من بودم که تابیش خورشید تابستان برشته‌ام می‌کرد؟

«حصار و سگ‌های پدرم»، شیرزاد حسن، نشرچشمه

مانند خفاش با تاریکی خو گرفته‌ام... ولی در آرزوی آفتابم...

«حصار و سگ‌های پدرم»، شیرزاد حسن، نشرچشمه

کتابخانه‌ی کوچک من ـ حصار و سگ‌های پدرم

«حصار و سگ‌های پدرم» را می‌خوانم و فکر می‌کنم این کتاب باید زیرمجموعه ژانر ادبیات وحشت دسته‌بندی شود. سراسر اندوه و وحشت. فکر می‌کنم تمام این تلخی‌ها و ناکامی‌ها داستان‌اند یا واقعیت دارند؟ بعد یادم می‌آید کدام داستان واقعیت ندارد؟ 
باورم نمی‌شود، بهتر بنویسم، دوست ندارم باور کنم که این همه ظلم و رنج در دنیا جریان دارد و بخش ناچیزی از آن در این کتاب صد و هفت صفحه‌ای خلاصه شده است.
«حصار و سگ‌های پدرم» آن‌قدر خوب و تکان‌دهنده و هولناک است که خواندنش را به آن‌هایی که روحیه‌ی ظریف یا شکننده‌ای دارند توصیه نمی‌کنم.
نمی‌دانم چرا خواندن این کتاب را در اوج غم شروع کردم، آن هم ساعت یک و نیم بامداد. 
به هر حال هولناک بودن چیزی نیست که از زیبایی‌ها و شگفت‌زدگی این کتاب کم کند. 
باید بیش از این‌ها درباره‌ش بنویسم. شاید وقتی از نو شروع کنم به خواندن کلمات بیشتری داشته باشم تا درباره‌اش بنویسم. جز این یادداشت کوتاه، توصیف کننده‌ی حیرانی‌ام نیست. حیرانی از ظلم و اندوه و ترجمه‌ی خوبِ مریوان حلبچه‌ای.