امروز روزیه که دوست دارم با صندلی‌ام بکوپم تو سر این زن هندیه.
اینم بخت منه از هر کی تعریف می‌کنم گوزو از آب در بیاد.

چیزی که واس همه بده
به من انگیزه می‌ده...

شعار صبح شنبه و آغاز فصل تازه رو به همین چند خط ترانه اختصاص می‌دیم...
آره!

عشقم به ماچا وقتی بیشتر شد که فهمیدم با سیر تو غذا نه تنها مشکلی نداره، بلکه خیلی هم دوست داره.
این مسئله‌ی خیلی مهمیه. خیلی خیلی مهم.

 

البته اون اوایل، یه بار موقع کباب‌خوردن به چشم‌هام زل زد و با هیجان پرسید: «پیاز هم بخوریم؟»
معذب بودم و کمربند پلنگی‌ام رو انقدر محکم بسته بودم که نه تنها جریان خون رو مختل کرده بود، راه گلومم بسته بود.
لبخند زدم فقط. پرسید: «ینی نمی‌خوری؟» سرم رو تکون دادم. گفت: «پس منم نمی‌خورم. اگه تو پیاز بخوری منم می‌خورم.»
معامله‌ی خوبی بود. بعدها دیدم چهره‌ی دیگه‌ی عشق اینه که طرف مقابل‌ت رو حتی با بوی سیر و پیاز هم دوست‌ داری.
دوست‌داشتن اتفاق عجیبیه کلا. بوی سیر و پیاز رو محو می‌‌کنه و جز زیبایی چیزی نمی‌ذاره. شاید هم جوگیرم و این‌جوری فکر می‌کنم. چه می‌دونم. 

از عشقم به بوی عرق هم نمی‌گم که حالتون رو بد نکنم. 
ماچا تمیزترین و خوش‌تیپ‌ترین و جنتلمن‌ترین پسریه که باهاش تعامل داشتم. با این حال عصر یه روز داغِ مردادماهی وقتی بوی تن‌ش رو کشف کرده بودم، احساس شعف و شگفتی داشتم.
بعدها به خودش هم گفتم.
به یه درجه‌ای از رسوایی رسیدم که از ابراز هیچ فکر و احساسی ابایی ندارم. چو تخته‌پاره بر موج... رها رها رها من.
فکر کنم قرارگرفتن تو چنین موقعیت‌هایی رو برای اولین بار تجربه می‌کنه. قطعا هیچ کسی جز من از کشفِ بوی تن‌ش شگفت‌زده نشده و اگر هم شده، به زبون نیاورده. اما من خودش رو، این خودِ قشنگ و دوست‌داشتنی‌ش رو با تمام جزئیاتش بهش یادآوری می‌کنم. بعضی وقت‌ها که خیلی جا بخوره چندبار پشت سر هم می‌گه: «خری... خری... خیلی خری... می‌دونی؟ خیلی خر... خیلی خرها!»
بله در جریانم. خیلی خرم و متاسفانه به این خر بودنم می‌بالم.
 

 

تو دایرکت‌ها ازم پرسیده بودن: «سیر تو غذا بو می‌ده هویج!»
حق با شماست. البته که وقتی هر روز دوش بگیری و از لباس‌های تمیز استفاده کنی، بوی سیر غالب نمی‌شه؛ مخصوصا سیر پخته. اما کلا برای رفع‌کردن بوی سیر می‌‌تونید از «جویدن جعفری تازه» استفاده کنید و اگه جعفری در دسترس نبود، یه دونه «هِل» رو شبیه آبنبات بذارید تو دهنتون و مِک بزنید. همه‌چی ردیف می‌شه.


 

ناهار فردامون رو خودم پختم. جوجه‌ی طعم‌دارِ گریل‌شده با مخلفات گوجه و فلفل‌دلمه‌ای.
گربه همین‌طوری که نفس‌های عمیق می‌کشید از اتاقش خودش رو کشوند آشپزخونه و اعتراض کرد: «چرا انقدر کمه. من الان هم می‌خوام  ازش.»
یه نیلوفر گنده رو قلبم شکفت با حرفش. مثل اون روز که تو مهمونی، جلوی همه گفت: «دستپخت هویج خیلی خوبه. فقط غذا زیاد می‌ذاره برام.»
اول فکر کردم داره مسخره می‌کنه. تیرهام رو آماده کرده بودم شلیک کنم وسط پیشونی‌ش که من لطف کردم اون یه هفته که مامان اینا نبودن برات غذا پختم؛ که تسلیم‌شده گفت: «دارم جدی می‌گم. خیلی دستپختت خوشمزه‌ست.»
نمی‌دونستم با اولین تجربه‌های آشپزی‌ام و به این زودی این جمله‌ی شگفت‌انگیز رو بشنوم.
به سهم فرداش ناخنک زد: «خیلی خوشمزه شده. خیلی.»
می‌خوام وایسم جلو آینه با مهستی بخونم و قر بدم فقط. 

 

ولی متاسفانه مامانم حتی به آشپزی‌کردنم هم حسودی می‌کنه.
همین‌طور که تو قلمروش (آشپزخونه) راه می‌ره می‌گه: «منم ظهر همین رو پختم دیگه.»
و ظهر چی پخته بود؟ باقالی پلو که لابه‌لاش مرغ‌های خردشده ریخته بود. 

 

از وقتی فهمیدم دستپختم خوبه، بدون اغراق و با اعتمادبه‌نفس کامل حتی می‌تونم بگم عالیه، اعتمادبه‌نفسم خیلی بیشتر شده.
و البته آشپزی از چیزی که فکر می‌کردم آسون‌تره. فقط مثل هرچیزی که بخوای ازش نتیجه‌ی خوب بگیری، باید براش وقت‌ بذاری و حواست بهش باشه و البته عشق، عشق، عشق بدی بهش...

امروز یه نظرسنجی‌ گذاشتم و از مخاطب‌های کانال تلگرام و اینستاگرامم خواستم که توش شرکت کنند.
انقدر پیام‌های پرمحبت گرفتم از کسایی که نمی‌شناسم‌شون، قلبم پر از پروانه‌های آبی شده.
روحم به پرواز در اومده بس که این پیام‌ها ادامه داره. واقعا فکرش رو هم نمی‌کنم که انقدر کلمات من رو دوست داشته باشید.
و البته جالب‌تر از همه این که این نظرسنجی هشت تا گزینه داشت و خیلی‌ها جواب داده بودند:
۹. ماچا

 

پیام‌های پرمحبت و بامزه رو برای خود ماچا هم می‌خونم. هیچ‌ واکنشی نداره جز لبخند.
بهش می‌گم از این به بعد جزئیات بیشتری درباره‌ت می‌نویسم. از هشتی لب بالات که عاشقشم و منحنی چونه‌ت. همه‌چی اصلا.
می‌گه: «باشه بنویس.»
البته رو حرف این توله‌ببر خیلی نمی‌شه حساب باز کردها.
پس‌فردا میاد می‌گه چرا درباره‌ی لب‌هام نوشتی.

نامه‌برقی (+) رو دوتایی خوندیم.
می‌گم دیگه باید برات فن‌پیج بسازم. درخواست‌ها زیاد شده.
می‌خنده فقط.
باز می‌گم درخواست دیدن عکس‌ت رو هم زیاد می‌دن.
باز می‌خنده فقط.
می‌گم چش و چار همه‌شون رو در میارم‌ها.
می‌گه تقصیر خودته دیگه. من چی‌کار کنم؟
تقصیر خودته چیه.
انتظار دارم این چیزها رو که می‌گم سرش رو بندازه پایین خجالت بکشه. اما نمی‌کشه که. بیشتر می‌خنده.
چشم‌هاش برق می‌زنه.
چشم‌هاش دوتا ستاره‌ی پرنور و روشن می‌شن که خب بله، همون چیزی‌اند که روح من رو به پرواز در میارن...

حالا باز خوبه مثل خیلی‌ها فکر نمی‌کنید ماچا تخیلاتمه! 
 

روزهای تعطیل بی‌نهایت تنبل می‌شم؛ تنبل‌تر از تمام روزهای هفته.
ایمیل‌های جواب‌نداده. کارهای تلنبارشده.
کتاب‌های نخونده.
یادداشت‌های ننوشته.
سیر پیشرفت من تو زندگی هم این‌جوریه که رفته‌رفته دارم تبدیل به کوالا می‌شم.

نامه‌برقی

سلام هویچ بنفش جان :) من سالها خواننده وبلاگ خنده های صورتی شما بودم وهستم. تابحال براتون ایمیلی یا پیامی ارسال نکردم واین اولین بارمه. با اینکه میدونم ب من ربطی نداره ولی این سوال خیلی ذهنمو درگیر کرد و نشد که نپرسم. شما از ماجراهای که میگین (ماستعلی و همکار و ...) اینهمه سالها برام سواله چرا با ماچا مزدوج نشدین که اینقد بهم علاقه مند هستین یا شایدم مزدوج هستین که ما نمیدونیم - از روی نوشته تون قشنگترین رابطه بین  شما دو تا رو حس می کنم -تا بحال ندیدم آدم اینقدر عاشق و خوشحال باشه که اینطوری مینویسه نه ریا توش حس میشه نه الکی.طوری که منم دلم خاست یک نفر بیاد تو زندگیم که همینطوری ب ماچا حس داری همین حسو داشته باشم.  و امیدوارم با ماچا تا آخر عمر کنار هم بمونین. 

ازش (+) پرسیدم: «فکر می‌کنی برای ازدواج باهات آدم مناسبی‌ام؟» چرت‌ترین سوالی که می‌تونستم ازش بپرسم.
گفت: «آره خب؛ تو خیلی قشنگی. خیلی خوش‌تیپی. کتاب می‌خونی. می‌نویسی و خیلی مهربونی...»
شهید معیارهاش شدم. 
می‌خواستم براش توضیح بدم کتاب‌خوندن و اهل قلم بودن تضمین‌کننده‌ی یه زندگی و یار خوب نیست؛ اما خودم و کلمه‌هام فریز شده‌ بودم و داشتم تو دریایی از «خیلی‌»هایی که قبل کلمه‌ها چسبونده بود غرق می‌شدم؛ غرق لذت.
خیلی قشنگ؟
خیلی خوش‌تیپ؟
خیلی مهربون؟
همه‌ی این کلمه‌ها برای من؟ 

مولانا می‌گه:
«حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم»

گویا و کامل.
قشنگ‌ترین اتفاق بین دو جسم و دو روح.
این همه‌ی اون چیزیه که می‌خوام با ماچا اتفاق بیفته.

حیف که به ماچا قول دادم درباره‌ی سوتی دیروزش چیزی ننویسم. بهش می‌گم این چی بود گفتی دیگه. می‌گه: «نمی‌دونم. مثلا خواستم باکلاس و مودب بشم و خیلی احترام بذارم.»
خدایا! خدایا!
این چه توله‌ببر خنگی بود که گیر من افتاد دیگه.

ماچا وسط حرف‌هاش می‌گه: «حالا نری این‌ها رو بنویسی‌هاااا.»
می‌خندم. بعد با لجبازی، به خودش دلداری می‌ده: «اصلا بنویس. من که نمی‌خونم‌شون.» ادامه‌ش می‌‌گه: «چی بود آدرسش؟ هویج دات کام؟ از این به بعد باید بخونم چیزمیزات رو.»

 

این توله‌ببر اولین کسیه که ساده‌ترین حرف‌ها و حتی خرده‌رفتارهای روزمره‌ش مثل دست‌گذاشتن رو پیشونی‌ش، آهنگ کلماتش، فرم لب‌هاش که هماهنگ با عاطفه و احساسِ تو لحظه‌ش تغییر می‌کنه و ... همه‌‌چیز همه‌چیزش باعث می‌شه از گوش‌هام دودهای رنگی بیرون بزنه و مردمک‌هام دوتا قلب درشت بشن...

