حالا درسته بابام فکر می‌کنه چون دکتر نشدم، هیچ گهی نیستم، ولی یه زمانی انقدر قبولم داشت که روی همه‌ی کاست‌های نوار دست‌خط من بود و همه‌ی صفحات دفترچه تلفن‌ش رو من پر کرده بودم براش.
ماموریت بزرگ من نوشتن بود. نوشتن و ثبت‌کردن کلمات. از پرکردن کارت‌های تبریک و تسلیت گرفته تا برچسب‌های سبزی‌ها و حبوبات فریزر و ...
گاهی که غر می‌زدم می‌گفت «خاک تو سرت. دستخطتت خوبه. چهار تا کلمه بنویسی چی می‌شه؟»
 

یه نفر برام نوشته «به شیرم که رابطه‌ت با بابات چطوریه.»
راستش خود بابام هم رابطه رو به یه ورش دایورت کرده.
ولی مسئله اینه که حتی نوشتن از خوبی آدم‌ها هم به بعضی‌ها فشار می‌آره و مجبورند از شیرشون مایه بذارند.
چرا واقعا؟
کاش یه کاری برای خودشون بکنند...
کاش لااقل زودتر به این «آگاهی» و «خودشناسی» برسند که حال‌شون خوب نیست و نیاز به خوددرمانی دارند.

یکی از قشنگی‌های بابام اینه که جوری با حیوون‌ها ارتباط برقرار می‌کنه انگار جدی جدی زبون همه‌شون رو می‌دونه. فرقی هم نمی‌کنه گربه باشه، سگ باشه، روباه یا هر چیز دیگه... ارتباط با حیوون‌ها و رفیق‌شدن باهاشون هنریه که من تو سه دهه از زندگی‌ام هیچ وقت کسب‌اش نکردم.
استخون‌ها و گوشت‌هایی که از غذاها و سفره‌هامون اضافه می‌آد، تو سطل نمی‌ره. تو یه کیسه پر می‌شه تا بابام برای رفیق‌های کوچولوش ببره. 
تو مهمونی‌ها درخواست می‌کنه «ببخشید اگه می‌شه استخون‌ها رو دور نندازید.»
یا اگه سرکیف باشه، می‌خنده و بلند بلند می‌گه «ببخشید ما استخون‌هاتون رو می‌خوایم... البته برای خودمون نه... برای رفیق‌هامون.» و دوباره به شوخی خودش می‌خنده.

 

خونه‌ی مامانِ بابام روبه‌روی یه جنگل کوچیکه. یه جنگل واقعی که توش گرگ و روباه پیدا می‌شه. بابام تنها کسیه که تونست درهای دوستی رو به روی بچه‌روباه‌ها باز کنه و بهشون غذا بده و باهاشون رفیق بشه. بچه‌روباه‌ها ما رو از دور می‌دیدند و پا به فرار می‌ذاشتند. بابام بلند بلند می‌گفت «چیزی نیست... چیزی نیست... نترسید.» بچه روباه‌ها جایی دورتر قایم می‌شدند و یواشکی جمع خونوادگی ما رو تماشا می‌کردند. بابام می‌گفت «خلوت‌تر بشه نزدیک‌تر می‌آن. گوشت‌های اضافه و استخون‌ها رو نندازید. سهم این‌هاست.»
اولین بار که یه روباه با دم سفید رو دیدم، موقعی بود که بابام براش دست تکون داد «اومدی باز؟»

 

خاک بر سر من که نتونستم جای یه بچه‌گربه یا بچه‌روباه رو برای بابام پر کنم.

کاش برای بابام هم آدم جالبی بودم.

من از فردای این خونه
از هر چی که بین‌مونه می‌ترسم...

بابام سرما خورده بود، یه کاری کرد که همه‌مون سرما بخوریم.
کرونا بگیره نمی‌دونم زندگی‌مون چه وضعیتی پیدا می‌کنه.
از این گذشته باید آزمایش بده و نمونه‌برداری کنه و پیگیر درمانش باشه.
اما هیچ‌کدوم از این‌ها مهم نیستند.
فردا راهی سفره...
 

برای انتقام‌گرفتن از همسایه‌ی روبه‌رویی در واحد رو می‌کوبه به‌هم.

این‌ کارها چیه مرد.
تو الان باید به نوه‌هات دیکته می‌گفتی.
بیا بشین استوری‌های اینستاگرام‌ت رو نگاه کن.

بابام مریض شده. تست که نداده. رعایت پروتکل بهداشتی هم بخوره تو سر من؛ حتی وقتی سرفه می‌کنه جلوی دهنش رو نمی‌گیره و می‌گه «هر کی مشکل داره ماسک بزنه تو خونه.»

 

جدی جدی یکی از بزرگ‌ترین شانس‌هایی که تو زندگی آوردم اینه که پاش رو تو اتاقم نمی‌ذاره. وگرنه مطمئن باشید تا الان دق می‌کردم از دستش.
 

فقط بابای من استعداد این رو داره که هفت صبح سرِ رولِ دستمال توالت بلند بلند بحث کنه یا بابای شما هم از این توانایی‌های خارق‌العاده داره؟

از قشنگی‌های بابام

شوخ‌طبعی‌ام رو از بابام دارم.
بابام استعداد شگفت‌انگیزی تو روایت‌کردن تلخ‌ترین خاطره‌ها و سخت‌ترین روزهای زندگی‌ش به زبان طنز داره.
می‌تونه جوری از روزهای سخت زندگی‌ش حرف بزنه که دلت رو بگیری از خنده. اگه با هم‌تیمی‌هاش یعنی برادرهاش یک جا باشند، این بمب‌ خنده‌هامونه که هر لحظه منفجر می‌شه. می‌تونه با یکی از عموهام شور بگیره و هر دو راوی یه داستان مشترک بشن. بخشی از داستان رو بابام تعریف کنه، بخشی دیگه رو اون. این هنرمندی در روایت مشترک، بدون این که جزئیات از دست بره یا طنزی حروم بشه، بدون این که شور خنده بیفته، ویژه‌ی بابامه که بخش ناچیزی از اون رو به ارث بردم.
استخون‌بندی درشت، جزئی‌نگری، داستان‌سرایی و قصه‌گویی و شوخ‌طبعی... دارایی‌هایی ذایی و به‌ندرت دست‌یافتنی‌اند که تو فهرست محبوب‌ترین میراث زندگی‌ام قرار دارند.
 

فاصله یک عمره
می‌دونم...

از قشنگی‌های بابام

عاشق برنج سرد لای نون لواشه.
لقمه‌های برنج سرد و نون رو با چنان ولعی می‌خوره که تا حالا هیچ غذایی رو این طور عاشقانه نخوردم.