نامه‌برقی _ خدای چیزهای کوچک

چای خوردن زیر باد کولر
چای صبح که بعد رسیدن به شرکت می‌خورم 
بوی قهوه 
بوی عود
بوی نون فانتزی تازه 
ذوق خریدن کتونی جدید 
ذوق خریدن کفش کوه 
شرکت پرگل و سرسبز
فلاورباکس خوشگلم که یار جدید تو تراسم نصب کرد. بعد 4 ماه!
دوچرخه جاینت‌ام که اسمش NAVY BLUEئه.
کلی چیزای +18 هم هست خانواده نشسته نمی‌شه بگم.
شنیدن صدای برادرزاده‌ام که تند تند سفارش خرید اسباب‌بازی‌های جدید بهم می‌ده. 
برگ جدید گل دیفن باخیا. 
خوب شدن درد دندون بعد عصب‌کشی. 
شکلات اسنیکر
شکلات توریست آناتا 
دیدن عدد ۶۵ امروز صبح روی ترازو.
خوندن وزن آب [توضیحات هویج: یکی از کتاب‌های سارا کروسان که نشر هوپا منتشر کرده.]
خوندن خنده‌های صورتی وسط کارها.
خوندن شعر 
تصویری حرف زدن با سارا 
صدای مامان 
بستنی چوبی زعفرونی کاله 
خوندن عمیق ترین پذیرش 
دوره‌ی شکرگزاری تو واتس‌اپ 
همکارایی که باهم به ترک دیوار می‌خندیم 
گوش‌دادن موزیک‌های جفنگ 
پوشیدن لباس خوشگل 
موهای کوتاهم که کراتین کرده بودم و الان جودی ابوتی شده 
اوه
لیستم خیلی طولانیه اخه.

 

نمی‌دونید چقدر خوشحال و امیدوار می‌شم که لیست‌تون انقدر طولانیه.

نامه‌برقی-خدای چیزهای کوچک

من مثل همه‌ی دخترهای دهه شصتی با ذهنیت منفی نسبت به سکس و بدنم بزرگ شدم. تو ازدواج وضع همین بود. رابطه کوتاه و یکنواخت. منم رابطه دیگه‌ای نداشتم که بدونم بقیه چجورن. بعد جدایی، تازه فهمیدم رابطه یعنی چی. اعتراف می‌کنم اون سال اول بعد طلاق، دیوونه بازی دراوردم...

جذابیت بدنم رو کشف کردم و لذت رابطه رو فهمیدم. هنوزم باهاش جور نبودم . تا اینکه با الف دوست شدم. اون اینقدر به روحم نزدیک بود که کمکم کرد قفل‌های درونی‌ام نسبت به سکس و بدنم رو  بشکونم و انرژیم رو آزاد کنم. رابطه‌مون نموند. اما اثرش موند.

الان با یار جدید، باز تجربه های جدیدی دارم. یعنی تو زندگی ۳۵ ساله‌ام اینقدر لذت نبرده بودم. اصلا انتظار نداشتم اینجوری پیش بره. یعنی کاری نمونده که نکرده باشم...

نامه‌برقی

وبلاگتون رو باز کردم و
به این جمله رسیدم:

‏سلام بر امیدِ بازمانده در دل‌ها.

و باید بگم که (البته من نمیگم...اون میگه):

«یا ربِّ! إنّ لنا فیک أمَلاً طویلاً کثیراً»
صاحب من! بی شک فقط به خاطر تو ما را امّیدْ بلند است.

بخشی از دعای ابوحمزه ثمالی هستش
و در قسمتی از مناجات التائبین اومده که

و لاَ أَرَى لِكَسْرِي غَيْرَكَ جَابِراً
و برای دل شکستگی ام جبران کننده ای جز تو نمیبینم...

امید چیز عجیبیه...
مخصوصاً امید به یه چیز محالی که فقط و فقط میدونی ممکن کردنش با اون بالاییه ست...

چه لیست‌های بلندبالایی از امیدها و خوشی‌های کوچیک‌تون برام نوشتید.
با خوندنشون آفتاب دلم نور می‌گیره...

به عنوان نویسنده، گاهی سفارش‌هایی دارم برای نوشتن که هیچ‌وقت بهشون فکر نکردم. بهتره بگم هیچ‌وق تو موقعیت اندیشیدن بهشون قرار نگرفتم.
مثلا امروز ازم خواستن شروع یه پادکست رو بنویسم. به نظر ساده می‌آد، اما خب، گزینش و انتخاب کلماتی که به عنوان logo sound‌ قرار بگیره واقعا به این سادگی‌ها نیست. 
موقع سفارش‌گرفتن دچار استرس می‌شم، اما کار رو که تحویل می‌دم احساس رضایت می‌کنم که با یه چالشِ نوشتاری و خلاقانه‌ی دیگه درگیر شدم و از پس‌ش براومدم.

بیایید برام از شادی‌ها و دلخوشی‌ها و امیدهای کوچیک و بزرگ‌ِ این روزهاتون بنویسید.
قشنگ‌ترین‌هاش رو این‌جا به اشتراک می‌ذارم.
havijebanafsh@gmail.com

مادر یکی از دوست‌هام به کرونا مبتلا می‌شه و در اثر سرگیجه می‌افته زمین و رون پاش می‌شکنه.
و در نهایت بعد از ده روز بستری‌بودن تو بیمارستان، در اثر ایست قلبی فوت می‌کنه.

 

ترس من از زندگی هزار برابر شده.
هیچ مراسم سوگواری و ختم و دیدار و تسکینی هم نیست.
چون دوستم و همسرش هم به کرونا مبتلا هستند.

‏سلام بر امیدِ بازمانده در دل‌ها.

حالا که موتورم روشن شده، فکر کردم تو این قسمت از کلیدِ اسرارِ وبلاگم، یه دُر و گوهری هم برای آقایون و عزیزان دلم ببارونم که همه‌ رو به چشم دوماد مامانم نگاه می‌کنم.
این نصیحتِ خفن من رو مرامی یه جاتون آویزون کنید و اگه متحول‌تون کرد به جونم دعا کنید:
حواس‌تون باشه که کی رو برای لاس‌خشکه‌ها و خوابیدن‌های وان‌نایت و فورنایت و ... انتخاب می‌کنید.
خیلی از خانم‌ها قدرت تخیل و توهمی دارند که هایائو میازاکی نداره. با لاس‌های خشک و خالی‌تون و توافق‌های یه شبه و دو شبه‌تون، این موتورهای تخیل فعال می‌شه و تا پای عقد و بچه‌دارشدن و دانشگاه‌رفتن بچه‌ها هم پیش می‌ره.
تا این‌جای قضیه همه راضی‌اند و کون لق ناراضی.
اما قضیه از اون‌جایی ترسناک می‌شه که دست از سرتون برندارند و بخوان انتقام این توهم‌ها و خیال‌های دور و درازشون رو ازتون بگیرند. فرقی نمی‌کنه دوست دختر داشته باشید یا نه، ازدواج کرده باشید یا نه، ازدواج کرده باشند یا نه ... حافظه‌ی تاریخی بعضی خانم‌ها هیچ‌وقت پاک نمی‌شه و برای ریختن زهرشون تا پای قله‌ی قاف هم میان و پیداتون می‌کنند. 
خلاصه از هویج می‌شنوید، هورمون‌هاتون رو با تدبیر بیشتری مدیریت کنید و اول به شناخت برسید بعد به تخت‌خواب. (بزن کف قشنگه رو.)
قول می‌دم تو قسمت‌های بعدی کلید اسرار وبلاگم، دستاوردهای مرغوب‌تری رو باهاتون به اشتراک بذارم. 

این «دختر مهربون» و «بانمک» از اون ترکیب‌های نچسبیه که حتی اگه به روی خودم نیارم، شنیدنش به دماغم چین می‌اندازه. از اون ترکیب‌هایی که معمولا دخترها نه تنها موقع پپسی‌ بازکردن برای هم‌جنسشون، بلکه در مورد خودشون هم زیاد به‌کار می‌برند. یه سری‌ها هم که جوگیرند از «زیادی مهربون‌بودن» به عنوان یه ایراد شخصیتی‌شون یاد می‌کنند. «بزرگ‌ترین عیب من اینه زیادی مهربون‌ام.» 

