تبليغاتX
خنده های صورتی

      

حالم خوب بود.نه مریض بودم، نه خواب الود ، نه چشم هایم البالو گیلاس می دید و نه هیچ چیز غیر عادی دیگری...

خوب بودم، فقط نمی دانم چرا انگار دچار کور رنگی شده بودم...

همه چیز دنیا خوب بود، همه چیز روال عادی خودش را می پیمود و فقط یک لبخند کشدار و مخملی را کم داشتم که ان را هم _ طبق عادت توی ایینه دستشویی_ به خودم تحویل دادم که نگاهم به لیوان مسواک ها افتاد. لبخندم هنوز محو نشده بود که یک مسواک به نظرم عجیب اشنا می رسید. چشم هایم را باز کردم و با دقت بیشتری نگاه کردم.هم رنگ مسواک خودم بود.فکر کردم حتما مامان رنگ مسواکم را یادش رفته و برای بابا هم مسواک همرنگ من خریده...

اخرین چرخش ها را در دهانم انجام دادم و وقتی حس کردم دندان هایم خوب خوب تمیز شده اند به مسواک توی دستم نگاه کردم ...

یکی از بزرگترین فاجعه های تاریخ رخ داده بود، توی دستشویی، ان هم برای دندان های نازنین من!

فکرش را بکنید، من با مسواک بابا دندان هایم را مسواک زدم ، حتی پرز های زبانم را هم با مسواک بابا ارام شسته بودم. فکر کردید من چه کار کردم؟! تا توانستم سرو صدا راه انداختم و اعصاب همه را خرد کردم.بیچاره بابا فقط نگاهم می کرد و انقدر ناراحت شده بود که فکر می کرد مثلا اگر مسواک مسعود بود یا مامان به جای سرو صدا راه انداختن و جیغ ویغ کردن لبخند تحویلشان می دادم و اخر سر با جیغ بنفش مامان ساکت شدم و انقدر دهانم را با دهان شوی شسته بودم که فکر می کردم هر چقدر هم تف کنم باز هم اب دهانم کف می کند...

ها ها ها خندیدمچهارشنبه ششم شهریور 1387 وقتی که 23:35 بود اینم منم شاهزاده صورتی : فریبا دیندار |

  

کم کم

تمام دختران شهر می فهمند

چقدر دیوانه ام

که صبح ها

دست تکان می دهم

برای کسی که در دور دست ها

به اندازه یک نقطه سیاه

پیدا می شود پشت پنجره یک خانه

با سقف شیروانی قرمز

اه نه!

کم کم

مادر می فهمد که

هر روز و همیشه

برای جوش های بدترکیبم

شعر می خوانم توی ایینه

خورشید خسته می شود از من

از این که هر صبح

دست هایش را می کشم

تا گل های روسری مادر را

برایم زنده کند

باد

با بادبادک هایم قهر می شود

و اسمان

فکرهای صورتی ام را

از چشمک های پر ستاره ام به ماه

می خواند

وای نه!

باید که این سطر ها را پاره کنم

یا بلکه یک جای امن بگذارمش

وگرنه تمام دختران شهر می فهمند

چقدر دیوانه ام

که با دست های جوهری ام

برای پنجره و بادبادک و باد

برای خورشید و ستاره و ماه

چقدر قلب کشیده ام!

ها ها ها خندیدمچهارشنبه ششم شهریور 1387 وقتی که 23:16 بود اینم منم شاهزاده صورتی : فریبا دیندار
چرا مرد ها باد بزن ندارند؟!

 

ها ها ها خندیدمدوشنبه چهارم شهریور 1387 وقتی که 22:33 بود اینم منم شاهزاده صورتی : فریبا دیندار |

   

_...

