نور فانوس دریایی چرخید. روشنایی روز که می‌رفت، فانوس دریایی روشن‌تر می‌شد. آن‌جا ایستادیم و هوای دریا را به درون کشیدیم. یک چلچله‌ی دریایی را دیدیم که دیر رسیده بود و سریع شیرجه زد تو دریا. آن طرف‌تر در ساحل، زغال‌سنگ‌کش‌های دریا را دیدیم که با اسب‌های کوچکشان گاری‌های پر زغال‌سنگ را از دریا می‌کشیدند. صدای خنده‌ی دختری می‌آمد، در تاریکی چشم‌هایم را تنگ کردم ببینم از کجا می‌آید. هوا آرام شد. دریا آرام شد، مثل فلزی جلاداده شده بر افق تیره و تاریک گسترده شده بود. نور فانوس دریایی شعاعی بود که دریا را در می‌نوردید، بعد زمین را و بعد باز دریا را. بی‌صدا و بی‌حرکت ایستاده بودیم.

 

«آتش‌خوارها»، دیوید آلموند، نشر هوپا

 

 

آتش‌خوارها پر است از صحنه‌ها و تصویرهایی که نظیرش را در کمتر داستانی خوانده‌ و در کمتر فیلمی دیده‌ایم. اگر مثل من شیفته‌ی ادبیات کودک و نوجوان و بیش از آن شیفته‌ی قلم «دیوید آلموند» هستید این کتاب را با ترجمه‌ی خوب مترجم نوپا اما موفق، رویا زنده بودی بخوانید.