<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خنده های صورتی</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/</link>
<description>منو نیگا کن یگو سی ی ی ی ی ی ی ب</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 16:24:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دختر صورتی من</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-530.aspx</link>
<description> &lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://golparia.persiangig.com/akkassi/IMG_4090.JPG&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم چرا این همه عاشق این عکس شده ام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دختر باید دختر صورتی من باشد. باور کنید. پر از شیطنت های پنهان شده و قهقه هایی که دل ادم را قلقلک می دهد. پر از اغوش های گرم و بوس های ابداری که لپ ات را خیس می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی دانم چرا وقتی به روز های دور فکر می کنم تنها &quot;دختر داشتن&quot; است که امیدوارم می کند به خوشبخت ترین ادم دنیا شدن. همیشه فکر می کنم اگر روزی صاحب پسر شوم ، قرار است این همه دوستش داشته باشم!؟ یک دختر صورتی داشتن یکی از بزرگ ترین ارزوهای من است و برایش حسابی نقشه کشیده ام. نقشه های خوبی که باور کند من می توانم یکی از بهترین مادر های دنیا باشم برایش. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمی توانید درک کنید چه حس نزدیکی دارم نسبت به این دختر بچه توی عکس. اسمش باید &quot;هستی&quot; باشد. یا چه می دانم. یک اسمی که نشان دهد چقدر وجودم به وجودش وابسته است. چیزی مثل &quot;نفس&quot; یا چه می دانم &quot;گیتی&quot; مثلا. باید شبیه خودم باشد.باید چشم های گردی داشته باشد که برق می زنند و باید صدای خنده هایش نخودی باشد و ریز و پر از شیطنت های تمام نشدنی. این شبیه من است.درست عین بچگی های من موهای گرد دارد و صورتی پوشیده. من عکس های زیادی دارم که ثابت می کند این دختر بچه باید دختر من می بود. باور کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش این دختر بچه این جا بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این هم یک شعر از خودم که همین الان سرودم( هی هی هی! سرعت تولید شعر رو کیف می کنید؟!):&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خوشبختم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین که تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گوشه ای از این جهان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راه می روی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می ایستی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می نشینی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نفس می کشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و گاهی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;_فقط گاهی_ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به من فکر می کنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکاس این عکس &lt;A href=&quot;http://golparia.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;افروز&lt;/A&gt; دوست داشتنی ام است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این دخترک صورتی دختر دایی افروز است و اسمش &quot;صدف&quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش دختر من بود. کاش!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 16:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havijebanafsh&amp;postid=530</comments>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-530.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مچکرم!</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-529.