خواستم تو این برنامه از کلید اسرار یادآوری کنم، همه‌ی آدم‌ها به‌زعم خودشون مهربون‌اند؛ و به‌محض این که کوچک‌ترین خطری منافع‌شون رو تهدید کنه روی واقعی مهربون‌بودنش نمایان می‌شه...

شهر بزرگ است تنم
غم طرفی، من طرفی

ـ مولانا

یکی از معدود آدم‌هایی که عاشق قلم‌شون‌ام، دختر جوون و کم‌سنیه که خوی وحشی داره و در نوع خودش عصیانگری محسوب می‌شه.
چند وقت پیش ازش خواهش کردم بیشتر بنویسه. جنس عصیان‌گری قلم و کلماتش رو تو آثار نویسنده‌های بزرگ‌تری مثل ریچارد براتیگان و چارلز بوکفسکی دیدم. حالا اگه یه فرهیخته این رو بخونه، جامه می‌دره که چطوری یه دختر بیست و چند ساله رو با این دو بزرگوار مقایسه می‌کنی. و پاسخ من اینه مقایسه می‌کنم چون عشقم می‌کشه که مقایسه کنم! 
دخترک یه کانال تلگرامی زده که فقط خودم و خودش عضویم.
هرچقدر که خشمگین‌تر و با احساسات بیشتری می‌نویسه، بیشتر کیف می‌کنم از خوندن کلماتش.
اون روز ازش پرسیدم: «چرا اجازه نمی‌دی کسی دیگه عضو کانال‌ت بشه؟ این‌جوری که فقط من می‌خونم نوشته‌هات رو.»
جان از کف دادم برای جوابش که گفت: «خب من فقط برای تو می‌نویسم...»

 

خیلی وقت‌ها، با تمام وجودم دلم می‌خواد براش کاری کنم.
برای این حجم از نبوغ و استعداد و توانایی‌ که تو شهری مثل قم داره حروم می‌شه و تو خانواده‌ی تخریب‌گرش، روزبه‌روز غمگین‌تر می‌شه و بیشتر از قبل فرو می‌ریزه...

 

هوا که رو به تاریکی می‌رفت، مامان‌بزرگ می‌گفت: «شب که می‌‌شه، آسمون رو دلم سنگینی می‌کنه.»
فرمان می‌داد همه‌ی چراغ‌های خونه روشن بشن. روشن می‌شدند و آسمون دست از سر دل مامان‌بزرگ برنمی‌داشت.
شبیه خردسالی آرزو می‌کرد: «کاش شب نمی‌رسید. چی می‌شد شب نمی‌اومد.»

بمیرم برای دلت مامان‌بزرگ.
بمیرم برای دلت.
الان می‌فهمم وقتی می‌گفتی آسمون رو دلت سنگینی می‌کنه یعنی چی.

 

کی می‌دونه برای نوشتن شش خط، نیم ساعت مکث‌کردن و بین هر جمله اشک‌ریختن یعنی چی؟
امیدوارم هیشکی جز خودم ندونه.

مامان عکس یکی از همکارهام رو دیده می‌گه: «خوبه‌ها فریبا! خوشت نمیاد ازش؟» (همین پسره +)
به یه مرحله‌ای رسیده همه پسرهای دوروبرم رو به چشم دومادش نگاه می‌کنه. خدا به‌خیر کنه دیگه.

چون با مامان آشتی کردم، تو خونه تارزانی می‌گردم؛ و هیچی مثل لخت‌گشتن جلوش، به خنده نمی‌اندازدش.
هنوز قابلیت‌ میمون‌بازی‌‌هام ته نکشیده و وقتی لخت براش بندری می‌رقصم، زانوهاش رو می‌چسبه و از خنده قرمز می‌شه.

ویدئوی فوت‌کردن شمعِ نیم‌‌وجبی تولدم رو گذاشتم و پرسیدم: «حدس می‌زنید چی آرزو کردم؟»
همه‌ نوشتن ماچا؛ و همه‌ هم اشتباه کردند.
دیگه تحفه نیست که آرزوی شمع سی سالگی‌ام باشه. (دهن کجی و پشت چشم نازک‌کردن.)
خلاصه جمع کنید این گمانه‌زنی‌های اشتباه‌تون رو. ایش.

اون همکارم که بهمون شکلات‌های چوبی داده بود، امروز می‌گه: «یه روز باید به اتاق‌ت دستبرد بزنم و کورتِز‌هات رو بدزدم.»
من این جمله رو به عنوان لاس مرغوب سال نام‌گذاری می‌کنم. جوری که در صدم ثانیه مردمک‌هام قلب می‌شن و از گوش‌هام دود رنگی می‌زنه بیرون. وقتی هوش و هنر و خلاقیت رو هم‌زمان با هم داشته باشی، این‌جوریه که یهو هدفون رو از گوش‌ت برمی‌داری و به کفش‌های طرفت اشاره می‌کنی و با یه جمله‌ی ساده شلیک می‌کنی وسط قلبش.

دیروز هم گفت بوی عطرت خیلی عالیه.
بله خب، یکی از بهترین عطرهای ویکتوریا سکرت رو خالی کرده بودم رو خودم، به مناسبت سی ساله شدن. عطری که دیگه تولید نمی‌شه. حداقل من که رو سایت‌های کشورهای مختلف ندیدمش.

 

از بحث اصلی منحرف نشم عزیزان؛
خلاصه که راه پسران خلاق و هوشمند سرزمین‌ام هموار باد؛ به حق پنشتن آل عبا!

 

 

پروژه‌ی جدید براتون تولید کردم:
بعد از ماچا و زن هندیه، تو عکس‌هام دنبال یه کله‌ی پرمغز و هوشمند بگردید.
از محیط کارم که عکس می‌ذارم همه‌تون می‌گردید دنبال زن هندیه.
از زن هندیه عکس نمی‌ذارم. هندیه عشق منه، مال منه، سهم منه.حالا نه در این حد. ولی یه چیزی تو همین مایه‌ها!

سینه‌ت کوچیک اما دنیامون بزرگ
می‌کنیم با هم خدامونو شکر

 

شکرگزاری واقعی به این می‌گن.
دارم یکی از آهنگ‌های سامی بیگی و بهزاد لیتو و سیجل رو گوش می‌دم؛
و هم‌زمان به این می‌اندیشم که اگه فرمانروایی چیزی بودم، دستور می‌دادم مغز ترانه‌سرای این موزیک‌ها رو برام بیارن و صبح‌ها چند لقمه از مغزشون رو به عنوان سوختِ روز بزنم بر بدن!

دیروز به بهونه‌ی تولدم چه تیک‌هایی که نصیب‌ام نشد.
ظریف‌ترین نخی هم که گرفتم از یکی از شهروندان سرزمین ادب و فرهنگ بود. با دو نقطه ستاره و آرزوهای نیک.
حاجی یه کم دیر نخ دادی فقط. سه سال پیش که میومدی پنجره‌ی اتاق کناری‌ام سیگار می‌کشیدی از کله‌ی پرمغزت خوشم اومده بود. الان دیگه آرزوی موفقیت و سرافرازی و ممنونم، به همچنین شما دارم فقط.

خدای چیزهای کوچک

عصر که برگشتم خونه، کسی نبود. 
چه بهتر. با این بهونه خرگوشکم رو از کیفم درآوردم و کلید رو انداختم. (خرگوشه جاکلیدیه)
وقتی رفتم تو اتاقم دیدم مامان یه جعبه‌ی سفید با یه یادداشت گذاشته.
به راستی که هدیه‌ی خیلی خفنیه. تا یه ربع ازش سر در نمی‌آوردم و مجبور شدم از پسردایی‌ام بپرسم این چیه رو میزمه!


 این حجم از کلاس رو برنمی‌تابم اصلا. الانم برای این که خرابش نکنم گذاشتم تو همون جعبه‌ش بمونه تا ببینم چیکارش باید کنم.
 