 

_ شاید باید بلند تر صحبت می کردم.و کمی هم به چشم هایت نگاه می کردم که جلوی من دراز کشیده بودی و ملحفه را تا گلو کشیده بودی روی خودت.باید شمرده تر حرف می زدم.شاید این طوری الکی چشم هایت را نمی بستی که یعنی خوابیده ای و با دقت بیشتری به حرف هایم گوش می دادی.اصلا ببینم تو به این جور حرف ها علاقه داری؟! اینکه سیر تا پیاز اتفاق های اطرافم را برایت تعریف می کنم.به گمونم علاقه داری.اگر نه، وقتی نگاهم را بهت می دوختم زودی چشم هایت را نمی بستی و خودت را نمی زدی به خواب که یعنی خوابیده ای،می خواستی من را گول بزنی نه؟!که یعنی حرف هایم را دوست نداری و از این همه پر حرفی خسته می شوی.من می دانم که تمام حرف هایم را می شنیدی . حتی وقتی که چشم هایت را می بستی و وا نمود می کردی که خوابیدی.می دانی؟! راستش حرف دیگری نداشتم برای زدن.فقط برای انکه چند دقیقه سر خودم را گرم کنم دنبال بهانه ای می گشتم تا با تو حرف بزنم. و مجبور شدم درباره دگمه های لباسم با تو حرف بزنم. و می دانم تو با دقت به تک تک حرف هایم گوش می دادی.تو چیزی نگفتی، اما من می دانم که از دگمه های لباسم خوشت می اید.گیرم زیاد یا کم.حالا خیلی فرقی نمی کند...

می دانی؟! وقتی به اینده های دور فکر می کنم مغزم سوت می کشد.همان اینده ای که حالا تو در مشت هایت گرفته ای  و نمی دانی چه کارش کنی.راستی! ادم هر وقت هم سن تو بشود همین حس مسخره می اید سراغش؟! اینکه فکر کند دنیا به اخر رسیده و برای انجام خیلی از کار ها دیر شده است.گمان نکنم...

این چند روزکه می ایم به دیدنت خودت را می زنی به خواب یا وانمود می کنی که سر درد داری و حوصله هیچ کس را نداری حتی خودت را ! قبول.من سعی می کنم کمتر برایت حرف بزنم.اما کاش تو هم یک جمله به زبان می اوردی تا این همه حرف زدن من را تلافی کرده باشی...

این روز ها به گلدان های حیاط خانه تان که نگاه می کنم یک نگاه هم به بالا سرم می اندازم.اسمان حیاط شما انگار ابی تر ازاسمان های دیگر است.به گل هایتان حسودی می کنم که اینقدر سبز هستند.تو هم سبز هستی.من هم؛ اما...ان چیزی که این روز ها دارد زردم می کند گرمای تابستان و خورشید نیست.سکوت مبهم توست که هر روز بزرگ و بزرگ تر می شود و سطح وسیع تری از من را در بر می گیرد...

می دانم هنوز نخوابیده ای و داری به حرف هایم گوش می دهی.می دانم من که بروم بلند می شوی و به این همه حماقت من می خندی و این که چقدر خوب بلدی سر کارم بگذاری...

من می روم و برای دوباره دیدنت می ایم.مهم نیست خواب باشی یا بیدار.همین که برایت حرف می زنم و تو هیچ سوال مسخره ای نمی پرسی، همین که مطمئنم نیمی از حرف هایم را نمی شنوی و نیم دیگر را می شنوی، همین که خسته می شوی و وسط حرفم نمی پری و می خوابی، کافی ست برای اینکه دوباره و سه باره و هزار بار دیگر بیایم به دیدنت...

نه! بیدار نشو! من دارم می روم.دوباره می ایم...

ها ها ها خندیدمدوشنبه چهارم شهریور 1387 وقتی که 14:32 بود اینم منم شاهزاده صورتی : فریبا دیندار |

         

مامان که مریض شده فهمیده ام روزی بیشتر از ده بار ایستادن کنار ظرف شویی و شستن یک عالم لیوان و قاشق کار چندان سختی به نظر نمی رسد و برای داغ کردن شیر لازم نیست کنار گاز بایستم و شیر را توی شیر جوش کن هم بزنم!

فهمیده ام که هر شعله گاز با کدام دستگیره روشن می شود و برای گرم کردن غذا لازم نیست قبل از هر چیز نصف لیوان اب روی برنج خالی کنم.

این را هم فهمیده ام که یک پیمانه چای برای هر چهار نفرمان کافی به نظر می رسد و لازم نیست سه چهار قاشق توی قوری چای بریزم.