ولی حالا خودمونیم‌ها. درسته خدا دریچه‌ی کولرم رو ول کرده و رفته ساحل متل قو آفتاب می‌گیره و خواسته‌های من به هیچ‌ورش نیست، ولی معلوم نیست انگشتش رو از کدوم سوراخ کشیده بیرون که همین‌طور داره برکت می‌باره.
دقیقا دیروز سر خیابون دانشگاه یه پسر ریش و مو طلایی که یه میکروفون قرمز دستش بود، گفت: «ببخشید خانم می‌شه چند لحظه وقتتون رو بگیرم. می‌شه جلو دوربین‌مون وایسید چندتا سوال ازتون بپرسم.» نون زد به پهلوم: «آره! دوست من قشنگ حرف می‌زنه.»
گفتم: «سوالتون چیه؟» گفت: «ما یه گزارش از معیارهای ازدواج آدم‌ها داریم می‌گیریم. شما معیارتون برای ازدواج چیه. وقتی جواب بدید چندتا سوال‌ چالشی دیگه ازتون می‌پرسیم.» خندیدم: «معیار خاصی ندارم. هرکی قصد ازدواج داشته باشه خوشحالم می‌کنه.» گزارشگره که فکر کرده بود با یه گوله‌نمک طرفه اصرار اصرار «خواهش می‌کنم همین‌ رو جلو دوربین بگید.» دیگه همینم مونده بود جلو دوربین اعلام کنم «خاک تو سرتون. بیایید منو بگیرید دیگه. هیچ معیاری هم ندارم تازه.» از ترس اینکه همون یه دونه کیس ازدواج، ماستعلی هم بپره حاضر نشدم جلو دوربین آگهی بدم خلاصه.

دوست عزیزی هم برام نوشته: «از ته دلم دوست دارم ببینم ماچا چه شکلیه. نمی‌شه عکسش رو ببینم؟» چرا عزیزم، الان فولدر عکس‌هاش رو برات می‌فرستم ببینی چه شکلیه.
به قول اون همکار لاتی‌ام، ناموسا این چیه می‌گید آخه. درسته خنده‌ام می‌گیره. اما سیب‌زمینی نیستم که دیگه. رگ غیرت ترکی دارم به این کلفتی. باد می‌کنه می‌زنه بیرون و افسوس می‌خورم چرا تکنولوژی انقدر پیشرفت نکرده آدم از دایرکتش یه دمپایی ابری خیس پرت کنه وسط کمر کسی که از این درخواست‌ها داره.
 

تو این چند سال، این چهارمین بار بود که درخواستش رو مطرح کرد؛ بدون مقدمه‌چینی‌های آن‌چنانی. رک‌تر و واضح‌تر از چیزی که احتمالش رو بدم. هرچند که درخواستش آمیزه‌ای از ترس و دلهره و ناامیدی بود. «تو با آدمی مثل من ازدواج می‌کنی؟»
تو تخیلاتم، یکی از پلنگ‌های اینستاگرامم که وسط قلبی از گل‌های رز و وارمرهای روشن ایستاده‌ام و خیلی تصنعی دستم رو می‌ذارم رو دهنم. اما تو واقعیت فریز می‌شم و نمی‌دونم چی باید بگم. مستاصل می‌شم و پایین رو نگاه می‌کنم و گوشت ناخن‌هام رو با ضربه‌های ریز عقب می‌زنم.
این دفعه با شهامت بیشتر (و البته خجالت‌زدگی کمتر) پرسیدم: «خودت چی فکر می‌کنی؟»
قرمز شد: «معلومه جوابت منفیه دیگه. چرا تو باید با آدمی مثل من ازدواج کنی.»
کاش موسی بودم و به اشاره‌ای زمین رو می‌شکافتم و توش فرو می‌رفتم...

دیشب با مامان‌بزرگ روی کوه بلندی نشسته بودیم. یه کوه خیلی خیلی بلند. ازم پرسید: «چرا شام نیومدی پیشم؟» گفتم: «ببخشید مامان‌بزرگ. من رو ببخش. من رو ببخش.» ادامه‌ی خوابم فقط دلم می‌خواست مامان‌بزرگ من رو ببخشه برای تمام لحظه‌هایی که ازم خواست پیشش باشم و نبودم.
الان که این‌ها رو می‌نویسم احساس خفگی می‌کنم. خودم رو سرزنش می‌کنم چرا نرفتم؟ چرا روزهایی که قول دادم می‌رم بهش سرمی‌زنم، نرفتم. چرا خودم رو ازش دریغ کردم؟ چون خسته بودم از کار؟ چون دلم می‌خواست روزهای تعطیل تو اتاقم باشم؟ همین فقط؟ من آدم خودخواهی‌ام و عین سگ پشیمونم که چرا بیشتر پیشش نبودم.
عین سگ پشیمونم.
عین سگ پشیمونم.
عین سگ پشیمونم.
تو لحظه‌هایی که مدیتیشن می‌کنم، نجوا می‌کنم: «من رو ببخش مامان‌بزرگ.» و کاش بخشیده بشم. حق آدم‌هایی که خالصانه و صادقانه دوستمون دارن این نیست که با خودخواهی خودمون رو دریغ کنیم ازشون.
کاش تو اتاقم بودم و مجبور نبودم نفس‌های عمیق بکشم تا اشک‌هام نریزن.
کاش بخشیده بشم.

به ماچا می‌گم: «می‌خوام اسمت رو بذارم ماستعلی عبدالله‌زاده که دیگه کسی نفهمه از تو می‌نویسم.»
وا می‌ره از ‌خنده؛ واکنش دیگه‌ای نداره. فقط می‌خنده. 
خب اتفاقی که با خنده‌ش می‌افته اینه که این روح در صدم ثانیه از کالبد زمینی‌ام خارج می‌شه و دوباره بهم برمی‌گرده...

خوشحالم که میمون‌بازی‌ها و کلمات و حرف‌هام قدرت خندوندنش رو داره.
آدم تو زندگی‌ش چند نفر رو داره که جونش در بیاد برای خنده‌هاش؟
به این موس قسم دنیا رو عوض نمی‌کنم با خنده‌هاش.

 

یه هفته‌ی پرمشغله و پرکار رو پشت سرگذاشتم. پر از تجربه‌های مختلف. هفته‌ای که به اندازه‌ی چندماه برام تجربه و تغییربینش داشت.
می‌نویسم ازش...
می‌نویسم.

شنبه رو هم اختصاص می‌دیم به حبیب‌شنیدن و زنده‌کردن کلمه‌ها تو مغز...
 

ای از تو عاشق هرکلام، از تو نوشتن ناتمام...

وقتی به ماچا می‌گم: «تو فوق‌العاده‌ای.» می‌گه «چون دوستم داری اینو می‌گی.» شاید حق با اون باشه. اما من که سال‌هاست تو محیط‌های فرهنگی و ادبی کار کردم و از نویسنده و مترجم و روزنامه‌نگار و عکاس و تحصیل‌کرده و نکرده و فرنگ رفته و نرفته و پیر و جوون، هر جور آدمی رو دیدم، می‌گم ماچا بی‌برو‌برگرد یکی از فوق‌العاده‌ترین پسرهاییه که دیدم و باهاشون تعامل داشتم. فوق‌العاده‌ست چون خود خودشه، با همه‌ی تاریکی‌ها و روشنی‌هاش، با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هاش، بدون فیلم‌بازی‌کردن یا تلاش‌های بیهوده برای کسی دیگه بودن.

خودش که این‌ها رو نمی‌خونه. اما من می‌نویسم تا یادم بمونه یه آدم چه خوبی‌های پنهانی می‌تونه در پس تاریکی‌هاش داشته باشه.

یاد اون یادداشت خودم افتادم که خیلی وقت پیش نوشته بودم:
سرانجام و آغاز جهان هستی همان نقطه‌ای در زندگی‌ست که ایستاده‌ای و سوی تاریک‌اش را تماشا می‌کنی؛ اما همچنان زمزمه می‌کنی: «دوستت دارم، لعنت به تو که دوستت دارم...»

پناه به دوست‌داشتن
پناه به دوست‌داشتن
پناه به دوست‌داشتن


پناه به آغوش بزرگ تو
ای خوبِ خوب
ای خوبِ من...

 

پی‌نوشت: دو سطر آخر با صدای مهستی خونده بشه.

دیروز از شیشه یه آمبولانس عکس فرستاد. بعدش ویس داد: «تو خواب خون بالا آوردم. سکته قلبی رو رد کردم. کاش شدید‌تر بود مرده بودم از این زندگی سگی.» فاز این دختر‌ دبیرستانی‌هایی (از قماش شخصیت‌هایی مثل دنیا جهان‌بخت‌اند) که با مقنعه و رژ قرمز دراز می‌کشن رو تخت و عکس می‌گیرند، برای دوست پسراشون می‌فرستند تا سریال‌های ترکیه‌ای تداعی بشه براشون. یکی از بیماری‌هایی که آدم با «توهم عاشقی» و نه خود عشق و دوست‌داشتنِ حقیقی، دچارش می‌شه همین تلاش‌های مذبوحانه و ناکام و بی‌سرانجام برای نگران‌کردن و ریدن تو اعصاب معشوقه‌شه. هرچی این آزار بیشتر می‌شه، احساس لذت، توام با پیروزی و تصاحب و مالکیت بیشتری هم بهش دست می‌ده. ایشالا که هیچ‌وقت نفهمیم این جنس آزارها چه لذتی دارند.

عکس آمبولانس رو که دیدم مطمئن‌تر شدم که از این ردداده‌های دهه شصتیه. این رو از حرف‌هاش هم فهمیده بودم البته؛ از انتخاب واژه‌هاش برای توصیف‌کردن کسی یا چیزی... اما یه خوش‌بینی کاذب تو دلم هست که گاهی به عقل و منطق‌ام حکومت می‌کنه و فرمان می‌ده: «زود قضاوت نکن.»

وقتی با آب و تاب و صدای گرفته و تصنعی، از سکته‌‌ی قلبی‌اش می‌گفت، بهش نگفتم خیلی وقته سکته مغزی کردی و خودت خبر نداری. نگفتم «وقتی سکته کردی چطوری یادت بود موبایل در بیاری و از خودت و در و دیوار عکس بگیری.» نگفتم «درد و بلاها رو با هم قاطی کردی عزیزم. سکته قلبی کنی، خون بالا نمیاری.» من خیلی وقت‌ها خیلی چیزها رو نمی‌گم، چون درواقع لزومی براش نمی‌بینم. به نظرم خیلی وقت‌ها تلاش برای زدن تو برجک آدم‌ها یا اثبات هوش و فهم‌ت به کسی، اتلاف انرژیه. همیشه لازم نیست نفهمی و نادونی آدم‌ها رو به روشون بیاری یا بهشون القا و اثبات کنی «من می‌فهمم؛ پس احمق فرضم نکن.» بعضی وقت‌ها می‌شه آگاهانه به آدم‌ها این فرصت رو بدی تا خر فرض‌ت کنند و ببینی بازی‌شون رو تا کجا و چطور پیش می‌برند.
وقتی یه نفر احمق یا خر فرضم می‌کنه صبورتر می‌شم و بازی‌ش رو دنبال می‌کنم. هرچی بیشتر پیش بره به بیماری‌ها یا گره‌های روحی و روانی و ذهنی‌ش آگاه‌تر می‌شم؛ این همون ولعِ سیری‌ناپذیرِ شناخت آدم‌هاست. کدهای شناسایی‌یی که به لطف‌شون و با تکیه بهشون می‌تونم قدم‌های بعدی‌ام رو محکم‌تر بردارم.

 ما دهه‌ شصتی‌ها خیلی گناه داریم. انقدر زیر بار فشار‌های مختلف زندگی و روابط انسانی و بلاتکلیفی‌های مدرنیته و کلاسیک و مذهب و روشنفکری بودیم که دیگه رد دادیم. اشباع شدیم از حجم دگرگونی‌های زندگی و اطلاعاتی که خارج از ظرفیت و رشد روحی‌مون بوده. همیشه توی تله‌ی خانواده‌ و مشکلاتشون دست و پا زدیم. می‌خواستیم روشنفکر باشیم و عشق و حال کنیم، اما ریشه‌های تربیتی و مذهبی و فرهنگی خانواده‌مون و احساس گناه و مقصر‌دونستن خود و عذاب‌وجدانی که هیچ‌وقت دست از سرمون برنمی‌داره، ما رو کشیدن‌مون قعر حفره‌ای که می‌گه «خوشحال‌تر و خوشبخت‌تر از دیگران بودن حرومه...»