ولی من اصلا عادت ندارم چند نفر دورم جمع شن و با آهنگ اندی تولدت مبارک بخونند.
انقدر معذب شده بودم که نمی‌دونستم کدوم‌شون رو نگاه کنم.
زن هندیه کیک رو داد دستم: «ببخشید خیلی کوچولوئه. خیلی مبارکی. خیلی خوشحالیم پیش مایی.»
چقدر قشنگی تو زن!
حتی وقتی می‌رینی تو اعصابم، چیزی از قشنگی‌ت کم نمی‌شه واقعا.
حتی قابلیت رقابت با ماچا داری تو دوست‌داشتنی بودن.
نه، نه. اشتباه شد. جو گرفت منو. هیشکی توله‌ببرم نمی‌شه. برید کنار. گفتم اشتباه شد. هیشکی توله‌ببرم نمی‌شه.
دیگه نشنوم حرف من رو تکرار کنیدها. 

 

حالا منم عین صاحب‌مجلس‌ها، کیک نقلی‌ام رو گرفته بودم جلو دماغم و هم‌زمان به این که به شعله‌ی فروزانش نگاه می‌کردم، به همکارهای طبقه بالا خوش‌آمد می‌گفتم که برای خوردن کیک پنیر اومده بودن طبقه پایین. ته مجلس هم گفتم زحمت کشیدید تشریف آوردید.

 

خدای چیزهای کوچک

هیچ سالی کیک تولدم رو انقدر دوست نداشتم.
در واقع من از کیک تولد متنفرم. از اون حجم خامه و تزیینات الکی.
تو خونواده‌مون چون هیچ‌کدوم‌مون اهل کیک تولد نیستیم، هیچ سالی هم کیک نمی‌خریم.
سال‌های پیش وقتی خریدیم، یا بین همسایه‌ها تقسیم کردیم، یا بابا برد شرکت به همکارهاش داد، یا بعد از چند روز انداختیمش دور و کم‌کم تصمیم گرفتیم کیک نخریم!
امروز نقلی‌ترین کیک تولد زندگی‌م رو داشتم. یه برش کیک کاکائویی و یه شمع که با جون و دل می‌سوخت و دود می‌کرد!
این شمع نیم‌وجبی که آرزوهام رو باهاش فوت کردم، اندازه‌ی یه اتاق دود کرد.
همه‌ش هم استرس داشتم قبل از فوت‌کردن آرزوهام، خاموش بشه.
چون یه بار خاموش شد. و من همین‌ام به فال نیک می‌گیرم. تعبیرش می‌کنم: قراره یکی از آرزوهام جوری برآورده بشه که اصلا نفهمم چی شد برآورده شد.
حالا انقدر آرزو آرزو می‌کنم، آرزوهای زیاد و چشم‌گیری هم نمونده برام. 
چهارتا درخواست از کائنات که این حرف‌ها رو نداره به نظرم. باید چشم‌بسته و بی‌حرف پس و پیش برآورده‌شون کنند.
ببینیم امسال چی کار می‌کنند. امیدوارم انگشت شست یا وسطی‌شون رو نشونم ندن.

عکس رو که گرفتم، یادم اومد کاش با شمع روشن عکسم رو ثبت می‌کردم.
بعد چون فندک دور بود و برای یکی از همکارهای گوله‌پشم و عنق‌ام، زورم اومد برم یه بار دیگه فندک‌ش  رو قرض بگیره.

خدای چیزهای کوچک

دومین نشونه‌ی سی سالگی...
اومد گذاشت رو میزم و گفت: «واس خوشمزه‌ترین هویج دنیا!» و یه چرخ زد تا مانتوی جدیدش رو نشونم بده: «خوب سِت کردم یا نه؟»

با گل‌های تو دستش و مژه‌های بلندش همذات‌پنداری می‌کنم.
به نظرم یه کم دیگه به دلم آفتاب بزنه، می‌تونم شبیهش بشم. پر از زندگی و شورِ خواستن و عشق‌ورزیدن.
 

خدای چیزهای کوچک

اولین نشونه‌ی سی سالگی
که به فال نیک می‌گیرمش...

خدای چیزهای کوچک

پیش‌بینی می‌کنم صدبار دیگه این شعر رو تو زندگی مرور کنم و به مناسبت‌های مختلف بنویسمش:

من از میانِ واژه‌های زلال
«دوستی» را برگزیده‌ام
آن‌جا که برف‌های تنهایی 
آب می‌شوند
در صدای تابستانی یک دوست...

این هدیه‌ی نقلی پر از جزئیات بود. نخ رنگی، برچسبی با چند کلمه، کارت کوچولویی که پشت‌ش یه یادداشت دست‌نویس بود، پاک‌نامه‌ای پر از تصویرسازی‌، کارت پستال و در نهایت یه پروانه که نوید روزهای بهتر رو می‌ده...
ازم پرسید: «بسته‌بندی‌شم دوست داشتی؟ خیلی تلاش کردم خوب باشه. چون تو خودت بسته‌بندی‌هات عالیه...»
برام جای شگفتی داره که کسی به جزئیات اهمیت بده، فقط و فقط برای این که تو اهل جزئیاتی.
کارت پستال رو از دستم کشید و تاکید کرد: «این رو بخون. این رو هم برات نوشتم.»
«اگه می‌تونستم هرچیزی رو که دوست دارم تو روز تولدت بهت هدیه بدم، بهت قدرت این رو می‌دادم که بتونی خودت رو از چشم دیگران ببینی...»

بیش از این چیزی برای گفتن ندارم.
امروز غرق خوشبختی بودم.

 

خدای چیزهای کوچک

امروز وقتی پشت میزم رسیدم، همکارهام شروع کردند به بشکن‌زدن و تولدت مبارک خوندن.
یه پاکت‌نامه‌ی فانتزی و نقلی هم رو میزم بود...
 


 

برای من تابستون تو بوی بادمجون سرخ‌کرده و بوی خیار و گوجه‌ی سالاد معنی می‌شه.

مامان‌بزرگم که خورشیدِ بزرگ دلم بود، وقتی دست‌هام رو می‌بوسید، می‌گفت:‌ «آتیش جهنم نمی‌بینند این دست‌ها.»
از شرم دست‌هام رو می‌کشیدم عقب و برای بوسیده‌شدن مقاومت می‌کردم.
پشیونی‌م رو می‌بوسید و می‌گفت: «کاش بابام بود و تو رو می‌دید فریبا. نور چشمش می‌شدی. عاشق آدم‌های اهل کتاب و قلم بود.»
و شروع می‌کرد از اتاق‌ها و طویله‌ای می‌گفت که پر از کتاب بود. بابای مامان‌بزرگ مرد تحصیل‌کرده‌ای بود و آزادی‌خواه. این داستانِ هزاربارشنیده‌شده، هیچ‌وقت تکراری نمی‌شد. داستان شب‌بیداری‌ها و کتاب خوندن با نور شمع یا نور ماه. و بعدها آتش‌زدن تمام اون کتاب‌ها و پناه‌بردن به روسیه.
می‌گفت: «تو آرزوی بابای منی. آرزو داشت شبیه تو جیرجیری باشماخ (کفش وِرنی و تق‌تقی) بپوشم و عطر بزنم.»

صدها بار، رو به پنجره‌ی روشن، رو به حیاط، رو به هر دریچه‌ای که تکه‌ای آسمون ازش پیدا بود، دست‌هاش رو بلند می‌کرد:‌ «جهانی بشی. اسم‌ت به خوبی و نیکی سر زبون‌ها بیفته و دهن به دهن بچرخه...»

 


تو قعر جهنم، مرور آرزوها و دعاهای توئه که زنده نگه‌م داشته مامان‌بزرگ.

این یارو جدی جدی فکر می‌کنه جیگرم و عزیزم‌ش اثر ادبیه که خلق کرده‌ها؛ و خیلی مصممه که ویرایش بشه و با انتشارش چهارستون جامعه‌ی ادبی رو به لرزه در بیاره.
حاجی دمت گرم خدایی. اعتماد به نفس تو رو کیوی داشت، موکت می‌شد.
کاش نصف اعتمادبه‌نفسش رو من داشتم.
به عنوان ویراستار، عذاب‌وجدان ویرایش‌کردن کارش رو دارم. چون می‌‌دونم کارش رو تو سطل زباله هم نمی‌اندازند، چه برسه به این که بخوان بررسی‌ش کنند.
 