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.myup.ir/images/b8pzww6lzj5gi3w1r.jpg&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از ان همه پیاده روی و زیر باران ماندن و یخ زدن باید حالم خوب باشد. اصولا باید حالم خوب باشد و من خوب هستم انگار. اما از هیچ چیز مطمئن نیستم. نمی توانم با این همه خوب بودن قول بدهم که گریه ام نگیرد. نمی توانم قول بدهم که غصه نخورم و دلم تنگ نشود. اما قول می دهم حالم خوب باشد. قول می دهم حالم بهتر باشد. این روز ها کتاب خریدن ارامم می کند. همه پول هایم را می روم انقلاب و کتاب می خرم. تنهای تنها. بدون هیچ دست و پای اضافه ای. خیابان انقلاب را بالا پایین می کنم و بعد که کوله پشتی ام کمرم را خم کرد و کیف پولم خالی خالی شد، راه امده را باز می گردم. چقدر از متروی انقلاب بدم می اید. چقدر از پله های طاقت فرسا و بوی نم وحشتناک اش بدم می اید. مترو نیمه کاره انقلاب من را یاد کابوس های کودکی ام می اندازد. ان کابوس هایی که گم می شدم و دنبال مامان می گشتم. نمی دانم چرا این حس به من دست می دهد. شاید اگر پله برقی هایش راه بیفتند حس و حالم بهتر شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح های دانشگاه رفتن به اندازه کافی خوب است. به اندازه کافی سلام های تازه دارد. به اندازه کافی هوای خنک دارد و افتابی که کم کم خودش را نشان می دهد و چشم ها را می زند و پشت پرده های قرمز حبس می شود. بیچاره افتاب. دلم می سوزد برایش. بدم می اید از این که از صندلی های پشتی می ایند و پرده را می کشند که :&quot; افتاب چشمم رو اذیت می کنه!&quot; و من مجبور می شوم یواشکی از لای پرده به جاده روشن خیره شوم. هان! نگفتم که یک روز بارانی اولین صندلی اتوبوس نشستم و تمام پیچ و خم های جاده را نگاه کردم. هر چند اقای راننده کلی غر غر کرد که &quot;اجازه نمی دهند خانوم ها صندلی جلو بنشینند!&quot; و چشم هایش گرد شد که من این همه محکم و غصه دار می گفتم :&quot; چرا!&quot; اما بعد راضی شد که اولین صندلی اتوبوس بنشینم. منظره بی نظیری بود. باور کنید. جاده خلوت بود و پر از پیچ و تاب. شاید هم من این طور فکر می کردم که جاده خاکی باران خورده بی نظیر است. اگر شاعر تر بودم حتما برای پیچ و خم هایی که از دور می دیدم شعری می سرودم. شعری که تویش جاده خیس باشد و باران ببارد و یک عالم پیچ و خم داشته باشد برای گذشتن.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز های خوبی باید باشند این روز ها. همین که مشاوره قبل از دوستی شده ام در دانشگاه. این حرفم را هم باور کنید لطفا. همین که پسر ها قبل از دوست شدن می ایند و با من مشورت می کنند که به فلان دختر پیشنهاد دوستی بدهند یا نه و من مثل مامان بزرگ ها می شوم برایشان. پر از نصیحت های دست نخورده ای که حتی یک بار هم به درد خودم نخورده اند. اما من این حرف های عاقلانه را می زنم تا در نظرشان عاقل تر جلوه کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر کلاس روی نرو همه می روم و با این کار کلی خوش می گذرد. دلم ادامس که بخواهد خودکارم را می گیرم لای دوتا انگشتم و با حرکت چپ و راست به میز صربه می زنم و نچ نوچ همه بلند می شود و یک دفعه شش هفت تا دست که حاوی ادامس می باشند طرفم دراز می شود که تو رو خدا بس کن و من می خندم. این کارم به مریم هم سرایت کرده و کلی می خندم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غم انگیز ترین موضوع شاید همین باشد که :&quot; چقدر خاصی فریبا!&quot; و من حالم به هم بخورد از این حرف و ان ها حالشان به هم بخورد از این سوال من که :&quot; یعنی چی خاصم؟!&quot; و بعد برایم توضیح می دهند که اهنگ مورد علاقه ام &quot;اقا موشه&quot; می باشد و توی موبایلم پر از تصویرگری ست و اهنگ های کلاسیک و خارجی و کسی نیست که این ها را دوست داشته باشد. من چه کنم که عکس های بوس و اهنگ های دیریم ریم دیم دارام دام ندارم برای بلوتوث کردن و مریم توی ذوقش می خورد که تمام صد تا عکسی که برایش بلوتوث کردم تصویرگری های کودک و نوجوان بوده و اهنگ هایم همه خارجکی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد مریم برایم &quot; کفتر کاکل به سر &quot; بلوتوث می کند و &quot;گل پری جون&quot; ارمین نصرتی که میلاد با این اهنگ قر می دهد توی سرویس.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب است. زندگی خوب است. همین که تند تند باید تصویرگری بکشم برای داستان های نوجوان و تند تند نفس نفس می زنم وقت دویدن روی پله های &quot;مفتح&quot; و تند تند راه می روم توی خیابان بلندی که دوستش دارم، زیاد زیاد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب است. همه چیز خوب است. اما کاش تو هم بودی. این جا. کنار این همه خوشبختی من!