این رددادگی‌ها رو هرکدوم‌مون یه جوری به نمایش می‌ذاریم. بعضی‌ها مثل همین دوست عزیزمون که سین‌هاش می‌زنه و از شیشه آمبولانس و دست باندپیچی‌شده عکس می‌فرسته و علائم سکته قلبی رو بالا آوردن خون تو خواب به تصویر می‌‌کشه. یکی هم مثل من می‌شینه همه چی رو تحلیل و بررسی می‌کنه تا به فلسفه‌ی خودشناسی و خداشناسی برسه و از رگه‌های زیباشناسی تو هرچیزی غافل نمی‌شه و تهش هم جز مخ‌‌گوزیدگی هیچی برام نمی‌مونه.


به روش نیاوردم که چیزی که من رو تصور می‌کنه خودشه و این چیزکلک‌بازی‌ها برای یه پسر تو دهه‌ی سوم زندگی‌ش چیپ‌ترین کاره. تا همین چند وقت پیش فکر می‌کردم این رفتارها و تکنیک‌ها منسوخ‌شده باشه. در عوض گفتم: «امیدوارم زودتر خوب بشی.» و حقیقتا منظورم این بود که زودتر خوب بشه. زودتر حال روحی و ذهنی‌ش به تعادل برسه و مجبور نباشه برای کسی مثل من که هیچ‌جای زندگی‌ش نیستم، سناریو بچینه و ناشیانه بازی کنه.

ویس‌هاش رو پِلی می‌کردم. داستان‌های ساختگی از اتاق آی‌ سی یو می‌گفت. از فضای دلگیر بیمارستان. تو ویس‌های بعدی‌ش گریه می‌کرد. تو یکی‌ش معشوقه‌ی چیزمغزتر از خودش رو به تصویر می‌کشید که تو این بحران، نگران سلامتی‌ش شده و برگشته و حالش رو می‌پرسه. قارچ‌ها و فلفل‌دلمه‌‌ای‌ها رو زیر و رو می‌کردم و مرغ‌‌های گریل‌شده رو تو یه ظرف می‌چیدم و به صدای تصنعیِ آسیب‌دیده‌ش گوش می‌دادم. آخر شب چیزی که منتظرش بودم، شنیدم: «تنهام نذار فریبا.»

قبل‌ترها هم تجربه‌ی تعامل با این جور آدم‌ها رو داشتم، آدم‌هایی که گرسنه‌ی بازی‌دادن دیگران‌اند. چرایی این بازی‌ها شاید برای مهره‌ها هیچ‌وقت مشخص نشه. شاید حتی برای خود بازی‌دهند‌ه‌ها هم معلوم نباشه چرا بازی می‌دن. اما مهم اینه که برای مدتی، هرچند کوتاه آدم‌ یا آدم‌هایی رو درگیر خودشون می‌کنند. سال‌ها پیش دختر جوونی بود به اسم راحیل که اینترنتی باهاش آشنا شده بودم. وبلاگ‌نویس بود و با استعداد. بعدها فهمیدم این آدم یکی از نمونه‌های بارز بیمارهای روحیه، راحیلی که خیلی دوستش داشتم و خالصانه برچسب «دوستی» زده بودم بهش، ناشیانه داشت من و آدم‌های مشترک رو بازی می‌داد. شاید اگر همت کنم از بازی تصنعی‌ش بنویسم. از کسی که حتی اسمش رو هم دروغ گفته بود و هیچ هویت مشخصی نداشت. دوباره این جمله رو بخونید. هیچ هویت مشخصی؛ آدم‌های بی‌هویت با هویت‌ها و شخصیت‌های ساختگی، حتی اگر خطرناک نباشند، ناامن‌اند. درست مثل راحیل. درست مثل این پسر سی و چند ساله و مثل خیلی‌هایی که دور و برمون هستند و به این بی‌هویتی آگاه یا نااگاه‌اند.

صبح بهم مسج داده: «مرخص شدم.» براش لبخند فرستادم و روز خوشی رو آرزو کردم. روز خوش همون روزیه که امسال به ندرت می‌بینیم و شاید بهترین و کامل‌ترین آرزو برای یه نفر باشه...

امروز ساعت مامان‌بزرگ رو بستم به مچ‌ام.
یه ساعت نقره‌ای با صفحه‌ی مربعی کوچولو که فقط تو مهمونی‌ها یا روزهایی که آرایشگاه می‌رفت دور مچش بسته می‌شد.عقربه‌هاش خوابه. بیست دقیقه به دو ظهر رو نشون می‌ده. شاید هم نیمه‌شب رو.

شاید فکر کنید خوش‌بینانه‌ست و برای پرکردن خلاء درونی و جای خالی فقدانِ بزرگی که تجربه کردم این رو می‌نویسم، اما یکی از باورهایی که تو آستانه‌ی سی سالگی به یقین تبدیل شده اینه که زندگی بعد از مرگ جریان داره. فقط امیدوارم قبل از رفتن‌ام به اون کمال از رشد روحی رسیده باشم که ادامه‌ی مسیرم بعد از مرگ هم ساده‌تر و با انسدادهای کمتری همراه باشه.
سی سالگی...
سی سال زندگی که دستاوردهای بزرگی برام رقم زده و شاید مهم‌ترین سال زندگی‌ام باشه این نوروز شخصی که در پیش دارم...

اون پسره که می‌گفتم زندگی‌ش صحرای کربلاست و هی درد و دل می‌کنه و من کمترین کاری که می‌کنم براش شنیدن حرفاشه، قفلی زده «چی دوست داری بخرم واست. جبران این مهربونی‌هات.» دیگه زندگی‌م خیلی داره شبیه سریال‌های شبکه‌ی یک می‌شه. فقط مونده دوئل ماچا و ماستعلی که تهش هم ماچا تیر بخوره و ماستعلی دل من رو مال خودش کنه. به‌به.
 
این پسره بین مدرنیته و مذهب هم خیلی در نوسانه. لابه‌لای حرفاش قسم‌هایی می‌خوره که گلبرگ‌های آدم می‌ریزه. «به دست‌های بریده ابَلفضل»، «به خدای احد و واحد بالاسر شاهد!» و ...
بدم نمی‌اومد بهش می‌گفتم حاجی شل کن. من اصلا برام مهم نیست چه بخش‌هایی از حرف‌هات راسته یا دروغ. فقط می‌شنوم که یه کم تخلیه بشی و نترکی.

 

حالا این پسره سر و کله‌ش از کجا پیدا شد؟
شش سال پیش که از آلمان خرید و فروش لباس می‌کردم، یه جفت کتونی نایکی خرید و یه جفت ریبوک. اون موقع هم مغزم رو تیلیت کرد تا اون دو جفت کتونی رو بخره. منم که از زمان قلقلک میرزا شماره‌م همین بوده. (الان شماره‌ی من رو فقط خواجه حافظ شیرازی نداره.) پارسال نمی‌دونم سر چی مسج داد. یه سال غیب شد و دوباره سر و کله‌ش پیدا شد. حالا سینه شکافته و عین انیمه‌های میازاکی فقط سیاهی می‌‌پاشه بیرون. ایشالا که سرنوشتش شبیه اون توده‌هه تو «شهر اشباح» (spirited away) باشه که انقدر از سیاهی‌ها و غم‌ها و تاریکی‌هاش تخلیه شد که تبدیل شد به یه روح سفید. 

این صفحه‌ی «نوشته‌ی بلاگفا» رو که باز می‌کنم، هرچی دم دستم میاد می‌نویسم. خیلی وقت‌ها خودمم نمی‌فهمم چی می‌نویسم، ولی ایشالا که شما می‌فهمید چی می‌خوندید. ولی اگه نفهمیدید هم نگران نشید. اشکال از گیرنده نیست. از فرستنده‌ست.
 

از معدود انگیزه‌های حیات شنیدن موزیک‌های پیروزه.
آخ آخ. پرت می‌شم به ده سالگی و روزهایی که بابا تازه یه ضبط چندبانده خریده بود و صداش رو چنان بلند می‌کردیم که چهارستون خونه‌ی جعبه‌کبریتی‌مون به لرزه در می‌اومد. تو رادیو جوان با «pyruz» سرچش کنید. مدیونید اگه بشکن زدید و خاطرات خوبتون زنده شد، برام دعا نکنید. من بیکار نیستم بشینم گذشته رو کالبدشکافی کنم و بیام از کشف‌های قشنگ‌ام براتون بنویسم. یه «روحت شاد هویج!» نثارم کنید. حقمه.

ولی آدم هرچقدر هم نخواد بپذیره و دلیل و برهان براش بیاره، بالاخره دیر یا زود باید قبول کنه که نون تو خوشگلی و داف‌بودنه.
حالا ادب و فرهنگ هم اون گوشه کنار‌ها شاید به جذابیتت کمک کنه.
حالا چی شد به این نتیجه رسیدی هویجکم؟ تنهایی شکوفات کرده‌ها عزیزم.

تو حرف‌ها و مسخره‌بازی‌هام از ماستعلی حرف زدم و برای ماچا توضیحش دادم. فکر کنم توضیحاتم رو نمی‌شنید که پرسید: «یعنی رقیبمه؟»
چنان کوبیدم تو سینه‌ام و قربون صدقه‌ش رفتم که قرمزیِ رد دستم موند رو قفسه‌ی سینه‌ام.
گفت: «چرا این‌جوری می‌کنی؟ نزن دیگه.»
حالا شاید شما فکر کنید من یه تخته‌م کمه. ولی آخه بچه‌ای که احتمال بده ماستعلی رقیبشه نباید یه لقمه‌ش کرد و چپوندش گوشه‌ی لپ؟

به ماچا می‌گم به خاطر احترام به خواسته‌ت، از اون وقتی که بهم گفتی، درباره‌ت هیچی ننوشتم. می‌گه «نــــــــــــــــــــه! بنویس. فقط نمی‌شه یه اسم دیگه برام بذاری؟»
متاسفانه عین مامان‌سوسکه که قربون‌صدقه دست و پای بلوری بچه‌ش می‌ره، این وروجک هرچی می‌گه قند تو دل من آب می‌شه و از چشام دوتا قلب، بلوب بیرون می‌زنه.
هرچند شیطونه می‌گه اسمش رو بذارم ماستعلی تا بفهمه دنیا دست کیه.

 

وروجک آقای نجار یادتونه؟ دست و پاش رو بکشید، بزرگش کنید، می‌شه ماچای من. همون‌قدر خرابکار و دوست‌داشتنی و گوله‌ی‌ نمک. وروجک رو که دعوا می‌کردن، می‌رفت زیر کاسه‌ای چیزی قایم می‌شد و صداش در نمی‌اومد. این بچه هم همون واکنش رو داره. چشم‌هاش رو می‌بنده یا یه دستش رو می‌ذاره رو پیشونی و چشم‌هاش تا حرف‌هام تموم بشه. هیچی دیگه. یکی باید من رو با خاک‌انداز جمع کنه انقدر که قربون صدقه‌ی این عکس‌العمل‌هاش می‌رم. یعنی یه بار نتونستم درست دعواش کنم. رفتارهاش رو می‌بینم از گوشام قلب می‌زنه بیرون و غصه‌ی عالم و آدم و هرچی دلخوری دارم از دلم محو می‌شه...‌

عکس فندق رو نشون یکی از همکارهام دادم. می‌گه: «چقدرررررر شبیهته!» روحم به پرواز در اومد. یاد روزی افتادم که با یه تاپ بندی بغلم بود و درباره‌ی نمی‌دونم چی گفت‌وگو می‌کردیم که چند نفری بهم گفتن: «چه مامان جوون و باحوصله‌ای.» و فندق سه ساله تو چشم‌هام نگا کرد: «تو مامان منی آخه؟»
وقتی می‌خنده دوتا چال رو لپ‌هاش می‌افته و اگه این خنده با مسخره‌کردن و شوخی همراه باشه، از گوشه چشم‌هاش نگاه می‌کنه. یعنی یه وضعی که فقط باید دندون‌هات رو بچسبونی بهش، گاز گازش کنی. اما نمی‌ذاره که.