 

خیلی بی‌مقدمه خواستم بگم کمترین وظیفه‌ی انسانی‌مون این روزها اینه که حتی اگه صدایی ازمون در نمیاد، دردها و رنج‌ها رو بخونیم. 
پرونده‌های ظلم رو ببینیم. ببینیم که این همه سال چی به سرمون اومده و کاری نکردیم.
حتی اگه هیچ فعالیتی تو توییتر ندارید، از هر دین و مذهب و آیین و گروهی که هستید، هر تفکر و عقیده‌ای که دارید، حرف آدم‌ها رو بخونید.
بخونید و ببینید چی به سرمون اومده تمام این سال‌ها...

با تمام وجودم دلم جادوگره‌ رو می‌خواد.
دوست دارم بهش التماس کنم یه بار دیگه مردمک‌هاش رو بفرسته پشت پلک‌هاش، از تمام نیروهاش استفاده کنه، به لرزه بیفته و فقط یه کلمه بهم بگه آینده روشنه یا حداقل بگه حرف‌هایی که دو سال پیش بهم زد دروغ نبوده. بگه که راست بوده من اونقدرها هم که فکر می‌کنم تاریک نیستم، بهم حق بده که غمگین و ناامید و درمانده باشم، بهم بگه که بالاخره از این تاریکی‌ها بیرون می‌آم و به آفتاب می‌رسم.

تف بهش که دیگه جوابم رو نمی‌ده.

اون بُعد ترسناک و تاریک‌ام جایی داره رونمایی می‌شه که تا همین چند وقت پیش قهربودن با مامانم خفه‌م می‌کرد و احساس گناه و عذاب‌وجدان بهم می‌داد، اما تو این سه هفته نه تنها عذاب‌وجدان نداشتم بلکه احساس آرامش هم می‌کنم و میلی به حرف‌زدن باهاش ندارم.
دیروز ناهارم رو تو اتاقم خوردم و مامان هم تنها روی کاناپه. شب هم طبق معمول این سه هفته عر زدم و با رُل دستمال توالتی که گوشه اتاقم پیداکردم دماغم رو پاک کردم. وقتی گریه می‌کنم، معجزه تو پیداکردن یه تیکه پارچه یا دستمالی معنی می‌شه که بتونم توش فین کنم. هرچند خیلی وقت‌ها مجبور شدم با همون تی‌شرت یا تاپِ تو تنم دماغ پاک کنم و همون‌طوری با لباس دماغی هم بخوابم.


آفرین هویج. این بود دست‌رنج مامانت بعد از سی سال تربیتت؟ تبریک می‌گم. با این همه عقده و کینه‌ی انبارشده چطوری تا الان منفجر نشدی خوشگله؟

 

امروز دوست دارم به مامانم گیر بدم تو ماگ‌های فانتزی من به گربه آب‌میوه نده.

هنرِ گفت‌وگو کردن

ولی آدم‌های اهل گفت‌وگو، بزرگ‌ترین اتفاق و نعمت تو زندگی‌اند.
آدم‌هایی که برای گفت‌وگو پیش‌قدم می‌شن و در تلاش‌اند مسئله‌ رو شناسایی و با گفت‌وگو حل‌ش کنند.
آدم‌هایی که از زیر بار حرف‌زدن، شونه خالی نمی‌کنند و گفت‌وگو رو به «بحث» و «دعوا» و «باشه، تو راست می‌گی.» نمی‌کشونند. آدم‌های بلوغ‌یافته‌ای که می‌تونند بدون طعنه و کنایه و حاشیه‌رفتن و با تمرکز رو خواسته و موضوع صحبت‌شون، گفت‌وگو کنند و با آرامشِ خودشون، تو رو هم به آرامش و بازیابی خودت و احساسات و افکارت دعوت ‌کنند.
شاید بعدها بیشتر متوجه بشید چی می‌گم. شاید همین الان هم متوجه هستید از معجزه‌ی حضور چه کسایی حرف می‌زنم.
معجزه یعنی شانس. یعنی موهبت. به ندرت اتفاق می‌افته و آدم باید قدردان حضورشون باشه.

 

دیروز زن هندیه عجیب‌ترین حرف زندگی‌ رو بهم زد:
«این جا خوشحال‌بودن‌ت از هرچیزی برای من مهم‌تره. حتی از کاری که انجام می‌دی...»
و تاکید کرد: «می‌خوام احساس خوبی داشته باشی و برای این احساس خوبت هرکاری بتونم انجام می‌دم...»
حرفی که حتی یک بار هم از اعضای خانواده‌م نشنیدم. حتی از کسایی که دوست‌شون دارم و ادعا می‌کنند دوستم دارند. 
هیشکی جز زن هندیه تا حالا تو چشم‌هام نگاه نکرده بود تا بهم اطمینان بده خوشحالی و احساس خوبم از هرچیزی براش مهم‌تره. و عجیب این‌ که می‌دونم دروغ نمی‌گه.

نامه‌برقی

فریبای عزیز
به نظر من همین که کسی این همه سال قدری از حس های خوب و بدش را به اشتراک بذاره و از قضاوت ها کمتر بترسه خودش جرات مندانه است و شاید گاهی وقت ها راهی برای تخیله کردن تنش از روان آزرده اش باشه ، چون از ده سال پیش آدم هایی رو میدیم که تا تقی به توقی میخورد وبلاگشان را حذف میکردند و فرداش یکی دیگر میساختند، الان فقط مدلش عوض شده، بلاگر های اینستاگرامی تا چند نفر ازشان انتقاد کند سریع شر میکنند تا طرفدارشان بریزند و از یک جهت دیگر جبران کنند:)) جایی زندگی میکنیم که حتی درمانگرش هم سلامت روان کامل نداره ، چند روز پیش در کمال ناباوری دیدم آقای دکتر به کسی که خیانت کرده و عذاب وجدان داشت ، صریحا فیدبک داد که‌ چقدر خودخواه هستید! در حالی که آدم های معمولی هم این روزها به درجه ای از عرفان رسیدند که همدیگر رو اینقدر صریح قضاوت نمیکند .
نگران پریودی و افسرگی های قبل و در دورانش نباش، من هم هرماه در شدید ترین حالتش تجربه میکنم:)) بعضی وقت هام دلم میخواد به دوست پسرای قبلی تکست بدم و هرچی بد و بیراه بلدم نثارشان کنم.. خدا روشکر تا الان موفق بودم که خطایی ازم سر نزده. بعضی وقت ها فکر میکنم ما دخترا فقط یک هفته در ماه خوبیم:)) یک هفته دیسفوریای پیش از قاعدگی، یک هفته لعنتی دردای خودش، یک هفته عوارض جانبی=) وقتی تموم میشه بابت همه ی رفتار های احمقانه م نادم ام:))
تولدت پیشاپیش مبارک ، امیدوارم تو سال جدید از زندگیت حال دلت خوب باشه:*

توله‌ببرم

خیلی درخواست کرده بودید ماچا رو ببینید.
این هم ماچا تو ویدئوکال.

شنبه سی ساله می‌شم و هیچ‌چی مسخره‌تر از این نیست واقعا.
هفده سالگی فکر می‌کردم هیچ‌وقت روی سی سالگی رو نمی‌بینم.
شانس آوردم که دارم روش رو می‌بینم و می‌دونم قدر این نفس‌ها رو نمی‌دونم...

دارْدا

مامان‌بزرگم وقتی دلتنگ و بی‌قرار بود، اصطلاحی داشت که می‌گفت: «دارْدی‌آم بالا.» ترجمه و تفسیرش به فارسی می‌شه از فرط دلتنگی و خفگی، انگار به دار آویزونم. (کلمه‌‌ی بالا تو آذری هم یعنی عزیزم.)
دارْدا گویاترین و کامل‌تری وصف حال این روزهامه.
بعد برای رهایی از این احساس خفگی و دلتنگی می‌گفت: «اُ چیرا وور بالا!» و یکی از چراغ‌های خونه روشن می‌شد. 
و چراغ بعدی.
و چراغ بعدی.
دعام می‌کرد:‌ «ایشیقلیقا چیخاسان. دارْدآ گالمیاسان.» (همیشه تو روشنی باشی. هیچ‌وقت تو تنگنا و بی‌قراری نمونی.)
حتی اگه همه‌ی چراغ‌ها روشن باشند، حتی زیر نور آفتاب ظهر هم دارْدی‌آم مامان‌بزرگ.