جای شکر و فندک را پیدا کرده ام و می دانم توی هر کابینت و کشو چه وسایلی است. فهمیده ام وقتی کبریت تمام می شود می توان گاز را با فندک روشن کرد و عذاب اور است، اینکه تمام روز باید حواست به بطری های اب توی یخجال باشد تا خالی نشوند و همه چیز طبق قوانین خودش پیش برود. چراغ های اضافی خاموش شود، درجه یخجال روی 4 باشد و موقع کار کردن توی اشپزخانه حتما دمپایی بپوشم!

و بدتر از همه این ها این است که بابا و مسعود توقع دارند مثل مامان با انها رفتار کنم.

این را هم فهمیده ام که بی هنر ترین دختر شناخته شده در تاریخ هستم و انقدر پررو تشریف دارم که کشفیات جدیدم را به رشته تحریر در می اورم و این جا به نمایش می گذارم !

ها ها ها خندیدمشنبه نوزدهم مرداد 1387 وقتی که 19:38 بود اینم منم شاهزاده صورتی : فریبا دیندار |

           

روز های متفاوتی را دارم تجربه می کنم.انقدر متفاوت که گاهی به یگانه بودنشان شک می کنم.

دلم که می گیرد برای دوست نارنجی ام نامه می نویسم و پست می کنم، دست هایم را به هم گره می زنم و ارزو می کنم نامه هایم هر چه زود تر به دستش برسد،که ذوق کند و دوباره یادش بیاورد که یک صورتی هست که همیشه شبیه او می خندد، شبیه او دلش می گیرد، شبیه او عاشق می شود و شبیه او در یک دنیا خلا پرت می شود...

توی دفترم حرف های قشنگی می نویسم.اینکه به دنیا هنوز امیدوارم.به این زندگی و به این سطر هایی که می نویسم و نمی نویسم.توی دفترم می نویسم که همه را دوست دارم، حتی وقتی به اندازه تمام دنیا بد می شوند و تا می توانند خنده هایم را خط خطی می کنند، توی دفترم می نویسم که این روز ها به همه ادم ها یک دروغ بزرگ تحویل می دهم و انقدر دروغم را تکرار می کنم که خودم هم به دروغ بودنش شک می کنم و دروغم را باور می کنم.

این روز ها وقتی کوچه و خانه ارام می شود، صدای گریه های اذر خانم را می شنوم، صدای هق هق هایش را، هنوز هم دلش می خواهد دخترش طلاق بگیرد.طلاق یعنی خلاص شدن از همه دنیا؟!

با خودم دعوا می کنم.سر خودم جیغ می زنم.بعد برای اینکه با خودم اشتی کنم برای خودم عروسک می خرم، با  پینه دوزهای کوچولوی چوبی که اندازه ناخن انگشت دستم هستند بازی می کنم.مامان به عقلم شک می کند.اینکه قربان صدقه پینه دوز هایم می روم.می گوید راستی راستی خل شده ام.پینه دوز هایم را می ریزم توی جیبم و همه جا با خودم می برمشان و هر وقت از جلوی شیرینی فروشی سر کوچه مامان بزرگ رد می شوم چند تا پینه دوز می خرم تا پینه دوز هایم زیادتر شوند و مامان مطمئن تر می شود که دیوانه شده ام.مامان هنوز به این فکر می کند که من کی می توانم شعور پس انداز کردن را پیدا کنم؟!

شب ها از خواب می پرم.نه به خاطر کابوس و نه به خاطر هیچ چیز دیگر. فقط نمی دانم چرا ساعت 3-4 صبح از خواب بیدار می شوم و انقدر سرفه می کنم که مجبور می شوم یک قاشق غذا خوری از شربتم بخورم.بعد می ترسم.از اینکه خوابم نبرد.از اینکه مجبور شوم تا صبح به خودم و خیلی چیز هایی که قبلا دوست داشتم و حالا نه، فکر کنم.

این رو زها که می گذرد حساب می کنم که با این همه درس و تجربه قرار است چقدر بزرگ شوم؟! یعنی می شود انقدر بزرگ شوم که دیگر هیچ اتفاقی مرا به گریه نیندازد؟! که شعرهایم را از من نگیرد؟! که دیگر خاله فاطمه توی گوشم نگوید که دارم به خاکی نزدیک می شوم!

