توی بازی این روزها
تو یه راه‌مخفیِ نابی...

مثل قصه تو رو خوندن

بی تو اما سرسپردن
بی تو و عشقِ تو بودن
تو غبارِ جاده موندن
بی تو خوبِ من
محاله…

 

 

آهنگ لحظه‌های معین، غمگینه.
اما فوق‌العاده دوست‌داشتنی و قشنگه...
گوش بدید.

 

لات بمیری سامورایی...

ـ دوست داری منو؟
+ نه پَس، روانیتم نفس.
 

ای روزهای وعده‌داده‌شده...

با زمونه ساختیم
و زمونه با ما راه می‌آد...

هم‌لحظه‌های دردیم
این درد رو چاره باید
مردن مرام ما نیست
عمرِ دوباره باید
عمرِ دوباره باید...

متاسفانه خیلی وقته عمر دوباره رو از مِنو حذف‌ کرده‌ند هایده‌خانم.
چیز دیگه‌ای می‌خواید بفرمایید.

 

دیو سیاهِ غصه‌ها
تو کدوم شب می‌میره؟

عشق اگه روز ازل
در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک
ناله‌ی مستانه نبود...


ممنون خانم هایده که خیلی پیش‌تر از این‌ها سرچشمه‌ی چسناله‌های ما رو شناسایی کردید و با حنجره‌ی جادویی‌تون این واقعیت رو بهمون یادآوری می‌کنید.


 

‏هر آنچه دوست داشتم
      برای من نماند و رفت
امید آخرین اگر تویی
                                 برای من بمان


• حسین منزوی

قصه‌ی شب

آه
یکی‌ بود
یکی‌ نبود
یه عاشقی بود که یه روز
بهت می‌گفت دوستت داره،
آخ که دوستت داره هنوز
دلم یه دیوونه شده
واست بی‌آزاره هنوز
از دل دیوونه نترس،
آخ که دوست داره هنوز
وای که دوست داره هنوز

[می‌رسیم به اتفاق اصلی داستان]

شب که می‌شه به عشق تو
غزل غزل صدا می‌شم
ترانه‌خون قصه‌ی تموم عاشق‌ها می‌شم

شب که میشه به عشق تو 
غزل غزل صدا می‌شم
ترانه‌خون قصه‌ی تموم عاشقا می‌شم

[دیالوگ‌های داستان]

گفتی‌ که با وفا بشم
سهم من از وفا تویی
سهم من از خودم تویی
سهم من از خدا تویی
گفتی‌ که دلتنگی‌ نکن
آخ مگه می‌‌شه نازنین
حال پریشون منو
ندیدی
و بیا ببین

[پایان تراژدی قصه]

شب که می‌‌شه به عشق تو
غزل غزل صدا می‌شم
ترانه‌خون قصه‌ی تموم عاشقا می‌شم

شب که می‌‌شه به عشق تو
غزل غزل صدا می‌شم
ترانه‌خون قصه‌ی تموم عاشقا می‌شم

‏نقشِ او
در چشمِ ما
هر روز
خوش‌تر می‌شود...


• سعدی

قصه‌ی شب

شب انتخابِ واژه
که ترانمو بسازه
مث پروانه زدم پر
میون باغ الفبا
یک به یک دوره کردم
از الف تا حمزه و یا
بین حرفای صدادار
داد زد آی کلاه‌دار
منو بردار با یه «ی» و «ر»
بنویس دوباره از یار
ای یار ای یار ای یار ای یار    
اما من یاری نداشتم
با کسی کاری نداشتم
یا رو با سه تا حروفش
یه گوشه‌ای کنار گذاشتم
باز دوباره تو کتابا
سر گذاشتم پی حرفا
گشتمو گشتمو دیدم
باز دوباره حرفی از یا
«الف» و «ی» و «ر» و «آ»
«الف» و «ی» و «ر» و «آ»
اگه با نون جور می‌اومد
واس من قشنگ‌ترین اسم
توی شعرم در می‌اومد
از دل خانه ویران
از ته سفره‌ی بی‌نان
نونی برداشتم و دیدم
نام شعرم شده ایران
ایران
ایران
ایران
ایران

 

ترانه‌ی «باغ الفبا»ی سلطان قلبم، شهرام.