امروز با یکی از آژانس‌های تبلیغاتی که رزومه‌ی دو سال پیشم رو تو یکی از این سایت‌های شغل‌یاب دیده بودند، قرار گفت‌وگو داشتم که نرفتم.
به دو دلیل غیرموجه و احمقانه و بی‌شعورانه:
۱. دیشب گریه کرده بودم و نه و نیم صبح به زور چشم‌هام باز شد و هر کدوم از چشم‌هام اندازه‌ی کله‌ی شما دوست عزیز شده بود.
۲. شرکت‌شون سعادت‌آباده. با احتساب صبحونه‌خوردن، دوش‌گرفتن و حاضر‌شدن و مالیدن مواد لازم برای ماستمالی‌کردن پفِ حاصل از گریه و راه‌افتادن، ساعت دو می‌رسیدم. 

بار دیگه ثابت کردم یه گاوم که بدون اطلاع قبلی نمی‌رم و این فرصت رو از خودم گرفتم.
گفته بودم که یه اژدهای بی‌شعوری در همه‌مون خفته و تو مواقع پیش‌بینی نشده بیدار می‌شه و خودی نمایان می‌کنه!

تو دو صفحه‌ای که به عنوان نمونه برای سفارش‌دهنده‌هه فرستادم، انقدر تغییرات داده بودم که به گمونم کلا ناامیدش کردم از ویرایش‌شدن عزیز و جیگرش!
رفته و پیداش نیست دیگه.
متاسفانه و ناخواسته من با عاشق‌ها و علاقه‌مندانم هم همین کار رو می‌کنم. 

هرکی فهمید این قشنگه چی نوشته، بهش پول می‌دم:


گزارشی از گذشته، حال و کمی در حالت نظری درمورده آینده. از تجربه‌هایی که بدون تفکر و تامل واکنش‌هایی فوق هیجانی به همراه داشت و دارد که جزء آسیب چیز دیگری برایمان به ارمغان نیاورده است. و در موارد کمی برای کسانی گاهی ارزش‌ها را یا نشان می‌دهد و یا برایمان می‌سازد. و برای تعداد کسان زیادی با تضادی مدت‌دار و تکرار گناه با توجیه به اینکه بی‌گناهیم و در عین حال عادت به غلط‌بودن را به همه چیز ترجیح می‌دهیم.

 

چرا آزمایش‌های الهی انقدر سخت شدند.
دیگه چرا با ویرایش‌کردن آزموده می‌شم؟

سخنی با بزرگان

من باور و اعتقاد قلبی‌م اینه که همه‌ی آدم‌هایی که این جا رو می‌خونند آدم‌های باشعوری‌اند و قوت درک بالایی دارند. (جدی می‌گم.) و فکر می‌کنم همه‌تون می‌دونید  و بلدید که بین شبکه‌های مختلفی‌ که توش فعالیت دارم، تفکیک قائل بشید؛ شبکه‌های اجتماعی من با این که مختص من‌اند، هرکدوم رفتار مجازی و فضای فکری خودشون رو دارند؛ حتی اگه نقاط اشتراک‌ این شبکه‌ها خیلی زیاد باشند. این‌ها رو گفتم چون بعضی‌ها که تعدادشون خیلی کمه، آگاهانه یا ناآگاهانه ماست‌ها رو می‌ریزند تو قیمه‌ها و موضوع‌ها و حرف‌هایی که این‌جا می‌گم و می‌نویسم، با خودشون می‌آرن تلگرام، اینستاگرام یا توییتر. همه‌ی اینا قابل تحمله اما وقتی با مسائل شخصی‌ام شوخی می‌شه، نمی‌تونم بخندم یا هیولای درونم رو مهربون نگه دارم. به خاطر همین فکر کردم قبلش اطلاع بدم که با مسائل شخصی‌ام شوخی نکنید، یا نظراتتون رو تو فضای همون شبکه بهم بگید. اصلا دلم نمی‌خواد به چیزهایی که برام می‌نویسید بی‌توجهی، کم‌توجهی نشون بدم یا یا رفتاری داشته باشم که برخلاف میلمه و مجبور به بلاک‌کردن کسی بشم...

قطعا متوجه هستید که چی می‌گم. .
ماچ به کله همه‌تون..

سلام بر رژلب جدید.

چیزی که امروز اذیتم می‌کنه بوی صابون مایعیه که گذاشتن تو توالت‌هامون. بوش انقدر غالبه که از صبح پر شده تو دماغم. البته از دردسرهای بویایی سگی داشتن هم همینه دیگه. چیزی رو که همکارام متوجه‌ش نبودن، من از صبح قفلی زدم روش و می‌گم چرا بوی این صابون مایع انقدر زیاده!

تن‌ت می‌خاره برای چیزهای گنده‌ترها هویجکم.
دیگه خیلی داری لوس می‌شی و گیر دادی به این زندگی‌ت. حواسمون هست.

امروز بهترم و فکر می‌کنم حتی زیباترم. معجزه‌ی پریودی همینه.
بعد از روزها فشار جسمی و روانی، هم شما رو آروم‌تر می‌کنه، هم زیباتر؛ با قدرت درونی بالاتر.
البته به کتونی‌های کورتز نایک‌ام هم بی‌ربط نیست. با رنگ‌های کلاسیک قرمز و آبی‌ش.
به ماچا که نشون‌شون دادم، با همون لحن مردونه و صدای بم دوست‌داشتنی‌ش گفت: «اوه! کورتِز! چند جفتش رو دارم.»
وپسری که کنار کتونی‌های زرنگی اَسیکسِش، رنگ‌های مختلف کورتز بپوشه، نه تنها وسط قلب من، بلکه روی چشم‌های من جا داره. (آره دیگه. فکر کردید استانداردهای من کمالات و کشورگشایی‌های طرفه؟)
البته کورتِزپوشیدن ماچا همون‌قدر مایه‌ی شگفتی‌ام بود که کالج‌پوشیدنش رو به چشم دیدم.
این توله‌ببر گونی هم بپوشه بهش می‌آد و جذاب می‌شه. اصلا نمی‌دونید چه با دل صاحب‌مرده‌م می‌کنه که.

نامه‌برقی

میخواستم بهت بگم تنها نیستی. من که ۲۵ سال قربانی این تفکرات‌ پوچ شدم، حالا تنها آرزوم اینکه که ارشد یه شهر دیگه قبول شم تا از خانواده دور بشم، تازه من هر دفعه که بابت چیزی اعتراض کنم مامانم برمی‌گرده بهم می‌گه تو روانشناسی خوندی مثلا اول خودت رو درمان کن.

