تبليغاتX
خنده های صورتی - دو نوشته برای شنبه 9ابان ماه 88

خنده های صورتی

منو نیگا کن یگو سی ی ی ی ی ی ی ب

 

این روز ها شادمانی می فروشم...

توی هوای ابری و زیر باران های ریز ریز پاییزی بهترین اتفاق بودن با بهترین دوست های دنیاست. بهترین لحظه ها همین است که با حدیث خیابان را متر می کنیم و کوچه های خلوت را انتخاب می کنیم برای راه رفتن. مثل دو تا عاشق دلباخته. بهترین لحظه ها همین است که سه تایی( من و حدیث و شقایق) می نشینیم روی چمن های نم دار و صدای خنده هایمان می رود تا اسمان. بعد باران می بارد و ما تکان نمی خوریم از جایمان. شال هایمان را سفت می کنیم و کلاه لباسمان را می گذاریم سرمان و شعر می خوانیم و عکس می اندازیم. یک عالم عکس می اندازیم. با ژست های فضایی_ هوایی و مدام نگرانیم که نکند دوربینمان خیس شود، نکند روی کتاب هایمان باران ببارد. تازه، به بزرگ ترین نتیجه گیری دنیا دست پیدا می کنیم :" ما سه تا چقدر مجهزیم!" همین که شقایق فکر چمن های نم دار را کرده و برایمان زیر انداز اورده بود، زیر اندازی از جنس پاکت زباله (!) و کوله پشتی من که همه چیز تویش پیدا می شود از جمله کاتر! بعد یک گربه چاق هی از کنارمان رد می شود و من جیغ می زنم و شقایق هی می گوید:" کاری نداره!" گربه ها بی حیا شده اند. زل می زنند توی چشم های ادم و گوششان بدهکار "پیشته " های ادم نیست. ما هر لحظه به نتیجه های مهم دست پیدا می کنیم. مثلا این که شقایق خیلی با کلاس است که توی کیف اش لپ تاپ دارد و برایمان وسیله بازی هم اورده بود تا بیکار ننشینیم و کیف دنیا را بکنیم و این که حدیث و شقایق کپی پیست هم می باشند. از لباس توی تنشان بگیر تا کوله پشتی هایشان و هر چه که دارند.

توی هوای خنک و بارانی پیتزای داغ خوردن بیشتر از هر چیزی کیف دارد، مخصوصا وقتی از جای گازمان بخار بلند می شود.

بودن با حدیث و شقایق بهترین لحظه های دنیا را می سازد. مخصوصا وقتی دوتایی شان دلشان می خواهد پول غذای من را حساب کنند و دوباره مثل توی کارتون ها بال های من بینگ، از پشت شانه هایم بیرون می زند که چقدر دوست داشتنی بوده ام و خبر نداشته ام!!!

 

خدا باران بود ، که بارید روی صورتم

امروز خدا را دیدم. با همین چشم های خودم. درست وقتی باران گرفت و من کوله پشتی ام را روی  کولم صاف کردم و  دست هایم را توی جیب های فرو کردم، کنارم شروع کرد به راه رفتن. امروز خدا زیر باران خیس شد و دست هایش را فرو کرد توی جیب های من. بعد به هر گودال اب که می رسید، شلپ می پرید و می خندید. امروز خدا،شبیه باران های ریز ریز بود که روی موهایم نشست. امروز خدا شبیه عطسه ای بود که هی توی نفسم گیر می کرد. امروز خدا گل بنفشی شد که من با گل سر کوچکم سنجاق کردم به موهایم. امروز خدا تمام خیابان ها را با من دور زد. روی جدول های سیاه و سفید راه رفت و به تمام حرف هایم گوش داد. امروز خدا باران بود. خود خود باران. امروز خدا از ان بالا امده بود پایین. کنار من راه می رفت. روی شیشه های بخار گرفته برایم چیزی می نوشت و چشم هایش را می بست.

امروز من خدا را دیدم. درست وقتی روی نیمکتی نشستم و چشم هایم را بین گل های زرد و سفید جا گذاشتم . وقتی باران ریز ریز بارید روی موهایم و چشم هایم تکه ای از اسمان شد و نم نم پاییز نشست توی چشم هایم.

امروز خدا را دیدم. با همین چشم های خودم. وقتی ساندیس البالو گلویم را خنک می کرد. وقتی شبیه یک "اه" کشدار شدم. امروز خدا را نشانت دادم. دیدی تو هم؟!

+        |