دو روزه افتادم رو آهنگ «مرداب» که گوگوش و شماعی‌زاده هم‌خونی‌کردن...
کیف می‌کنم از متن ترانه‌ش...
من همونم که یه روز
می‌خواستم دريا بشم
می‌خواستم بزرگترين
دريای دنيا بشم
آرزو داشتم برم
تا به دريا برسم
شبو آتیش بزنم
تا به فردا برسم

 

بابا زنگ زده بهم می‌گه: «ببین چی کارش می‌تونی بکنی. فقط پنج روزه.» فقط پنج روز؟ پنج روز برای توی بهشت‌بودن هم زیاده چه برسه سفر خونوادگی!
آره دیگه. تا آخرین لحظه و هرجا و هرجوری که بتونه این درخواست رو تکرار می‌کنه. تا به نتیجه‌ی دلخواهش برسه.

سفرکردن منم برای همه‌تون جذاب شده‌ها. یه استوری گذاشتم، نصف جمعیت کره‌ی زمین ریپلای کردند:‌«حالا سفر چی شد؟ می‌ری یا نه؟»
جالبه که جواب این سوال رو خودم هم نمی‌دونم و تا لحظه‌ای که بابام به مقصدش نرسه نمی‌تونم اطمینان پیدا کنم که من همراهشون نرفتم.

 

چند نفر هم ضمن ابراز ارادت به ماچا و ماستعلی گفتن: «ولی ماستعلی خیلی بامزه بود.»
اگه سعادت دیدار با ماستعلی رو داشتید، متوجه می‌شدید که نه تنها بامزه نبود، بلکه بی‌مزه‌ترین پسری بود که گِل خلقت رو حروم کرده بود. ولی همون موقع باید جواب بله رو بهش می‌دادم و زنش می‌شدم. بچه‌م هم پاییز امسال می‌رفت کلاس اول و دغدغه‌ی کلاس‌های آنلاینش رو داشتم. ماستعلی رو هم می‌فرستادم تمام حقوق تیر ماهش رو برای بچه لوازم تحریر بخره عقده‌ای نشه. خودمم از این جا تا این‌جام النگو بود و دیگه نگم براتون از سکسی‌بودن جرینگ جرینگ النگوهام تو موقعیت‌های خاص!

یعنی تو این یک سال یه روز هم نبوده که همکارهام درباره‌ی لوازم آرایش یا نحوه‌ی آرایش و بافت مو ازم سوال نکنند.
تو یکی از تجربه‌های کاری قبلی‌ام یکی از بچه‌ها که تازه نامزد کرده بود، اومد در گوشم پچ‌پچ کرد: «موهام رو می‌بافی؟ امروز می‌خوام برم کرج پیش نامزدم.» منم ساعت ناهار نشستم موهاش رو بافتم که فکر می‌کرد با بافت، قدرت بیشتری برای دلبری‌کردن داره. (ولی از من می‌شنوید، باید بگم قدرت یه چیز دیگه‌ش، نه بافت مو و نه حتی زیبایی‌های ظاهری!) همون سوژه شد برای این که آقای پِت‌پِتی عذرم رو بخواد و صدام کنه تو اتاقش و همین‌طوری که تف می‌پاشید تو هوا بگه: «خانوم هویج.ما هم قبول داریم زنونگی‌ت بالاست و برای بچه‌ها جذابی، ولی از این به بعد خواستی موهای کسی رو ببافی برو خونه‌شون.»
خیلی دلم می‌خواست کفشم رو دربیارم و بکوبم تو دهنش. ولی خب نشد دیگه. این آقا همونی بود که کانال‌های پو.رن رو مدیریت می‌کرد. حالا درباره‌ش می‌نویسم. سلطان دیجیتال مارکتینگ که استاد صداش می‌کنند و من دورادور شیشکی می‌بندم واسش.
از اون به بعد هرکی بهم می‌گه: «موهام رو می‌بافی!» گوشه‌های سقف رو نگاه می‌کنم ببینم دوربینی چیزی نکاشته باشند برای شکارکردنم. دیروز یکی کانسیلرزدن رو می‌پرسید، داشتم خیلی سوسکی و ریزریزکی بهش کانسیلرزدن رو یاد می‌دادم، دیدم دو نفر از پشت مانیتورهاشون با دقت زل‌زدن به لب‌ها و انگشت‌هام و نگام می‌کنند.

امروزم صبح هم موقع آب‌جوش‌ریختن یکی خِفت‌ام کرد:‌ «پودر فیکس بخرم یا پنکک؟» و همین‌طوری که منتظر حاضرشدن دمنوش‌ام بودم براش فرق پودرفیکس و پنکک و تاثیرات و عملکردشون رو پوست رو توضیح دادم. نکته‌ای که از همین توضیحاتم متوجه شدم و می‌شه به کل زندگی‌ تعمیم‌ش داد، اینه که خیلی وقت‌ها، موضوعات و مسائل مختلف رو نباید خیلی دقیق و مفصل برای آدم‌ها توضیحات داد، چون بیشتر باعث گیجی و به‌هم‌ریختگی اطلاعات و افکار شخصی‌شون می‌شه. «دانش» با گذر زمان و آزمون و خطاهای پیوسته و مختلفه که به «فهم» و «درک» و «شناخت» تبدیل می‌شه؛ و محصول همه‌ی این‌ها «خِرَد» و «آگاهی»ئه؛ چه تو حوزه‌ی آرایش‌کردن باشه، چه مسائل مختلف زندگی.  

امروز با این‌که هنوز چس‌کنم تو برق بود و تو قیافه بودم، مامان رو سورپرایز کردم.
جوری خوشحال شد که گریه‌اش گرفت و با اینکه عرق‌کرده بودم از گرما، محکم بغلم کرد و فشارم داد.
تو تمام مسیر غر می‌زدم: واقعا حوصله ندارم خوشحال نشه. اگه خوشحال نشه چی؟ جهنم اگه خوشال نشه و ایراد بگیره، من تمام سعی‌ام رو کردم...
و حالا بعد از سه ساعت خوشحالی‌ش هنوز ادامه داره.
یه ظرف پر از زردآلو هم آورد برام و من ته دلم‌ فقط می‌گم آخیش.
این آخیش از جنس همون آخیشیه که بعد از سورپرایز ماچا تو رگ‌هام جاری شد...
تو اتاق کارم دور خودم میچرخیدم و همین کلمه رو می‌گفتم: آخیشششش...

 

یه قفس این ور در، یه قفس پشت دره

بابا صبح می‌گه: «شماره کارتت رو بده برات پول بریزم این چند روز نیستیم از بیرون غذا سفارش بده.»
نه من چیزی می‌گم، نه مامان. نه می‌گم بلدم از پس سیرکردن شکم خودم بربیام، نه مامانم به فریزر اشاره می‌کنه که همه‌چی توش هست. سکوت. سکوت. سکوت. تو زندگی‌‌ام بیشتر وقت‌ها با سکوت جنگیدم. چه کار اشتباهی. چه کار اشتباهی. چه کار اشتباهی. سکوتی که بعدها فهمیدم بیشتر خودم رو فرسوده می‌کنه تا این که خواسته‌ها و اعتراضم رو به گوش طرف مقابل برسونه. این دهنت رو باز کن و کلمه‌ها رو بریز بیرون تا منفجر نشدی هویجکم. به زودی جای بمب اتم می‌شه ازت استفاده کرد. هنر گفت‌وگوکردن، هنر شنیدن، هنر سکوت‌کردن رو در زمان و مکان درست یاد بگیر تا دیر نشده. استرس ناشی از آغاز یه صحبت رو بپذیر، حتی اگه به بحث یا دعوا ختم بشه. بی‌کنایه حرف بزن. منسجم. متمرکز روی خواسته‌ها یا اعتراضاتت. از حاشیه دور شو. تلافی نکن. پرش‌های فکری و ذهنی‌ت رو مدیریت کن. باید یاد بگیری. باید یاد بگیری. باید. باید. باید.


یکی از مشکلات درونی‌ام که هیچ‌وقت در قالب گفت‌وگو به اشتراک گذاشته نشده، همین نگرانی مامان و بابام از نبودنشون و گرسنگی‌کشیدنِ من یا گربه‌ست. از این نگرانی که احتمال نمی‌دن از پس خودمون برمیاییم و برای ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین کارهای شخصی‌مون وابسته‌ی حضورشون هستیم. این لطفه؟ به هیچ‌وجه. از چی دارم حرف می‌زنم؟ از این ظلمی که پدر و مادرها به بچه‌هاشون روا می‌دارن و تا سن‌های بالا اونا رو وابسته‌ی خودشون می‌کنند. این که من تو سی سالگی تجربه‌ی برنج‌پختن نداشته باشم یا ندونم هرکدوم از کلیدهای لباس‌شویی به چه دردی می‌خورند نه لطف مادر و پدرم رو می‌رسونه، نه بی‌عرضگی من رو. اینکه مرد متاهلی، کهنه‌عوض‌کردن و شیرخشک‌درست‌کردن رو شبیه یه سریال تکراری تماشا کنه، لطف و مهربونی همسرش رو نمی‌رسونه. قصدم این نیست لطف و خوبی‌ها و زحمات کسی رو زیر سوال ببرم، من دارم از وابسته‌کردن ناآگاهانه‌ی اطرافیانمون حرف می‌زنم، وقتی در سایه‌ی لطف و خوبی و وفاداری و از خودگذشتگی‌های افراطی، فرصت آزمون و خطا و یادگیری و تجربه‌کردن رو ازشون می‌گیریم و اونا رو یه آدم ترسو و محتاط و بی‌اعتمادبه‌نفس تربیت می‌کنیم...

امیدوارم اگه پدر و مادری این یادداشت رو می‌خونند، دست از این ظلم خاموش بردارند و کمک کنند بچه‌ها مستقل‌تر بزرگ بشن.

 

مامان روزگاری فکر می‌کرد اگه نباشه انقدر از گرسنگی کف خونه دراز می‌کشم تا مگس بذارم. توانایی پخت یه تخم‌مرغ رو دارم؟ پاسخش این بود: نه!
چندبار که از سر لجبازی غذاهاش رو ‌نخوردم و بدون این که ازش کمک یا راهنمایی بخوام، غذاهای جدید پختم، این طعنه رنگ‌ باخت و دیگه ضربه‌های قبلی رو نداشت برام. خیلی وقت‌ها به شوخی و خنده به خاله‌ها و مامان‌بزرگم می‌گفت: «منم دختر بزرگ کردم؛ بلد نیست املت بپزه!» تنها کسی که به توانایی‌ها و استعدادهام یقین داشت مامان‌بزرگ بود. همیشه و همیشه و همیشه دست‌ها و پیشونی‌ام رو می‌بوسید: «مطمئنم بلدی. تو فوق‌العاده‌ای. تو دنیا یه دونه‌ای...» می‌خندیدم. گستاخانه و مغرور و پیروزمندانه می‌خندیدم: «معلومه مامان‌بزرگ. آشپزی کنم انگشت‌هاتونم می‌خورید باهاش...»

 

تو آستانه‌ی دهه‌ی سوم زندگی‌ام به این نتیجه رسیدم آشپزی و سیرکردن شکم فقط یه هنره، نه ضرورت؛ تموم شد اون دوره‌ای که فکر می‌کردم اگه برنج شفته در بیاری یا غذای شور و بی‌نمک جلوی کسی بذاری، آبروت می‌ره و باختی. الان به این باور رسیدم چیزی که پشتوانه‌ی روحی و عاطفی و روانی و آرامشِ زندگی رو می‌سازه افکار و جهان‌بینیِ آدم‌های اون زندگیه. نحوه‌ی تعامل و واکنش‌ها و قدرت حل مسئله‌شون.تو موقعیت‌های مختلف، مخصوصا موقعیت‌های پیش‌بینی نشده و بحران‌ها. این که یه نفر آشپزی خوبی داشته باشه، عالیه، اما کافی نیست. این زندگی که روزبه‌روز گه‌تر و غیرقابل‌تحمل‌تر می‌شه به چیزی فراتر از سیرشدن شکم با غذاها و دستپخت عالی نیاز داره.

 

خب دیگه، برای امروز کافی بود این حجم از گلایه‌کردن.
امیدوارم فردا پر امیدتر و پرانرژی‌تر باشم.