نامه‌برقی

میدونم غمگینی و درک میکنم چقدر ما دخترها تو پریودی شیشه ای و نازک میشیم!(اینو بعد سی و یک سال زندگی و اینکه هنوز تو دوران پریودی افسرده و گِرگِرو میشم میگم) نوشته بودی مامانت بجز برادرت انگیزه ای برا آشپزی نداره خواستم شدیدا باهات همدردی کنم و بگم از سالی که از خوابگاه اومدم مادرم تو خونه دست به سیاه و سفید نمیزد مگر اینکه برای عروس یا دامادش غذا بپزه یا برای داداش کوچیکم غذاهای خوشمزه بپزه. یادمه سالی که کنکور ارشد داشتم و بین مهمونی های مامانم و داداشم که تازه زن گرفته بود سرگردون بودم، وظیفه آشپزی هم رو دوش خودم بود و مامانم میگفت هیکل گنده کردی که چی؟ خودت یچیزی بپز دیگه! برا منی که تازه از خوابگاه و وضعیت تخمی اونجا برگشته بودم و فقط 45 کیلو وزن داشتم خیلی حرف سنگینی میومد چون مامانم موقع کنکور ارشد خواهر و برادر بزرگم تمام مدت بهشون سرویس و خدمات میداد و بخاطر داداشم که هی ارشد قبول نمیشد و آخرم نشد، دوسال جرات نکرد مهمونی بگیره و مهمون دعوت کنه!همین روال برای وقتی که تمام وقت میرفتم سرکار هم بود گاهی شبها که حال داشتم وایمیستادم و برا خودم ناهار فردا میپختم(اگر نه از بیرون یچیزی میگرفتم) و یا موقع سرماخوردگی هام برای خودم سوپ و فرنی میپختم و میبردم که زودتر خوب بشم چون حوصله و وقت طفلکی بودن نداشتم و هی سعی میکردم قوی باشم. بعدها که ازدواج کردم مامانم تا مدتی آشپزی یادش رفته بود تا عادت کرد برای داداش کوچیکم که اونم تازه از خوابگاه اومده بود آشپزی کنه. حتی یادمه تا مدتها زنگ میزد و بجای ابراز دلتنگی بهم عذاب وجدان میداد و میگفت خیلی بدجنسم که تنهاش گذاشتم! گاهی با خودم میگم خب شاید چون سن اش بالا رفته بود و دیگه حوصله یه جوون تو خونشو نداشت آشپزی نمیکرد ولی وقتی خودمو با داداش کوچیکه مقایسه میکنم میبینم مادرم واقعا پسرهاشو بیشتر از دخترهاش دوست داشت. بهرحال خواستم بگم همه مامان باباها خودخواهن چون دوست دارن پدرومادر بشن، بچه دار میشن و بعد چون حوصله هم صحبتی و مهربونی با بچه هاشونو ندارن از یه سنی به بعد ولشون میکنن به امان خدا که خودشون از پس بدبختی هاشون بربیان! خود من از ترس اینکه همون بلایی که مامانم سر من آورد سر کسی نیارم یا اینکه یروز از سر خودخواهی نخوام مادر بشم تصمیم گرفتم هیچوقت بچه دار نشم.حالا هم که رفتم سر خونه زندگی خودم مرتب بهم یادآوری میکنن که بچه بیار بچه انقدر خوبه! و جالبه که هربار اینو میگن یاد مشکلات و مصیبتهایی میفتم که تنهایی موظف به حل شون بودم و هیچ پشتیبانی نداشتم. ولی هیچوقت جرات نکردم به مامان بابام بگم مگه شما که والدین من بودید چه گلی به سرم زدید که من به سر بچه ام بزنم؟ پدرومادرهای ما نسل عجیبین بچه دار میشن بعد حوصله خود ما رو ندارن ولی دوست دارن نوه دار بشن! گاهی دلم براشون میسوزه گاهی حتی دلم برای مامانم که هیچوقت نذاشت تو آرامش و خوشحالی زندگی کنم خیلی میسوزه چون خودش انقدر تو خیلی مشکلات زندگی تنها و بی پشتیبان بود که هیچوقت ندونست چطور از دخترهاش حمایت کنه (منو خواهرم خاطرات مشابه زیاد داریم منتها به من که رسید اوضاع بدتر شد چون مامانم سن اش رفت بالا) گاهی خاطرات تو رو که میخونم مرتب یاد خودم میفتم ولی بازم دلم برای مامانم میسوزه و این عمیقا ناراحتم میکنه. ببخشید که روده درازی کردم فقط خواستم بگم میفهمم چی میگی. 

نامه‌برقی

من بچه آخرم. یه داداش دارم که سه سال ازم بزرگتره و همیشه با خشم و زور الکی که داره بهم زور میگه و می زنتم. میخوام بگم خانواده منم همینطوریه. نه به اندازه خانواده تو، میدونم... ولی اصلش همینطوریه.  حالا من دهه هشتادی ام که دارم اینو میگم.  که بدونی فقط دهه شصتی ها مامان بابای "احساس گناه ایجاد کن" ندارن. مامانم از من انتظار همه کمکی رو داره و من کنکور دارم و برادرم تو زندگی ما فقط یه بیننده ست. حتا احساس گناه هم نمی کنه. میدونی یه دختر خاله دارم همسن تو اونم با مامان باباش خیلی مشکل داشت. یه آپارتمان داشتن تو یه شهر دیگه رفت سفر اونجا و بعد شغل پیدا کرد و موند. الان خیلی حالش بهتره. حال تو هم بهتر میشه. حال منم. اوضاع چاره ای جز بهتر شدن نداره.
دوستت دارم و با اینکه دل تو تو دنیا فقط برای چند نفری تنگ میشه، میدونم که خیلی ها هر روز دلتنگ تو و خواندن نوشته هات میشن.

احساس می‌کنم با نوشتن درباره‌ی این روزها، موجی رو سبب شدم که حالا جلودارش نیستم و باید اجازه بدم خروشان پیش بره و اگه لازم بود سر راهش چیزها رو تخریب کنه. نامه‌هایی که برام می‌نویسید یا حرف‌هایی که بهم می‌زنید، عمیقا غمگینم می‌کنه. جنگیدن برای ابتدایی‌ترین حقوق انسانی که حتی عزیزترین آدم‌های زندگی‌ت هم برات قائل نیستند و زندگی رو تبدیل به قفس می‌کنند...
دخترهای جوون و نوجوونی که برام از رابطه‌هاتون می‌نویسید. از اینکه خیلی‌هاتون برای فرار از خونه و خونواده‌تون ازدواج کردید یا هنوز رنج خشونت‌های کلامی و رفتاری رو تحمل می‌کنید به امید روزهای بهتر.
یکی از مخاطب‌های این جا که همسر و مادر دو تا بچه‌ی بزرگه می‌گفت: «من تک دخترم فریبا؛ و خیلی بدتر از این چیزها رو از طرف مامانم دیدم. حالا هم تو سن چهل و چندسالگی، چندماهه باهاش حرف نمی‌زنم...»
این اپیدمی انگار گسترده‌تر از اونه که محدود به زندگی یکی دو نفرمون بشه...


چند سال پیش با دختری که از آلمان خرید و فروش لباس می‌کردیم، همیشه بهم می‌گفت: «من از مامانم فرار کردم فریبا. خیلی کتک‌ام می‌زد و حرف‌های زشتی بهم می‌زد.» راستش هیچ‌وقت حرف‌هاش رو باور نمی‌کردم. خانواده‌ی پولدار و فوق‌العاده شیکی داشت. یه بار به خاطر شرایطی که وجود داشت، لباس‌ها رو فرستاد خونه‌شون و برای گرفتن لباس مشتری‌ها مجبور شدم برم خونه‌شون تو تهران (بالاتر از ونک) و از مادرش تحویل بگیرم. طبقه‌ی پنجم یکی از برج‌های خیابون فلان‌جا زندگی می‌کردند. وقتی در باز شد و مامانِ جوون و پلنگش رو دیدم، دنیا دور سرم می‌چرخید. باورم نمی‌شد که مامانش حتی از عکس‌هایی که نشونم داده بود، زیباتر و جوون‌تر و خوش‌اندام‌تر باشه و این همون کسی باشه که دخترش رو مجبور به «فرار» کرده...
تاثیراتی که رفتارها و حرف‌های این مامانِ پلنگ رو دوست-همکارم گذاشته بود وصف‌نشدنیه. زخم‌هایی که از مادرش خورده بود. و عجیب‌تر این که هروقت مادرش می‌رفت آلمان همون دیالوگ‌ها و رفتارها بین‌شون تکرار می‌شد. هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. حتی حضور مامانش تو کار ما اصطکاک ایجاد می‌کرد. انقدر عصبی می‌شد که ترجیح می‌داد یکی دو هفته کمتر سفارش از مشتری بپذیریم و هر روز بهم مسج می‌داد: «برای برگشتن مامانم روزشماری می‌کنم...»
اون موقع هیچ‌وقت حرف‌هاش رو باور نمی‌کردم. هنوز هم مرور خیلی از حرف‌هاش باورناپذیره واسم. ولی متاسفانه زندگی این رو نشونم داده که این نوع روابط تاریک و سمی واقعیت دارند. حالا می‌فهمم چون خودم شخصا چیزی رو تجربه نکردم، دلیل نمی‌شه کسی درباره‌ش اغراق کنه یا دروغ بگه یا وجود نداشته باشه...
همیشه بهم می‌گفت: «به هیشکی امید نداشته باش فریبا. فقط به خودت تکیه کن. تو زندگی فقط و فقط خودت رو داری. زندگی به من یاد داده که حتی به پدر و مادرت هم امید نداشته باشی و بهشون تکیه نکنی.» بعد از شش هفت سال تازه می‌فهمم چی می‌گفت. و متاسفم که می‌فهمم چی می‌گفت...

