نامه‌دارم، نامه‌برقی
از همان نامه‌های واقعی از خواننده‌های نوجوانِ واقعی کتابم
از همان نامه‌هایی که خواندن کلماتشان تیله‌های شفاف از جنس شوق و خوشبختی در چشم‌های آدم می‌اندازد. نامه را بدون ویرایش این‌جا می‌گذارم:

سلام سنجاب ماهی عزیز
اسمتان را می دانم ولی ترجیح می دهم این گونه صدایتان کنم.این طوری به نظرم بامزه تر می شود. می گویند نویسنده ها با شخصیت هایشان زندگی می کنند ، شما هم همینطور بوده اید؟ ببخشید باید بروم سر اصل مطلب.... یعنی کتابتان. راستش را بگویم بعضی جاهایش برایم گیج کننده بود. با این حال که کاملا منظورش را می فهمیدم مرا سردرگم می کرد. چرا اینجوری است و چرا اون جوری است. می دانید من خیلی غرغرو هستم شاید به خاطر همین معلوم نیست دلیل این ایراد گیریم برای چیست. به هر حال!!!دومین چیزی که خیلی اعصابم را به هم ریخت این بود که چرا اخرش معلوم نشد اقای ماهی کیست.از اولش هزاران فکر به سرم زد ولی وقتی فهمیدم معلوم نمی شود حسابی حرصم در امد.وقتی از مامانم پرسیدم گفت که اصلا قرار نبود معلوم بشود و همین زیبایش کرده بودولی...  راستی یک چیز بامزه من وقتی در نمایشگاه کتاب داشتم می گشتم وقتی به هوپا رسیدیم به مامانم گفتم هوپا که چیزی ندارد ولی با این حال رفتم تو شاید چیزی بهتر از تام گیتس و کاراگاه فلانی داشته باشد. من از ان ها متنفرم. وقتی داخل رفتم خیلی چیزی به چشمم نیامد و خواستم که از ان جمعیت به زور بیرون بیایم ولی وقتی داشتند کتاب ها را می چیدند و یک کپه از کتاب ها را برداشتند یک کتاب زیر ان ها بود و... ان کتاب ،کتاب شمابود! اول که دیدمش یاد دوست صمیمیم افتادم و فقط به همین دلیل ان را گرفتم. اصلا درون ان را نگاه هم نکردم.ببخشید از این شاخه به ان شاخه می پرم ولی با دختر درون کتاب همزاد پنداری می کردم وتنها فرق بین ما این بود که او پدرش را در دبستان از دست داده بود و من پدرم زنده وولی پیشم نبود. وقتی هم سن دختر داخل داستان بودم هی دلم برای پدرم تنگ می شد کاری نمی توانستم بکنم چون او خیلی از من دور بود و غیر از تلفن کردن کاری از دستمان بر  نمی امد.یواش یواش چیز هایی را فهمیدم و خیلی از دستش عصبانی شدم و رابطه ام را با او قطع کردم.دیگر برایم بدون پدر بودن عادی شده.شاید حتی حس دخترک داخل داستان را با پدرش  هرگز درک نکنم و این دلیل سردرگمی ام بوده.Inline imageامیدوارم هنوز از خواندن ایمیلم خسته نباشید چون من خیلی حرف می زنم.فکر کنم مامانم اسم مرا به شما گفته باشد. اگر دوست داشتید در ایمیل بعدی هر چیزی دوست داشتید مرا صدا بزنید. من در مدرسه به گربه وحشی معروف شده بودم.البته یک چیز هایی از گربه ها به ارث برده امInline image راستی من نویسنده ها و کتاب ها و نویسندگی را خیلی دوست دارم.هزاران کتاب نخوانده دارم و حتی بیشتر هم دلم می خواهد.دوست دارم با نویسنده ها حرف بزنم. البته نه رو در رو چون به نظرم خودم را سانسور می کنم. دوست دارم در فضای مجازی خودم را پیش دیگران رها کنم... انیمیشن هم خیلی دوست دارم. فعلا دارم انیمیشنی به نام ولتران می بینم.خیلی زیباست یکی از شخصیت هایش شبیه دخترک داخل داستان است. فکر کنم مثل همیشه زیاد حرف زدم درست است؟ Inline image پر حرفی مرا ببخشید. بقیه کتابتان هم خیلی زیبا بود مخصوصا تصویر سازی سنجاب ها و محیط اطراف. خب دیگر . فکر کنم کافی باشد. منتظر ایمیل های شما هستم 
خواننده شما:گرباهInline imageInline image[گربه،روباه]