آقای کرگدن شاخاش را میگذارد زیر چانهام و سرم را بالا میگیرد.
ـ خوشال باش دیگه با.
انگشتم را میگذارم لای صفحهی کتابی که در حال خواندنشم هستم. توی دلم میگوید «خوشحالی که زورکی نمیشود.» اما در عوض لبخند میزنم.
آقای کرگدن بلند جواب میدهد: «میدونم خودم.»
ـ چی رو؟
ـ خوشالی زورکی نمیشه. اما باید خوشال باشی. حتی زورکی. آخه زوره.
و بیمزه و بلند بلند میخندد.
و برای این که حالم را بهتر کند به زور خودش را روی مبل دو نفره جا میکند. نصفش روی من میافتد، نصفش رو کاناپهی دو نفره.
له شدن زیر بار عشق هم شکل دیگری از خوشحالی ـ و البته خوشبختی ـ میتواند باشد.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.