دیروز یکی از پسرهایی که یه دوره‌ی کوتاهی خوشم می‌اومد ازش، بهم مسج داد: «از فلان خیابون می‌گذشتم که دلم خیلی هوات رو کرد.» حقیقتش اینه که این تیپ جمله‌ها رو نه باور می‌کنم، نه براشون اهمیتی قائل می‌شم. شاید چون خودم دلم برای هیشکی جز ماچا و فندق تنگ نمی‌شه.
پنج سالی از اون روز می‌گذره و من حتی یادم نبود که یه روزی تو فلان خیابون باهاش پیاده‌روی کرده بودم. عجیبه. فکر می‌کردم حافظه‌ی بهتری دارم. بعد گفت: «حتی کافه‌ی برج اسکان هم یادت نیست؟» و حتی یه لحظه‌ش رو هم یادم نبود. این فراموشی امیدوارکننده شد برام. فکر کردم شاید پنج سال دیگه هم خیلی چیزها یادم نیاد و این حس خیلی خوبی بهم داد.
گفت: «خیلی خر بودم. عقل نداشتم اون موقع. دلم برای تیپ‌ اون روزت هم خیلی تنگ شده.» دیگه داشت زر می‌زد. چون اون روز بهم گفته بود: «چقدر چاق شدی! با این لباس‌ت شبیه حامله‌‌ها شدی.» خندیدم: «چاق شده باشم خب. من همینم.» پنج سال پیش به این اطمینان نرسیده بودم، ولی الان به این نتیجه رسیدم پسری که به آدم بگه «چقدر چاق شدی!» یا «شبیه حامله‌ها شدی.» باید بکنی‌ش تو جوب و حتی یه ربع هم براش وقت نذاری. البته که این پسره با وجود رگه‌های بیشعوری، شخصیت فوق‌العاده بامزه‌ای داشت و از اون تیپ شخصیت‌هایی بود که می‌شه باهاشون به چاک دیوار هم خندید. من برای آدم‌هایی که باهاشون می‌خندم ارزش و احترام بیشتری قائل‌ام، حتی اگه یه کم بیشعور باشند. (زیرا که بیشعوری چون اژدهایی در همه‌ی ما خفته است. آری!)
نمی‌دونم کدوم سیاره تو کدوم حالتش داره حرکت می‌کنه که آدم‌های دور و نزدیک گذشته، یکی یکی دوباره پیداشون می‌شه و ابراز علاقه یا پشیمونی می‌کنند. هر گزینه‌ای که تکرار می‌شه، ته دلم احساس خوشحالی می‌کنم که «نشد»، «نخواست» یا «نخواستم». شاید فکر کنید اغراق می‌کنم، اما واقعا عمیقا احساس رضایت و شکرگزاری می‌کنم که به هر دلیلی با این آدم‌ها مسیرم ادامه پیدا نکرد. و این جمله اصلا دلیلش بدبودن اون آدم‌ها نیست. الان فکر می‌کنم سطح انتظارات از زندگی و جهان‌بینی و ارزش‌گذاری‌ها، بزرگ‌ترین و پررنگ‌ترین چیزهاییه که آدم‌ها رو به هم وصل می‌کنه و کنار هم نگه‌شون می‌داره...
این همه حرف زدم که دوباره تاکید کنم، یکی از جمله‌هایی که مایه‌ی تعجب‌ام می‌شه، شنیدن این حرفه: «دلم خیلی برات تنگ شده...»

وقتی همکارم از سگ‌ش حرف می‌زنه، روحم پر می‌کشه برای این که یه سگ داشته باشم.
اما خب متاسفانه این هم مثل خیلی چیزهای دیگه تو زندگی‌ام، اجازه‌ش رو نداشتم و مامانم هربار گفته: «برو خونه خودت، هرکاری خواستی بکن.»
و بی‌شک و یقینا اون موقع هم یه بامبول درمیاره. احتمالا پاش رو هیچ‌وقت تو خونه‌م نذاره که سگ نجسه و موهاش می‌ریزه و من نمی‌تونم و این‌ها.

باز افتادم رو اون دنده‌ی ناله‌کردن‌ام از هرچیز کوچیک و بزرگ.
آی نو. هوشیارانه‌ و آگاهانه‌ست.

این چند روز انقدر بادلیل و بی‌دلیل گریه کردم که به راستی آیم فاکد‌آپ؛ و از همه‌چیز و همه‌کس بیزارم.
دو روزه سرکار به اندازه‌ای بی‌جون و ناتوان‌ام که دیروز ساعت‌های آخر یقین پیدا کردم کرونا گرفتم. همکارم دستش رو گذاشته بود رو شونه‌م و داشت می‌پرسید: «خوبی؟» سرم رو بلند کردم: «اگه کرونا باشه چی؟» و به ثانیه‌ای فاصله گرفت و رو صندلی‌ش نشست: «نه بابا توام! کرونا چیه.»
ولی این برداشته‌شدن دست از رو شونه چیزیه که با پوست و گوشت و استخون دارم تجربه‌ش می‌کنم و گریزی هم نیست. از طرفی انقدر خشم دارم که دلم نمی‌خواد هیچ دستی از سر ترحم یا مهربونی رو شونه‌ام بیاد و بشنوم: «چیزی نیست بابا.» چیزی هست. خیلی چیزها هست که روحم رو پاره پاره می‌کنه.

امروز رو مرخصی گرفتم و خونه موندم. خونه موندن شعف همیشگی رو تو دلم زنده نمی‌کنه. از زندانی به زندان دیگه. ولی لیاقت هیچ‌کس این نیست که مدام تو رنج و غم باشه. هست؟ نمی‌دونم. فکر کردم امروز، روز بهتریه و می‌تونم انرژی‌ام رو ذخیره کنم برای روزهای بعد. عکس‌های تبلت‌ام رو زیر و رو می‌کردم که رسیدم به یکی از عکس‌های مامان‌بزرگ. ناتوان و بیمار تو رخت‌خوابشه و تسبیح‌ش رو گرفته تو دستش. این عکس رو چند وقت پیش گربه برام فرستاده بود. برای روزهاییه که مامان‌بزرگ زونا گرفته بود و من از ترس این که مبتلا نشم، نرفتم پیشش. بعد از زونا، سکته مغزی کرد و بعد هم که گذاشت و رفت. لعنت به من و تمام روزهایی که خودم رو دریغ کردم ازش. به این ترتیب بود که خوراک گریه‌ی امروزم هم جور شد. یک ساعت با فکر سرزنش‌کردن خودم گریه کردم و با چشم‌هایی که به زور باز می‌شدند، نشستم و مقاله‌‌ای رو که باید دیروز تحویل می‌دادم، نوشتم و فرستادم؛ داستان پسری که علاقه‌اش به پرنده‌ها انقدر جنون‌آمیز می‌شه که از یه جایی به بعد نمی‌تونه مرز بین واقعیت و رویاهاش رو تشخیص بده. تو رویاهاش عاشق یه قناری ماده می‌شه. تو بیداری همون قناری رو از مغازه‌ای می‌خره و تو اتاقش نگه می‌داره و از اون به بعد رویاهاش قوت بیشتری پیدا می‌کنند. ازدواج می‌کنه. بچه‌دار می‌شه و ... بعد درگیر جنگ جهانی دوم می‌شه. پایان جنگ دوباره به وطنش برمی‌گرده، اما وقتیه که دیگه خودش رو به عنوان یه پرنده بازنمی‌شناسه و مدام رفتارهای یه پرنده ازش سر می‌زنه. پزشک ارتش تنها یه راه درمان رو به دوستش پیشنهاد می‌کنه؛ مرور خاطرات گذشته و احیای احساسات انسانی‌یی که داشته...
تلخ و وحشتناکه؛ این همون چیزیه که دخترک نوجوون داستان خودم هم (سنجاب‌ماهی عزیز) دچارش شده بود؛ جایی که غم اونقدر غالب می‌شه که واقعیت رنگ می‌بازه و رویا جایگزینش می‌شه؛ رویایی که دلت می‌خواد زندگی‌ش کنی اما ازش دوری، خیلی دوری... و برای رسیدن به این رویا دست به هرکاری می‌زنی. خواه مثل دخترک داستان من فرورفتن تو قعر آب‌ها باشه، یا مثل پسرک این داستان، پرزدن و پریدن به این طرف و اون طرف...

