از بوی عطرش تعریف کردم. شیشه عطرش رو آورده می‌گه مال تو. هرچقدر دوست داری بزن.
از گوشام قلب می‌زنه بیرون. بعضی وقت‌ها از زیبایی روح و وسعت قلب بعضی آدم‌ها شگفت‌زده‌ می‌شم، مخصوصا این روزها که انقدر ناامیدم که حتی از خوبی‌ها و دوستی‌ها و مهربونی‌ها هم دل کَندم.
حالا برم به مامانم از کشف این تیکه‌ی آبیِ امروز حرف بزنم، می‌زنه تو برجکم «چند سالشه؟ لابد عاشق‌ت شده که عطرش رو این‌جوری بذل و بخشش می‌کنه.» اگه بگم کوچک‌تره، می‌گه «عشق که سن و سال نمی‌شناسه.» ولی شما این چارچوب‌های فکری رو بذارید کنار. کنار هم نذاشتید یه شنونده‌ی خوب که می‌تونید باشید. هوم؟ مچ دستم رو بو می‌کنم. خنده‌م می‌گیره از حرفش «به جان مادرم دست‌سازه.» این پسرهایی که جان مامان‌هاشون رو قسم می‌خورن تو دسته‌ی گوگولی‌ترین‌ها قرار می‌گیرند. ولی خدایی خیلی خوشبوئه عطرش. عطر مدیرمم عالی بود امروز. تلخ و چوبی. می‌تونم تو هوا شناور بشم و دنباله‌ی عطر به جا مونده‌ش حرکت کنم.
ولی از هویج به شما نصیحت. تو هر سطح اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی که هستید یه عطر خوب و اختصاصی برای خودتون دست و پا کنید. اول عاشق خودتون می‌شید بعد بقیه رو عاشق خودتون می‌کنید. ببینید کی گفتم.

9107

هر وقت کار به مصاحبه با کسی می‌رسه (اونم یه مصاحبه‌ی خلاقانه) که چشمم به دهن طرفه تا یه جمله‌ی باحال در کنه، تازه می‌فهمم که آدم‌ها در کمال ادعای خلاقیت، چقدر ناخلاق و بی‌مزه‌اند. اگه ادعا نداشتند کمتر حرصم می‌گرفت لااقل.
لابد اینم از بدبختیمه که سرپیری می‌شینم سوال مصاحبه با یه آدم بی‌مزه طرح می‌کنم.

9106

انگار سرنوشت من با این گره خورده که تبریک‌ها و تسلیت‌ها رو بنویسم و چقدر از این کار متنفرم.
دیروز خاله‌‌بزرگه گلچینی از شعرهای سوزناک رو داد دستم «فرهیخته‌ی خانواده تویی. تو بگو کدوم شعر.» آدم بمیره و این روزها رو نبینه که برای سنگ قبر عزیزش بخواد شعر انتخاب کنه. الان هم مدیرم صدام کرد: «یه تبریک خوب برای عید می‌خوام.» عید امسال هم تبریک داره مگه؟
بچه که بودم رسالت نوشتن رو نوارکاست‌های بابام و دفترچه‌تلفن خونه یا کارت‌های عروسی و عزا با من بود، چون می‌گفتن دست‌خط قشنگی دارم. الان رسالت‌های شیک‌تری رو دوش دارم. پروژه‌ی نامه‌های عاشقانه، جواب‌دادن به تیک و تاک کراش، نخ‌دادن‌های موقرانه و خط‌فکری جهت لاس‌های ادبی رو هم گاهی به عهده می‌گیرم. می‌تونید روم حساب کنید خلاصه.

 

امروز می‌خواستم خودم رو به یه پرس خوراک گوشت خفن دعوت کنم. با پولش کتاب خریدم.
سه ساعت گذشته. چرا هیشکی مدال نمی‌اندازه گردنم؟

9104

دلخوشی چهارشنبه اختصاص پیدا می‌کنه به کتاب تازه‌ای که خریدم و دل‌تو‌دلم نیست که بخونمش. فعلا ازش حرفی نمی‌زنم تا شروع کنم به خوندنش. این کتاب تو دنیا انقدر سر و صدا کرد که جادو و قدرت کلماتش باعث شد نویسنده‌اش از یکی از بزرگ‌ترین زندان‌ها رها و آزاد بشه. نویسنده‌اش هم یه ایرانیه.
یکی از باورهای قدیمی و همیشگی‌م این بوده که کلمه‌ها قدرت رهایی، تبلور، خلق، آفرینش، آزادی و ... تمام اتفاق‌های خوب دنیا رو دارند. این کلمات‌اند که بلندترین صدا و کشنده‌ترین سلاح‌ها رو در خودشون دارند و از هر بمبی ویران‌کننده‌تر و از هر جادو و معجزه‌ای زندگی‌بخش‌ترند.
درباره‌ی این کتاب حتما می‌نویسم.

بدون مقدمه پیام داده: «دوست دارم ببینمت.»
وسط مشغله‌ی کاری، دیدن پیامش روحم رو به پرواز در اورد. درسته که این قانون در مورد همه‌ی آدم‌ها صدق نمی‌کنه، اما این صداقت و سادگی و بی‌حاشیگی کلامش عجیب به دلم نشست. با خودم فکر کردم چقدر رک و صادق. کاش می‌تونستم این‌جوری ابراز احساس کنم یا درخواست‌هام رو مطرح.
تو پیام بعدی نوشته: «دوست دارم ببینمت برای تاکید بیشتره. نمی‌دونم تو ادبیات چند بار باید تکرار بشه.»
می‌خندم. «همون یه بار کافیه.»
نوشته «من آدم فراموش‌کاری‌ام؛ تو خوب بلد بودی فراموش نشی.»
برید کنار. می‌خوام دراز بکشم بمیرم از سنگینیِ بارِ عاطفیِ این کلمه‌ها.

هیچی به اندازه‌ی نوتیفیکیشن‌داشتن از تو خوشحالم نمی‌کنه و باعث لبخندم نمی‌شه.

باید دست به کاری بزنی که در خیالت، ناممکن است.

ـ النور روزولت

ولی هیچی مثل پریودشدن حالم رو خوب نمی‌کنه.
انگار بهترین مجرا برای تخلیه‌ی غم‌ها و احساسات و اندوهِ تلنبار‌شده‌ام همینه.

از بین جنس‌ها و مدل‌های مختلف کفش، عشق‌ام به کتونی وصف‌نشدنیه.
روزهایی که کتونی‌های نایک‌ام رو می‌پوشم، احساس می‌کنم قدرت پروازکردن دارم؛ فقط کافیه اراده کنم...
امروز کت و شلوار چهارخونه‌ی طوسی‌ام رو پوشیدم. با کمربند قهوه‌ای چرم. سایه‌ی قرمز زدم. خط چشم مشکی کشیدم. کیف بنفش‌ام رو هم که از وسایل مامان‌بزرگ پیدا کردم، با خودم آوردم.
امروز خودم رو بیشتر دوست دارم.
امروز تولد مامان و فندقه. دارم فکر می‌کنم تارت آلبالو بخرم، یا پای میوه یا کیک پنیر. انتخاب خودم کیک پنیره. اما وقتی از عشق‌ام به کیک پنیر حرف می‌زدم فندق به دماغ نقلی‌اش چین انداخت: «پنیر آخه؟» فکر کنم تاحالا کیک پنیر نخورده باشه و تصورش اینه که روی کیک یه تیکه پنیر گنده است. به خاطر همین قیافه‌ش رو اون‌جوری می‌کرد.
خوبی‌اش اینه تا بعدازظهر ساعت‌ها وقت دارم به سه تا گزینه‌هام فکر کنم. اگر انتخابم روی تارت و پای میوه بچرخه، مجبورم برم خیابون نجات‌الهی شیرینی‌فروشی محبوبم.

وسایل مامان‌بزرگ تقسیم شد. چندتا تیکه رو مامان و خاله‌ها برداشتند و بقیه همه بخشیده می‌شن به کسایی که نیازمندن. مامان‌بزرگم پیرزن خوش‌پوشی بود. صورتی و سبز وآبی می‌پوشید. شال‌ها و روسری‌های حریر و ساتن رنگی داشت؛ کالج‌های ورنی و براق، کیف دستی‌های کوچولوی چرم. عطر همیشگی‌اش ساتین بود از برند لالیک. بعد از هر حموم چند پاف ساتین می‌زد به گردنش و هربار می‌دید منو دعام می‌کرد «بوی بهشت بدی همیشه.» با این که لوازم آرایشی جز کرم‌های مرطوب‌کننده نداشت کمدش پر از کیف‌های آرایشی کوچولوئه. پر از بسته‌های دستمال‌کاغذی‌های جیبی و طرح‌دار. پارچه‌های سفید گلدوزی‌شده. بابابزرگ می‌گه «هیچ‌کدوم رو نذارید بمونه.» تابِ دیدن هیچ کدوم از وسایل مامان‌بزرگ رو نداره دیگه. حتی حاضر نشد عکس قاب‌شده‌ش رو بزنیم به دیوار.
از بین دارایی‌های ناچیزش یه کیف دستی کوچولو بهم رسیده، یه کیف بنفش با در قفلی نقره‌ای. مامان می‌گه عمر کیف برای پنجاه سال پیشه. شاید هم بیشتر. درش رو که باز می‌کنم دوتا انگشت‌دونه‌ی نقره توشه. قراره عضو ثابت تمام کیف‌هام، این کیف نقلی بنفش بشه.
الان که دارم این چیزها رو می‌نویسم به این فکر می‌کنم اگر نباشم وسایلم چطوری تقسیم می‌شه و چی به کی می‌رسه؟ عطرهام. کفش‌هام. رژلب‌هام...
برم بخوابم. کاش فردا روز بهتری باشه و زود بگذره...

به دنبال جاده‌ای هموار و بار سبک نیستم
آرزومند توان و شهامت‌ام
تا جاده‌ی سنگلاخ را صعود کنم.
مرا چنین جرأتی ببخش.
و من توان فتح دشوارترین قله‌ها
و تبدیل هر مانع لغزان را
به پله‌ای سنگی
به تنهایی خواهم داشت.


-گیل بروک برکت

باورم نمی‌شه مامانم انقدر لاغرشده که لباس‌های من براش گشاده.

حاصلِ گریه‌های طولانی دیشب، چشم‌های پف‌کرده و تن کوبیده و خواب تا لنگ ظهر بود.
امروز سرکار نرفتم.
تاب اتاقِ کار و پنجره و پرده‌ی کشیده‌شده رو ندارم. تمرکز ندارم. وسط کار انجام‌دادن هی گریه‌ام می‌گیره و هی باید نفس عمیق بکشم. کاری که باید نیم‌ساعته انجام بدم، دو ساعت کش می‌دم. با همکارهام حرف نمی‌زنم و دلم نمی‌خواد باهاشون ناهار بخورم و گفت‌وگویی داشته باشم. فکر می‌کنند تو قیافه‌ام. جواب سلام و خداحافظی‌ام رو هم با زور می‌دن. به درک.
مامان دوباره رفت خونه‌ی مامان‌بزرگ. سفارش کرد مایه‌ی گوشت رو بپزم. دوباره نشستم گریه کردم. گوشت‌چرخ‌کرده‌ها و پیازها رو سوزوندم. دوش گرفتم. کرم دورچشم و آمپول‌کلاژن‌دار پوستم رو زدم. پیام‌هام رو چک کردم. از کارم چندتا پیغام داشتم. کاش می‌شد وقتی سرکار نمی‌رم هیچ پیغامی نداشته باشم. با این حال یکی از سفارش‌ها رو بهشون رسوندم و بقیه‌ش موند برای فردا و پس فردا و فرداهای دیگه. فرداهای دیگه که معلوم نیست چه شکلی‌اند و چه حال و احساس و روحیه‌ای قراره داشته باشم و چه بلای تازه و نوبرونه‌ای سرمون بیاد.
امروز صبح زود با صدای دیوونه‌ی محله‌مون بیدار شدم. فحش‌های رکیک می‌داد و داد می‌زد. اولین باری که تو محله‌مون دیدمش تپش قلب گرفتم. زیر پنجره‌ی اتاقم، تو کوچه وایساده بود و با یه آدم خیالی دعوا می‌کرد. داد می‌زد. فحش می‌داد. کتک می‌خورد. معذرت‌خواهی می‌کرد. التماس می‌کرد. قول می‌داد پسش بده. قسم می‌خورد نداره و به یه آدم خیالی پشت سرش می‌گفت تو کاری نداشته باش. بعد از دو سه بار دیدنش، پیداشدن سر و کله‌ش عادی شده.

صدای بلند مردها جز نقطه‌ضعف‌هامه که می‌تونه من رو به گریه بندازه. فرقی نمی‌کنه این صدای بلند برای یه دیوونه باشه یا یه نفر دیگه. مامان می‌گه معلوم نیست چی به سرش اومده که دیوونه شده. فکر می‌کردم دوره‌ و زمونه‌ی دیوونه‌پیدا‌شدن تو محله‌ها به سر اومده باشه. اما این یکی با تن لاغر و موهای فرفری بلند و چهره‌ی جوونش تمام تصورات و محاسباتم رو برای دیوونگی بهم می‌ریزه. اولش فکر می‌کردم چرا هیشکی به ۱۱۰ زنگ نمی‌زنه. همه آدم‌ها جوری از کنارش رد می‌شن که انگار نمی‌بیننش و صدای داد و بیدادها و فحش‌هاش رو نمی‌شنون. الان به این نتیجه رسیده‌ام که آدم‌ها با دیوونه‌ها کاری ندارند. هر واکنش و تعاملی هم اگه هست واس قبل از دیوونگیه. با این حال صبح همین‌جوری که سرم رو زیر بالش کرده بودم  و تپش قلب داشتم به این فکر می‌کردم نکنه دیوونگی انقدر به آدم نزدیک باشه که با شلوار شاش‌خشک‌شده و موهای ژولیده و پای برهنه راه بیفتی تو کوچه‌ها و به عالم و آدم فحش بدی و فقط با نامرئی‌ها حوصله‌ی گپ‌زدن داشته باشی.
از نظر روحی نیاز دارم فردا رو هم خونه بمونم. پس‌فردا رو هم. روزهای بعد و روزهای بعدتر هم. اما نمی‌شه. غمِ ازدست‌دادن مامان‌بزرگ نباید انقدر پررنگ باشه که آدم رو از کار و زندگی بندازه.
صبر و قدرتم رو بیشتر کن.
​​​​​​​صبر و قدرتم رو بیشتر کن.
​​​​​​​صبر و قدرتم رو بیشتر کن.​​​​​​
​​​​​​​صبر و قدرتم رو بیشتر کن.
​​​​​​​...

با گاوها_۴

مامان‌بزرگ بغل یکی از دایی‌هام از دنیا رفت. توی بیمارستان. درست وقتی در حال عوض‌کردن پوشک و پانسمان زخم‌بسترهایش با مامانم بوده‌. نمی‌دانم کدام ریشه‌ی روحی، روانی و عاطفی باعث می‌شود دایی‌ام برای هر مهمانِ ازراه‌رسیده داستانِ جان‌دادن مامان‌بزرگ را با آب و تاب تعریف کند.
«اول زرد شد. بعد کبود شد. بعد دندون‌‌مصنوعی‌هاش از تو دهنش افتادن بیرون. پرستارها اومدن بالا سرش. یه لوله‌کردن تو دهنش راه گلوش باز بشه. خون پاشید بیرون. همه جا رو خون برداشت...»
این داستان هولناکِ دایی‌ام تکراری نمی‌شود. هربار شنیدن‌ش زخم‌هایمان را عمیق‌تر و گسل‌های روح‌مان را بیشتر می‌کند. خاله‌فرفرک با شنیدنش تپش قلب پیدا می‌کند و اگر شانس نیاوریم از حال می‌رود. بابابزرگ هق‌هق‌هایش بلندتر می‌شود. چند روز اول با خودم فکر می‌کردم شاید از نظر روحی نیاز دارد که تصاویر و لحظه‌هایی را که تجربه کرده به زبان بیاورد. اما حالا فکر می‌کنم از به زبان‌آوردن این تصاویر و لحظه‌ها لذت می‌برد. یک بار، دوبار، سه بار، چهاربار، پنج بار... چندبار دیگر باید تکرارش کند تا لذتِ تعریف‌کردن این داستان از سرش بیافتد؟
یک بار گفتم: «چرا برای همه تعریف می‌کنی؟» فقط نگاهم کرد. دومین بار گفتم: «چندبار گفتی فهمیدیم. دیگه تکرار نکن.» اما دوباره و سه باره و چندباره تکرار می‌شود. داستان دیگری که بازگوکردنش فقط به خودش هیجان می‌دهد و شنیدنش خشم درونی‌ام را چندبرابر می‌کند، این است «بدن مامان تو سردخونه گرم بود. به ولله گرم بود. قرآن بیارید دست بذارم رو قرآن که باور کنید گرم بود...»
شنیدن این حرف‌ها، این داستان، این توهم‌هایی که در قالب کلمه به زبان می‌آیند و به خودباوری می‌رسند و در تلاش‌اند که دیگران را هم به باور برسانند، من را به وحشت می‌اندازند. بابابزرگ همان‌طور که هق‌هق می‌کرد گفت «پس چرا ولش کردید برگشتید خونه؟ اگه زنده بود چرا گذاشتید تو سردخونه بمونه!» تنها کسی که اعتراض کرد، من بودم: «چرا بس نمی‌کنی این حرف‌هات رو؟» و خانه در سکوت و گریه غرق شد.

فکر می‌کنید اغراق می‌کنم که با گاوها در رابطه‌ام؟ زندگی‌ام پر از گاوهایی‌ست که سال‌هاست تعامل با آن‌ها را تاب آورده‌ام. اما این روزها دیگر بُریده‌ام. بدجوری بُریده‌ام...

داشتم همبرگر می‌خوردم به گربه‌ای اومد کنارم زل زد بهم. به تیکه کندم خواستم بندازم براش که آقای ساندویچی داد زد «داداش نده بهش. روزی صد دفعه باید بگم.» اعتراض کردم که «گناه داره آقا، گشنه‌س.» گفت «گوشت ما رو نمی‌خوره آخه. براش از ساندویچی پایین خیابون همبرگر می‌گیرم که غذاش خوبه.»

ـ توییتر بهرنگ رجبی

با گاوها_۳

اگر این شعار «با گاوها در رابطه‌ام» را توی توییتر به اشتراک بگذارم، لابد جمعیت حمایت از گاوها حمله می‌کنند «با این حرفت به شعور گاوها توهین می‌کنی.»، «گاوها خیلی‌ام خوب‌اند.» و ...
و البته که حق با آن‌هاست؛ حق گاوها نیست که آدم‌های این چنینی را به آن‌ها نسبت بدهم. اما مطمئنم گاوها درک بیشتری دارند و می‌فهمند که در غم، مغز هم تعطیل می‌شود، چه برسد به نوشتن و پیداکردن تمثیل‌های بهتر و عادلانه‌تر.

با گاوها_۲

یکی از همسایه‌هایمان آمده برای تسلیت و همدردی با مامان. مامان خانه نیست. رفته پیش بابابزرگ.
همسایه عذرخواهی می‌کند که نتوانسته در مراسم مامان‌بزرگ شرکت کند. دلایل حضورنداشتن‌اش را توضیح می‌دهد. لزومی برای توضیحاتش نمی‌بینم. تشکر می‌کنم و ممنونم که سرزده و می‌گویم پیغامش را به مامان می‌رسانم. در را هنوز کامل نبسته‌ام که روی پله‌ها می‌پرسد:‌ «بابابزرگت هنوز زنده‌‌ست؟» سرم را تکان می‌دهم. نچ می‌کند. «بابابزرگ منم خیلی تنها شد. شش ماه بعد پاش رو کرد تو یه کفش که زن می‌خوام. براش زن گرفتیم.» نگاهش می‌کنم. دلم می‌خواهد زودتر گورش را گم کند و برود. چرا به صدایش برگشتم و دوباره در را باز کردم؟ بی‌پاسخی‌ام کفایت نمی‌کند. ادامه می‌دهد «مردها همین‌اند. الان که زن گرفته سرحال شده. هر چی بهش گفتیم تا سالش صبر کن صبر نکرد.»
«اوهوم» تنها پاسخی‌ست که برای اراجیف‌اش دارم. از لای در تشکر می‌کنم. امیدوارم فهمیده باشد که منظورم این بوده «گورت رو گم کن.» گورش را گم می‌کند و دوباره یادم می‌آید یکی از واقعیت‌های تلخ زندگی‌ام این است که با گاوها در رابطه‌ام.

هفتمین روز سوگواری

مهمانی‌های این چند روز آبرومندانه برگزار شد.
غذاها، خوراکی‌ها، نوشیدنی‌ها و میوه‌های مختلف. همان دورهمی‌های باشکوه و پررونقی که برای برگزاری‌شان چند روز تلاش می‌کردی. این بار پرجمعیت‌تر برگزار شدند. خیلی خیلی شلوغ‌تر.
شاید باورت نشود، ولی در نبودنت چند باری خندیدیم، جمله‌هایت را یادآوری کردیم، کلمات را با لهجه‌ی فارسی‌شده‌ی تو به زبان آوردیم و با دیدن هر ظرف و وسیله‌‌ی شخصی‌ات نفس عمیقی کشیدیم.
برس و ظرف توت‌خشک‌ها را از زیر کاناپه بیرون کشیدیم. فندق سرمان داد زد: «بذارید سرجاش.» به حرفش گوش دادیم. عین موریانه افتاده‌ایم به جان خانه. خودمان هم نمی‌دانیم چه ضرورتی دارد که جای اشیاء را عوض می‌کنیم. بازی جدید این است: وسایل را از نو کشف می‌کنیم.
«مشنبا فریزر این‌جاست.»
«نمکدون‌ها تو اون کابینت‌اند.»
«سماق رو پیدا نمی‌کنم.»
«سینی مجلسی کجاست؟»
«قوری بزرگ‌تر از این نداریم؟»
«مامان کشمش‌ها رو کجا می‌ذاشت؟»
بابابزرگ ساکت‌تر از همیشه، روی مبل تک‌نفره‌ای در شمال خانه می‌نشیند و شبیه یک فیلم سینمایی تماشایمان می‌کند. فقط بدی‌اش این است که بعد از هر تلفن و تسلیت، یک دفعه حواسمان از کارهای روزمره پرت می‌شود، خانه در سکوتی عمیق فرو می‌رود و او را می‌بینیم که صورتش را توی دو سه تا دستمال کاغذی فرو کرده و هق‌هق می‌کند. دیدن گریه‌اش تکراری نمی‌شود. هربار دستپاچه می‌شویم. من مامور آب آوردن برای کسی‌ام که گریه امانش را می‌بُرد. خاله فرفرک می‌نشیند روی زمین و سرش را می‌گذارد روی زانوهای بابابزرگ. فندق انگشت‌ش را گاز می‌گیرد و بهت‌زده نگاهمان می‌کند. اگر شانس یار نباشد، دایی سین برای هزارمین بار می‌ترکد و موج انفجارش همه‌مان را می‌گیرد: «مامان قول داده بود عروسی‌م رو ببینه.» خانه در موجی از گریه غرق می‌شود. نمی‌دانم چرا برای راه نیفتادن این موج مقاومت می‌کنم. زور می‌زنم. تمام سعی‌ام را می‌کنم. خاله‌ریزه فوران می‌کند و سرم داد می‌زند: «گریه برای این جور وقت‌هاست. چرا گریه نکنیم؟» خودم هم نمی‌دانم چرا نباید گریه کنیم. گریه من را ضعیف‌تر می‌کند. بعد از گریه از پس خودم برنمی‌آیم. چند روزی طول می‌کشد تا دوباره خودم را پیدا کنم. توان ندارم بیشتر از این فرو بریزم مامان‌بزرگ. نمی‌خواهم بیشتر از این در تاریکی فرو بروم. تو چشم‌های گریه‌کرده‌ی من را می‌شناختی. می‌پرسیدی «گریه کردی؟» انکار می‌کردم. «با بابات دعوات شده؟» انکار می‌کردم. خودت همه‌چیز را می‌دانستی. دلگرمم می‌کردی به روزهای نیامده. «همه‌چی درست می‌شه. خدا بزرگه.» ولی خدا کوچک شده و معلوم نیست توی کدام سوراخی خودش را گم و گور کرده. لابد پیش خودش می‌گوید «ازدست‌دادن یک پیر در خانواده که فاجعه نیست. باید خوشحال باشید که مصیبت‌های بزرگ‌تری دامن‌تان را نگرفته.» اما اگر بابابزرگ دیوانه بشود، چه؟ اگر سروکله‌ی خدا از توی سوراخ‌ها پیدا شود و دعاهای بابابزرگ را بشنود که زودتر کارش را تمام کند، چه؟
امروز هفتمین روزی‌ست که رفته‌ای. فکرش را می‌کردی توی تورنتو هم مجلس ختم برایت برگزار کنیم؟ از خودم می‌پرسم برگزار‌کردن یک مهمانی دیگر در یک شهر و کشور و قاره‌ی دیگر چه ضرورتی دارد؟ آن هم با مهمان‌های غریبه. پاسخی برایش ندارم. شاید به هر چیز کوچک و بزرگی چنگ می‌زنیم، به این امید که تو خوشحال‌ باشی. خوشحال‌تر از آخرین تصویرهایی که از تو در ذهن‌مان مانده. از تو ممنونیم که بیست و پنج روز مقدمه‌چینی‌ کردی برای غیبت همیشگی‌. اگر یک دفعه غیب می‌شدی چه بر سرمان می‌آمد؟ میلیون‌ها هزینه فدای سرت. ولی کاش چند روز بیشتر می‌ماندی.
چند شب پیش با کیسه‌ای از غذاها و نوشیدنی‌ها توی خیابان‌های تهران چرخ می‌زدیم و با دیدن هر کارتن‌خواب یا رفتگری با خوشحالی داد می‌زدیم «یکی دیگه!» بزرگ‌ترین لذت برای تو سیرکردن آدم‌ها بود. خوشبختی برایت در لحظه‌هایی معنی می‌شد که آدم‌ها را از گرسنگی نجات می‌دادی. این روزها به امید خوشحالی تو، بیشتر از هزار نفر را سیر کرده‌ایم.
می‌دانم بابابزرگ این روزها نمی‌گذاشت سریال‌های مورد علاقه‌ات را ببینی و کانال‌های تلویزیون و ماهواره روی اخبارهای به‌درد نخور می‌چرخید. خبر دارم که گوجه‌های بی‌کیفیت می‌خرید و غر می‌زد چرا برای دو نفر این همه گوشت توی خورشت می‌ریزی. می‌دانم که تو از اتاق کم نور متنفر بودی و بابابزرگ از لامپ‌های اضافی. ولی بیشتر از چیزی که حتی فکرش را کنی، خیلی خیلی بیشتر از وهم و گمان و خیال، دوستت داشته و دارد. عشقی که همیشه برای من آرزو می‌کردی تمام این سال‌ها نصیب خودت بوده. خوش به حالت مامان‌بزرگ.

از تو ممنونم که دیشب به خوابم آمدی. با این حساب می‌گویی امیدوار باشم که چراغ‌های رابطه‌مان نسوخته؟ شاید دیگر تبدیل به ستاره شده‌اند. خودت چه فکر می‌کنی؟

 

یاد یکی از دارایی‌های ناچیزم افتادم، پنجره‌ی مربعی کوچیک‌ام که هفت طبقه بالاتر از خیابون بود. وقتی پشتش وایمیسادم انگار بام تهران بودم و همه‌ی کوچه خیابون‌های این شهر زیر پام بود. خودم می‌دونم نهایت می‌تونستم پشت‌بوم‌های یکی از محله‌های امیرآباد رو دید بزنم‌ها. ولی اون پنجره با همه‌ی کوچیکی‌ش انگار هوای بیشتری داشت برای نفس‌کشیدن. فکر می‌کردم حتی اگه هیچ خری هم نفهمه چی تو این دل بی‌صاحاب من می‌گذره، اون ابرهای قلنبه‌ی تک و توک آسمون می‌فهمن.
به کی بگم پنجره‌م رو می‌خوام من؛ و خیالم راحت باشه که به عقل‌ام شک نمی‌کنه.

جادوگره می‌گه: «بخواه که قدرت از‌دست‌دادن و رهاکردن پیدا کنی. پیداکن چیزهایی رو که باید رها کنی و از دست بدی. خیلی وقت‌ها درگذشتگی و فقدان موهبته. بعدها، خیلی بعدها به خاطرش شکرگزار می‌شی. به خودت فرصت بده از جای شکستگی استخوون‌هات دوباره رشد کنی و متبلور بشی.»
چی داره می‌گه؟ چرا دست از سرم برنمی‌داره؟

از یه هفته پیش تقویم رو میزم به اسفند ورق خورده. گه خیرات می‌کنند تو اسفند واسم؟ برای چی انقدر عجله دارم؟ کاش ۲۰۲۰ و ۱۳۹۹ نیومده، زودتر تموم بشن.

احساس می‌کنم دیوارهای اتاق‌کارم هر لحظه تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شه و میز و صندلی و کمدها دارن هجوم میارن به قفسه‌ی سینه‌ام.
صدبار به سقف زل زدم و نفس‌های عمیق کشیدم اشکم نریزه.
خودمم نمی‌دونم چرا از همه بدم می‌آد و نمی‌تونم به چهره‌ی کسی نگاه کنم.
حالا این وسط مقاله‌هام هم باید سه بار ویرایش بخورند.
اول می‌گن تیترها رو با این فرمول بذار. بعد که می‌ره زیر دست مدیرمون، رو تیتر‌ها خط می‌زنه «تیترهای جذاب‌تر بذار.»
باورنکردنیه، ولی حتی تغییردادن تیتر مقاله‌ها هم داره خارج از ظرفیتم می‌شه.

صدای نامفهوم جادوگره از یه جای دور می‌آد که می‌گه: «حالا شکستن دوتا استخوون که این‌ حرف‌ها رو نداره دخترم. اگه مث یه رشته‌ی ماکارونی از ستون فقرات نصف‌ت می‌کرد، چی می‌گفتی؟ دووم بیار پس.»

احساس غالب امروز:
دارم خفه می‌شم.

شاید باورتون نشه، ولی یکی از همکارهام یورتمه می‌ره روی کی‌بُرد، به جای تایپ‌کردن.

‏غیاب بزرگ حضورهای کوچک را از اعتبار می‌اندازد. هر حضور، غیاب را در نهایتِ شدت یادآوری می‌کند. شکیبایی را از جان آدمی می‌گیرد؛ بی‌تاب و آشفته‌اش می‌کند. گویی غیابِ بزرگ حضورِ ذهن را فقط برای خودش می‌خواهد: چنان جاذبه‌ای عظیم هر حضور ناچیز را به کوه می‌کوبد و نابود می‌کند.

_ توییتر یگانه خوئی

خالی از عاطفه و خشم این یادداشت کوتاه را می‌نویسم.
خیلی از آدم‌ها ناتوان‌اند در تبریک یا تسلیت‌گفتن. انگار در زندگی بیست و پنج ساله، سی ساله، سی و چند ساله و ... هیچ‌وقت یاد نگرفته‌اند و ضرورت این یادگرفتن را هم درک نکرده‌اند که تسلیت یا تبریک بگویند، حتی با کلمات خودشان، حتی با کلیشه‌ای‌‌ترین و تکراری‌ترین جمله «غم آخرتون باشه.»، «خوشبخت باشین.» و ...
مدت‌ها پیش در شادی‌های کوچک و ناچیزم به این نتیجه رسیده‌ بودم که آدم‌ها به ندرت می‌توانند زیبایی یک شال جدید، رنگ موی تازه، یا هر مناسبت دیگری را تبریک بگویند. این عجز، در غم‌ها پررنگ‌تر می‌شود و به زبان‌آوردنِ اندوه بیش از پیش بی‌اهمیت‌تر می‌شود؛ حتی زورکی و تصنعی. به چشم‌هایت زل می‌زنند بدون این که ذره‌ای شفقت به خرج دهند...
چرا انکار کنم؟ به حال‌شان افسوس می‌خورم. عمیقا جای تاسف دارد که کسی در سی سالگی هنوز در تبریک یا تسلیت‌گفتن این‌طور ناتوان باشد که شبیه چهارپایی زل بزند تو چشم‌هایت‌.


دیشب همه‌ی این‌ها را به نون غر می‌زدم. می‌گفت «اشکال نداره با. درست می‌شه.» ولی اشکال دارد. چطور می‌شود این همه اندوه توی سینه‌ی من اشکال نداشته باشد. لحاف را کشیدم روی سرم و گذاشتم اسطوخدوس‌ها توی خونم جریان پیدا کنند و آرام آرام به استقبال کابوس تکراری‌ام بروم. سریال دنباله‌دار این روزها: دیوانه‌شدن بابابزرگم.

با گاوهاـ۱

ولی بزرگ‌ترین فلسفه‌ی پنهان در اتفاق‌های خوب و بد زندگی، شناخت و آگاهی‌یی‌ست که نسبت به خود و اطرافیانمان پیدا می‌کنیم.
دستاورد من؟ با گاوها در رابطه‌ام.

 

 

به نظرم جای این که به داغ‌دیده یا غم‌زده‌ای با جمله‌ی «باز خوبه دلت خوشه تو...» دلداری بدهید، لال شوید. چرا لال نمی‌شوید؟

خوشحالم نصف روز گذشته و پنج ساعت دیگه برمی‌گردم خونه.
دوست دارم از خونه بیرون نیام، اما مجبورم...

دوست داشتنِ دیگری سرشار از «عدم‌ یقین و ندانستن»ی عمیق است: چه خواهد شد؟ ما دربارهٔ هم چه می‌دانیم؟ این پرسش‌ها عمیق/شدید‌اند، چون از ندانستنی فراگیر و شوری شدید برمی‌خیزند:

می‌دانی که
من تو را خیلی؟
می‌دانی که
من از تو خیلی؟
می‌دانی که
من با تو خیلی؟
می‌دانی که
من بی‌ تو خیلی؟


_ توییتر ابراهیم سلطانی

ششمین روز سوگواری

حالا هر شب باید کابوسِ متفاوتی از بابابزرگ ببینم، با یک موضوع تکراری: دیوانه‌شدنش. وقتی با لباس‌های پاره و صورت خاکی روی قبرها راه می‌رود و دنبال تو می‌گردد.

تو فکر می‌کنی خدا چقدر بزرگ است مامان‌بزرگ؟
خیلی یعنی چقدر؟

این ششمین روزی‌ست که عین سگ از دیوانه‌شدن بابابزرگ در بیداری می‌ترسم.


عین سگ از مردن بابابزرگ می‌ترسم.
عین سگ از مردن بابا می‌ترسم.
عین سگ از مردن مامان می‌ترسم.
اگر زنده بمانم و دوباره ازدست‌دادن عزیزی را تجربه کنم چه؟

آرزوهای ناکام‌مانده

همیشه می‌پرسید: «یعنی من عروسی‌ت رو قراره ببینم؟»
دست‌هایش را می‌بوسیدم و مردد می‌گفتم: «این چه حرفیه آخه. معلومه که می‌بینی مامان‌بزرگ.»
دنباله‌ی رویابافی‌اش، با ته‌لبخندی می‌گفت: «ولی ازم توقع نداشته باشی که برات برقصم‌ها. من که با این پاها نمی‌تونم. ولی خودم رو سرت پول می‌ریزم.»

بارش پول و برکت روی سرم. مامان‌بزرگ جز معدود آدم‌های زندگی‌ام بود که من را لایق بهترین یار، بهترین اتفاق‌ها، بهترین سفرها و بهترین زندگی می‌دانست. غرق در وفور نعمت و خوشبختی...


ناامیدتر از همیشه‌ام مامان‌بزرگ؛ و نیستی که بگویی «خدا بزرگه. همه چی درست می‌شه.» هیچ چیز درست نشده. همه چیز بدتر از همیشه شده.



 

روز پنجم سوگواری

عید مامان‌بزرگم روزایی بود که همه‌مون بدون غیبت و بهونه‌ی کار و درس و ... جمع می‌شدیم خونه‌ش و تا نفس داشتیم می‌خوردیم و به لهجه‌ی غلیظِ فارسی‌شده هزار بار می‌شنیدیم: نیشی جانیت. (نوش جانت)

این چند روز همه‌مون تو خونه‌ش جمع‌ایم، بدون غیبت و بهونه و یقین دارم مامان‌بزرگ خیلی خوشحاله.

 

من آنقدر بزدل‌ام که حتی جرئت نداشتم برای آخرین بار ببینمت.

به خاطر تمام روزهایی که دلتنگم بودی و کوتاهی کردم و نیامدم به دیدنت من را ببخش مامان‌بزرگ.

حتی توان ندارم بیشتر از این بنویسم.

به خاطر تکه‌ی بزرگ عشق و نور و امیدی که در دلم گذاشتی از تو ممنونم...

در سخت‌ترین لحظه‌ها که حتی توان حرف‌زدن و نگاه‌کردن نداشتی گفتی: بهترین دوست، سر راهت قرار بگیرد و رفیق و همدمت شود...

در قعر تاریکی و ناامیدی، آفتاب دعاهای توست که به دلم می‌تابد...

 

دومین روز سوگواری

هولناک بود.

تجربه‌ی ثبت ترسناک‌ترین و غم‌انگیزترین تصاویر و صداها در حافظه‌ام.

اولین روز سوگواری

تلخ و سنگین و وحشتناک گذشت.

فردا روز بدتری‌ست.

 

از نظر روحی ظرفیت تعامل‌های روزانه با آدم‌های مختلف رو ندارم...
مسخره‌ست، اما تو این حال دارم به این فکر می‌کنم چرا هیشکی دلش نمی‌خواد خوشحالم کنه؟ حتی همچین ایده‌ای به فکرش هم نمی‌رسه. چرا آخه؟
احتمالا فردا رو بمونم خونه و پروژه‌ی سنگین «هیچ‌ کاری نکردن» رو در پیش بگیرم. شاید هم برم بیمارستان پیش مامان‌بزرگ. 
من چرا از ملاقات کردن آدم‌ها تو بدترین شرایط فراری‌ام؟ نکنه تصویرهای روشن ذهنی‌ام رو دو دستی چسبیدم و عین سگ می‌ترسم لکه‌دار بشن؟
آره تو عین سگ می‌ترسی هویج. از همه چی. از همه چی.
حتی از دیدن مامان‌بزرگم رو تخت بیمارستان.

«خیلی وقت‌ها پناه می‌بریم به توهم‌هایمان، چون احساس امنیت بیشتری می‌کنیم. حواست باشد کجای خیال و واقعیت ایستاده‌ای ققنوس جان.»
چهارستون تنم می‌لرزد از شنیدن این حرفِ جادوگره. برای من، وحشتی که در این جمله نهفته، در هیچ واقعیت دیگری وجود ندارد. بیست و دو سالگی که کتابم «سنجاب‌ماهی عزیز» را می‌نوشتم، فکر می‌کردم به تشخیص مرزهای نامرئيِ واقعیت و وهم و خیال آگاه شده‌ام. خیال می‌کردم به بلوغ روحی و ذهنی رسیده‌ام که داستان دختر نوجوانی را می‌نویسم که بزرگ‌ترین چالش زندگی‌اش تشخیص مرزهای میان خیال و واقعیت است. دخترک داستانم جایی به واقعیت دست می‌یابد که می‌خواهد از خودش فرار کند و تبدیل شود. بی‌صبرانه منتظر تبلور خیالش است: اگر آدم‌ها در دریاچه غرق شوند و جنازه‌شان پیدا نشود، بدون شک تبدیل به ماهی شده‌ا‌ند. پس او هم می‌تواند به یک ماهی تبدیل شود. به این ترتیب دست به خودکشی ناآگاهانه می‌زند...
حالا در آستانه‌ی سی سالگی، از نو احساس عجز می‌کنم در تشخیص خیال و واقعیت. می‌ترسم این احساس خوبی که زیر پوستم جریان دارد و دلهره‌ی شیرینی جانم را زیر و رو می‌کند، در پناهِ توهمی باشد که به آن آگاه نشده‌ام.
جهان درونم می‌گوید «هرچه احساس‌ت می‌گوید باور کن.»
جادوگره می‌گوید «قلبت راه را نشان می‌دهد دختر جان.»
روزگارم در مِهی سنگین می‌گذرد؛ با این حال به دنیا اعتماد کرده‌ام...

یکی از تمرین‌های روزانه و مهارت‌هایی که در آن به درجه‌ی استادی رسیده‌ام، جفت‌کردن خط‌چشم‌هایی‌ست که روزانه پشت پلک‌هایم می‌کشم.
داشتن پلک‌های عریض، ارثیه‌ای‌ست که از چشم‌های درشتِ مامان به من رسیده. پلک‌‌های عریض به شما این فرصت را می‌دهند تا با خیال راحت با سایه‌ها مانور بدهید و چینِ پلک (آن خط جذابی که مرز باریک پلک و استخوانِ ابروست) را بی‌دردسر پیدا کنید و قلموی سَرْگِرد را در آن انحنا، چپ و راست (متناوب) تکان دهید.
«چطوری خط چشم می‌کشی.»، «آ، خیلی سخته.»، «با شابلون کشیدی؟»، «من فقط تا این‌جاش می‌تونم بکشم. دنباله‌ش رو نمی‌تونم.» و ... از معدود جمله‌هایی‌‌اند که در هر شرایط و حالتی باعث لبخندم می‌شود.
در ستایش این بشرساختِ عزیز همین بس که سعی کرده‌ام انواع رنگ‌هایش را داشته باشم و امتحان کنم، زرد، قرمز، سبز، آبی اقیانوسی، آبی کاربنی، نقره‌ای، بنفش، قهوه‌ای تیره، زرشکی...

اصولا پدیده‌ی انقلاب، واقعه‌ای پر هرج و مرج است. هیچ قانونی نیست که بگوید با سرنگون‌شدن نظام قبلی، نظام جدید به‌سرعت و در آرامش پایه‌گذاری خواهد شد یا اصلا نظام جدید در کار خواهد بود.

«کار، کار انگلیسی‌هاست»، جک استراو

هیچ‌کس حق توهین به رئیس‌جمهور را ندارد، ولی آن‌ها توهین کردند. و این یک جرم است. کسی که به رئیس‌جمهوری توهین می‌کند، باید مجازات شود و مجازاتش زندان است... چنین توهین‌ها و تهمت‌هایی به دولت، بازگشت به روش‌های هیتلر است، یعنی تکرار دروغ و تهمت... تا جایی که همه آن دروغ‌ها را باور کنند.

 

«کار، کار انگلیسی‌هاست»، جک استراو

لبخند.
مامان‌بزرگ بیست و چند روز است که لبخند نزده.

ایران یکی از عجیب‌ترین کشورهای دنیاست. مردمش، به استثنای اندکی بسیار مهربان هستند. آن‌ها موهبت‌ها و استعدادهای زیادی دارن، خلاق‌اند، نوآورند، حسی قوی به ادبیات و فرهنگشان دارند و عاشق شعر و شاعری‌اند. البته به شدت در تاریخ خود گیر افتاده‌اند.
داستان ایران امروز داستان تقلا برای یافتن جایگاه درجامعه است. برخی می‌خواهند از تاریخش رها شوند و برخی می‌خواهند تاریخش را حفظ کنند.

 

«کار، کار انگلیسی‌هاست»، جک استراو

خرافات می‌تواند بر افکار هر فردی سایه افکند، و در مقطعی دین جانشین منطق می‌شود و همین منجر به ارائه‌ی توضیحاتی فراطبیعی برای بدبختی و خوشبختی افراد در زندگی می‌شود.

«کار، کار انگلیسی‌هاست»، جک استراو

آخرین مرحله‌ی ناامیدی هم نقطه‌ای‌ست که حتی به معجزه هم امیدی نداری.
همان جا ایستاده‌ام. حتی بیمِ فروریختن هم ندارم.
این انتظار برای فروریختن است که جانم را فرسوده می‌کند...

 

آن‌جا که اِبی می‌خواند: «آخرین ضربه رو محکم‌تر بزن...»
به نظر من که حتی محکم‌بودنِ آخرین ضربه خودش یک موهبت است...

9062

همکاری که تو چند یادداشت قبلی (9058) درباره‌ش حرف زده بودم، امروز هم دعوا کرد، سر پنجره!
شاید سادیسم پنجره داره واقعا. چه می‌دونم.
یکی از همکارهای دیگه داشت غذا می‌خورد و بوی غذاش تمام اتاق رو پر کرده بود. به خاطر سردرد و حالت تهوعی که اینجور وقت‌ها از بوهای مختلف پیدا می‌کنم، خواستم پنجره رو باز کنم تا یه کم هوای اتاق جا به جا بشه؟ چه واکنشی دیدم؟ دست‌هاش رو کوبید رو میز، بلند شد و پنجره رو بست. من چی کار کردم؟ رفتم دوباره پنجره رو باز کردم و وایسادم جلو پنجره تا هوا جا به جا بشه. اون چی کار کرد؟ صداش رو گرفت رو سرش، «تو یه آدم غیرحرفه‌ای و بی‌اخلاقی.»، «فقط ساکت شو و دهنت رو ببند.»، «می‌دونم باهات چیکار کنم.»، «تو یه آدم حاشیه‌سازی. از دست تو باید چیکار کنم؟»
لب‌هاش می‌لرزید و صورت سفیدش، سفیدتر شده بود.
همین‌طوری ادامه می‌داد. «همه شخصیتت رو شناختند این مدت.»، «وقتی عقل تو سرت نباشه، جان بقیه رو به عذاب می‌اندازی.» صداش رو بلندتر کرد: «من از دست تو باید چیکار کنم؟»
وقتی این حرف‌ها رو می‌زد من چیکار می‌کردم؟ در کمال آرامش روبه‌روی پنجره وایساده بودم و تو چشم‌هاش نگاه می‌کردم و می‌گفتم «یک دقیقه تحمل کن؛ همین!» برگشت پشت میزش. تکرار می‌کرد. «خیلی بی‌شخصیت و بی‌اخلاقی.» و بعد با خشم بیشتری گفت «وایسا جلو پنجره بادت رو بخور! همه اینا رو گزارش می‌دم.» و دوباره دیالوگ‌هایی که سطرهای قبلی نوشتم، تکرار کرد. بهتره بنویسم نشخوار کرد.
تنها جوابی که در آرامش و خونسردی بهش دادم این بود «من اگه بخوام جوابت رو بدم، خودم رو در سطح تو میارم پایین.»
تکرار می‌کرد «دهنت رو ببند. فقط ساکت شو. ساکت شو. ساکت شو. دهنت رو ببند.»
از خودم می‌پرسم چرا رفتارهای این شخصیت برام عجیبه وقتی من سال‌ها با کسی زندگی کردم که استعداد جنگ به پا‌کردن داشت، سر شیرآب، صدای آبگرم‌کن، درجه‌ی یخجال، بودن ماگ روی میز و ... به خودم می‌گم این‌ دعواها و تیپ‌شخصیت‌ها که نباید برای تو تازگی داشتند باشن هویجکم. چی شده که پوست‌کلفت نشدی این مدت؟ بیا جلو ببینم. می‌خوام با یه کاتر، کلفتی پوستت رو بررسی کنم. هی تن خودم رو می‌شکافتم. تو بدتر از این‌ها رو تجربه کردی. سال‌ها با آدم‌های دردسرساز زیادی هم‌زیست بودی و تعامل داشتی. چطور شده نمی‌تونی بوی یه خوراک بادمجون رو تو یه روز زمستونی که هوا گرم‌ترشده تحمل کنی؟ نکنه تن‌ت می‌خاره برای آزمون‌های سخت‌تر؟ آره؟ تن‌ت می‌خاره پس.
چند تا از اون آزمایش‌های استخون‌شکن از آرشیو دربیارید ببینم. این دختره تا استخون‌هاش خرد‌نشه و کروکودیل نشه ولش نکنید. اصلا فشار رو از بالا و پایین وارد کنید. نفت‌ش می‌کنیم. آره. بالاخره که تعامل‌های انسانی رو یاد می‌گیره.

 

تا حالا تو موقعیت مشابه قرار گرفتید؟ تو تمام این سال‌ها حتی یه بار هم وارد بحث و جدل با کسی تو محیط کار نشده‌ام. اختلاف و مشکلی هم اگه بوده، خیلی محترمانه و بدون رفتارهای این چنینی حل شده. حل هم نشده باشه، هیچ‌وقت به این مرحله نرسیده. چه راهکار یا واکنشی رو پیشنهاد می‌دید؟ رفتار درست و منطقی و حرفه‌ای این‌جور وقت‌ها چیه؟ ممنون می‌شم بهم یاد بدید.

ما را امّیدْ بلند است

«أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ؟ وَوَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَكَ؟ الَّذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ؟»
آیا سینه‌ات را گشاده نکردیم؟
و بار گرانت را فرو ننهادیم؟
همان بار گرانی که پشتت را شکست؟

به مترجم کتاب زنگ زدم تا به من که مثل خر تو گِلِ شیش تا مقاله گیر کردم کمک کنه، یه صدایی داشت که دوست داشتم مکالمه‌مون همین‌طوری کش بیاد و حرف بزنه.
از ادب و کمالاتش هم که نگم براتون. همه‌ش می‌گفت «انجام وظیفه‌ست هویج خانم.»
اون‌وقت اون یکی مترجم که چهارشنبه بهش زنگ زده بودم، ساعت ۱۲ شب بهم مسج داده «خودتی؟» سین کردم جواب ندادم. اومده ماست‌مالی کنه می‌گه «نه آخه! چون موقع گرفتن شماره‌ت خوابالو بودم می‌خواستم مطمئن شم خودتونید!» کی دو ظهر می‌خوابه که تو خوابالو بوده باشی؟
یعنی من با هرکی هم حاضر باشم لاس بزنم، از نویسنده و مترجم جماعت فراری‌ام؛ حتی برای لاس‌خشکه‌زدن. سایه‌ی شاعرها رو که با تیر می‌زنم.

شنبه را با آلبوم بهترین‌های شهرام شپره شروع می‌کنیم؛ به این امید که تا آخر هفته دوام بیاوریم.
شش مقاله برای یک کتاب سیاسی اجتماعی باید بنویسم. شش مقاله درباره‌ی کتابی که نخوانده‌ام از کجایم بیرون بیاورم؟
بیسکوییت ستاک‌‌ام تمام شده و با نوشیدنی‌های میان‌وعده‌ام گه هم ندارم میل کنم، چه برسد به بیسکوییت دل‌ربای رژیمی ستاک. یکی دو ساعت دیگر خودم را جمع و جور می‌کنم و می‌روم از سوپرمارکت می‌خرم. این دفعه به ستاک کاکائویی بیلاخ می‌کنم و مدل ساده‌اش را با جان و دل در آغوش می‌کشم. پس مدال طلای دلخوشیِ شنبه را می‌اندازیم گردن ستاک. البته کتلت‌های مامان‌پخت با زیتون‌های تو یخجال هم مدال نقره را می‌برند. مدال برنز؟ فعلا به چیزی تعلق نمی‌گیرد.

9058

یه همکار هم دارم که با دعواهای سوری تو محیط کار سعی می‌کنه به خواسته‌هاش برسه و از ساده‌ترین چیزها بهونه می‌سازه برای دعواکردن. بزرگ‌ترین تهدیدش هم اینه «می‌ذارم می‌رم!» نُه ماهه این روند رو در پیش گرفته و تقریبا هر ماه می‌گه «بالاخره می‌رم!»
جدا از تحلیل رفتار و اهدافش و مسموم‌کردنِ اتمسفر محیط کار، یکی از سخت‌ترین درس‌هایی که باید یاد بگیرم تعامل با این تیپ شخصیت‌هاست.
در طول نُه ماهِ گذشته بیشتر از پنج بار با این شخص اصطکاک پیدا کردم، یه بار فکر می‌کنم سر بازبودن در بالکنِ اتاقمون بود، ساختمون روبه‌رو رو نشون می‌داد: «اون گربه رو می‌بینی، می‌آد این‌جا. من از گربه می‌ترسم!» بعد‌ها بهونه‌اش به این تقلیل پیدا کرد: «باد گرم می‌زنه گرمم می‌شه.»، هوا که سردتر شد می‌گفت: «خیلی سردمه!»، یه بار سر پرده‌ی پنجره دعوا کرد: «آفتاب می‌افته روم.» بعدها شکل دیگه‌ای پیدا کرد «من از نور بدم می‌آد. تو نور کم می‌تونم تمرکز کنم و بنویسم فقط.» یه بار یه پستی تو کانالم به اشتراک گذاشته بودم. ازم پرسید «چرا تبلیغ فلان انتشارات رو می‌کنی؟»، جواب دادم «دلیلی نمی‌بینم برای محتوایی که تو کانالم به اشتراک می‌ذارم برای کسی توضیح بدم.» از کانالم لفت داد، چت تلگرام رو دو طرفه پاک کرد و تو اینستاگرام بلاکم کرد. بعد از چند ساعت بهم مسج داد «ببخشید، ولی به این رفتار نیاز داشتم!» هفته‌ی پیش هم توی ساعت کاری می‌اومد کنار میزم «این‌جا به درد من نمی‌خوره. می‌خوام استعفا بدم.» بیشتر از یه ساعت وقت گذاشتم و باهاش حرف زدم که اگر مشکلی داری، برو صحبت کن و مطرح کن، بلوغ اجتماعی ایجاب می‌کنه که مشکلات، مسائل و خواسته‌هات رو مطرح کنی و بعد بری. مسول واحدمون که در جریان درخواست این آدم برای استعفا قرار گرفته بود سعی کرده بود از این آدم دلجویی کنه. رفتار این شخص چی بود؟ علاوه بر دعوا با مسول‌مون، با من هم دعوا کرد که آدم خاله‌زنکی‌ام که بقیه رو در جریان این تصمیم گذاشتم. این نشون می‌ده از تصمیم این آدم برای رفتن به شدت خوشحالم! اما برای کم‌کردن روی منم که شده می‌مونه و ادامه می‌ده به کار کردن!
برای من که تو زندگی‌ام انواع و اقسام آدم‌های حاشیه‌ساز رو دیدم، آدم‌های مسموم‌کننده، آدم‌های مستعدی که از هیچ و پوچ پرونده می‌سازند، هنوز کار‌کردن و تعامل با این آدم‌ها سخت‌ترین کار دنیاست برام. هر روز صبح دلشوره‌ی این رو دارم که نکنه امروز هم سر پرده‌ی پنجره یا یه مسئله‌ی دیگه دلخوری و دعوا ایجاد کنه؟
متاسفانه این آدم‌ها تو همه‌ی محیط‌های کاری پیدا می‌شن. انگار یه قانون نانوشته‌ست که آدم‌های مسموم‌کننده تموم نمی‌شن، بلکه از یه محیط به محیط دیگه جا به جا می‌شن.

نامه‌برقی

نامه نیلوفر رو که خوندم هوس کردم منم برات بنویسم.

اتفاقا دیروز تو فکر این بودم اولین باری که برات نامه برقی فرستادم کی بود. ولی به جای جواب این سوالم یاد اولین روزی که وبلاگت رو خوندم افتادم.

یه بار نوشته بودی وقتی سرتو می‌ذاری روی سجده و پیشونی‌ت رو محکم فشار می‌دی به زمین، و اشک می‌ریزی یعنی ناامید شدی و چشمت به دست خداست. از اون موقع هروقت ناامید می‌شم و سرم رو می‌ذارم روی زمین و پیشونی‌م رو فشار می‌دم به یه تیکه مهر، به این فکر می‌کنم که ته ناامیدی اگه این باشه خوبه. چون ناامیدی‌ای که به گریه و التماس به منبع امید ختم بشه، یعنی امید. قشنگ نیست فریبا؟ این روزا روزای عطر شکوفه و گیلاس نیست برامون. برا من، برا تو، برای بابات، برای مادربزرگت، برای خیلی از دوستای من و خیلی از نادوستای من. ولی چند وقته دارم به این فکر می‌کنم که ما مجبوریم و باید به اون منبع امید چشم داشته باشیم. با ترس، با التماس، با گریه، با دست خالی، با پیشونی روی مُهر و زمین‌گذاشته‌مون. چون چاره‌ای نداریم فریبا. خودت برامون از دعای کمیل نقل کرده بودی که: به کسی که سرمایه‌ای جز امید نداره؛ رحم کن.
رحم می‌کنه فریبا. رحم می‌کنه.
بیا خیال کنیم آخر قصه‌ها خوب می‌شن. حتی اگه اول و وسطش اندوه داشته. مثل داستان سنجاب ماهی تو.
بذار به منبع امیدمون، امید داشته باشیم. شاید اسم این ایمان باشه. هوم؟
دوستت عطیه.

چراغ‌های سوخته‌ی رابطه

دیروز یکی از یادداشت‌های خیلی کوتاهم درباره‌ی مامان‌بزرگ را در توییتر به اشتراک گذاشتم.
«یکی از دعاهای درخشان مامان‌بزرگم به آذری این است: وقتی به پشت سرت نگاه کردی، شرمنده‌ی خودت نباشی...» در کمتر از یک روز هزار لایک خورده و چهل‌بار ریتوییت شده. با هر لایک و ریتوییتِ تازه، دردی در سینه‌ام قوت می‌گیرد. مامان‌بزرگ که دعاهای روشن‌اش را روانه‌ی جان و زندگی‌ام می‌کرد، حالا هیچ میلی به صحبت‌کردن ندارد؛ هیچ میلی. اگر تا پیش از این روزی دو بار به خانه‌مان زنگ می‌زد و می‌گفت: «گوشی رو بده فریبا. می‌خوام صداش رو بشنوم.» حالا بی‌تفاوت به این که روبه‌رویش نشسته‌ای یا دست‌های کبودش را می‌بوسی، توی صورتت نگاه می‌کند، بی‌آن‌که کلمه‌ای ادا کند یا لبخندی بزند...
چرا‌غ‌های رابطه یکی یکی در حال خاموش شدن‌اند.
فاجعه با دردناک‌ترین تصویر راهش را به میانه‌ی زندگی‌مان باز کرد. مامان‌بزرگ روی فرش‌های روشن‌ِ خانه‌ش خودش را راحت کرده بود، می‌لرزید و بریده حرف می‌زد.
«نفهمیدی دستشویی داری مامان؟»، «پیش میاد دیگه.»، «چیزی نیست. استراحت کنه درست می‌شه.»، «حتما سردی‌ش کرده.»، «چی خوردی مامان؟ باز چای زیاد خوردی؟»، «شاید به خاطر سردردهاشه. یه کم بخوابی درست می‌شه.» بعضی وقت‌ها هیچ‌جوری نمی‌شود از زیر بار واقعیت در رفت. مامان‌بزرگ با خواب و قرص‌ها و اشکال نداردها بهتر نشد، بلکه کارش به دستگاهی کشید که تا پیش از این فقط توی سریال‌ها و فیلم‌ها دیده بودیم.
یکی یکی زل زدیم به صفحه‌ای از یک نوارِ محرک که با شرایط روحی و جسمی فراز و نشیب‌اش تغییر می‌کند. ده روز سخت‌ترین روزها و لحظه‌ها را تجربه کردیم به این امید که ساده‌ترین رفتارهای انسانی، بلعیدن، دفع‌کردن، به خاطرآوردن نام‌ها، لبخند‌زدن، گرفتن قاشق، راه رفتن را از نو تمرین کند...
دو هفته از روزهای تاریک بیمارستان و انتظار پشت یک اتاق شیشه‌ای می‌گذرد. انگار دکترها هم دروغ می‌گویند و نمی‌شود به جمله‌های روشن و امیدبخش‌شان دل‌ بست. «حالش خوبه. می‌تونه مرخص بشه.»
بعد از ترخیص مامان‌بزرگ ساکت‌تر، خمیده‌تر، غمگین‌تر و ناامیدتر از قبل شده است. حرف نمی‌زند. اختیارش را از دست داده و توانِ گرفتن تسبیح را توی دستش ندارد.
«آشپزی می‌کنم مامان‌بزرگ. دیشب ماکارونی پختم. فوق‌العاده شد.»
نگاه می‌کند.
«یادتونه به مامانم می‌گفتید فریبا فوق‌العاده‌س و مطمئنید دست‌پخت خوبی‌ دارم؟ از کجا فهمیده بودید واقعا؟»
بالش‌هایی که پشتش تکیه‌گاه شده‌اند، توان این توده‌ی ناامیدی و غم را ندارند. وا می‌روند. مامان‌بزرگ دوباره فرو می‌ریزد، بی آن که برای نیفتادن مقاومتی کند. دستپاچه سعی می‌کنم این توده‌ی سنگین را شبیه عروسکی صاف کنم. زورم نمی‌رسد. یک نفر دیگر می‌آید. زور دو نفر هم کافی نیست. نیروی بیشتری می‌خواهیم برای مرتب‌کردن چندتا بالش و یک تکه گوشت. لرزش ظریفی در پاهای ناتوان مامان‌بزرگ می‌گذرد. آن‌قدر چشم‌مان ترسیده که هر اتفاق کوچک و پیش‌پاافتاده‌ای را فاجعه می‌بینیم. «چرا این‌جوری شد؟»، «خوبی مامان‌بزرگ؟» آخ نه، بوی گند ناامیدی دوباره همه جا را برمی‌دارد. کثافت و نَم، بی‌رحمانه تخت را فتح می‌کند.

«اشکال نداره. چیزی نیست. باشه مامان؟ چیزی نشده. خب؟»
و مامان‌بزرگ بدون این که متوجه باشد در جهانِ خارجی چه می‌گذرد، دوباره فرو می‌ریزد و صورتش کج‌وکوله توی بالش فرو می‌رود... این روزها با زندگی و اتفاق‌هایش آن‌قدر بیگانه شده‌ایم  که نمی‌توانیم از هیچ‌کدام از تجربه‌ها و دانش قبلی‌مان وام بگیریم برای مقابله‌کردن... همه‌مان در جزیره‌ی وحشتی گیر افتاده‌ایم که هیچ گریزگاهی نیست.
اگر می‌شد این صحنه‌ها را روی دور تند می‌گذاشتیم و چشمِ امید می‌دوختیم به روزی که مامان‌بزرگ دوباره به حرف بیاید و راه برود...
امیدی هست؟
با هر لایک و ریتویتی که پای یادداشت کوتاهم می‌خورد، درد بیشتر و عمیق‌تر در دلم ریشه می‌دواند.
نکند تماشای زوال تدریجی عزیزان یکی از آزمون‌های سخت زندگی باشد که چند سال یک بار تکرار می‌شود؟
اگر چشم‌های مامان‌بزرگ، آخرین چراغ‌های روشن این رابطه خاموش شوند، چه؟

... چون خوشحالی‌ات برام مهم‌تر از چیزیه که حتی فکرش رو کنی.

ولی این عطری که هر روز رو خودم خالی می‌کنم و باهاش دوش می‌گیرم، به قدری سرمست‌کننده‌ست که بیشتر از هروقت دیگه‌ای عاشق خودم می‌شم. به ماچا حق می‌دم بره تو انحنای شونه‌م قایم شه و دلش نخواد از اون لونه‌ی تاریکْ‌ازموهام، بیرون بیاد.
رو پله‌برقی که وایمیستم یا تو راهروهای پرجمعیت که راه می‌رم، تو دلم نجوا می‌کنم:‌ «نفس عمیق بکشید هم‌شهری‌های عزیزم. حق ما نیست که هر روز بوی گوز و عرق و دهن ناشتا و زیربغل منقضی‌شده استشمام کنیم. حق ما این عطریه که از گردن و موها و لباس من بلند می‌شه. حق ما یه حس و حال بهتره با ساده‌ترین چیزهای ممکن.»
قبلا هم نوشته بودم که یکی از دلچسب‌ترین اتفاق‌های روزمره صدای نفس عمیقیه که پشت سرم می‌شنوم...

تو بحث‌هایی که پیش میاد، حتی اگه خیلی سوسکی و نامحسوس طرف بابام رو بگیرم، یا بهتر بگم ببینم حق با مامانم نیست، بلافاصله می‌شنوم: «ادای آدم‌های روشنفکر و فهمیده رو برای من درنیار تو یکی!» و به این ترتیب سیفون رو می‌کشه روم. ینی بعد از ۱۵ سال غلت‌زدن تو ادبیات، هنوز به مقام والای روشنفکری نرسیدم مادر من؟ اگه طرف تو رو بگیرم چی؟

«گم‌شید برید سر کار دیگه، می‌خوام یه کم تنها باشم.»

بالاخره

نگاهی به هم انداختیم. خوب یادم می‌آید که احساس می‌کردم یک‌جورهایی به زمین دوخته شده‌ام. انگار که نگاهش من را بالا نمی‌برد، بلکه باعث می‌شد در زمین ریشه بدوانم. نگاهش باعث می‌شد حس کنم که بالآخره، در جایی هستم که به آن تعلق دارم و باید باشم. 

«شام با آدری هپبورن»، ربکا سرل، ‎نشر نون 
 

 

اولین بار... اولین باری که چشم ازم برنمی‌داشتی و آن‌قدر محو تماشایم بودی که توی دیوار رفتی. این لحظه یکی از قشنگ‌ترین لحظه‌های زندگی‌ام بوده ماچا. بدجنس‌ام؟ شاید. مگر چند نفر در زندگی آن‌قدر چشم‌دوخته‌اند به من که با چیزی برخورد کنند و سرخ از خجالت، همچنان لبخند از صورت‌شان محو نشود. چطور می‌توانم این لبخند را که هیچ‌چیزی جلودارش نیست برای کمرنگ‌شدن، روی صورتت همیشگی کنم؟ دلم می‌خواهد یک بار دیگر از شرمی که پیشانی‌ات را سرخ کرده بود، نجاتت بدهم «اشکال نداره! بیا!» بازوهایمان بچسبد به هم و لبخند، لبخند، لبخند، انگار که توی دیوار رفتن یک اتفاق روزمره و عادی باشد...
از تو ممنونم ماچا که ستاره‌ای را در اعماق تاریک دلم روشن کردی. می‌دانم تنها چیزی که برایش هیچ تلاشی نمی‌کنی «دوست‌داشتنی‌بودن» است.
تو منحصربه‌فردی، جهان‌ت که زمین تا آسمان با دنیای کوچک من فرق دارد، کلمات بااصالت و صادقانه‌ت که برخلاف واژه‌های من تزئین‌شده و وام‌گرفته از خواندن و نوشتن‌ است؛ بی‌ادعایی‌ات در خوب‌بودن...
آخ؛ تو بی‌اندازه خوبی ببر زخمی من، خوب‌تر از چیزی که حتی فکرش را کنی...

ممنونم که با حضورت در عشق، دوستی، صبوری و بخشندگی، سخت آزموده می‌شوم. از خودم می‌پرسم چقدر بی‌انتظارم در این مسیر پرپیچ و خم؟ تو روشن‌ترین پاسخِ سوال‌های منی، از تو می‌توانم به خودم برسم...

قشنگ‌ترین دلهره‌ی منی...

فکر می‌کنم ماه‌ها پیش هم نوشته بودم. امروز در این لحظه دلم خواست دوباره بنویسم که دلهره‌ی شیرین منی، وقتی به تو فکر می‌کنم و بند دلم پاره می‌شود...

وبلاگ‌نویسی تقریبا ورافتاده اما تقریبا تمام وبلاگ‌نویس‌ها برمی‌گردند و در سکوت به دنبال خودشان می‌گردند. تصوری شهوتناک آن‌ها را به خانه متروکه می‌کشاند: آیا کسی دلش برای من تنگ می‌شود؟ آیا در غیبت من کسی پا به این جا گذاشته است؟

«تاریکی معلق روز»، زهرا عبدی

یادم باشد درباره‌ی یکی از محصولات حوزه‌ی آرایشی و بهداشتی، «کره‌ی بدن» برایتان بنویسم. 

9048

امروز باید سه تا مقاله درباره‌ی یه کتاب تحویل بدم، اون هم یه کتاب تخمی که خودش بازآفرینی یکی از آثار مشهور دنیاست. وقتی یه اثری، تقلید و کپی پیست ناشیانه از یه اثر برجسته باشه، نوشتن درباره‌ش خودآزاریه؛ مخصوصا این که مجبور باشی حرف‌هات رو بسط بدی و آب‌ ببندی به نوشته‌هات تا کش بیان و چهارتا یادداشت هزار کلمه‌ای از توش در بیاد. یه هفته‌ست از رویکردها و منظرهای مختلف دارم درباره‌ی این کتاب می‌نویسم و امروز هم... کاش این کتاب دست از سر من برداره. تحمل ریخت‌ش رو ندارم دیگه. منابع انگلیسی هم نداره، نه درباره‌ی نویسنده‌ش، نه درباره‌ی خود کتاب. تو گودریدز هم چند نفری نظر دادن و نظراشون مثبت هم نبوده اتفاقا! اما کار من چیه؟ عین صدا و سیما سانسور‌کردن نظرات منفی و بیرون‌کشیدن نقدها و نظرات مثبت با موچین!

قبلا فکر می‌کردم خوندن کتاب‌های بد، اگر وقت تلف‌کردن نباشن، دست‌کم این بینش رو به ما می‌دن تا آثار برجسته و غنی و پرمحتوا رو تشخیص بدیم. خود مطالعه‌ی آثار ضعیف به برجسته‌‌کردن نقاط قوتِ آثار خوب تو ذهن‌مون کمک می‌کنند. اما همین‌جا اعلام می‌کنم که زر زدم. ما اون‌قدر وقت نداریم که هر چیز درپیتی رو مورد مطالعه و بررسی قرار بدیم. تا می‌تونیم باید انگشت‌مون رو روی گزینه‌هایی با بالاترین کیفیت بذاریم. حتی اگر تونستیم انگشت‌مون رو توشون فرو کنیم تا درک بالاتری نسبت بهشون پیدا کنیم. هه‌ هه هه. برم بقیه‌ش رو بنویسم.

بعد از پنج روز تعطیلی و مریضی، هنوز از نظر روحی توان و آمادگی سرکار‌رفتن ندارم. فکر می‌کردم بعد از این سرماخوردگی و بعد از پنج روز استراحت برای یه هفته‌ی تازه، پرانرژی باشم. اما زهی خیال باطل! سه ساعته دارم گریه می‌کنم.
از اون آدم‌هایی که می‌گن «مگه بچه‌ای گریه می‌کنی» یا «گریه واس چی» متنفرم. به نظرم بهتره آدم لال بشه تا این که با جمله‌های دم‌دستی بیشتر تو اعصاب طرف مقابل برینه.
فردا صبح ساعت پنج، چشم‌هام دیدن دارن. دو تا تپه‌ی پف‌کرده و قرمز. این‌جور وقت‌ها ترفندم اینه که از سایه‌های طیف قهوه‌ای استفاده می‌کنم. پف چشم رو می‌پوشونه. ریمل و خط چشم هم که پای ثابت آرایش‌هایمه. بله. من صبح ساعت پنج هم که بیدار می‌شم هفت قلم آرایش می‌کنم و بعد از خونه بیرون می‌زنم، حتی اگر شب قبلش عین خر گریه کرده باشم.

تا چند وقت پیش از همکارهام هم خوشم می‌اومد. اما چندروزیه که از دیدنش خوشحال نمی‌شم و میلی به حرف‌زدن باهاشون ندارم. مخصوصا روزهایی که وسط کار مدام می‌آن و سوال می‌پرسن یا روزهایی که مجبور باشم مقاله تحویل بدم. 
 

بعضی وقت‌ها به خودم دلداری می‌دم «بالاخره از این جهنم می‌رم.» و بلافاصله از خودم می‌پرسم «اگه تو یه جهنم دیگه گیر بیفتم چی؟» 
جادوگره می‌گه «با شاخ برو تو دل ترس‌هات.» و چشم‌هاش رو تنگ و باریک می‌کنه «با این صاعقه‌های فهم و آگاهی که زده می‌شه، می‌تونی خودت رو بلند کنی و بندازی تو یه دنیای دیگه.» و گوش‌زد می‌کنه «عشق یادت نره. عشق‌دادن اول از خودت شروع می‌شه. بعد بقیه.» 

برم بمیرم. فقط پنج ساعت وقت دارم برای مردن.

تو آستانه‌ی سی‌ سالگی حقیقتا ظرفیتِ روحی اینو ندارم که شاهد دعواهای مامان و بابام باشم، اونم سر یه شامپو بچه‌ی فیروزه مثلا.
کی می‌گه این‌جور چیزها قشنگی زندگی‌اند. مته‌ی روح من‌اند. مخصوصا اون‌جایی که کار به یارکشی می‌رسه و من رو قاضی می‌کنند برای قضاوت‌کردن.
چرا هنوز باهاشون زندگی می‌کنم؟

اتصال

در حال تمرینِ نامه‌نوشتن‌ام برای ماچا. نوشتن برای او ابدا کار دشواری نیست. این «انتخاب کلمات» است که نوشتن برای او را به عیشی مدام تبدیل می‌کند. دریایی از کلمه در اختیار دارم. می‌خواهم ساده‌ترین و صمیمانه‌ترین‌شان را برایش انتخاب کنم. می‌خواهم لحظات نگارش کش بیاید و تمام نشود. با وسواسی ساختگی جملات را خط می‌‌زنم. کلمات بهتری را جایگزین می‌کنم. خودم را می‌گذارم جای او. جملات را می‌خوانم. سعی دارم لحن و صدایش را تقلید کنم. خنده‌ام می‌گیرد. این جور مواقع لحن و صدایش تقلید ندارد، چون هیچ واکنشی وجود ندارد. نامه‌های عاشقانه را هم شبیه تیتر روزنامه‌های کثیرالانتشار می‌خواند و می‌گذرد. یک بار گفتم:‌ «نامه بنویسم که جواب نمی‌دی.» جمله‌ام سوالی نبود، خبری بود، یک خبر تعجب‌آور و تازه. آفتاب نابالغِ ظهرِ پاییز افتاده بود توی ماشین، عینک را از روی صورتش برداشت. مردمک‌های روشنش در آفتاب، درخشان‌تر شده بودند. درمانده گفت: «اِ! باید جواب بدم؟» اولین بار بود که به چنین موقعیتی در زندگی‌اش فکر می‌کرد. پیش از این هیچ‌وقت در تصورش نمی‌گنجید که بنشیند و قلم به دست بگیرد برای دختری بنویسد. اصلا چه ضرورتی داشت به این چیزها فکر کند. طلبکارانه و با صدای بلند گفتم: «آره دیگه! باید برام بنویسی.» بی‌دفاع شده بود. هرکاری ممکن بود از او بخواهم جز این که بنشیند و برایم بنویسد. سکوت. سکوت. سکوت. چند ثانیه بعد اعتراف کرد: «من که بلد نیستم فری!» باید صادقانه بگویم من برای تمام این واکنش‌های غیرارادی و معمولی‌، برای این اعتراف‌های صادقانه و گاه احمقانه‌اش جان می‌دهم. با خودم فکر می‌کنم اگر ماچا بلد بود بنویسد، اگر می‌توانست یک نامه‌ی عاشقانه را، عاشقانه پاسخ بدهد، هرگز شیفته‌‌اش نمی‌شدم. مردهای ادبی، با دایره واژگان وسیع، با جملات دست‌کاری شده، کمتر جذابیتی برایم دارند (هیچ جذابیتی در واقع). من جان می‌دهم برای واژه‌های انحصاری ماچا، برای نابلدی‌اش در تلاش برای جذاب‌بودن، برای خودِ خود واقعی‌ و بی‌نمایشش...
نامه‌های کوتاه یک پاراگرافی برایش می‌نویسم. دلم می‌خواست یک دوربین مخفی لحظات نامه‌خوانی‌اش را ثبت می‌کرد. دلم می‌خواست حالت چشم‌‌ها و ابروهایش را ببینم. وقتی گوشه‌ی لبش با خواندن کلمه‌ای می‌پرد، وقتی عواطف‌ش قلیان می‌کند و تشدید‌دار می‌گوید:‌ «عزّیــــــــــزم!»

از توضیح‌دادن چیزی فرار می‌کند. چندباری تلاش کردم با سوال‌های مختلف لحظات نامه‌خوانی را تجسم کنم: «ساعت چند خوندی؟»، «چطوری خوندی؟»، «خندیدی؟»، «مسخره‌ام کردی؟»، «چه حسی داشتی؟»، «چی کار کردی؟»، «بعدش چی کار کردی؟»، «فقط یه بار خوندی؟»، «پس چند بار خوندی؟» سوال‌های اول را با حوصله‌ی بیشتر و جواب‌های ناکارآمد پاسخ داد و سوال‌های بعدی را با تکان سری و سرانجام فرار: «خوندم دیگه فری...خوندم... انقدر نپرس!» و خیالات و تصوراتم شاخ و برگ نگرفته، ناقص ماندند و به جای کشف جزئیات، به بوسه‌‌های روی پیشانی و لب و گونه و چشم‌ها رضایت دادم.

دوباره نشسته‌ام و برای ماچا می‌نویسم. فعلی که دلم می‌خواهد تا ابد تازه بماند...
البته که هنوز به این مرحله از رسوایی نرسیده‌ام تا برایش بنویسم:

با عشق توست که می پیوندم

به خدا، زمین، تاریخ، زمان،
آب، برگ، به کودکان آن گاه که می‌خندند،
به نان، دریا، صدف، کشتی
به ستاره‌ی شب آن گاه که دستبندش را به من می‌دهد،
به شعر که در آن خانه دارم و به زخم که در من لانه کرده.
تو سرزمین منی*
تو سرزمین منی

تو سرزمین منی
تو سرزمین منی
تو سرزمین منی
تو سرزمین منی

دردت به جانم ماچا، بیشتر بخند...


* شعر از نزار قبانی

طولانی‌ترین آواز عاشقانه‌ی ما

مدت‌ها بود که نامه‌برقی/پیام/حرفی به این قشنگی از کسی نخونده و نشنیده بودم. چقدر محتاج این کلمه‌ها بودم. تاریکی ته دلم رنگ باخته. در عوضش کرم‌های شبتاب دارند پرنورتر می‌شن و شاداب‌تر از قبل بال می‌زنند تو دلم. از تو ممنونم نیکولا. دوستت دارم.

 

«به امید روزی که
با طولانی‌ترین آواز عاشقانه تو
حال مامانت
خوب خوب بشه»

اینو یادته فریبا؟ وقتی مامانم مریض بود و دیگه از عالم و آدم ناامید شده بودیم، یه کتاب بهم دادی که اولش اینو نوشته بودی. اون روزا فکر میکردم غیر ممکنه مامانم خوب شه. ولی دعاها و انرژیای خوبی که دور و بریا فرستادن، بالاخره به گوش خدا رسید و حال مامانم بهتر شد. 
دیروز که داشتم وبلاگتو می‌خوندم با خودم گفتم این خدا همون خداست، آدما هم هنوز همون آدمان، فریبا نباید ناراحت باشه. مطمئن باش صدای دعای اطرافیانت می‌رسه به گوش خدا. این هفته ویژه به خاطر بابای بامعرفتت میرم حرم. کاری ندارم بقیه به خدا و امام و اینا اعتقاد دارن یا نه، ولی اونجا کسایی که درخواست دارن زیادن و خدا دلش نمیاد درخواست این همه آدم رو رد کنه. من مطمئنم بابات بهتر می‌شه. مطمئنم. شاید با دعای من و دوستای دیگه‌ات، شایدم با طولانی‌ترین آواز عاشقانه‌ی تو...

مرا به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود

 

«ریتا عوده» در هایکویی سروده:
همه‌چیز
شتابان می‌گذرد
جز درد

 

این روزها چنان تحت فشارهای روحی و روانی مختلف‌ام که حقیقتا صدای شکسته‌شدنِ استخوان‌هایم را می‌شنوم؛ و عجیب این که با استخوان‌های خردشده باید به کارهای روزمره ادامه دهم تا از نو جوش بخورند. حالا فکر می‌کنم سوزنده‌تر از دردِ از‌دست‌دادن عزیزت، این است که گوشه‌ای بایستی و شبیه تماشاچی یک فیلم هولناک سیرِ تدریجیِ زوال و ازدست‌رفتن‌ش را تجربه کنی.
نجوا می‌کنم «من آدمِ دردهای این چنینی نیستم. ما را این‌طور آزمایش نکن.» زوزه می‌کشم و از غم آن‌قدر خم می‌شوم که پیشانی‌ام به زمین می‌رسد.
می‌ترسم جادوگره راست گفته باشد که غم آن‌قدر چهره‌ی ترسناکش را نشانم می‌دهد و ناامیدی آن‌قدر سایه‌گستر می‌شود تا صدای خردشدن استخوان‌هایم را بشنوم. می‌پرسم «مگر چه کرده‌ام؟»
عجیب است که در پاسخ می‌شنوم «باید ققنوس شوی دخترجان.» چه زمان و در چه مکانی آرزوی ققنوس‌شدن را در سر پرورانده بودم که حالا باید برای تبلورش دردهای این‌چنینی را تجربه کنم؟ اگر بخواهم آرزوی نکرده‌ام را پس بگیرم چه؟ جادوگره دهانم را می‌دوزد «سوختن‌ مبارکت دختر‌جان. تو پیش از مکان و زمان برگزیده شده‌ای.»

احمقانه‌ است؟
هر روز به تو فکر می‌کنم.
هر روز،
هر روز،
هر روز...
و ساده‌ترین و ظریف‌ترین حرکاتت را در ذهنم مرور می‌کنم. ساده‌ترین و جزئی‌ترین ویژگی‌هایی که تو را ساخته.
و خوب‌تر از هراتفاقی، وقتی خودم را پیدا می‌کنم می‌بینم در حال لبخند‌زدن‌ام...
معجزه‌ی تو همین است ماچا:
فرو‌رفتن در رویا و بی‌اختیار لبخندزدن...
از تو ممنونم.
دوستت دارم.