دیروز مسول نگهداری و مراقبت از فندق بودم.
تو اون چند ساعت که باهاش تنها بودم، به قدری حرف زد و اظهار نظر کرد و آویزونم شد و باهام ور رفت و بهونه گرفت که از گوش‌هام دود بلند شده بود. اومدم خونه، به مامان ‌گفتم:‌ «بچه‌داری واقعا سخته.» و تو دلم ‌گفتم: «من گه بخورم یه روزی مامان بشم.» مامان همین‌طوری که قربون‌صدقه‌ی فندق می‌رفت گفت: «خب خدا صبر و حوصله‌ی بچه رو هم به آدم می‌ده.»
تمام مدت یا زیر بغلم بود یا تو بغلم یا تو صورتم؛ ازم انتظار داشت هرکاری رو دوتایی انجام بدیم با هم. اسکرول‌کردن اینستاگرام، چیپس و پف‌فیل و توت‌فرنگی و گوجه‌سبز‌خوردن، درازکشیدن، نشستن، دست‌شستن، غذاخوردن... تازه شانس اوردم دستشویی‌ش نگرفت. انقدر استرس داشتم که اگه دستشویی کنه چطوری می‌خوام بشورمش و تو ذهنم هی زاویه‌ی شلنگ و جهت سنگ توالت و میزان فاصله‌ی خودم و کون فندق رو محاسبه می‌کردم...
یه کار وحشتناکی هم که انجام داد این‌ بود خودکار گرفت دستش و شروع کرد به نقاشی‌کشیدن رو بادکنکش. اونم در حالی که تو زیربغل من درازکشیده بود و تکون هم نمی‌خورد. یکی از وحشت‌ها و فوبیاهای جدی من بادکنکه. قبلا در موردش نوشتم. هفده سالم که بود بادکنک ترکید و خورد تو چشمم و جدی جدی چیزی نمونده بود کور بشم. از اون موقع وحشت از بادکنک تو سرم مونده و وقتی بادکنک‌فروش‌های تو خیابون رو هم می‌بینم ناخودآگاه مسیرم رو عوض می‌کنم. 

بعد فکر کن من با این ترسم، یه نفر هم چسبیده باشه بهم و کنار صورتم با خودکار رو بادکنک نقاشی بکشه. هرچقدر هم می‌گفتم برو اون‌ور، گوش نمی‌داد. عین آدامس چسبیده بود بهم و ترسم باعث خنده و قهقه‌ش می‌شد. دیوونه شدم قشنگ. دیوونه‌ها. هرچی هم می‌گفتم، تهدید می‌کرد: «قهر می‌کنم‌ها.»
موقع پف‌فیل خوردن هم پاکت پف‌فیل رو انقدر فشار داد که یهو ترکید و کل خونه شد پف‌فیل پنیری. عین کوزت نشسته بودم کف خونه پف‌فیل جمع می‌کردم. حالا فندق یه بچه‌ی آروم و خیلی مودبه که از عشقش به من شکوفا می‌شه و ژانگولربازی در میاره. بچه‌ی دیگه‌ای بود نمی‌دونم چه بلایی سرم می‌اومد تو اون چند ساعت.
دیروز وقتی اومدم خونه، همین‌طوری که دراز کشیده بودم و به پسربچه‌ی تخسی فکر می‌کردم که دلم می‌خواست مامانش باشم. فکر می‌کردم این فقط چند ساعت بود که تجربه‌ش کردم. می‌تونم یه عمر هم تجربه‌ش کنم؟ واقعا نمی‌دونم. 
مامان‌بودن خیلی سخته.
خیلی سخت.
خیلی خیلی سخت.

تنها شانسی که فعلا آوردم اینه که گربه هم به این سفر نمی‌ره. می‌گم «فعلا» چون تمام این هفته بابام روی خواسته‌ش پافشاری می‌کنه و دویست بار دیگه ازمون می‌خواد که مرخصی بگیریم و باهاش سفر بریم. و اگه گربه نظرش تغییر کنه، شانسم رو برای نرفتن کلا از دست می‌دم و زورکی هم که شده باید باهاشون برم.
من دختر مظلوم و توسری‌خوری نیستم و حرف زور از هر جنسی و هر کسی که باشه، نمی‌تونم بپذیرم، اما یه واقعیتی هم که در موردم صدق می‌کنه اینه که جونم در میاد برای «نه» گفتن به مامان و مخصوصا بابام. بس که تمام این سال‌ها جز چشم هیچی بهشون نگفتم. این کار رو نکن: چشم. اینجوری نباشه: چشم. این رو دوست ندارم: چشم. این‌جوری نه: چشم. اینجوری باشه: چشم... چشم. چشم. چشم. چشم. چشم. چشم. چشم. چشم. چشم...

موقع مخالفت با بابام به قدری دلشوره و استرس می‌گیرم که حاضرم هر موضوع بی‌اهمیتی رو بهونه کنم تا یه کلمه نگم «نه». بیماری بعدی‌ام هم اینه وقتی مقاومت می‌کنم و به خواسته‌‌ام می‌رسم، گردابِ عذاب‌وجدان تو دلم شروع می‌کنه به چرخیدن. بله، این احساس گناه و عذاب‌وجدان هم میراثیه که از مامان و بابام دارم. اگه حوصله داشتم تو یه فرصت بهتر که اعصاب و روانم آروم بود و تنبلی نمی‌کردم از این احساس گناه و عذاب‌وجدانی که بیشتر مادر و پدرهای ایرانی تو بچه‌هاشون می‌کارن و در طول سال‌ها با «درد‌ودل کردن» و «یادآوری فداکاری‌ها» و «من برات این کار رو کردم تو نفهمیدی...» و «حالا مگه چی می‌شه؟» و «دلم رو شکستی...» پرورشش می‌دن...

بابام می‌گه اگه نمی‌تونی پنج روز بیای، سه روزش رو بیا. اول می‌ریم فلان جا و فلان جا. بعد برمی‌گردیم تهران. تو و وسایل رو می‌ذاریم و بعد خودم و مامانت می‌ریم فلان جا. 
نمی‌دونم چطوری تفهیم کنم که میلی ندارم باهاشون سفر کنم، من همین ساعت‌های تو خونه‌بودن رو هم با هندزفری می‌گذرونم.
این همه انرژی روحی و روانی که هدر می‌دم می‌تونم صرف نوشتن یا هنر و کوفت و زهرمار کنم.
تو سفرهای خانوادگی، یه مجسمه تعامل بیشتری برقرار می‌کنه تا من. انگار یکی زیپ دهنم رو می‌کشه. نه می‌تونم باهاشون حرف بزنم، نه از چیزی که می‌خورم یا کاری که انجام می‌دم لذت ببرم. حتی این سفرها هم یه عقده‌ی درونی شده واسم.
مثل سفر دو سال پیش که جهنم شرافت داشت بهش. با خودم قسم خورده بودم هرگز، هرگز، هرگز سفر باهاشون رو تجربه نکنم، اما باز از سر دلسوزی که فکر می‌کنم بهشون خوش نمی‌گذره تو یکی دو تا از سفرها همراهشون رفتم. اصلا چرا باید فکر کنم بدون من بهشون خوش نمی‌گذره وقتی بودن من ذره‌ای تو حال و تصمیم‌شون تاثیر نداره. نگران می‌شن؟ جهنم نشن. دیگه من مسولیت این حجم از نگرانی‌شون تو سی سالگی نیستم. تو بحث‌ها و دعواها مامانم تو سرم می‌زنه: «من همسن تو بودم دو تا بچه داشتم. یه بچه‌ی ۱۲ ساله، یه بچه‌ی ۱۰ ساله.» خب جهنم. اتفاقا درد منم همینه که اگر سیر طبیعی زندگی رو سپری کرده بودم تا الان باید مستقل بودم، نه این سر کارهایی که میل و انگیزه‌ای برای انجامشون ندارم استرس بگیرم و از درد صورتم به خودم بیام ببینم ساعت‌هاست دارم دندون‌هام رو روی هم فشار می‌دم.
یه ماهه بابام داره برای این سفر برنامه‌ریزی می‌کنه و از لحظه‌ای که مطرحش کرده گفتم نمیام. نمی‌تونم بیام. کار و مشغله‌ها و برنامه‌هام رو بهونه می‌کنم. باز هر سری من رو بیرون از اتاقم پیدا می‌کنه، می‌گه:‌ «پس توام مرخصی‌ بگیری‌ها. قراره فلان تاریخ بریم سفر.» و این رو جوری مطرح می‌کنه که انگار نه انگار پنجاه بار درباره‌ی این موضوع صحبت کردیم و من هر سری گفتم «نمی‌تونم.»
 

باید ماتم تعطیل‌رسمی‌های تقویم رو هم بگیرم که خونواده‌ام گیر ندن بهم باهاشون برم سفر.
یعنی تمام غصه‌های عالم یه طرف، اصرار و اصرار و اصرار و اصرارشون برای سفرکردن یه طرف دیگه. سفرهایی که برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری برای توقف‌کردن و خوردن و گشتن و خوابیدن و بیدارشدن و حتی موزیک‌گوش‌دادن فقط با یه نفره: بابام. ذره‌ای بهم خوش نمی‌گذره و تمام مدت فقط به برگشتن فکر می‌کنم. 
بهشون می‌گم خودتون برید، می‌گن «ما نمی‌تونیم تو خونه تنهات بذاریم.» توجیه‌شونم همسایه روبه‌رویی‌مونه که یه پسر جوون داره. نمی‌دونم چه فعل‌وانفعالاتی تو مغزشون رخ می‌ده که تصور می‌کنند خونه خالی بشه میاد در رو می‌شکونه و به من تجاوز می‌کنه و می‌ره. هیچ احتمال دیگه‌ای نداره. کل نگرانی‌ها همین پسر روبه‌رویی‌ست که تو این هفت سال، هفت بارم ندیدمش حتی.
یعنی این معده‌ی بی‌صاحاب مونده‌ی من سر هر موضوع چرتی بایدشروع کنه به قل‌قل‌جوشیدن.
امسال بزرگ‌ترین و تنها آرزوم اینه خانواده‌ام انگشت‌شون رو از ماتحتم بکشن بیرون و دست از سرم بردارن.

ای تن‌ت
خاکِ شکفتن...

 

+ از مارتیک ‌شنیدن‌ها

از صبح خیمه زدم رو آهنگ‌های مارتیک.
انقدر «ستاره‌»ش رو گوش کردم که دیدم یه مرد میانسالی از گوشی‌ام اومد بیرون زد رو شونه‌ام، گفت: «می‌خوای بزنی آهنگ بعدی؟ به خاطر معده خودت می‌گم. الان‌هاست بالا بیاری.»

آخی!
این بچه (+) دوباره ایمیل زده و این بار نامه‌برقی‌ش رو این‌جوری شروع کرده:

سلامی به گرمای دستان دوست
دلم لحظه‌ای با دلت رو به رو ست
بگو عاشقی تا سلامت دهم
تمام دلم را به نامت کنم

یاد کارت‌پستال‌هایی افتادم که دوران ابتدایی از دوست‌هام هدیه می‌گرفتم.

یه همکار جدید برامون اومده که بهم انگیزه می‌ده الکی پاشم برای خودم چای بریزم تا سر راه آبدارخونه ببینمش. اتاقش کنار آبدارخونه‌ست. رعنا. قدبلند. با شکم تخت.
آره دیگه. معیارهای من همین دوتاست فقط. فکر کردید ادب و اخلاق و کمالات و کشورگشایی‌ها جزء معیارهامه؟ ولم کنید بابا.

اگه مامانم این یادداشت رو می‌خوند انقدر شترگاوپلنگ برام مثال می‌زد که تو معیارهام تجدیدنظر کنم. 
«هیکلی دوست داری؟ شتر هم گنده‌س. از خدا بخواه عقل داشته باشه.»
«قد بلند دوست داری؟ بابات قدش بلنده. چیکار کرده واس من.»
«شکم شکم نکن. بگو خدایا آدم باشه قدرم رو بدونه!»

بیست سالگی بردپیت می‌خواستم که خدا انقدر بیلاخ نشونم داد، تو دهه‌ی سوم زندگی به همین راضی شدم که نون خامه‌ای گیرم نیاد لااقل.
حالا اگه شانس منه، با یکی مثل سمندون ازدواج می‌کنم.