ها ها ها خندیدمشنبه نوزدهم مرداد 1387 وقتی که 19:35 بود اینم منم شاهزاده صورتی : فریبا دیندار |

 

از سرفه های خشک و وحشتناک بگیر تا گریه های شبانه و بی قراری های بی قافیه و اضطراب هایی که نمی دانم از کجا ریخته اند سرم، با لغت های انگلیسی که از یاد برده ام و اصطلاح هایی که نمی توانم به موقع بر زبان بیاورم، با خودم و تمام زندگی درگیرم...

سرفه می کنم، سرفه می کنم، سرفه می کنم.مسعود اعصابش به هم می ریزد، سرو صدا می کند، مامان یک لیوان شیر داغ می دهد  دستم تا بهتر شوم، بهتر نمی شوم،سرفه می کنم، انقدر وحشتناک که حالت تهوع می گیرم و...

خاله فاطمه می گوید عصبی شده ام که این طور سرفه می کنم، ان هم وسط تابستان، ان هم بدون انکه فین فین کنم یا چشم هایم قرمز شود و هی دماغم را بالا بکشم.مامان هم می گوید به خاطر لیوان های اب یخ و دراز کشیدن و لمیدن جلوی باد کولر است.بابا هم معتقد است به خاطر اشغال هایی از جمله تمبر و الوچه و لواشک و اب زرشک و ... است که می خورم.

مسعود داد می زند :"جلوی دهنت رو بگیر، منم مریض می شم!"

 مسعود نمی داند که من سرما نخورده ام؟! نمی داند که فقط و فقط این سرفه های خشک حالم را خراب کرده اند و با تمام سادگی شان تمام مرا به هم ریخته اند؟!

می روم دکتر.با بابا می روم.اقای دکتر دو تا امپول می دهد و چند تا کپسول و شربت و قرص.دکتر ها همه شبیه هم اند.با یک مشت قرص و شربت به خیالشان می خواهند ادم را خوب کنند.چرا من خیال می کنم که سرفه های من با قرص و شربت و امپول خوب نمی شود؟! چرا فکر می کنم دوای من چیز دیگری ست؟!

بابا داروهایم را می خرد.من به اقای دکتر هم گفتم که اگر تمام دنیا را هم بدهند امپول نمی زنم.پس چرا بابا اینقدر اصرار می کند که امپول بزنم؟! مگر پیشم نبود؟! مگر حواسش به من نبود که با چرت و پرت هایم اقای دکتر را به خنده انداخته بودم؟!

کیسه دارو ها را باز می کنم .چند بسته قرص های دراز و سفید و چند بسته قرص های کوچولو و ریزه میزه، با یک شیشه شربت که تمام بچگی را یادم می اورد.کاش الان هم مامان به ازای هر قاشقی که می خوردم بهم جایزه می داد.

به همان اندازه که مزه شربت را دوست ندارم، کیسه دارو هایم را دوست دارم.اینکه هر 8ساعت یک بار باید بروم سراغشان و قورتشان بدهم.که حالت تهوع بگیرم و قدر خودم را بدانم.بفهمم که وقتی چیزی می خورم و احساس لذت بهم دست می دهد چقدر سعادتمندم!

اقای دکتر به جای امپول حساسیتی که نوشته بود برایم شربتش را نوشت تا دختر خوبی شوم! شربت را که می خورم، هنوز از گلویم پایین نرفته که بالا می اورم. می خندم و به مامان نگاه می کنم:" همش اومد تو دهنم!" مامان صورتش را جمع می کند و محکم می گوید:" کووووفت!" بلند می خندم. انگار چیزی دلم را قلقلک می دهد.با خنده می گویم:"  وای! مامان، انگار این شریت راستی راستی..." که یکدفعه انگار کسی با شتاب هولم می دهد توی دستشویی و بعد همان ریتم هایی که کودکی بعد از خوردن الوچه و تمبر و پفک سراغم می امدند و مامان تهدیدم می کرد که اگر دوباره چیزی بخورم که حالم را بد کند به اقا غوله سفارش می کند که شبانه بدزدتم! نمی دانم چرا از ان جمعه ای که سرفه هایم شروع شد و شدت گرفت مدام یاد کودکی ام می افتم.

