کاساندرا
رینو، ایالت نوادا، سال ۱۹۹۴. جو ویپ چهارده ساله است. مادرش، کاساندرا، دوچرخه میفروشد. وقتی جو سراغ پدرش را میگیرد، مادرش در پاسخ به او میگوید: «وقتی به دنیا اومدی، ولم کرد، رفت. مردها همینن.»
مادرش از گفتن نام پدرش به او طفره میرود. جو میداند که مادرش دروغ میگوید. حقیقت این است که کاساندرا هرگز نفهمیده بود از چه کسی باردار شده است. جو میدید که مردهای زیادی به خانهی آنها رفتوآمد دارند و هربار تنها چیزی که موجب میشد آن مردها خانه را ترک کنند این بود که کاساندرا یا اسم آنها را فراموش میکرد یا یکی را با دیگری اشتباه میگرفت.
«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.