مادرم درست میگفت که پدرم خوب بود. او همیشه دنبال چیزهای کوچکی بود که میتوانست آدم را خوشحال کند. این موضوع مادرم را دیوانه میکرد، برای اینکه او میخواست مثل پدرم باشد. اما این یک موهبت طبیعی بود که او نداشت ولی پدرم داشت. اگر در مزرعه بته گلی را میدید که فکر میکرد شاید مادربزرگم دوستش داشته باشد، آن را میکند، مستقیم پیش مامان بزرگ میبرد و در حیاطشان میکاشت. اگر برف میبارید به سرعت به خانه پدرش میرفت و جلو درشان را پارو میکرد.
اگر برای خرید چیزهایی که در مزرعه لازم بود به شهر میرفت، حتما با چیزی برای من و مادرم بر میگشت. چیزهایی که میخرید کوچک بودند، یک روسری نخی، یک کتاب، لیوان کاغذی، اما هر چیزی که میخرید دقیقا همان بود که میخواستیم. هیچ وقت او را عصبانی ندیده بودم. مادرم میگفت: «بعضی وقتها فکر میکنم تو بشر نیستی.» این چیزهایی بود که او قبل از ترک کردن ما میگفت و این مرا عذاب میدهد، برای اینکه به نظر میرسید او دلش میخواست پدر کمتر از این خوب باشد.
دو روز قبل از این که ما را ترک کند، وقتی که برای اولینبار موضوع رفتن را در میان گذاشت، شنیدم که گفت: «من احساس میکنم در مقابل تو یک موجود خبیث هستم.»
پدرم گفت: «قندی من، تو خبیث نیستی.»
او گفت: «میبینی؟ میبینی؟ چر نمیتوانی فکر کنی که من خبیث هستم؟»
پدرم گفت: «برای این که نیستی.»
او گفت که مجبور است ما را ترک کند تا قلب و مغزش را از چیزهای بد خالی کند و پاک شود. او نیاز داشت که به شناخت در مورد خودش برسد.
پدرم گفت: «قندی من، این کار را همین جا هم میتوانی بکنی.»
او گفت: «من باید این کار را به روش خودم انجام بدهم. اینجا نمیتوانم فکر کنم. تمام آن چیزهایی که اینجا میبینم چیزهایی است که در من نیست. من شجاع نیستم. خوب نیستم و دلم میخواهد یکی مرا با نام واقعیام صدا بزند. اسم من قندی نیست. من چان هاسن هستم.»
او خوب نبود، ضربه خورده بود، بله قبول دارم، ولی چرا نمیتوانست در کنار ما خودش را اصلاح کند. من التماس کردم که مرا همراه خودش ببرد، اما او گفت که نباید مدرسهام را از دست بدهم و اینکه پدر به من احتیاج دارد و علاوه بر این، او باید تنها برود. باید تنها برود. فکر کردم شاید نظرش عوض شود یا اینکه حداقل به من بگوید که چه وقت ما را ترک می کند اما هیچ کدام از این ها نشد. او یک پیغام برای من گذاشته و در آن توضیح داده بود که نمیخواهد خداحافظی کند چرا که گفتن این کلمه برایش دردناک است و دیگر این که نمیخواهد برای همیشه برود. او میخواست من بدانم که هر لحظه به من فکر میکند و این که تا باز شدن لاله برخواهد گشت.
اما، قبل از باز شدن لاله ها برنگشت.
«با کفشهای دیگران راه برو»، شارون کریچ، نشرچشمه