مهربون بودن

«آره، جوون‌ها فقط چیزی رو دوست دارن که فوری به دست بیاد.»
«خب من هم جوونم.»
«تو خاصی. برگزیده‌ای. این یه امتیازه برای تو، اما باید بهاش رو هم بپردازی.»
«بهایی که باید بپردازم اینه که ببینم بقیه‌ی آدم‌ها یه مشت احمقن؟»
«بهایی که باید بپردازی اینه که فقط وجه احمقِ شخصیت‌ آدم‌ها رو ببینی.»
«مگه وجوه دیگه‌ای هم دارن؟»
«آره. از چیزی که می‌خوام به‌ت بگم ناراحت نشو. جوون‌ها یه ویژگی دارن که تو نداری. من هم وقتی هم‌سن تو بودم این ویژگی رو نداشتم: اون‌ها مهربونن.»
جو پرسید: «خب، تو الان مثلا مهربون شده ای، نورمان؟»
«نه خیلی، اما بیش‌تر از قبل.»
«مهربون بودن یعنی چی؟»
«یعنی به دیگران میل و علاقه نشون دادن، یعنی همین جریانی که باعث می‌شه بین آدم‌ها محبت به وجود بیاد.»
«خیلی مهمه که آدم این ویژگی رو نداشته باشه؟»
«آدم می‌تونه درک خیلی بالایی از صحنه داشته باشه. می‌تونه بدون این که مهربون باشه، یه شعبده‌باز فوق‌العاده باشه.»
«پس مهربون بودن به هیچ دردی نمی‌خوره.»
«ویژگی‌ها و ارزش‌های آدم‌ها نباید لزوما به دردی بخورن. بگو ببینم تو دلت می‌خواد آدم خوبی باشی یا نه؟»
«تو خودت آدم خوبی هستی، اما خیلی هم مهربون نیستی.»
«می‌شه بهتر از من بود. مثلا کریستینا رو ببین. اون مهربون هم هست.»
جو به فکر فرو رفت و نگاهش را به زمین دوخت.

«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

جو در اجرای تکنیک‌های تقلب با ورق بسیار خوب و بامهارت بود و این موضوع به هیچ‌وجه موجب شگفتی نورمان نمی‌شد.
«این‌ها همه یک سری تمرین تکینی ساده‌ن. باید بدونی که مرحله‌ی بالاتر و تکنیکی بهتر از این وجود نداره.»
«به هر حال شعبده کردن یعنی حقه‌بازی و تقلب.»
«باهات موافق نیستم. یک فرق مهم و اساسی بین شعبده‌بازی و حقه‌بازی هست: در شعبده واقعیت به نفع مخاطب و با هدف خوشایند بودن برای بیننده و ایجاد نوعی تردید رهایی‌بخش تغییر شکل می‌ده. اما در تقلب واقعیت برای آسیب رسوندن به طرف مقابل و به قصد دزدیدن پولش تغییر می‌کنه.»
«اگه موضوع فقط پوله که...»
«موضوع خیلی مهم‌تر از پوله. شعبده‌باز مخاطبش رو دوست داره و براش ارزش قائله، اما یه متقلب در حقیقت از طرف مقابل دزدی می‌کنه و اون رو تحقیر می‌کنه.»
«وقتی پوکر بازی می‌کنی، وسوسه نمی‌شی تقلب کنی؟»
«وقتی بازی می‌کنم میل به تقلب رو توی دست‌هام احساس می‌کنم، اما مغزم هرگز قبول نمی‌کنه که این کار رو انجام بدم. به خطار همینه که خیلی کم بازی می‌کنم؛ چون موقع بازی کردن احساس می‌کنم وجودم دو تیکه می‌شه.»
نوجوان زیر لب گفت: «تو هم با این صداقت و درست‌کاریت دیگه گندش رو درآوردی!»
نورمان لبخندزنان گفت: «اتفاقا این درست‌کاری باعث می‌شه نیفتی زندان.»
«آدم اگه واقعا خوب تقلب کنه، نمی‌افته زندان.»
«آره، حق با توئه. اگه خیلی خوب تقلب کنی، مافیا سرت رو می‌کنه زیر آب.»
«تو می‌گی یه شعبده‌باز تماشاچی‌هاش رو دوست داره. فکر نمی‌کنی احساس اون به مخاطبش بیش‌تر خود‌بزرگ‌بینی و برتری باشه؟ یه جور محبت همراه با تحقیر؟»
«امکان نداره. باید بدونی که اولین تماشاچی یه شعبده‌باز خودشه؛ چون اون همیشه جلو آینه تمرین می‌کنه. وقتی آدم ساعت‌های متوالی رو تنها مقابل تصویر خودش می‌گذرونه، بی‌اختیار کوچیک و فروتن می‌شه.»
«خیلی مطمئن نیستم که فروتن باشم.»


