از بوی عطرش تعریف کردم. شیشه عطرش رو آورده میگه مال تو. هرچقدر دوست داری بزن.
از گوشام قلب میزنه بیرون. بعضی وقتها از زیبایی روح و وسعت قلب بعضی آدمها شگفتزده میشم، مخصوصا این روزها که انقدر ناامیدم که حتی از خوبیها و دوستیها و مهربونیها هم دل کَندم.
حالا برم به مامانم از کشف این تیکهی آبیِ امروز حرف بزنم، میزنه تو برجکم «چند سالشه؟ لابد عاشقت شده که عطرش رو اینجوری بذل و بخشش میکنه.» اگه بگم کوچکتره، میگه «عشق که سن و سال نمیشناسه.» ولی شما این چارچوبهای فکری رو بذارید کنار. کنار هم نذاشتید یه شنوندهی خوب که میتونید باشید. هوم؟ مچ دستم رو بو میکنم. خندهم میگیره از حرفش «به جان مادرم دستسازه.» این پسرهایی که جان مامانهاشون رو قسم میخورن تو دستهی گوگولیترینها قرار میگیرند. ولی خدایی خیلی خوشبوئه عطرش. عطر مدیرمم عالی بود امروز. تلخ و چوبی. میتونم تو هوا شناور بشم و دنبالهی عطر به جا موندهش حرکت کنم.
ولی از هویج به شما نصیحت. تو هر سطح اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی که هستید یه عطر خوب و اختصاصی برای خودتون دست و پا کنید. اول عاشق خودتون میشید بعد بقیه رو عاشق خودتون میکنید. ببینید کی گفتم.
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.