روز اول مدرسه، وقتی جلو دبیرستان رسیدم مدت کوتاهی هوش از سرم رفت. جهنم روی زمین بود. صدها دانش‌آموز آن‌جا بودند. به نظر می‌رسید ورودی یک کنسرت باشد. بعضی‌هاشان از من بسیار بزرگ‌تر بودند؛ حتا سبیل هم داشتند و دخترها سینه‌های بزرگ. همه با موتور سیکلت یا با اسکیت آمده بودند. عده‌ای می‌دویدند، عده‌ای می‌خندیدند، فریاد می‌زدند، و در حال ورود و خروج از نرده‌ها بودند. یکی از درخت بالا می‌رفت و کوله‌پشتی دختری را روی شاخه‌ای آویزان می‌کردو دختر به سمتش سنگ پرتاب می‌کرد. من به دیواری پر ز نوشته و نقاشی تکیه دادم. برای چه باید به مدرسه می‌رفتم؟ برای چه دنیا این‌طوری است؟ به دنیا می‌آیی، به مدرسه می‌روی، کار می‌کنی و بعد می‌میری. چه کسی گفته این روش درستی است؟ نمی‌شد طور دیگری زندگی کرد؟ مثل انسان‌های اولیه؟ مثل مادربزرگم که وقتی کودک بود در خانه آموزش می‌دید و معلم‌ها نزدش می‌آمدند. چرا من نمی‌توانستم آن طور زندگی کنم؟ برای چه مرا به حال خودم نمی‌گذاشتند؟ چرا باید مانند بقیه بودم؟ چرا نمی‌توانستم توی جنگلی در کانادا برای خودم زندگی کنم؟ در حالی که سه جانور دست در دست یکدیگر مرا مانند یک پیچ فشار می‌دادند، زیر لب گفتم «من مثل اینا نیستم.»

«گم‌شو. میکروب.»

در حالت نیمه‌هوشیار دیدم که پاهای خشکم مثل دوتا کنده مرا به کلاس می‌برند. در ردیف یکی مانده به آخر نشستم، نزدیک پنجره، و سعی کردم خودم را پنهان کنم. پی بردم که پنهان شدن در این سیاره‌ی متخاصم جواب نمی‌دهد. حیوانات درنده‌ی این مدرسه بسیار وحشی و مهاجم بودند و گله‌ای حرکت می‌کردند. مرا وسط می‌گذاشتند و دستم می‌انداختند. برای لباس‌هایی که می‌پوشیدم، برای این که حرف نمی‌زدم، و بعد با پاک‌کن سنگ‌سارم می‌کردند.

 

«من و تو»، نیکولو آمانیتی، ترجمه‌ی محیا بیات، نشرچشمه