«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

هرکس کریستینا و نورمان را در کنار یکدیگر می‌دید بلافاصله مبهوت و حیران نقطه‌ی اشتراک آن دو می‌شد: شیوه‌ی یکسان آن‌ها در سکوت کردن. همه محو تماشای شکوه و صلابت آن دو می‌شدند که مثل پادشاه و ملکه‌ای از یونان باستان در سکوت کنار هم قرار می‌گرفتند و جز زیبایی و عظمت‌شان چیز دیگری به مخاطب عرضه نمی‌کردند؛ افسونی که دلیلش مجاورت و پیوند میان آن دو انسان باشکوه بود که به‌نوعی آن‌ها را به موجوداتی مقدس و رازآلود بدل کرده بود.

 

«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

جام مقدس

پیش از آن هم کریستینا عادت داشت که مدت‌ها در معرض نگاه دیگران باشد، اما آن مرد غریبه او را چنان درجا میخ‌کوب کرده بود که آرزو می‌کرد هرگز از تیررس پرتو نگاه او خارج نشود. مرد با چنان نگاهی به او خیره شده بود که کریستینا خودش را مانند جام مقدس می‌دید.


«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

 

آه، خوش به حال کریستینا و ذوب شدنش در پرتوِ آن نگاه...

میل و خواهشی مطلق و ماندگار

صورت و بدن کریستینا بسیار باریک و لاغر بود، اما نه در ان حد که استخوان‌هایش پیدا باشد. موهایش، پوستش و چشم‌هایش به رنگ کارامل بودند. در نیومکزیکو به دنیا آمده و بزرگ شده بود و می‌گفت آن‌جا حتی یک روز بدون آفتاب هم ندیده است. از رنگ پوستش هم می‌شد این را به خوبی فهمید.
موهایش را که مثل چرم اعلای هندی بود پشت‌سرش جمع می‌کرد و با یک میله‌ی چوبی ثابت نگهش می‌داشت. این شکل بدوی آرایش مو، گردن بلند و بی‌نقصش را نمایان می‌کرد.
لباسی که اغلب می‌پوشید یک شلوار جین و یک نیم‌تنه بود. به طوری که جو تا آن روز احساس پنهانی شناخت بدن او را تجربه کرده بود. اما از آن لحظه به بعد، یعنی درست از زمانی که به کریستینا دل باخت، پیش‌بینی اسرارآمیز یک اتفاق جایگزین آن آشنایی جسمانی شد.
چرا که جو به محض دیدن آن زیبایی عاشقش شده بود. با تمام توان و قدرتی که مختص نخستین عشق‌هاست، به او دل باخته بود. عشق او یک عشق ناگهانی بود که به محض متولد شدن با میل و خواهشی مطلق و ماندگار همراه شده بود.
جو به خوبی می‌دانشت که آن‌چه گرفتار شده است عشقی ممنوع است. و می دانست هرگز عشقش را ابراز نخواهد کرد یا آن را تا حد امکان کم نشان خواهد داد. اما هم‌زمان با همان اولین جرقه‌ی زندگی همراه با انتظار را آغاز کرد؛ انتظار چیزی که یا نمی‌دانست چیست یا به خوبی از ماهیتش آگاه بود، انتظار چیزی که قطعا روزی به دست می‌آورد؛ زیرا در غیر این صورت همه‌چیز در زندگی‌اش بی‌معنا می‌شد.


«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

انسان‌های خردمند معتقدند که همه‌چیز بی‌معناست، اما آدم‌های عاشق دانایی و معرفتی بسیار ژرف‌تر از خردمندان دارند. کسی که عاشق است حتی لحظه‌ای به معنای کائنات شک نمی‌کند.

«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

راز فاش شده

جو تا پانزده‌سالگی چندین بار در خانه‌ی مادرش با زیبایی مواجه شده بود، اما نخستین بار بود که تحت تاثیر آن قرار می‌گرفت؛ انگار این‌بار زیبایی مستقیم او را خطاب قرار داده بود، با اعتماد کامل مثل یک راز برایش فاش شده بود و دیگر پسرک باید شایستگی خود را برای آن راز نشان می‌داد.

«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

 

چقدر خودمان را شایسته‌ی فاش شدن این رازها می‌دانیم؟
خوش به حال جو و حالِ خوبش.

