در که باز شد، یه جفت چشم درخشیدن گرفتند «عزیزم... عزیز دل من.»
دگمه‌ی استاپ دنیا زده شد. زمان از حرکت ایستاد. چشم‌هام جایی رو نمی‌دید. اما گوش‌هام خوب می‌شنید.
همین طور که محکم بغلم کرده بود، بوسم می‌کرد «تو چقدر خوشگل‌تر از عکس‌هاتی عزیزم.»
چند ثانیه همین‌طور سفت تو بغلش نگه‌م داشت. انگار جدی جدی یه هدیه‌ی غیرمنتظره بودم براش.
آخرین باری که یه نفر از دیدنم شگفت‌زده شده بود یادم نمیاد.

جادوگره می‌گه «تو یه شاه‌ماهی‌ای براش.»
شاه ماهی؟ وایسا گوگل‌کنم چه شکلیه. همون ماهی گنده‌ها که سیبیل دارند؟
تو تا حالا از نزدیک شاه ماهی دیدی نانا؟ شاه‌ماهی‌ خوشگله؟ کجام شبیه شاه ماهیه؟
ما اگه یه شاه‌ماهی از نزدیک ببینیم خوشحال می‌شیم به نظرت؟
اگه خوشگل نباشه بهش می‌گیم که خوشگله؟ باید بگیم به نظرم. ممکنه ناراحت بشه.
به نظرت یه شاه‌ماهی تا کی می‌تونه نشونه‌ی شانس آدم باشه و براش خوشحالی‌ بیاره؟

یکی از امیدهای واهی‌ام تو زندگی‌ اینه که بالاخره یه جایی نفرت‌ و خشمم به دوست‌داشتن تبدیل می‌شه.
اون چوب جادویی فرشته‌ی سیندرلا جایی وسط سینه‌م تکون می‌خوره و گرد و غبار نفرت و غم رو می‌تکونه.

به نظرت آدم‌ها لیاقت بخشیده‌شدن دارند نانا؟
فراموش‌کردن رنجی که بهت بخشیدن رو چی؟

هوم.
حتی فکرکردن بهش سخته.
ول کن این حرف‌ها رو.
بیا یه بوس بده.