لبتابم نمی‌دونم چه مرگشه باز.
جرئت هم ندارم از گربه بپرسم. می‌ترسم بپره بهم که «بهت گفته بودم وی‌.پی.‌ان نصب نکنی.»
تو مرزهای پرگهر زندگی بدون وی‌.پی‌.ان هم ممکنه مگه؟ چرا جوک می‌گی برادر من.

صبح‌هایی که دوست دارم زیر پتوم بمیرم و بیرون نیام، صبح‌هایی که محتاج ده دقیقه‌ خواب بیشترم، صبح‌های کابوس‌‌زده‌ی پرفکر، دقیقا همین صبح‌های سگی که مرتب تو زندگی تکرار می‌شن، مامان و بابام پرشورتر از هروقت دیگه‌ای دعوا می‌کنند، می‌بوسند، سربه‌سر هم می‌ذارند و راجع به موضوع‌هایی که نباید شش صبح اهمیت داشته باشه، حرف می‌زنند. حال خاله‌ی بابام یا دعوای دیشب همسایه‌ها شش صبح چه اهمیتی می‌تونه داشته باشه که مجاب‌شون می‌کنه دهن‌شون رو باز کنند و حرف بزنند.
حرف
حرف
حرف
حرف
دعوا
حرف
حرف
حرف
بوس
بوس
حرف
بوس
بوس
حرف
بووووووووس
جنگ
برو گمشو اصلا
حرف
حرف
حرف
تو این خونه‌ی کبریتی، مرز بین جهان شخصی‌ام و اون بیرون، یه در چوبیه که چفت نمی‌شه و صبح‌ها هزار و سه مرتبه با ضربه‌ی کوچیکی باز و بسته می‌شه «بیدار نمی‌شی؟»، «امروز هم دیر می‌ری.»، «کار هر روزت همین شده‌ها. انقدر تاخیر می‌خوری چیزی نمی‌گن بهت؟»، «چای‌ت رو دم کردم‌ها.»، «خواب نمونی.» و ...
صبح‌ها عاجزتر و ناتوان‌تر و درمانده‌تر از هروقت دیگه‌ای‌ام؛ فکر می‌کنم این زندگی راه دیگه‌ای نداره جز تحمل‌ و مدارا کردن؟ چندبار دیگه باید خواهش کنم شش صبح صدای استوری‌ و آهنگ و گوینده‌ی اخبار رو در نیارن ؟ چندبار باید بگم خودم بیدار می‌شم؟ آیا این خواسته‌ی بزرگیه تو سی سالگی؟ چرا جزئیات بی‌اهمیت باید این‌همه اهمیت پیدا کنند؟ اگر قرار نیست ساده‌ترین و ابتدایی‌ترین حقوق روحی و روانی رو داشته باشم چرا دارم سی ساله می‌شم؟ چرا نمی‌تونم برای خود سی ساله‌ی ناامید و درمونده‌م یه گهی بخورم؟
چرا باید با اخلاق سگی پا بذارم تو دنیای وحشی بیرون از این چهاردیواری و با جمعیت هیولاهای غم و افسردگی و کسالت تو خیابون و مترو و محیط کار تعامل داشته باشم؛ چرا باید با توده‌ی بزرگ‌تری از ناامیدی برگردم به خونه و این لوپ تکراری رو دوباره و سه باره و صدباره تجربه کنم.
چرا؟
چرا واقعا؟
جواب من «باز این حرف زد!» و «امروز اعصاب نداری.» نیست.
آرزوی روز چهارشنبه به این خواسته تقلیل پیدا می‌کنه که سرانجام تو قبیله‌ای قرار بگیرم که لااقل زبون هم رو بفهمیم و برای ابتدایی‌ترین خواسته‌های هم ارزش و احترام بیشتری قائل باشیم.

 

دیگه یه استوری دیدن و ماچ‌‌بازی و تلفنی حرف‌زدن و سروصداکردن تو شش صبح رو خیلی سیاه‌نمایی می‌کنی هویج. تو کی انقدر حق‌طلب شدی؟بعد از این همه سال لال‌بودن، اولین قدم‌های عدالت‌خواهی‌ت رو جوری بردار که پاره نشی عزیزم. به ماتحتت برای کارهای مهم‌تری نیاز داری.

من اگه قضاوت، نظر یا دیدگاه کسی برام مهم بود که انقدر درباره‌ی مگوهای زندگی‌ام بی‌پرده و بی‌سانسور نمی‌نوشتم.
قضاوت شما به کتف چپم هم نیست. راحت باشید. تحلیل کنید. من خودم این فرصت رو براتون فراهم کردم. به چالش‌کشیدن افکار لذت‌بخش‌ترین کاریه که می‌تونم تو زندگی انجامش بدمش؛ و امیدوارم خوب از پس این کار بربیام.

دیروز ازم خواست (+) که با هم حرف بزنیم. قبول کردم؛ فکر می‌کنم فارغ از نتیجه‌ی گفت‌وگو، این کمترین کاری باشه که آدم‌ها می‌تونند در حق هم انجام بدن: «شنیدن» و «شنیده‌شدن»؛ چه برسه به این که خواسته یا ناخواسته تو نقش کراش یا معشوق هم واقع شده باشند.

برای من یکی از سخت‌ترین و چالش‌برانگیزترین لحظه‌ها اینه که مخاطب و شنونده‌ی حرف‌های عاشقانه‌ی کسی باشم. مخصوصا وقتی زیر رگباری از احساس و عاطفه قرار می‌گیرم: «برام مهم نیست که باور می‌کنی یا نه، همه‌ی این مدت بهت فکر می‌کردم.»
همه‌ی این مدت برام مرور شد، چهار پنج سال فکرکردن به یه نفر و ابراز نکردن؟ اغراق نیست؟ نپرسیدم ازش. وانمود کردم «باور می‌کنم.» اما تردید و ناباوری تو ذهن و دلم موج می‌زد.
یکی از قدیمی‌ترین همکارهامه؛ و البته محجوب‌ترین‌شون. پسری با چشم‌های نافذ و گرفتارکننده. کسی که تو دیدارهای کاری و معدودمون به ندرت به چهره‌م نگاه می‌کرد و توجهی نشون نمی‌داد. چندباری که خواستم درباره‌ی یه موضوع کاری باهاش صحبت کنم، جلسه‌ای رو بهونه کرد و رفت. بدون این که جبران و فرصتی فراهم کنه تا درباره‌ی اون موضوعات باهاش صحبت کنم. موضوع‌ها و برنامه‌ها به مرور زمان و تو خلال مشغله‌های کاری کمرنگ‌ شدند و هیچ‌وقت فرصتِ گفت‌وگویی فراتر از حضور تو جلسه‌ها یا محفل‌های کاری پیش نیومد.
تو عصر تکنولوژی که شبکه‌ها و اپلیکیشن‌ها آدم‌ها رو شبانه‌روز به هم وصل کرده‌اند، چطور می‌شه یه نفر تمام مدت بهت فکر کنه و دَم نزنه؟ توضیح داد: «شرایطم سخت بود.» به این شرایط سخت تا حدودی آگاه بودم. مدت‌ها پیش چندباری گفت‌وگو داشتیم؛ درباره‌ی شرایط سختِ زندگی و کاری. اما این همه خویشتن‌داری و صبوری از درکم خارجه. شاید چون خودم تو عشق و دوست‌داشتن عصیانگرم؛ هراسی ندارم از ابرازکردن، بدون این که به نتیجه‌ش فکر کنم می‌تازم و پیش می‌رم. (مثل احساسم به ماچا که رسوای عالم و آدم شدم.) البته تو زندگی خیلی وقت‌ها به ناچار مجبور شدم توقف کنم؛ خیلی وقت‌ها به این نتیجه رسیده‌ام «انتخاب درستی نکردم» اما خویشتن‌دار و صبور بودم؟ نه. تو بیان احساسات و خواسته‌هام بی‌پروا و دلیرم. این حجم از جسارت خوبه؟ نمی‌دونم. من این‌‌طوری‌ام و این‌طوری بودن رو دوست دارم. چون پیوسته به این فکر می‌کنم اگه قرار نیست برای دلِ گرفتار و درمونده‌ی خودت هم شجاعت به خرج بدی پس برای کی قراره قهرمانی کنی؟ طفلی‌تر از این دل چی داریم تو زندگی؟


وسط حرف‌هاش گاهی لبخند می‌زدم و سعی می‌کردم با شوخی‌های نقلی از غلظت دیالوگ‌های عاشقانه‌ش کم کنم. یادآوری کرد: «من الان خیلی جدی‌ام فریبا.» این‌جور‌وقت‌ها خدا خدا می‌کنم ذره‌ای شوخی و طنز و عدم قطعیت تو صحبت‌های طرف پیدا کنم و چنگ بزنم بهش. ترجیح می‌دم فرار کنم از بار سنگینی که خالی می‌شه رو دوشم؛ از مسولیتی که نسبت به احساس و عاطفه‌ی کسی پیدا می‌کنم. مخصوصا اون‌جا که گفت: «قلبم تو دهنمه. خنده‌هاتم اعتمادبه‌نفس نداشته‌م رو کمتر می‌کنه.» اگه تو انیمه‌های میازاکی زندگی می‌کردم، همون لحظه آب می‌شدم و می‌ریختم پایین. شاید هم به لحظه‌ای به هیئت پرنده‌ای درمی‌اومدم و از هم می‌پاشیدم و بارشی از پرهای رنگی رو رقم می‌زدم.

 
چیزی که مایه‌ی تعجب و شگفتی‌ام بود تعریف و تصورش از من بود: «برام جذابی و مهربون و حامی.» و با توضیحاتش کامل کرد: «تو حتی حرف‌زدنت هم برام قشنگه. کیفیت داره!»
انکار نمی‌کنم که همین‌طور که دلم می‌خواست این گفت‌وگو ادامه‌ پیدا نکنه و بیشتر از این تو احساس و عاطفه‌ی کسی غرق نشم، با شنیدن حرف‌هاش احساس غرور و شگفتی داشتم. فکر می‌کردم جدی جدی شایسته‌ی این کلماتم؟ این تصوریه که از خودم تو ذهن آدم‌ها می‌سازم؟ حتی آدم‌های دور زندگی‌ام که تعامل کم و محدودی باهاشون دارم؟

اعتماد و جسارت آدم‌ها برای ابراز احساساتشون همیشه برام قابل ستایش بوده. می‌دونم آغازکردن یه گفت‌وگو با محوریت یه موضوع خاص اون هم وقتی عاطفه و احساست درگیره چه کار دشوار و جان‌فرساییه. می‌دونم که آدم چه رنج شیرینی رو به جون می‌خره تا به طرفش بگه «دوستت دارم.». می‌دونم چه دلهره‌ی کیف‌آوری تو دلش طغیان می‌کنه. اما این رو هم می‌دونم که بعد از بیان‌کردن حرف‌های مگو، یه روی سکه به نمایش در میاد. نقطه‌ی عطف یه رابطه همون‌جاییه که برای اولین بار «دوستت دارم» از دهنت در میاد و بعدش دیگه معلوم نیست چی می‌شه...

حالا فکر می‌کنم مرحله‌ای از بلوغ رفتاری و اجتماعی اینه که به آدم‌ها فرصت حرف‌زدن بدم، حتی اگه نمی‌پذیرمشون یا تاییدشون نمی‌کنم. جواب دوستت دارم، «مرسی»، «ممنونم»، «لطف داری.» نیست و مقتدرانه رفتارکردن بزرگترین هنریه که می‌تونم به نمایش بذارم، اگر و اگر بلد باشم...
 

تو صحبت‌هاش گفت:‌ «من که دارم همه چی رو بهت می‌گم. اما بذار اینم بهت بگم که آرزو دارم همون قلبی باشم که تو فنجون قهوه‌ت افتاده بود و عکسش رو گذاشته بودی.» حقیقتا و بدون اغراق این صراحت بیان خارج از ظرفیتم بود و تو ابعاد من جا نمی‌شد. صورتم رو کرده بودم تو بالش و تو ناخودآگاهم منتظر بودم صحبت‌هاش تموم شه و فرصتی داشته باشم برای هضم‌کردن...