زیبایی‌اش هم آزاردهنده و پرزرق‌وبرق نبود. همین پرزرق‌وبرق نبودنِ زیبایی‌اش بد که موجب شد جو خیلی دیر زیبایی کریستینا را ببیند؛ اما وقتی متوجه شد که کریستینا چه‌قدر زیباست، بیش از پیش تحت تاثیر او قرار گرفت.
لحظه‌های کشف آن زیبایی را هرگز فراموش نمی‌کرد.

«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

 

 

این پاراگراف را که خواندم، یادم آمد گاهی تلاش‌هایی که در راستای زیباتر شدن می‌کنیم چه بیهوده و پوچ می‌توانند باشند. این تلاش‌ها، فرصتِ کشف کردن و تامل را از دیگران می‌دزد و طبق فرمولی نانوشته به آن‌ها دستور می‌دهد: «لطفا به این توجه کن.»، «این زیباتر است.»، «به چشم‌هایت یاد بده فقط شبیه این را ببینند.»
این لذتِ کشفِ زیبایی‌ها نیست که شکوه‌شان را دو چندان می‌کند؟  
چقدر من شیفته‌ی این کشف‌های کوچک و دستاوردهای بزرگ‌ام. کاش هیچ‌وقت خودم را در جریان متلاطم دیدن‌های زودگذر نیندازم و لذت کشف‌ها را از خودم دریغ نکنم.

نورمان گفت: «اصلا هدف شعبده کردن چیه؟»
بعد از کمی سکوت خودش به سوالش پاسخ داد.
«هدف شعبده کردن اینه که دیگری رو وادار کنی به واقعیت شک کنه.»

«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

 

برای من، هیچ لذتی بالاتر از شک کردن به واقعیت نیست.
همین مشکوک شدن به واقعیت است که درهای بینش و کشف‌های عمیق و درونی را پیش روی آدم می‌گشاید...

روز تولدش در آینه نگاه کرد و از خود پرسید «آیا من خواستنی‌ام؟» امکان نداشت پاسخ آن سوال را بداند. فقط احساس می‌کرد کم‌تر از قبل زشت است.

«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

 

چند بار تا به حال در برابر این پرسش عریان شده‌ام و سعی کرده‌ام پاسخ دقیق و روشن و صادقانه‌ای برایش بیابم؟
«آیا من خواستنی‌ام» در وجودم طنین می‌اندازد و هر دوی «شک» و «یقین» را به لرزه در می‌آورد.
جادوگره می‌گوید: «همه چیز از باور شروع می‌شود هویج. از باور است که هر رویشی آغاز می‌شود.» اگر بلد بود به ادبیات دیگری صحبت کند یا با وضوح‌ِ بیشتری چیزها را به هم ربط بدهد خیلی خوب می‌شد. اما او ترجیح می‌دهد ناخن کوتاهش را بیاندازد لای دندان‌ش و پره‌ی نازکی از پرتقال را بیرون بکشد و با همان انگشت‌های دهانی، چانه‌ام را شبیه خردسالی توی دست بگیرد: «تو خیلی خواستنی هستی.»
بیش از آن که بتوانم به این جمله فکر کنم، حواسم پرت رژ لب قرمزنارنجی‌یی می‌شود که دور لبش ماسیده است. حتی در انتخاب یک رژ لب هم سلیقه خوبی ندارد.

کاساندرا

رینو، ایالت نوادا، سال ۱۹۹۴. جو ویپ چهارده ساله است. مادرش، کاساندرا، دوچرخه می‌فروشد. وقتی جو سراغ پدرش را می‌گیرد، مادرش در پاسخ به او می‌گوید: «وقتی به دنیا اومدی، ولم کرد، رفت. مردها همینن.»
مادرش از گفتن نام پدرش به او طفره می‌رود. جو می‌داند که مادرش دروغ می‌گوید. حقیقت این است که کاساندرا هرگز نفهمیده بود از چه کسی باردار شده است. جو می‌دید که مردهای زیادی به خانه‌ی آن‌ها رفت‌و‌آمد دارند و هربار تنها چیزی که موجب می‌شد آن مردها خانه را ترک کنند این بود که کاساندرا یا اسم آن‌ها را فراموش می‌کرد یا یکی را با دیگری اشتباه می‌گرفت.

«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه

ثبات، خلافِ طبیعت است؛ خلاف زندگی است.
تنها مردگان‌اند که به طور قطع باثبات هستند.

ـ آلدوس هاکسلی

«پدرکُشی»، املی نوتومب، نشرچشمه