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*در نمایشگاه مصلا همه نوع &lt;A href=&quot;http://www.mojtaba1992.blogfa.com/post-30.aspx&quot; target=_blank&gt;سوژه &lt;/A&gt;یافت می شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 12:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havijebanafsh&amp;postid=529</comments>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-529.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه دختران باید شعری از آن خود داشته باشند</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-528.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه دختران باید &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعری داشته باشند، که برای انان نوشته شده باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حتی اگر لازم باشد برای این کار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اسمان به زمین بیاید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;ریچار براتیگان&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.myup.ir/images/wlt4d8pj8nggzkclbr9q.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 14:35:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havijebanafsh&amp;postid=528</comments>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-528.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هه!</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-527.aspx</link>
<description>من اگر پسر بودم، ارزو می کردم دختر باشم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.myup.ir/images/qmrcjmf4ggvpic3u0a2b.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 08:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havijebanafsh&amp;postid=527</comments>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-527.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایمنی و بهداشت</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-526.aspx</link>
<description>درس ایمنی و بهداشت چرت ترین درس ممکن می باشد. حتی از امادگی دفاعی دوم دبیرستان و حرفه و فن سوم راهنمایی هم چرت تر می باشد و اقای نظریه پرداز بی کارترین ادم دنیا است که نشسته و فسفر های خاکستری مغزش را حرام کرده که بفهمد وقتی یک کارگر اسیب ببیند به چه بخش هایی زیان می رسد و از این مزخرفات. استاد ایمنی و بهداشت توی کلاس صد نفره که از بی اکسیژنی نوبتی نفس می کشیم در کلاس را می بندد و کت اش را از تنش در نمی اورد. لابد فکر می کند با کت اش &quot;استاد تر&quot; به نظر می رسد. استاد ایمنی و بهداشت ادم با نمکی می باشد. باید دوتا لپ هایش را محکم بگیری و بکشی و بگویی :&quot; موش بخوره تو رو!&quot; استاد ایمنی و بهداشت هی تیکه های پسرانه می اندازد، نه به کسی، اما خب، به تیکه های استاد فقط پسر ها می توانند بخندند، ما از خجالت سرمان را می اندازیم پایین و لپ هایمان قرمز می شود و پسر ها هر هر می خندند. سر کلاس ایمنی و بهداشت انقدر صندلی کم می اید که هی از بیرون صندلی می اوریم توی کلاس و هی یک دفعه صدایمان بالا می رود، هی یک دفعه همه با هم پچ پچ می کنیم و هی یک ددفعه همه با هم گرممان می شود. استاد ایمنی و بهداشت استاد سخت گیری می باشد. همان روز اول تهدیدمان کرد که اگر ادم نباشیم، روفوزه مان (!) می کند و من دستم را زدم زیر چانه ام و هی نگاهش کردم. استاد حواسش نبود که من اینقدر عمیق زل زده بودم و فرو رفته بودم توی چهره اش. استاد می گوید:&quot; خیلی ها سه ترمه با نمره 9.5 دنبال من اند. حواستون رو جمع کنید!&quot; و من به این فکر می کنم که استاد ایمنی و بهداشت چقدر ناز دارند. من باور نکردم این همه بد باشد. استاد ایمنی و بهداشت موقع حرف زدن گوشه های کت اش را محکم می گیرد و شکم گردش مثل پسته خندان، از بین لبه های کت اش بیرون می زند و &quot;شرک&quot; که اکتیو ترین پسر کلاس می باشد هی سوال می پرسد، نمی دانم سوال ها را از کجا در می اورد، اما همیشه و همیشه سر همه کلاس ها سوال می پرسد و همه استاد ها هم جوابش را می دهند. استاد ایمنی بهداشت را دوست دارم. چون یک هفته در میان می اید سر کلاس و هی ما را می خنداند و ما شاد می شویم. بعد زودی کلاس را تعطیل می کند و ما بدو بدو می رویم خانه. استاد مهربان یعنی همین. یعنی کلاس را زودی تعطیل کند و ما مثل زنجیری هایی که زنجیرشان را پاره کردند می دویم طرف سرویس تا بر گردیم نقطه اولمان....