 

نمی‌دونم اگر تو شرایط دیگه‌ای بودم، چه واکنشی نشون می‌دادم، می‌پذیرفتمش یا نه. دیروز بیشتر شنونده بودم و سعی می‌کردم با احتیاط و وسواس کلمه‌ها و جمله‌هام رو انتخاب کنم.
ولی امیدوارم با کسی تو این موقعیت قرار بگیرید که عشق و دوستی‌تون دو سویه‌‌ست و همون‌قدر که اون دلش پر می‌کشه برای شما، شما هم ته دلتون بمیرید براش. در غیراین صورت شنیدن این حرف‌ها فقط برای چند لحظه خوشحال‌تون می‌کنه؛ بعد بار سنگینی می‌ذاره رو دلتون. اما من برای همه‌مون، خوشی‌های مستدام و دنباله‌دار آرزو می‌کنم...

 

ولی چیزی که در کل برام جالبه اینه که بیشتر آقایون موقع ابراز احساسات، مخصوصا اگر واقعی باشه، دچار اضطراب و استرس شدیدی می‌شن. یعنی روزها و لحظه‌های زیادی با خودشون کلنجار می‌رن تا به مرحله‌ی ابرازکردن برسن؛ اون هم با استرس خیلی زیاد و فکرکردنِ مدام به نتیجه‌ش.
نکته‌ی دیگه‌ای که در مورد بعضی‌ها فهمیدم اینه که حتی اگر بدونن تو رابطه هستی یا به شخص دیگه‌ای فکر می‌کنی، امیدشون رو از دست نمی‌دن و پیوسته به این امید دارند که یه روز نوبت به اون‌ها برسه. کم‌اند کسایی که این‌طوری فکر می‌کنند، اما همیشه تو حاشیه و دورادور پیگیرت هستند. این جنس از امیدواری تو خانم‌ها نیست به نظرم. البته من فقط بر اساس تجربه‌های شخصی خودم حرف می‌زنم؛ روانشناس یا جامعه‌شناس نیستم.

 

ولی از هویج به شما نصیحت. دل رو بزنید به دریا و به هرکی که دوستش دارید بگید. چس‌کن‌تون رو از برق بکشید. نتیجه‌ش هم مهم نیست. اگه اون هم مثل شما قند تو دلش آب می‌شد که چه بهتر؛ برید حالش رو ببرید و از بودن با هم عشق کنید و لذت ببرید. اگه هم نشد و نخواست، دنیا به آخر نمی‌رسه. آدم‌ها و گزینه‌های بهتر همیشه هستند؛ همیشه و همیشه و همیشه. نباید یادمون بره که تجربه می‌کنیم تا بهترین دوست و همراهمون رو پیدا کنیم. و بدون‌شک هم پیدا می‌کنیم...

یکی هم برای این + پیشنهاد داده: مهردار دلمی.
حتی خوندنش لبخند گذاشت رو دلم.
هرچند که فکر می‌کنم چنین توصیفی شایسته‌ی اصالتِ یه رابطه‌ست، نه همون ابتدا و آغازش...
 

هم‌گریز حتی

برای چندمین بار تو زندگی‌ام شنیدم «روت کراش داشتم و دارم فریبا.»
این کراش چیه تو سی سالگی به آدم می‌گید آخه.
«دلبر»، «صنم»، «محبوب»، «جانا» چشونه مگه؟
انقدر کلمه‌های قشنگ‌تر می‌شه جایگزین کرد براش.
حتی «آشوبگر».
به طرف بگی «آشوبگر منی تو.» جامع و کامل. بی‌حرف و توضیح اضافه‌.
آدم نمی‌میره براش؟
تو لحظه که جون می‌ده لااقل.

 

کامنت اومده:
صنما، بتا، بهارا...

خدایی قشنگ نیستن؟ آدم جونش در میاد برای این کلمه‌ها.

دوستت دارم و پنهان‌کردنِ آسمان پشتِ میله‌های قفس آسان نیست

روزهایی که پیش فندق‌ام عشق رو از نوع دیگه‌ای تجربه می‌کنم.
تحمل نداره ببینه کسی رو بغل می‌کنم، می‌بوسم یا با کسی حرف می‌زنم. صورتم رو بین دست‌هاش می‌گیره و می‌چرخونه سمت خودش: «با من حرف بزن.»، «به من نگاه کن.» این یه درخواست نیست، دستوریه که نباید ازش سرپیچی کرد. وگرنه بارها و بارها و بارها تکرار می‌شه تا به مرحله‌ی «پذیرفتن» برسه.

اون که عین یه بچه‌کوالا می‌چسبه بهم و هرجا و در هرحالتی همراهم میاد فندقه. دراز بکشم، دراز می‌کشه، بشینم، می‌شینه، بلند شم، بلند می‌شه، راه برم، شبیه یه جوجه‌ دنبالم راه می‌افته و اگه از کارم سردرنیاره، دلیلش رو می‌پرسه: «چرا نمی‌شینی؟»، «چرا راه می‌ری؟»، «چرا این‌جوری؟»، «چرا اون‌جوری؟»، «تو این جوری آب می‌خوری؟» و ... اگه جای تنگ یا تک‌نفره‌ای رو برای نشستن انتخاب کنم، خودش رو تو گودی بغلم به زور جا می‌ده. اگه همکاری نکنم، اعتراض می‌کنه: «آقاااا! اذیت نکن. می‌خوام تو بغل‌ت بشینم.» اگه بطالت و بی‌کاری حکم کنه و بودنمون با هم تکراری بشه، خودم رو سوژه می‌کنه برای سرگرم‌شدن: «می‌شه موهات رو باز کنی لدفن؟ آقا گفتم لدفن.»، «چشم‌هات رو نبند. داری می‌خوابی مگه؟»، «تو این‌جات خال داری.»، «تو این‌جوری می‌خندی؟» و ...
موقع غذاخوردن منتظر می‌مونه ببینه کجا رو برای نشستن انتخاب می‌کنم، من مرکز می‌شم و فندق و انتخاب‌هاش حول من! به صورتم زل می‌زنه. درباره‌ی خوراکی‌های موردعلاقه‌ی خودش سوال می‌کنه تا نقاط اشتراک بیشتری بین من و خودش کشف کنه و مطمئن بشه منم از همون خوراکی‌ها و غذاها لذت می‌برم. با شگفتی داد می‌زنه: «توام دوغ می‌خوری؟ منم!» و این جمله تو هروعده‌ی غذایی تکرار می‌شه، اما تکراری نمی‌شه! به سالاد خوردنم نگاه می‌کنه: «تو کاهو رو این‌جوری می‌خوری؟» بعضی‌وقت‌ها برای شکستن استانداردهای ذهنی‌ش مسخره‌بازی در میارم. گوجه رو با ولع می‌خورم، چشم‌هام رو می‌بندم و وانمود می‌کنم فوق‌العاده‌ترین خوراکی دنیا تو لپ‌هام جا‌به‌جا می‌شن. با شگفتی و دهن باز نگام می‌کنه و شجاعتش رو پیدا می‌کنه امتحان کنه: «منم!» و با همون ادا و اصول شروع می‌کنه به خوردن، و گوجه رو از نو کشف می‌کنه.
دیروز که کنار مامانش وایساده بودم و باهاش حرف می‌زدم، قشنگ‌ترین جمله‌ رو بهم گفت: «تو و مامانم جدیِ جدی خیلی شبیه هم‌ایدها.» گل از گلم شکفت. چشم‌هام برق‌ زد از شنیدن این حرف. حق با فندقه. من و فرفری شبیه‌ترین خاله و خواهرزاده‌ایم، با اختلاف سنی خیلی کم. یاد روزهایی افتاده بودم که فامیل‌های دور ما رو با هم اشتباه می‌گرفتند یا تو باشگاه اعتراض می‌کردند: «خانم شما همین چند دقیقه پیش از این وسیله استفاده کردید.» و همو نشون می‌دادیم: «شبیه‌ایم.» فرفری رو نمی‌دونم؛ اما من همیشه از این شباهت کیف می‌کردم و می‌خندیدم و برای همه تعریف می‌کردم. «دوباره ما رو با هم اشتباه گرفتند.»
این سال‌های دوربودن و کمرنگ‌شدن رابطه‌ها، ناامیدم کرده بود. انگار همون شباهتی که فندق در من جست‌وجو می‌کنه، من تو ناخودآگاهم تو فرفری جست‌وجو می‌کردم و بهش مغرور و مفتخر بودم؛ چرا؟ چون خیلی دوستش دارم. تنها دلیلش همینه. دوست‌داشتن. قشنگ‌ترین و امن‌ترین احساس دنیا.
شاید همیشه همین‌طوره، وقتی یه نفر رو خیلی زیاد دوست داری، تو ناخودآگاهت دنبال شباهت‌ها می‌گردی و دوست داری مرز تفاوت‌ها انقدر کمرنگ بشه تا تبدیل به یه نفر بشید، اون‌قدر شبیه که دیگران شما رو با هم اشتباه بگیرند.

خلاصه که وقتی پیش فندق‌ام نادرترین شکل عشق و دوستی رو تجربه می‌کنم. هر لحظه‌ی حضورم ارزش و معنا پیدا می‌کنه. اون‌قدر با ارزش که بارها می‌شنوم: «هنوز پیشمی؟»، «بازم هستی؟»، «نمی‌خوای که بری؟»، «تودوخدا یه کم دیگه بمون.» جمله‌هایی که به ندرت می‌شنوم. موقع خداحافظی هم با اِکسیر جوونی و حیاتِ دوباره ازش جدا می‌شم. داد می‌زنه: «خیلی دوستت دارم فری‌با.» عین خر کیف می‌کنم. می‌خندم. قلقلکش می‌دم. جیغش رو در میارم.
«منم همین‌طور.»

چیزی که زیباترمون می‌کنه اعتمادبه‌نفسه.

آخه عاشق شده دل و داد می‌زنه دوباره عشق!

فعالیت دوشنبه:
شخم‌زدن آهنگ‌های قدیمی مرتضی.
 

گوجه‌های باغِ مینیاتوریِ گربه

این بچه خیلی استعداد داره. درسته که جهش‌یافته‌ست و صبح تا شب صدایی ازش در نمیاد و اسمش رو گذاشتم لالعلیِ لالو؛ اما خب بعضی وقت‌ها با کارهاش شگفت‌زده‌مون می‌کنه. مثل الان که مشتش رو باز کرده و یه عالمه بچه‌گوجه رو نشونم می‌ده.
عالی شد دیگه. اگه قرارداد این ماهم رو تمدید نکردن با گربه می‌زنم تو کار تولیدِ انبوه بچه‌گوجه رو پشت‌بوم.


 

چندتا عکس دافِ بیکینی‌پوش رو نشون فندق دادم و می‌گم: «من چی‌ام از این‌ها کمتره. می‌خوام این شکلی باشم.»
با تیر شلیک کرد وسط پیشونی‌ام: «ممه‌ت که کافیه. لاغری‌ت کمه. باید خیلی ورزش کنی. شکم و پاهاشون رو ببین آخه.»
هیچی دیگه. این بچه‌میمون با شیش سال سن داره راه و چاهِ داف‌بودن رو پیش پام می‌ذاره.

برای تمرکز روی نوشتن، مجبورم تو خونه هندزفری بذارم و صدای موزیک رو تا آخر زیاد کنم. در غیراین صورت نمی‌تونم حتی یه خط هم بنویسم. یا صدای موبایل بابام میاد، یا صدای تلویزیون، یا صدای تلفنی حرف‌زدنشون، یا صدای وانتی تو کوچه، یا صدای آژیرکشیدن بچه همسایه...
اما هندزفری راه حل مسئله نیست، چون ده دقیقه یه بار باید از تو گوشم در بیارمشون و بگم: «چی؟» مامان همین‌طوری که بالاسرم وایساده و کفری‌شده از کَر بودنم می‌گه: «اون بی‌صاحاب‌ها رو می‌کنی تو گوشت هی چی چی می‌کنی واس من.»
این هندزفری‌ها رو هم از دست بدم، دیگه چیزی برای از دست‌دادن ندارم تو زندگی‌م.
 

