اند تا اب طالبی...داروهایم را هم می خورم.نه سر ساعت.هر وقت دلم برایشان تنگ شود. به صفحه تلویزیون خیره می شوم.سرفه می کنم، سرفه می کنم، سرفه می کنم.می گذارم از چشم هایم اشک بیاید،می گذارم انقدر سرفه کنم تا حالت تهوع بگیرم، که بالا بیاورم، می گذارم گلویم ملتهب شود، نه صدای سرفه هایم را می شنوم، نه صدای غر غر های مسعود و مامان بابا را و نه صدای این خواننده ای را که پاهایش را می کوبد روی سن و خودش را تکان می دهد و میکروفون را این ور و ان ور می کند و دود و بخار صورتش را محو می کند...
جدا نوشت:
در یخچال را که باز می کنم بوی بد مرغ پر می شود توی دماغم.داد می زنم :"مامان جنازه گذاشتی توی یخجال؟!" مامان می زند توی صوررتش، لبش را گاز می گیرد و با چشم های گرد می گوید:" زبانت رو گاز بگیر بچه!"
من بلند بلند می خندم و به این فکر می کنم که مامان این روز ها چقدر تاثیر پذیر و حساس شده است نسبت به چرت و پرت های من!!!!!!!!!