روی مبل ها چمباتمه می نشینم، الوچه می خورم، اب یخ،خربزه و انگور، اب طالبی هایی که بیشتر شبیه یخ در بهشت اند تا اب طالبی...داروهایم را هم می خورم.نه سر ساعت.هر وقت دلم برایشان تنگ شود. به صفحه تلویزیون خیره می شوم.سرفه می کنم، سرفه می کنم، سرفه می کنم.می گذارم از چشم هایم اشک بیاید،می گذارم انقدر سرفه کنم تا حالت تهوع بگیرم، که بالا بیاورم، می گذارم گلویم ملتهب شود، نه صدای سرفه هایم را می شنوم، نه صدای غر غر های مسعود و مامان بابا را و نه صدای این خواننده ای را که پاهایش  را می کوبد روی سن و خودش را تکان می دهد و میکروفون را این ور و ان ور می کند و دود و بخار صورتش را محو می کند...

 

جدا نوشت:

 

در یخچال را که باز می کنم بوی بد مرغ پر می شود توی دماغم.داد می زنم :"مامان جنازه گذاشتی توی یخجال؟!" مامان می زند توی صوررتش، لبش را گاز می گیرد و با چشم های گرد می گوید:" زبانت رو گاز بگیر بچه!"

من بلند بلند می خندم و به این فکر می کنم که مامان این روز ها چقدر تاثیر پذیر و حساس شده است نسبت به چرت و پرت های من!!!!!!!!!

ها ها ها خندیدمدوشنبه چهاردهم مرداد 1387 وقتی که 19:11 بود اینم منم شاهزاده صورتی : فریبا دیندار |

 

 

 

 (1)

چشم هایم

همه ستاره ها را نمی بیند

و همه انچه تو می بینی را

هنوز اما شاعرم

با چشم هایی که پشت شیشه های عینک

پنهان کرده ام

 

(2)

چقدر دلم می خواهد

گیس های بور ان دختر را بکشم

که شبیه یک چنار

سبز شده است میز اول

و پوست موز بیاندازم

زیر قدم های سنگینش

که تق

        تق

            تق

                تق

صدا می دهند

چقدر دلم می خواهد

انگشت سبابه ام را

بکنم در چشمش

و توی گوشش جیغ بزنم

"دیگر به نمره های من نخند!"

 

(3)

قول داده بودم

به اینه

و به تمام دخترهایی که از ان پشت

لبخند می زنند

و سوگند خورده بودم

به باغچه

و پروانه

و روسری گلدار مادرم

کور شوم اگر دروغ بگویم

که دست های ظریف ان زن

با تکه ای تیغ و نخ

کودکی ام را

دزدید از من!

 

(4)

شیشه های بخار گرفته ای هستند هنوز

که دست نخورده مانده اند

تا ما،

روی سطر های شیشه

شعرهایمان را بنویسیم با اب

بزرگ تر هایی هستند هنوز

که دالان های کودکی را از یاد نبرده اند

باز می گردند

و گاهی

در خلوت خود

ترانه هایی کودکانه سر می دهند

زیباترین روزی هست هنوز

که از راه می رسد

و چشم هایمان را از پشت می گیرد

ادم هایی هستند هنوز

برای دوست داشتن

و بهانه هایی برای شاد بودن

من به زندگی امیدوارم

شما را نمی دانم!

 

(5)

من بلدم در ثانیه

پنج کلمه بر زبان بیاورم

و تمام انچه را که می بینم

در حافظه ام ذخیره کنم

من بلدم

بزرگترین دروغ ها را ببافم

بدون انکه خر و پف کنم

تمام شب

بر پشت بخوابم

و در کمترین فرصت

لنگه های جورابم را

در دورترین نقاط خانه پیدا کنم

هنوز اما

بلد نیستم

به اندازه ی تو

تخم مرغ اپ پز بخورم

روی میله های خانه

بارفیکس بروم

راس ساعت

اخبار های ورزشی را دنبال کنم

وابرها را به باریدن تشویق

و با چتر سوراخ

زیر باران

 راه بروم

و خیس نشوم!

