سنجاب ماهیِ خوبم!
ماه ها بود که جادو شده بودم و نمی توانستم خواندن کلماتت را شروع کنم. شاید اندوه آنقدر در جانم نفوذ کرده بود که حتی طاقت پرتوی اندکی از نور را هم نداشتم. اما اکنون در آستانه ی بیست سالگی طلسم شکسته شد و بالاخره من هم وارد دنیای جادویی خیالت شدم. نمی توانی تصور کنی که از زمانی که کلمه هایت احاطه ام کرده اند چقدر آرامم. من هم یک دارکوب در سینه ام دارم. درست مثل تو. و در تمام روز هایی که گذشته آنقدر به قلب من کوبیده و کوبیده که احساس می کنم قلبم مانند لانه ی زنبور ها شده است. اما کلمات تو همچون نسیمی شفابخش بر من وزید. از یاد برده بودم که بزرگ نبودن چگونه است و اکنون غزالِ ده ساله است که برای تو نامه می نویسد و این ها همه از جادوی توست. نکند تو واقعا یک جادوگری که می توانی طلسم ها را بشکنی؟ من هم مثل تو انیمیشن مری و مکس را عمیقا دوست دارم و با خواندن کتابت دلم برایش تنگ شد. پس همین که نامه ات به پایان رسید می روم و بعد از مدت ها می بینمش. راستش را بخواهی تنهایی تا مغز استخوانم رسیده بود و احساس می کردم هیچ کس بلد نیست به زبان من سخن بگوید یا دست کم دست و پا شکسته زبان مرا بفهمد. حتی یک سنجاب خنگ نداشتم که با چشم های سیاه و درشتش به من زل بزند. اما... اما الان احساس می کنم پرتو های نور کلماتت از سوراخ های لانه ی زنبوری که در سینه ام است به درونش تابیده و شاید سنجابی، بچه فیلی یا روباه نارنجی ای سال ها منتظرم بوده تا من به او فکر کنم و ببینمش.
سنجاب ماهیِ عزیزم!
چه هدیه ای خوب تر از هدیه ی تو برای تولد بیست سالگی ام؟ این که اجازه دادی وارد دنیای خیالت شوم خوشحال کننده ترین هدیه ی دنیاست. می شود اسم چند کتاب نوجوان که خودت عاشقشان هستی را برایم بفرستی؟ چه کسی می داند؟ شاید من هم روزی کتابی بنویسم و آن را اینگونه آغاز کنم: برای سنجاب ماهیِ خوبم، دوستی که هدیه ی تولد بیست سالگی ام بود!
امروز اولین جلسه ی کلاس سفالگری من است. قول می دهم همین که یاد گرفتم چگونه خلق کنم یک ماهی برایت بسازم. چه کسی می داند؟ شاید زنده شد و به گوشت رساند که چقدر دوستت دارم.
راستی ناراحت نمی شوی بعضی وقت ها برایت نامه بنویسم؟ و اینکه تو هم دلت می خواهد که دوست من باشی؟
 
امروز، در این ساعت
غزال