مرا انتخاب کن
از تمام دنیا مرا انتخاب کن
میان من و چشم‌های او
می‌توانی تردید کنی
اما در نهایت من را انتخاب کن

 

هرمان دکونینک
 

داستان صبح شنبه

هچل هفته
اوضاع قمر در عقربه
دعوا سر یه ماچه
یه بوسه
یه لبه

همه‌چیز
قبلا
بارها اتفاق افتاده است
در این واقعیتِ دستِ دوم
تنها عشق است
که سرانجام
می‌تواند بگوید:
«ببین...
می‌توانم همه‌چیز را 
مثل روز اول
تر و تازه کنم.»

هرمان دکونینک

داستان تراژدی عصر سه شنبه

میون یه دشت لخت
زير خورشید کوير
مونده یه مرداب پیر
توی دست خاک اسیر
منم اون مرداب پیر
از همه دنیا جدا
داغ خورشید به تنم
زنجیر زمین به پام
من همونم که یه روز
می‌خواستم دريا بشم
می‌خواستم بزرگترين
دريای دنيا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دريا برسم
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم
زير آسمون پیر
اما از بختِ سیاه
راهم افتاد به کوير
چشم من
چشم من به اونجا بود
پشت اون کوه بلند
اما دست سرنوشت
سر رام یه چاله کند
توی چاله افتادم
خاک منو زندونی کرد
آسمونم نباريد
اونم سر گرونی کرد
حالا یه مرداب شدم
یه اسیر نیمه جون
یه طرف می‌رم تو خاک
یه طرف به آسمون
خورشید از اون بالاها
زمینم از این پایین
هی بخارم می‌کنن
زندگی‌م شده همین
با چشام مردنمو
دارم اینجا می‌بینم
سرنوشتم همینه
من اسیر زمینم
هیچی باقی نیست ازم
قطره‌های آخره
خاك تشنه همینم
داره همراش می‌بره
خشک می‌شم تموم می‌شم
فردا که خورشید می‌اد
شن جامو پر می‌کنه
که میاره دست باد

 

این قصه رو فقط باید با هم‌خونی شماعی‌زاده و گوگوش شنید.

همان‌‌طور
که مرد را می‌بوسید
نگاه می‌کرد
پیراهنش را
و به این فکر می‌کرد
که باید
شسته شود.

 

• فان اسخاخن

‏اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم
قهوه‌خانه‌ها به چه‌کار می‌آیند؟
و اگر نتوانم بی هدف با تو پرسه بزنم
خیابان‌ها به چه کار می‌آیند؟
و اگر نتوانم
بی‌هراس نام‌ات را در گلو بگردان‌ام
کلمات به چه‌کار می‌آیند؟
و اگر نتوانم فریاد بزنم
«دوستت دارم»
دهان‌ام به چه‌کار می‌آید؟

• سعاد الصباح

مگه چی می‌شه
اینی که همه‌ رو کشیده بالا
واس مام بذاره یه ذره؟

گویم، گویم، گویم که سودای تو دارد این دلم، آخ این دلم، وای!

افتاد
افتاد
افتاد به دلم
مهر تو
ای کاش
نمی‌افتاد
نمی‌افتاد

 

ـ داستان کوتاه یازده کلمه‌ای

با تو اما می‌رسم به قله‌ی آوازم

اسم تو برای من قشنگ‌ترین آهنگه...

من می‌ترسیدم
ولی به‌خاطرت
پریدم...

 

چون دلم می‌خواد برات بمیرم
و نگام کنی
جاش فقط حسابمو
از عاشق‌هات جدا کنی
زخمی که می‌خورم از آدم‌ها رو
دوا کنی...

همه دنیا تویی، باقی همه‌ش یه بازیه

من که جز دست‌های تو راهِ فراری ندارم...

 

من به خودم:

برای این دربدر
بی‌سرزمین
گریه نکن...

 

یه معشوقه می‌خواستم واسه‌ی خونه‌ی قلبم

می‌خواستم تو بگی
دریا قشنگه
آی بگی صحرا قشنگه
آی بگی فردا قشنگه



 

اپیزود ۸ از «دور دور» رو گوش می‌دم؛ از رادیو جوان. گوش کنید و روزتون رو بسازید.
پی‌نوشت: «واسه» یا «واس» واژه‌ی اشتباهیه، هرچند که خیلی کاربردیه و زیاد به گوش‌مون می‌خوره و ازش استفاده می‌کنیم. همون‌طور که «می‌باشد» فعل اشتباهیه.

چه پاک و آشناست ساده نگاهت
چه بی‌ریاست نجابت سلام‌ت

 

وقتی دختر چوپونِ سیاوش شمس رو گوش می‌دم، حتی حسرت چوپون‌بودن رو می‌خورم. آدم چوپون باشه و براش همچین چیزی بخونند. این‌جاست که می‌گن پیشونی من رو کجا می‌شونی؟
الان تو توییتر همچین چیزی نوشته بودم، می‌اومدند چند تیکه‌ام می‌کردند که «به چوپون‌ها توهین می‌کنی؟ حالا فکر کردی خودت چه گهی هستی؟»

اگرچه دل به کسی داد
جان ماست هنوز

_ سعدی

ما که دادیم رفت
دلو دست شما
برعکس شما
تموم واژه‌ها
بذار وصف تو باشه...

دست کدوم غزل بدم
نبضِ دل عاشقم رو؟

کجای این جنگل شب
پنهون می‌شی خورشیدکم؟

آخه دنیای تو دنیای دل‌های سنگیه
واس تو فرقی نداره دل من چه رنگیه...

 

ته دنیا رو دیدیم
تو یه اتاق
با هم.
 

ـ از شیش و هشتی‌هایی که گوش می‌کنم.

شهر بزرگ است تنم
غم طرفی، من طرفی

ـ مولانا

سینه‌ت کوچیک اما دنیامون بزرگ
می‌کنیم با هم خدامونو شکر

 

شکرگزاری واقعی به این می‌گن.
دارم یکی از آهنگ‌های سامی بیگی و بهزاد لیتو و سیجل رو گوش می‌دم؛
و هم‌زمان به این می‌اندیشم که اگه فرمانروایی چیزی بودم، دستور می‌دادم مغز ترانه‌سرای این موزیک‌ها رو برام بیارن و صبح‌ها چند لقمه از مغزشون رو به عنوان سوختِ روز بزنم بر بدن!

دلی که عاشق تو شد
هر چی ببینه حقشه

ـ ذکر روز دوشنبه
 

ای تن‌ت
خاکِ شکفتن...

 

+ از مارتیک ‌شنیدن‌ها

این روزگار بد کرده با قلبم
کم بوده از این زندگی سهمم...
 

اگه این زندگی باشه
اگه این سهمم از دنیاست
من از مردن هراسم نیست
یه حسی دارم این روزها
که گاهی با خودم می‌گم
شاید مُردم حواسم نیست...

مِی مَخور با دگران
تا نخورم خونِ جگر...
 

هردفعه، براى روبه‌رو شدن با قلبم
دنبال اونى که می‌شناختم ازت می‌گردم
روبه‌روى من یه تصویرِ هزار تیکه شده‌ست
که با هر بار رفتنت، یه تیکه‌شو گم کردم

ـ از شادمهر شنیدن‌ها

بی‌تو هر تجربه‌ای
یا بده
یا بدتره...

چشم من تشنه‌ی پرسش
روی تو، تنها جواب

 

آهنگ‌های مارتیک رو می‌شه به عنوان جوان‌کننده‌ی پوست و روح تجویز کرد. جدی می‌گم.

 

 

می‌دونی؟
آدم‌ها هم احترامشون دست خودشونه
هم اعتبارشون
هم موندن‌شون
هم رفتن‌شون
هم بُردن‌شون
هم باختن‌شون

ـ نمی‌گم چی گوش می‌دم که چنین جملات فاخری توشون موج می‌زنه. مگه قصد جونم رو کردم. یه عمر نشستم چیزمیز ببافم بعد موزیک‌های شیش‌وهشتی‌ام رو مفت و مجانی لو بدم و در اختیارتون بذارم و این حجم از فرهیختگی‌ام شک کنید!
اصرار نکنید. خدا شاهده راه نداره بگم.

«انقده خوبی 
که طبیعت
باید رو تو تیک بذاره!»

ـ از دستاوردهای تتلوشنیدن

‏چشم‌‌انتظار آن بهارم
که با تقویم از راه نمی‌آید
و با تقویم راه نمی‌آید،
چشم انتظار آن بهارم
که با...
آه نمی‌آید!

 

• مژگان عباسلو

جانا سخن از زبان ما می‌گویی

دل رُبود از من نگارم، جان رُبودی کاشکی

ـ سعدی

‏امید وصل تو 
جانم به رقص می‌آرد

ـ سعدی

علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

ـ حافظ

 

ولی تو به یغما ببر
ول کن این حرف‌ها رو...

دنیا با تو 
توی این مشته برام.

ـ از شیش و هشت‌هایی که گوش می‌دم.

چقدر از متن بعضی ترانه‌هام خوشم میاد
مثل «حالم عوض می‌شه»‌ شادمهر.
 

بی اعتمادم کن به همه‌ی دنیا
اینکه با من باش
کنار من تنها،
کنار من تنها،
کنار من تنها

راه‌رفتن را فراموش كرده‌ام
كفش‌هايم
فكر مى‌كنند كه من مرده‌ام
 

ـ تَحسين اُوزمَن
ـ ترجمه‌ی سیامک تقی‌زاده

ترسم اینه که رو تنت
جای نگاهم بمونه
یا روی تیشه‌ی چشات
غبار آهم بمونه...

اوف! چی می‌گه؟
خیلی چیزها دوست عزیز. خیلی چیزها!

تو پاک و ساده مثل خواب
حتی با بوسه می‌شکنی...

به‌به!
امشب رو بشینیم تا صبح سیاوش قمیشی گوش کنیم.

اون ور جنگلِ تن‌سبز،
پشت دشتِ سربه‌دامن
اون ور روزای تاریک،
پشت این شبای روشن
برای باورِ بودن،
جایی باید باشه شاید
برای لمس تن عشق،
کسی باید باشه باید...
 

باشه
تو خورشیدی
و اصلا به ما تابیدی...

ـ از شیش و هشت‌هایی که گوش می‌دم.
آتیشِ فرزاد فرزین

تبتو از لحظه‌های من نگیر
این همون داغی که می‌پرستمه...

 

خلاصه‌ی یه عید واقعی به روایت منوچهری:

خوشا بهار تازه و بوس و کنار یار
گر در کنار یار بود، خوش بود بهار

آرام باش عزيز من
آرام باش
دوباره سر از آب بيرون می‌آوريم
و تلالو آفتاب را می‌بينيم
زير بوته‌ای از برف
که اين دفعه
درست از جايی که تو دوست داری‌، طالع می‌شود

ـ شمس لنگرودی

چه‌جوری صدات کنم
تا غمم شنیده شه...

ـ از شادمهر شنیدن‌ها

یخ آب می‌شود در روح من،
در اندیشه‌هایم.
بهار،
حضور توست
بودنِ توست.


مارگوت بیکل
ترجمه‌ی احمد شاملو


این شعر رو که خوندم، دیدم حقیقتا با ماچا یخ‌های روح و اندیشه‌ام آب می‌شن. جوونه‌ها از سرانگشت‌هام رشد می‌کنند و همه‌ی من رو در برمی‌گیرند. الکی نیست که می‌شنوم «چی‌کار کردی خوشگل‌تر شدی؟» کاری نکردم. فقط بیشتر از قبل دوستت دارم.

اگه زحمت نمی‌شه
پیش من باش همیشه...

ـ از شیش‌وهشتی‌هایی که گوش می‌دم.

چی بودی
چی شدی تو
بم بگو
محصولِ کی بودی تو...

تو این ولایت
ای با اصالت
تو مونده بودی
تو هم شکستی...

گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟
بالله که زنده بودن ما، شاهکار ماست

ـفخرالدین‌ مزارعی

سلام بر رنگ اندوه در چشمانت...

 

ـ محمود درویش

نبودت مثل کبریت
و دلم انبار باروته...

من از تبار غربت‌ام
از آرزوهای محال...

به دنبال جاده‌ای هموار و بار سبک نیستم
آرزومند توان و شهامت‌ام
تا جاده‌ی سنگلاخ را صعود کنم.
مرا چنین جرأتی ببخش.
و من توان فتح دشوارترین قله‌ها
و تبدیل هر مانع لغزان را
به پله‌ای سنگی
به تنهایی خواهم داشت.


-گیل بروک برکت

ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد

▪️حافظ

ستاره می‌گریست
ـ ستاره‌ی کدام کهکشان؟
ستاره‌ای که کهکشان نداشت.

ـ هوشنگ ابتهاج

ﻣﺮﺍ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﭘﯿر ﮐﺮﺩ
ﮐﻪ ﻫﺮﮔﺰ ﺭﺥ نداد...

ـ ماتسوئو باشو

خندان
چه در رویا می‌بیند
پسر کور

_ عمر ضرغام

ذکر یکشنبه، صد دور تسبیح

وای،
گریه‌مون، هیچ 
خنده‌مون، هیچ
باخته و برنده‌مون، هیچ
تنها، آغوش تو مونده 
غیر از اون، هیچ
ای
ای مثل من تک و تنها
دستامو بگیر که عمر رفت
همه‌چی تویی 
زمین و آسمون، هیچ

 

می‌خواستم در ارتفاع سینه‌هات انقلاب کنم
شکست خوردم
می‌خواستم خشم و کفر و آزادی را نشانت دهم
شکست خوردم
خشم را خشمگین، کفر را کافر می‌شناسد.
و آزادی شمشیری‌ست
که فقط در دست آزاده‌ها می‌بُرد.

◼️ نزار قبانی
◾️ترجمه‌ی رضا عامری
▪️از کتاب «صد نامه‌ی عاشقانه»، نشرچشمه

‏گفتم: که بعد از آن همه دل‌ها که سوختی
کس می‌خورد فریب تو؟ گفتا: هنوز هم...

‎_ رهی معیری

نگاهت رنج عظیمی است، 
وقتی به یادم می‌آورد
که چه چیزهای فراوانی را
هنوز به تو نگفته‌ام...


_آنتوان دوسنت اگزوپری_

از این که هستم بیشتر
دیگر گرفتارم نکن...

ـ از داریوش شنیدن‌ها

نور تو بودی
کی منو از تو رها کرد؟

ـ از ابی شنیدن‌ها

چه بی‌تابانه می‌خواهمت
ای دوری‌ات
آزمون تلخ زنده‌به‌گوری...

ـ شاملو

نظری کن ای توانگر
که به دیدنت
فقیرم

ـ سعدی

 

By Isabelle Arsenault

در کشور من
نام هیچ زنی، دریا نیست
دریا هزاران سال پیش
روسری آبی‌اش را از سر برداشت
و تمام زن‌ها کوه شدند.


_حسین رضایی
شاعر افغانستانی

مرا به بند می‌کشی
از این رهاترم کنی...

برای زنده‌بودن
دلیل آخرینم باش

منم من بذر فریاد
خاک خوب سرزمینم باش

طلوع صادق عصیان ِ من
بیداری‌ام باش

ـ از داریوش شنیدن‌ها

و ما - بر خلاف بندبازهای سیرک، شعبده‌بازها،
جادوگران و هیپنوتیزم‌کنندگان ـ
می‌توانیم بدون پر و بال پرواز کنیم
تونل‌های تاریک را با چشمان‌مان روشن می‌کنیم

«این‌جا»، ویسواوا شیمبورسکا

 

حقیقت دارد؟
می‌توانیم بدون پر و بال پرواز کنیم؟
می‌توانیم تونل‌های تاریک را با چشمان‌مان روشن کنیم؟
کاش یک نفر می‌آمد و می‌گفت:‌ «حق با شیمبورسکاست. دروغ نمی‌گوید...»

و فقط به یک دلیل است،
که در رویاهای ما
در سایه‌ها و روشنی‌ها،
در نامتلاطمی‌ها، در غیرقابل‌پیش‌بینی بودن‌ها
در بی‌حوصلگی‌ها و پراکندگی‌ها
بعضی‌وقت‌ها، یک معنی یافت می‌شود.

«این‌جا»، ویسواوا شیمبورسکا

 

من، ناامیدانه دل‌بسته‌ام به این معناهای پنهان
تنها به این امید که راهم را پیدا/هموار کنم...

از متن سخنرانی ویسواوا شیمبورسکا هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات

من برای واژه‌ی محجور «نمی‌دانم» ارزش زیادی قایل هستم. «نمی‌دانم» وازه‌ای متواضعانه اما بالی محکم است که کمک می‌کند حیات کوچک زمین در ذات ما غوطه‌ خورده و گسترش یابد. اگر نیوتون با خود نمی‌گفت «نمی‌دانم» سیب بر باغچه‌اش همچون باران در پیش رویش می‌بارید و او در بهترین حالت آن را برمی‌داشت و با اشتها گاز می‌زد.

 

«این‌جا»، ویسواوا شیمبورسکا

از متن سخنرانی ویسواوا شیمبورسکا هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات

اکثر مردم جهان برای گذران زندگی کار می‌کنند. ناگزیر کار می‌کنند. آنان انتخابی برای حرفه‌شان ندارند، بلکه این روزگار است که شغل آن‌ها را انتخاب می‌کند. شغلی که دوست ندارند. این اتفاق یکی از سخت‌ترین غم‌های بشر است و امیدی به بهبود این وضعیت در آینده هم نیست.

 

«این‌جا»، ویسواوا شیمبورسکا

از متن سخنرانی ویسواوا شیمبورسکا هنگام دریافت جایزه‌ی نوبل ادبیات

شاعر امروزه شکاک و حتی بیش از هر چیز به خود بد گمان است. انگار از شاعر بودن خجالت می‌کشد و با بی‌میلی آن را بیان می‌کند. هر چند که در زمانه‌ی پرهیاهوی ما اعتراف کردن به نواقص خویش بسیار آسان‌تر است تا گفتن از خصایل نیک. زیرا که نیکی‌ها پنهان‌اند و خود انسان هم چندان باورشان ندارد.

 

«این‌جا»، ویسواوا شیمبورسکا

از تصاویر کامل و فوق‌العاده‌ی اشعار شیمبورسکا -۱

بسته‌ها و بقچه‌ها بر سقف کالسکه‌ی پست، خیس آب می‌شوند...

 

«این‌جا»، ویسواوا شیمبورسکا

ما بیشتر سفر می‌کنیم، سریع‌تر، دورتر
ولی به جای خاطره با خود عکس می‌آوریم.

«این‌جا»، ویسواوا شیمبورسکا