یکی از همکارهای قدیمی‌ام که بارها سربسته پیشنهاد داد و جدی نگرفتمش، برام نوشته: «تو خیلی خوشگلی. می‌شه با هم باشیم؟ بهم کمک کن و بگو چیکار کنم برای این که باهات باشم.»
احساس می‌کنم برای این حجم از صداقت و صراحتِ بیان زیادی منطقی‌ام و بزرگسال...
و نمی‌دونم اگر امکانش رو داشتم چه کمکی بهش می‌کردم برای باهم بودن. مثلا روراست پیشنهادش رو می‌پذیرفتم «باشه!»
این روزها ویدئویی دست‌به‌دست می‌شه که پسری تو خیابون نزدیک دختری می‌شه و می‌گه: «من ازت خوشم اومده. می‌شه با هم باشیم؟» و دختر لبخند می‌زنه: «حتما!» و دست پسره رو می‌گیره و بقیه مسیر رو با هم می‌رن.

من طرفدار پروپاقرص این‌جور شروع‌هام. برای این آغاز‌ها می‌میرم.
مثل شروع دوستی‌ام با ماچا که بدون هیچ حرف و جمله‌ی اضافه‌ای گفت: «یه آب میوه بخوریم با هم؟» خندیدم: «آره!»


 

نامه‌برقی: درخواست خودتان!

سلام

امیدوارم حالتون سرشار از مهربانی و خوشحالی باشه♥♥

من کوثرم15ساله از تهران

من همین حدود یک ساعت پیش کتاب شما رو {سنجاب ماهی عزیز خدا یکشنبه ها و چهارشنبه ها را برای ماهی ها نیافریده است} تمومش کردم.

به نظرم کتابتون سرشار از مفاهیم گوناگون بود به نظرم اگه از اول کتابو با دقت بخونی و به تمام حرکات و گفته ها توجه کنی چیزای خیلی زیادی رو مبینی که در انتظارن تا تو کشفشون کنی آدم میتونه با خوندن این کتاب درک بهتری از اطرافیانش داشته باشه و اینکه آدمارو زود قضاوت نکنیم. 

مثلا اگه من توی داستان جای همکلاسی های نینا بودم سعی میکردم باهاش دوست بشم تا انقدر تنها نباشه با اینکه رزی قنبرعلی باهاش دوست شد ولی به نظر من کار همکلاسیاش اشتباه بوده که باهاش دوست نبودن.همین چیزیو که گفتم تو مدرسه و کلاس ما پره...

مثلا اگه یه بچه ای درسش ضعیف باشه و تکالیفشو ناقص باشه کسی زیاد باهاش دوست نمیشه.{نمیدونم چرا معیار دوست انتخاب کردنمون درسه!؟شاید طرف یه مشکلی داره که نمیتونه درس بخونه یا اصلا شرایط روحیش جور نیست و تمرکز نداره ممکنه خیلی چیزای دیگش خوب باشه مثلا ممکنه بیش از حد مهربون باشه یا توی دوستی چیزی برای طرف کم نذاره...}

مثلا من خودم با کل بچه های مدرسه دوستم حالا اونم مدرسه ای که نزدیک350نفر دانش آموز داره بعضی موقع ها دوستام بهم میگن تو میتونی شاخ مدرسه بشی چون همرو میشناسن ولی خب من بهشون میگم که اصلا از این موضوع خوشم نمیاد . مثلا من منظورم از اینکه میگم با همه دوستم اینه که هر وقت دیدم توی زنگ تفریح توی حیاط کسی تنها نشسته میرم پیشش میشنم و باهاش شروع میکنم به حرف زدن چون خودم خیلییییییییی از تنهایی بدم میاد ولی آدم از هر چی بدش بیاد سرش میاد چون الان دقیقا تنهایی اومده منو بغل کرده ولمم نمیکنه

مثلا چندتا از دوستای صمیمی من همینجوری شد که با هم صمیمی شدیم میگفتن که ما اون لحظه خیلی تنها بودیمو دلمون میخواست یکی باشه که باهاش حرف بزنیم.

ببخشید متن نامه خیلیییی باند شد اصلا اولش نمیخواستم راجع به اینجور چیزا بنویسم یهو خودشون اومدن

 

یه توضیحم در مورد پیش نویس بدم :

بخاطر این نوشتم درخواست خودتان که شما اخر کتاب نوشته بودید که اگه بخوایم میتونیم به شما نامه ارسال کنیم .

راستش این اولین نامه{اولین جیمیل و کلا اولین نوشته ای که من دارم به کسی میفرستم}بنظرم کارتون که گفتید هر کس بخواد به شما نامه ارسال کنه خیلی کار خوبیه چون شاید اون لحظه یکی دلش خیلییی گرفته باشه و با نامه نوشتن یخورده حال دلش بهتر بشه♥♥♥♥

امیدوارم شما هم پاسخی برای من ارسال کنید اگه هم مشکلی نداره من چند تا سوال ازتون دارم که اگه شما خواستین براتون تو نامه بعد ارسال میکنم.

.

.

.

{راستش خیلی خوشحال شدم که میتونم برای کسی نامه بنویسم امیدوارم نامه های بعدیی وجود داشته باشه}

امیدوارم همیشه حال دلتون خوب باشه♥♥♥

دوستدار کتاب شما

کوثر♥

یکی از معدود آدم‌هایی که بارها بهم گفته درباره‌ی کتاب‌ها بنویسم، کیوان عبیدی آشتیانیه. (برخلاف تصور عموم ایشون خانم هستن) یکی از محبوب‌ترین مترجم‌ها که یادداشت‌هام رو تو شبکه‌های مختلف دنبال می‌کنه و خیلی وقت‌ها درباره‌ی کتاب‌های کودک و نوجوون با هم گپ زدیم. بهم گفت اگه درباره‌ی «قصه‌ی یک سال مزخرف» نوشتم حتما بهش بگم تا بخونه. چون خیلی دقیق و خوب کتاب‌های کودک و نوجوون رو تحلیل می‌کنم و درباره‌شون می‌نویسم. هیچی دیگه. از دیروز دوتا بال کوچیک دراوردم که عین این جوجه‌ تازه‌متولدشده‌ها باهاشون بال می‌زنم و اوج نگرفته، تِپ می‌افتم پایین.

دیروز تو خبرها می‌خوندم که دانشمندها یه جهان موازی رو کشف کردن که توش زمان به عقب برمی‌گرده.
این خبر به خودیِ خود وحشتناکه. اما وحشتناک‌تر از همه اینه که صبح تو لحظه‌ی خواب و بیداری به این فکر می‌کردم که «چه خوب شد، برمی‌گردم و مامان‌بزرگ رو دوباره می‌بینم.» این چه بیماری‌یی بود که گرفتارش شدم؟ من گه بخورم دلم بخواد به سگ‌سالی‌هایی برگردم که پشت سر گذاشتم. سال‌های سیاهی که تو ناامیدی مطلق دست و پا می‌زدم و معلوم نیست چطوری جون سالم ازشون به در بردم. تو گذشته هیچی نیست که دلم بخواد برگردم و به دستش بیارم یا تغییرش بدم. فقط دلم می‌خواد این سال نکبت زودتر تموم شه ببینم تو ۲۰۲۱ چقدر برام ریدن.
ولی جالبه که معلم فیزیک سوم دبیرستانمون تمام اون نُه ماه تحصیلی هر زنگی که باهاش داشتیم سعی می‌کرد این رو تو کله‌مون بکنه که زمان وجود نداره و رو کره زمین تعریف می‌شه. (همون معلم فیزیکی که ازش الهام گرفتم و معلم فیزیک توی کتابم رو خلق کردم) بعدها وقتی رمان «وقتی به من می‌رسی» از «ربکا استید» (نشر افق) رو خوندم، این مفهوم برام عینیت بیشتری پیدا کرد. اما دلم نمی‌خواد به این چیزها فکر کنم. ترجیح می‌دم فسفرهای خاکستری مغزم رو برای مفاهیم و مسائل سطحی‌تر تلف کنم. به من چه که زمان می‌تونه برگرده عقب.
اما اگر یه روز برگردم عقب، اون دختر بچه‌ی دوازده‌ ساله‌ای رو که پای جزوه‌های المپیاد ریاضی‌اش نشسته، بغل می‌کنم و می‌گم خیلی بهش افتخار می‌کنم. بهش می‌گم مهم نیست که ریاضیدان، معمار یا آدم معروف و موفقی بشی. فقط سعی کن آدم مهربون و خوشحالی باشی و هرچی قلبت گفت، همون کار رو انجام بدی. احتمالا چشم‌هاش از گریه پف‌کرده و متوجه نمی‌شه از چی حرف می‌زنم. ته دلش به خاطر کارهایی که نکرده احساس گناه می‌کنه، به خاطر دیوارنوشته‌های تو توالت مدرسه‌شون که نمی‌تونه درباره‌شون با کسی حرف بزنه یا به خاطر فکرها و حس‌هایی که هر از گاهی تو دلش به جریان می‌افته. فقط بغلش می‌کنم. محکم.

 

ولی کوبیده‌خوردن با پیاز تو محیط کار خیلی ستمه. بوی گه همه جا رو برمی‌داره و نمی‌تونی از طرف خواهش کنی لااقل آروغ‌های بعدش رو روی بالکن بزنه.

چس‌تومن پول تو کارت صادراتم داشتم که سوخته. قاچاقی وسط کار پاشدم رفتم بانک، گفتن با کارت ملی قدیمی‌ها کار انجام نمی‌دیم. انجام بدید دیگه. چرا خودتون رو لوس می‌کنید؟ 
ولی بانک چقدر برکت داره و نمی‌دونستم. دو تا جوون رعنا پاشدن شماره‌هاشون رو دادن. البته شماره موبایل‌شون رو نه. شماره نوبت‌شون رو. چقدر جوونمرد داشتیم و نمی‌دونستم. کم مونده بود اون پیرمرده هم پاشه بیاد نوبتش رو بده به من. از ۱۹۹ یهو اومدم ۱۷۳. اگه تا این سن کارهای بانکی بقیه رو هم انجام داده بودم تا الان بختم باز شده بود. اما این ماتحت گشاد نمی‌ذاره. هرچی می‌کشم از این گشادیه. حالا کی حال داره بره کارت ملی جدیده رو تحویل بگیره. بی‌خیال کارت صادرات و پول توش شدم کلا. 

یه پروژه‌ی تولید محتوا برای یه کسب و کار کوچیک قبول کردم که نه پولی توشه، نه رزومه‌ی خاصی می‌شه برام. یه هفته‌س جونم در اومده برای تحویل‌دادنش و هی امروز و فردا کردم. اما الان که دارم انجامش می‌دم می‌بینم چقدر دارم لذت می‌برم ازش. 
بعد از سی سال زندگی به شناخت کامل‌تر و عمیق‌تری از خودم رسیدم؛ این که الویت من تو زندگی شخصی و کاری و خانوادگی و ... همیشه احساسم بوده. احساسم، قلبم، روحمه که به من حکم می‌کنه چه کار کنم و چه کار نکنم... شاید اگه این طور نبود، درآمد بهتری داشتم؛ اما سال‌ها پیش به این نتیجه رسیدم که درآمد بیشتر تضمین‌کننده شادی و رضایت بیشتر نیست. پس فعلا از کاری که می‌کنم رضایت دارم تا ببینم زندگی چی سر راهم می‌ذاره...

ای که معنیِ اسم تو
آسمون پاکه...

فکر کردم 
آیا باز هم
در آغوشش احساس کوچکی خواهم کرد؟

«قصه‌ی یک سال مزخرف، هتر اسمیت

مامان‌بزرگ جو

خانه‌ی مامان‌بزرگ را یادم بود
با دیوارهای صورتی مایل به بنفش
رنگی شیرین مثل پشمک‌های صورتی
رنگی که به نظرش قلبش را به خواندن وا می‌داشت
رنگی که خیلی دوست داشت.
موهایش را هم به رنگ خانه کرده بود.
اسم خودش را
گذاشته بود مامان‌بزرگ پشمک‌صورتی.

و آغوشش،
که خیلی بزرگ بود، بزرگ‌تر از خودش،
و دست‌هایی که کش می‌آمدند مثل نی‌های کشی،
و هرچه‌قدر محکم‌تر مرا می‌چسبیدند
بیشتر احساس کوچکی می‌کردم.
 

 

«قصه‌ی یک سال مزخرف»، هتر اسمیت