برای صبا و زنگ های فیزیک و موج های الکترو مغناطیسی مان!(2)

از همان اول قرار نبود با هم دوست باشیم. اما دوست شدیم .زود تر از انچه که فکر کنیم.
من پریدم جلو و همین طور که می خندیدم اسمت را پرسیدم، یادت می اید؟!
نه ، نه...اول تو شروع کردی، شاید هم با هم شروع کردیم، دقیقا نمی دانم.
اما اول تو بودی که از شعرهایم تعریف کردی و بعد من ذوق کردم و اسمت را پرسیدم...
و بعد هی به کتانی های الستارت نگاه کردم؛و هی به خودم می گفتم چرا من امروز کتانی های الستارم را نپوشیده ام! یک نقطه اشتراک پیدا کرده بودم.اینکه هم تو کتانی الستار داشتی، هم من!
فکرنمی کردم دوست شویم.فکر می کردم تو هم از ان ادم هایی هستی که دماغشان را سر بالایی می گیرند وسیخ سیخ راه می روند.
فکر می کردم هیچ جوری نمی توانم تحملت کنم.یادت می اید ان اول تر ها چقدر دعوا می کردیم با هم؟! وقتی می گفتی :" خیلی پررویی!" بغض می کردم، حتی وقتی می امدی و معذرت خواهی می کردی و می گفتی:" شوخی کردم"، تلخی حرفت را فراموش نمی کردم! من به "پررو " حساس شده بودم و تو به " چقدر خلی!"، حالا هم حساسی، اما من دیگر عین خیالم نیست که می گویی:" چقدر پررویی!"
ان اول تر ها هی دنبال راه حل می گشتم که چطور تحملت کنم، اصلا مگر من مجبور بودم که تحملت کنم؟! نه، مجبور نبودم...اما نمی دانم چرا ازهمان روز اول دوستت داشتم.
بعد ارام ارام من خودم را در تو جا گذاشتم، یا شاید هم این تو بودی که خودت را در من جا گذاشتی ، نمی دانم! بعد از ان هر وقت یادت می افتم با خودم می خوانم :
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من, عالمی نیست

چقدر حرف می زنیم با هم! گاهی تو سرم را می خوری از بس حرف می زنی و گاهی من سر تو را می خورم، این هم می تواند نقطه اشتراک من و تو باشد، نه؟! اینکه موقع قهر و اشتی ، همیشه یک یک مساوی هستیم!
می توانم تصور کنم وقتی دستشویی داری و من همچنان به حرف زدن ادامه می دهم چه زجری را تحمل می کنی!
می دانی مشکل من با تو چیست؟! اینکه با تو حرف زدن و خندیدن خیلی کیف دارد صبا، خیلی!
یادت می اید ان اول تر ها چقدر از خنده هایم بدت می امد؟! اما حالا که می خندم ، تو هم می خندی با من!تازه از لپ هایم هم خوشت می اید!
ان اول تر ها به حرف هایت گوش می کردم و به واژه هایت فکر می کردم.هر چند تو می گفتی به حرف هایت فکر نکنم، می گفتی سعی کنم فقط لحظه ای که با من حرف می زنی به حرف هایت فکر کنم نه بیشتر؛ و من هیچ وقت معنی این حرفت را نمی فهمیدم، هیچ وقت!
می دانی صبا؟! من خیلی خوش حالم که تو کتانی الستار می پوشی، با شلوار کتان.انگار تو هم خوب می دانی که کتانی الستار پوشیدن با شلوار کتان چه لذتی دارد.خوشحالم که گاهی اتوبو س سوار می شوی و می دانی گوش کردن به حرف های خصوصی دیگران و مثل مگس لای در اتوبوس له شدن چه مزه ای دارد.تو عینک داری ، من ندارم، تو خوشحال باش که عینک داری، من ندارم، دلم عینک می خواهد،شاید به خاطر همین است که این روز ها چشم هایم دارند ضعیف می شوند !
من چه کار کنم که تو هی فیزیک می خوانی و فیزیک می خوانی و من هیج جوری نمی توانم با این نوسان ها و موج های صوتی کنار بیایم؟!من چه کار کنم که تو نمره هایت همیشه خوب می شود و نمره های من بد!
گاهی به تو حسودی ام می شود، اینکه می توانی یک روزکامل فیزیک بخوانی و من نمی توانم، تو هم به من حسودی کن که می توانم تو را نقاشی کنم، روزها وهفته ها شعر بخوانم، شعر بنویسم، توی کتاب ادبیا ت و جزوه های دیفرانسیل غرق شوم ، و معلم ها وقتی از درس دادن خسته می شوند از من می خواهند تا یکی از شعرهایم را برایشان بخوانم!
قبل تر ها وقتی اهنگ گوش می دادم فکر می کردم که تو چه اهنگ هایی را باید دوست داشته باشی، هیچ وقت نپرسیدم از تو، نمی دانم چرا، انگار احمقانه بود که بی مقدمه بگویم :" چه سبک اهنگی را گوش می دهی؟!" من نپرسیدم از تو ، اما خودت گفتی، حالا می دانم چه اهنگ هایی را دوست داری و چقدر از شماعی زاده متنفری! من هم شماعی زاده را دوست ندارم، اما وقتی به اوج دیوانگی می رسم یاد شماعی زاده می افتم، دلیلش را هم نمی دانم!
حالا وقتی ادامس خرسی می خورم یاد تو می افتم و همیشه به این فکر می کنم که چرا هیچ وقت به دستت تف نمی زنی و برچسب ادامس را روی دستت نمی چسبانی، همیشه می گویی :"برچسبش قشنگ نبود"، اما مگر ادامس خرسی بر چسب قشنگ هم دارد؟! چی توز موتوری هم که می خورم یاد تو می افتم، یاد ان روزی که خوشحال بودی که با پولت هم چی توز موتوری خریده بودی ،هم اب انار،هم ادامس خرسی و هم شارژ موبایل؛ و من هیچ وقت نفهمیده ام خوردن پفک با اب انار و ادامس خرسی چه لذتی دارد!
این جا خیابانی هست که همیشه همیشه مرا یاد تو می اندازد صبا،هرچند من وتو تا به حال در این خیابان راه نرفته ایم!
تو خوشحال باش که من خیلی دوستت دارم، برایت شعر می گویم، درباره ات می نویسم، وقتی قهر می کنی زودی می ایم تا اشتی کنیم، قدر قاه قاه خنده هایت را می دانم، قدر سگرمه هایت را و اینکه وقتی در اوج اعتماد به نفس ایستاده ای و شعر های بی قافیه ام را مسخره می کنی می خندم، فقط می خندم!!!
من هم خوشحالم که تو هستی،می خندی، قهر می کنی، اخم می کنی، مسخره ام می کنی،لپ هایم را دوست داری،برایم شعر می گویی(شعرهایی که فقط من معنی شان را می دانم و خود تو) وقتی غمگینی اب انار می خوری، وقتی شادی اب انار می خوری، وقتی می خندی اب انار می خوری، وقتی اخم می کنی اب انار می خوری، و گاهی در گوشم می گویی که دوستم داری و راز هایت را یواشکی با من تقسیم می کنی، یواشکی، یواشکی، ی وا ش کی ...
ما خوشحالیم، بیا خوشحال باشیم که دوست هم هستیم!

بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.