 

(6)

امروز یکشنبه است

و تو زیبا می شوی

موهایت را می دهی عقب

و چند تار موی خرمایی

هل می دهی رو پیشانی

امروز

باد از شرق می وزد

و خورشید

با حوصله بیشتر

سایه هامان را روی زمین

نقاشی می کند

بلند تر

ظریف تر

سیاه تر

امروز یکشنبه است

و تو سرشار از عطر سیب

سطرهای نسروده را

به من باز می گردانی...

ها ها ها خندیدمدوشنبه چهاردهم مرداد 1387 وقتی که 19:6 بود اینم منم شاهزاده صورتی : فریبا دیندار
دیوانه است باد

شعر هایم را می دزدد

چه خیال می کند؟!

با شعر های من که

کسی شاعر نمی شود

 

پ.ن: با عرض پوزش فراوان...

مسعود جان هنر نمایی کرده رو کامپیوتر و سوزوندتش!

حالا هم از کافی نت اپ کرده ام! از این همه لطفتون ممنونم! اندازه یه کامیون الوچه دوستتون دارم! همتون رو...

اها ! تو کامنتای پایین جواب بعضی ها رو دادم ها! بخونید لطفا!

و ببخشید که ناخواسته بی معرفت شدم!

ها ها ها خندیدمدوشنبه هفتم مرداد 1387 وقتی که 12:19 بود اینم منم شاهزاده صورتی : فریبا دیندار |

 

 

گویا زمان ز جنبش باز ایستاده است

 

هزار سال

از 5صبح ان چند شنبه

گذشته است

و من در هر دقیقه

1369بار متولد می شوم

1369بار نفس می کشم

توی کفش های قرمزم

قد می کشم

و هر چقدر می دوم

به تو نمی رسم

که 1369 قرن

بزرگتری

دورتری از من!

 

               

پ.ن: تولدم مبارک ، مگر نه؟!

تولد من و فرشته جونم تو یه روزه! ببینید چی نوشته! ادم کیف می کنه!

برای تولد18سالگی ام حسابی سورپرایز شدم از جانب دوستان! به خاطر این همه محبتی که دارید ممنونم.اولین تبریک مال بابا بود.البته نمی دانم چرا بابا امسال یک ماه زودتر به فکر تولدم بود و این که یک جشن حسابی برایم بگیرد؛ اما  وقتی دید خیلی ذوق ندارم برای جشن ،ترجیح داد توی خانه یک جشن نقلی بگیرم با دوستانم! دومین تبریک هم برای پرنیان بود.از یک ماه جلوتر رزرو کرده بود که دومین تبریک مال اوست(!)سومین تبریک هم مال مصطفی بود، چهارمین شقایق و پنجمی هم برای بهترین خاله دنیا، خاله فاطمه نازنازی ام که با دو جلد کتاب از همینگوی من را تا اوج اسمان ها برد.بقیه هم یکی یکی شروع کردند به بوس و تبریک و کادو...

ها ها ها خندیدمجمعه بیست و هشتم تیر 1387 وقتی که 19:1 بود اینم منم شاهزاده صورتی : فریبا دیندار
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

havijebanafsh

شاهزاده صورتی : فریبا دیندار

havijebanafsh

http://havijebanafsh.blogfa.com

خنده های صورتی

خنده های صورتی

خنده های صورتی

من فریبام.می گن لوسم اما من قبول ندارم.هر چند شاید به شمام ثابت شه لوسم!..مامان می گه از خیلی قبلا نا شعر میگم اما مهم نیس،چون هیچ کدوم یادم نیس.
من فریبام.خودم فین می کنم.شبا مسواک می زنم و بند کفشامم خودم می بندم.خوب نیگام کن! بچه خوبی ام.فقط یه کم زیاد حرف می زنم...!


چشم هایم را می بندم:
یک
دو
سه
یک پنج بزرگ برعکس
دراز کرده ای رو به دست هایم
خوابم یا بیدار؟!
نمی دانم... منو نیگا کن یگو سی ی ی ی ی ی ی ب...!!!!

خنده های صورتی

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog