غیر از این هم میشد مگر؟
ونوشهی کوچک و از یاد رفتهی عزیزم...

امروز که عکس جلد «کیک کرِم» را برایم فرستادند توی دلم حسی داشتم شبیه «ای ننه! بچهم!» اما چون رایج نیست که ویراستار دربارهی کتابهای ویرایش شدهاش بگوید «بچهام!» سعی کردم در مورد نجواهای درونی دلم هم کمی خلاقیت به خرج بدهم. اما خلاقیتم به جملهی بهتری قد نداد و به همان «ای ننه!» اکتفا کردم.
«کیک کرِم» سومین تجربهی ویرایش جدی من است. اولین و دومین کتاب را فعلا نمیگویم. در کف بمانید تا بعدتر رونماییشان کنم. اگر از اولی و دومی بگویم احتمال این که جان از کف بدهید زیاد است. باور نمیکنید؟ نکنید. بالاخره که من غافلگیرتان میکنم.
داشتم میگفتم که «کیک کرم» سومین کار جدی من در ویرایش است و سختترینشان. کتابی که چند خودکار رنگی پایش تمام کردم و صدای صفحهبندها را در آوردم که رنگ خودکارها را تست میکردهام یا ویرایش؟ این چه وضعش است؟ و خودم فقط میدانستم چه وضعش است. روی کتاب «کیک کرم» بود که زور خودم را زدم تا از فسفرهای خاکستری آکبند مغزم مفیدترین و کاربردیترین استفاده را کنم. ویرایش این کتاب به دلایل مختلفی که دلم نمیخواهد از آنها حرف بزنم بسیار بسیار سختتر از دو کتاب قبلی بود. پر بود از نکات مختلفی که بیش از آن که بخواهد مهارت من را در ویرایش آزمایش بکند، هوشم را میآزمود؛ و آیا من در این میان ویراستار باهوشی بودم؟ به گمانم آری. من یک هویج بنفش باهوش هستم که تشویق دیگران را برمیانگیزد. (پوزخند کجکی توام با پز دادن!)
تجربهی ویرایش به من یاد داد که وقتی شروع به ویرایش یک متن ترجمه میکنید بیش از آن که به هوش و مهارت و دانش ویراستاری احتیاج داشته باشید به تمرکز و دقت احتیاج دارید. به این که بتوانید ذهنتان را روی متن متمرکز کنید، روی نقش و زیبایی کلمات و نوع جملهبندیها و فعلها و قر و فر نقطهها و ویرگولها و مکثها. باید نهایت هنرتان را در انتخاب معادلها و هممعنیها و کلمات به خرج دهید و همپای مترجم نسبت به متن عشق بورزید و به کلمات حساسیت داشته باشید.
ویرایش خوب است. ویرایش به آدم اعتماد به نفس میدهد. ویرایش میگوید آن همه کتابی که این همه سال خواندی و خواندی و خواندی بالاخره به کارت آمده و میتوانی نکات را دریابی. در ویرایش است که رسالت بزرگ زیباتر و خواناتر کردن متن را به عهده میگیری.
«کیک کرم» یک رمان نقلی ماجراجویانه است برای بچههای ۷ تا ۱۱ سال. شاید بعدها نه از منظر ویراستار کتاب، بلکه از دید یک خواننده و منتقد ادبیات کودک و نوجوان معرفی و نقد این کتاب را نوشتم. البته این کار خیلی رایج نیست که ویراستار کتاب در قالب منتقد کتاب هم ظاهر شود. ترورش میکنند و من در آستانهی جوانی هنوز کلهام را دوست دارم.
جلد کتاب را هم دوست دارم. شاید چون رنگ زرد را دوست دارم. چند ساعت پیش داشتم فکر میکردم جلد را دوست ندارم، این یونیفرم کتابهای ونوشه (بخش کودک و نوجوان نشرچشمه) را دوست ندارم. ظلم بزرگی میشود در حق کتابهای کودک و نوجوان. با این دایرهی خفه کنندهی تنگ! اما الان که دوباره جلد را نگاه میکنم میبینم دوستش دارم. آبیها و سبزها خوب نشستهاند در کنار زردی جلد.
این کتاب به زودی در بخش کودک و نوجوان نشرچشمه (کتابهای ونوشه) منتشر میشود.
پشت جلد کتاب آمده است:
«امیلی که دختری کنجکاو و ماجراجو است برای تعطیلات تابستان به خانهی خالهاش بئا در اَبوتسبری برگشته است و آنجا با پسری به اسم الکس و مادرش جوی آشنا میشود. امیلی متوجه میشود پدربزرگ الکس خانهای برایشان به ارث گذاشته؛ اما آرچی پسرخالهی جوی قصد دارد آنها را از ارث محروم کند و خودش سرای طاووس را تصاحب کند. امیلی و الکس وارد ماجرایی میشوند تا وصیتنامهی اصلی را پیدا کنند و جلو نقشهی شوم آرچی را بگیرند.»
مادربزرگم میگوید «وقتی از دوستی عصبانی هستی، آنقدر عصبانی که فکرهای زشت به کلهات میزند، آنقدر عصبانی که میخواهی سر به تنش نباشد، به چیزهای مثبتش فکر کن، به حرفهای قشنگش فکر کن و ببین اصلا چرا دوستش داشتهای!»
مادربزرگ سوپ میپزد!، شارون کریچ، نشر ونوشه