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 08:30:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havijebanafsh&amp;postid=526</comments>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-526.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو نوشته برای شنبه 9ابان ماه 88</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-525.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc6666&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc6666&gt;این روز ها شادمانی می فروشم...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی هوای ابری و زیر باران های ریز ریز پاییزی بهترین اتفاق بودن با بهترین دوست های دنیاست. بهترین لحظه ها همین است که با حدیث خیابان را متر می کنیم و کوچه های خلوت را انتخاب می کنیم برای راه رفتن. مثل دو تا عاشق دلباخته. بهترین لحظه ها همین است که سه تایی( من و حدیث و شقایق) می نشینیم روی چمن های نم دار و صدای خنده هایمان می رود تا اسمان. بعد باران می بارد و ما تکان نمی خوریم از جایمان. شال هایمان را سفت می کنیم و کلاه لباسمان را می گذاریم سرمان و شعر می خوانیم و عکس می اندازیم. یک عالم عکس می اندازیم. با ژست های فضایی_ هوایی و مدام نگرانیم که نکند دوربینمان خیس شود، نکند روی کتاب هایمان باران ببارد. تازه، به بزرگ ترین نتیجه گیری دنیا دست پیدا می کنیم :&quot; ما سه تا چقدر مجهزیم!&quot; همین که شقایق فکر چمن های نم دار را کرده و برایمان زیر انداز اورده بود، زیر اندازی از جنس پاکت زباله (!) و کوله پشتی من که همه چیز تویش پیدا می شود از جمله کاتر! بعد یک گربه چاق هی از کنارمان رد می شود و من جیغ می زنم و شقایق هی می گوید:&quot; کاری نداره!&quot; گربه ها بی حیا شده اند. زل می زنند توی چشم های ادم و گوششان بدهکار &quot;پیشته &quot; های ادم نیست. ما هر لحظه به نتیجه های مهم دست پیدا می کنیم. مثلا این که شقایق خیلی با کلاس است که توی کیف اش لپ تاپ دارد و برایمان وسیله بازی هم اورده بود تا بیکار ننشینیم و کیف دنیا را بکنیم و این که حدیث و شقایق کپی پیست هم می باشند. از لباس توی تنشان بگیر تا کوله پشتی هایشان و هر چه که دارند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی هوای خنک و بارانی پیتزای داغ خوردن بیشتر از هر چیزی کیف دارد، مخصوصا وقتی از جای گازمان بخار بلند می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودن با حدیث و شقایق بهترین لحظه های دنیا را می سازد. مخصوصا وقتی دوتایی شان دلشان می خواهد پول غذای من را حساب کنند و دوباره مثل توی کارتون ها بال های من بینگ، از پشت شانه هایم بیرون می زند که چقدر دوست داشتنی بوده ام و خبر نداشته ام!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc6633&gt;&lt;STRONG&gt;خدا باران بود ، که بارید روی صورتم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز خدا را دیدم. با همین چشم های خودم. درست وقتی باران گرفت و من کوله پشتی ام را روی  کولم صاف کردم و  دست هایم را توی جیب های فرو کردم، کنارم شروع کرد به راه رفتن. امروز خدا زیر باران خیس شد و دست هایش را فرو کرد توی جیب های من. بعد به هر گودال اب که می رسید، شلپ می پرید و می خندید. امروز خدا،شبیه باران های ریز ریز بود که روی موهایم نشست. امروز خدا شبیه عطسه ای بود که هی توی نفسم گیر می کرد. امروز خدا گل بنفشی شد که من با گل سر کوچکم سنجاق کردم به موهایم. امروز خدا تمام خیابان ها را با من دور زد. روی جدول های سیاه و سفید راه رفت و به تمام حرف هایم گوش داد. امروز خدا باران بود. خود خود باران. امروز خدا از ان بالا امده بود پایین. کنار من راه می رفت. روی شیشه های بخار گرفته برایم چیزی می نوشت و چشم هایش را می بست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز من خدا را دیدم. درست وقتی روی نیمکتی نشستم و چشم هایم را بین گل های زرد و سفید جا گذاشتم . وقتی باران ریز ریز بارید روی موهایم و چشم هایم تکه ای از اسمان شد و نم نم پاییز نشست توی چشم هایم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز خدا را دیدم. با همین چشم های خودم. وقتی ساندیس البالو گلویم را خنک می کرد. وقتی شبیه یک &quot;اه&quot; کشدار شدم. امروز خدا را نشانت دادم. دیدی تو هم؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havijebanafsh&amp;postid=525</comments>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-525.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-524.aspx</link>
<description>نوشتن امروز بماند برای بعد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر قرار باشد همه امروز را خلاصه کنم در یک خط، باید بنویسم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; اگر &lt;A href=&quot;http://www.shabdar-4par.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;شقایق&lt;/A&gt;  و &lt;A href=&quot;http://barooooni.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;حدیث&lt;/A&gt; نباشند زندگی حتما چیزی کم دارد. &quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 16:07:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havijebanafsh&amp;postid=524</comments>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-524.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشم های دوست من پنجره است</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-523.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;STRONG&gt;برای طاهای گلم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دوستی دارم که 16 سال از خودم کوچک تر است. دوست من بهترین دوست دنیاست. دوست من بلد است چیز های خوب خوب یادم بدهد. مثلا بلد است وقتی غمگینم روی کولم سوار بشود و جیغ بکشد و از ته دل بخندد و با خندیدنش شادم کند. یا وقتی کسلم و بی حوصله، کشوهایم را بریزد پایین، کتاب خانه ام را به هم بریزد، عروسک هایم را بچیند دور تا دور اتاقم، مداد رنگی های را بریزد کف اتاق و اتاقم جوری بشود که من دوست دارم. من عاشق اتاق شلوغ پلوغم. وقتی اتاقم شلوغ پلوغ می شود دوست من دست هایش را می زند به هم و می خندد و چشم هایش برق می زند. بعد دوتایی می نشینیم روی قالیچه گرد _ وسط اتاقم _ و نقاشی می کشیم.دوست من نقاش بزرگی ست. او بلد است با ساده ترین خطوط، بزرگ ترین نقاشی های دنیا را خلق کند. او بلد است با چند خط ساده من را نقاشی کند. بلد است خانه هایی نقاشی کند که همه اش پنجره است. خانه های نقاشی او را تا به حال هیچ معماری در هیچ جای دنیا نساخته است. من عاشق خانه های نقلی نقاشی دوستم هستم. او حتی بلد است پرنده هایی نقاشی کند که هرگز وجود نداشته اند. دوست من شاعر بزرگی هم هست.کتاب هایم را می چیند زیر پایش،روی کتاب ها، پشت پنجره می ایستد و برای پشت بام ها و صداهای توی کوچه شعر می گوید. من از شعر های دوستم چیز زیادی نمی فهمم، فقط می دانم او شاعر بزرگی ست و برای هر چیزی که دلش بخواهد می تواند شعر بگوید. دوست من پنجره های شیشه ای را دوست ندارد. دلش می خواهد پنجره، پنجره باشد، بدون پرده، بدون نرده، بدون شیشه. او دلش می خواهد از پنجره اتاقم همه جا را تماشا کند. برای هواپیماهایی که از بالا سرمان رد می شوند دست تکان می دهد و گربه ی روی بام را نشانم می دهد و می خندد. دوست من عاشق صداهایی ست که از کوچه می اید. عاشق پرنده هایی ست که روی تیر چراغ برق می نشینند. دوست من هر روز از پشت پنجره برای پرنده ها پیغامی جدید می فرستد. من پیغام های دوستم را نمی فهمم. فقط یک بار دیدم کبوتری پشت پنجره ام نشست،بق بقو کرد، پر زد و رفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست من بهترین دوست دنیاست. او بلد است از چیز های خیلی کوچک لذت ببرد. بلد است خودکار های رنگی ام را بگیرد دستش و وقتی رنگ هایشان را درست می گوید، برای خودش &quot;هورا&quot; بکشد و شاد شود. دوست من عاشق شمردن پله هایی ست که هر روز تا خانه شان بالا پایین می کند. عاشق پریدن از پله ها و دویدن روی پشت بام است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست من بلد است وقت های دلتنگی کنارم ساکت و ارام بنشیند و حرفی نزند و دوتایی بستنی شکلاتی بخوریم. بلد است وقتی غمگینم با یک بوس محکم حالم را خوب خوب کند. بلد است با تابه تا پوشیدن دمپایی هایش من را به خنده بیاندازد. بلد است دست هایش را خیس کند و دور خانه بدود تا من را خیس کند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوست من بهترین دوست دنیاست. هدیه بزرگی ست، با یک روبان صورتی که خدا گذاشته کف دست هایم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.ehrami.blogfa.com/post-141.aspx&quot; target=_blank&gt;شعری&lt;/A&gt; از مرضیه احرامی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 16:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havijebanafsh&amp;postid=523</comments>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-523.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو نقطه دی ، استاد ریاضی ماست!</title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-522.aspx</link>
<description>من حوصله ام نمی گیرد سر کلاس ردیف های جلو بنشینم. می روم ته کلاس و دستم را می زنم زیر چانه ام و هی استاد را تماشا می کنم. من عاشق استادهایمان شده ام. هر کدام از استاد هایمان یک وجه دوست داشتنی ای دارند. مثلا استاد ریاضی شبیه خنگ ها می ماند. یک پیراهن نازک می پوشد و عرق گیر سفیدش معلوم می شود و من دوست دارم کتک اش بزنم. اما با همه این ها دوستش دارم. همین که به همه چیز نیشش را باز می کند و می خندد یعنی که استاد خوبی ست و باید قدرش را بدانیم. همین که با تیکه های پسر ها می خندد و مثل استاد های دیگر از کلاس پرتشان نمی کند بیرون، یعنی که باید خوشحال باشیم که استاد ریاضی مان شده است. استاد ریاضی جوری درس می دهد که فقط خودش می فهمد چه می گوید. من که نمی فهمم . مگر این که خلافش ثابت شود. مگر این که بیایم خانه و جزوه های دیفرانسیل اقای &quot;ن&quot; را بخوانم تا بلکه چیزی در مخ مبارکمان برود. البته نا گفته نماند که زنگ های ریاضی من و عاطفه ته کلاس می نشینیم و هر هر فقط می خندیم. یک پسر از پیشوای ورامین هم هست که زنگ های ریاضی و ادبیات همیشه کنار هم می افتیم و او می گوید و من می خندم. سه تایی، من و عاطفه و این پسره که از بچه های معماری ست و اسمش را هم نمی دانم، می ترکیم از غیبت کردن و هه هه هه می خندیم و خبر نداریم که قیافه خنگ خودمان از هر موضوعی خنده دار تر است. زنگ های ریاضی من عاشق &quot;شرک&quot; می شوم که هزار تا اسم دارد. یکی می گوید:&quot; شبیه غول مرحله اخر بازی فلان بازی کامپیوتری ست&quot; یکی می گوید :&quot; شبیه هرکول می ماند&quot; و من فکر می کنم &quot;شرک&quot; با این تیپ های اخیرش شبیه کدو تنبل می شود. موهایش را بالایی ژل می زند و دست به سینه می نشیند و وقتی استاد تمرین ریاضی می دهد، دستش را می گیرد بالا و با صدای بلند می گوید :&quot;استاد ما حل کردیم!&quot; و وقتی استاد با هزار سختی از صندلی ها رد می شود و می رود کنار صندلی اش تا راه حلش را ببیند می گوید :&quot; استاد ما تو ذهنمون حل می کنیم!&quot; و شروع می کند روی هوا برای استاد راه حل را توضیح دادن و بعد خیلی جدی می گوید :&quot; استاد! درست بود دیگه راه حلم. مثبت می دید؟!&quot; و ما فقط می خندیم. هر دفعه استاد را می کشاند کنار صندلی اش و بعد می گوید توی ذهنش مسائل را حل می کند. استاد ریاضی هم جوری می خندد که ته معده اش هم معلوم می شود. استاد هر دفعه از ته دل می خندد. به گمانم استاد عقده ی خندیدن دارد که این قدر به همه چیز از ته دل می خندد. استاد همه مان را &quot;مهندس&quot; خطاب می کند و ما هر هر می خندیم. ما دانشجویان بی شعوری می باشیم. این را فقط خودمان می دانیم و خودمان. 45 دقیقه مانده به اتمام کلاس گیر می دهیم به استاد که :&quot; خسته نباشید&quot; و استاد می خندد:&quot; نه! یه تمرین دیگه مونده. از کلاس قبل عقب می افتید ها!&quot; و ما که بی شعور تشریف داریم پایمان را می کنیم توی یک کفش که :&quot; اشکال نداره استاد. عقب بیفتیم خب!&quot; و بالاخره استاد تسلیم می شود و گچ را پرت می کند لب تخته و انگشت هایش را فوت می کند:&quot; خسته نباشید!&quot; و ما حمله می کنیم سمت در...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 16:02:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havijebanafsh&amp;postid=522</comments>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-522.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-521.aspx</link>
<description>بهترین اتفاق همینه که عاشق کسی بشم که ازش در حد مرگ متنفر بودم...</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 16:56:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=havijebanafsh&amp;postid=521</comments>
<dc:creator>havijebanafsh</dc:creator>
<guid>http://havijebanafsh.blogfa.com/post-521.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