امیدوارم پریودی‌ام که تموم می‌شه اون شعله‌ی کم‌رمق شور و امید دوباره تو دلم نور بگیره و فکر کنم تمام این فکر و خیال‌ها و حس‌هایی که این مدت تجربه کردم از سر بازی‌های هورمونی‌م بوده، نه چیزی بزرگ‌تر و جدی‌تر...

نامه‌برقی

از پشت صحنه درخواست چیز کردن:

 

هویجک کجای حرفات چیز داره؟ بابا همشون که منفی ۱۸ هستن. 
یذره +۱۸ هم بگو جیگرمون حال بیاد.

 

با این که مسولیتی در برابر حال آوردن جیگرتون ندارم، ولی چشم!
ببینم چه کاری از دستم برمی‌آد.

ساعت ۵:۵۲ صبح مسج داده:
«سلام فری. کدوم از این رژها قشنگ‌تره بخرم.»
کوفت بخر بمال به لب‌هات. کله‌صبح من حوصله‌ی خودمم ندارم، این به فکر لیپ‌گلاس‌های توفِیسده که حراج خوردن.
نمی‌دونم چرا برای بلاک‌کردنش مقاومت می‌کنم.
باید یه یادداشت رو به بیماری عجیب این دختره اختصاص بدم. 
اون موقع که با یه دختره تو خرید و فروش لوازم ارایش کار می‌کردم، این یکی از مشتری‌ها بود که بیشتر از پونزده میلیون در ماه لوازم ارایش می‌خرید.
لابد فکر می‌کنید اغراق می‌کنم.
ولی تو دوره‌ی فروش لباس و لوازم ارایش مشتری‌هایی دیدم که حتی پولدارترین آدم‌ها هم چنین گه‌هایی نمی‌خورند که این‌ها می‌خورند؛ و واقعا نمی‌دونم پولی رو که این‌طوری خرج می‌کنند از کجا می‌آرن. کاش منم سوراخش رو پیدا می‌کردم.
یه مشتری مشهدی هم داشتیم که وکیل بود. اون حتی رکورد این رو هم شکونده بود و خریدش در ماه به بیست میلیون می‌رسید.
به این بیسکوییت رژیم قسم اگه یه ذره خالی ببندم. ارقام خریدشون انقدر بالاست که مرورش برای خودم باعث شگفتیه.
یه مشتری شمالی هم داشتم که یه بار یه کرم خرید سه میلیون و صد. کرم مجیک شارلوت تیلبری. ایشون هم یکی دیگه از مشتری‌هایی بود که دیوانه‌وار خرید می‌کرد.
ارتباطم از اون موقع باهاشون حفظ شده و هنوز مشاوره آرایشی بهداشتی می‌دم بهشون. ولی حقیقتا حوصله‌ی این دختره رو ندارم که از کله سحر مسج می‌ده و تو این اوضاع بگایی مملکت هنوز به رژ لب‌ش فکر می‌کنه.

«البته که تا حدودی دقیق می‌دانیم اما اجرا نمی‌کنیم. فقط همین نیازها و حتی می‌شود گفت هیجانات شکل ما را پیوسته تغییر خواهد داد.»


تنم به رعشه در می‌آد جمله‌هاش رو می‌خونم. دوست دارم بدونم جنسی که زده چی بوده، حاصلش این جمله‌ها شده...
البته الان که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم تو این روزگاری که پشت سر می‌ذاریم، همه‌مون تا «حدودی»، «دقیق» می‌دونیم، اما اجرا نمی‌کنیم!
تازه دارم به جاهای خوب داستان نزدیک می‌شم. اون‌جا که اسم زن «عزیزم»ئه و اسم شوهر «جیگرم»؛ و لب‌های همو می‌بوسند و از اون‌ کارها (البته در حد صدا و سیمای جمهوری اسلامی) با هم می‌کنند...

 

عزیزم بشم، جیگرم‌شدن بلدی؟
 

بابام یه سری بچه‌هندونه از سفر آورده که نمی‌دونم چی‌اند، اما خیلی گوگولی و خوشمزه‌اند.
پوستش شبیه هندونه‌ست، سایزش اندازه‌ی تخم‌مرغه. خودش مزه‌ی خیار سالادی می‌ده.
کشو یخجال رو که باز می‌کنم یه جمعیت گردالی و سبز بهم سلام می‌دن و سر این که کدوم‌شون رو اول بخورم دعوا می‌کنند.
به خاطر همین مجبورم چهار تا چهارتا بخورم‌شون. بدبختی این‌جاست خیلی زود تموم می‌شن و مجبورم این فرآیند رو یه ساعت یه بار تکرار کنم.

یه کم شرم‌آوره، ولی جدی جدی قراره «عزیزم و جیگرم» رو ویرایش کنم. جاست فور مانی!
سفارش‌های تبریک تولد، عید و تسلیت و شعر برای سنگ قبر کم بود، ویرایش این تیپ کارها هم اضافه شد.
کاش لااقل یه عنوان بهتر داشت.
ولی از این به بعد داستان‌های بوجی‌موجی‌تون رو برای من بفرستید. ارزون حساب می‌کنم مشتری بشید.

 

حالا جالب این جاست طرف فکر می‌کنه همینگویه و اثر ادبی خلق کرده. پنجاه بار تا الان گفته: «من خیالم راحت باشه؟ خیلی اعتماد کردم کل کارم رو براتون فرستادم‌ها.» روم نمی‌شه بهش بگم حاجی کل کارت دوزار هم نمی‌ارزه. خیالت راحت باشه، جز خودت و خودم هیشکی این خزعبلات رو نمی‌خونه. منم مجبورم که دارم می‌خونم.

 

ولی یه سری جمله‌ها هستند که هرکاری‌شون می‌کنی درست نمی‌شن. مثل ته‌دیگ سوخته‌ای که تنها راهش اینه بندازی‌ش دور. (کف کردید مثال ادبی‌م رو؟)
یه بخش از ویرایش‌کردن، وفاداری به سبک و قلم نویسنده یا مترجمه. یعنی وقتی ویراستار بیش از حد، یه جمله رو تراش بده و اجزاش رو جابه‌جا کنه، تو سبکِ زبانی اون نویسنده یا مترجم دست می‌بره. البته مترجم‌های کمی هستند که زبان مختص خودشون رو داشته باشند تو ترجمه. زبان مخصوص یعنی وقتی متن ترجمه‌شون رو می‌خونی، انقدر بازی‌های زبانی رو هوشمندانه به کار می‌برند که امضا و اثرانگشت خودشون رو تو  متنِ ترجمه ثبت می‌کنند. البته باز هم تاکید می‌کنم که ما خیلی کم از این دست‌ مترجم‌ها داریم. تو حوزه‌ی ادبیات کودک و نوجوان «رضی هیرمندی» می‌تونه مثال خوبی باشه و تو حوزه‌ی بزرگسال، «نجف دربابندری»، «پیمان خاکسار» و اوم، کسی دیگه‌ای فعلا به ذهنم نمی‌آد. آدمی مثل رضی هیرمند خیلی وقت‌ها دست به کلمه‌سازی می‌زنه و بازی‌های زبانی و طنز رو خیلی ظریف و هوشمندانه وارد ترجمه‌ش می‌کنه. بازی‌های زبانی ینی چی؟ اوم. حال ندارم توضیح بدم. باید بشینم پای عزیزم و جیگرم!
ولی کی می‌دونه. شاید یه روزی که این ماتحت گشادم رو جمع کردم، درباره‌ی همه‌ی این چیزها نوشتم یا شبیه صدف بیوتی جلوی دوربین وایسادم و گفتم: عزیزم‌ها و جیگرم‌های من سلام! اومدم براتون درباره‌ی بازی‌های زبانی تو متن حرف بزنم...

از عشق مردن

دو روزه خیمه زدم رو آهنگ‌های دِ بویز the boyz. کی یادشه این گروه رو؟
شاخ‌های دهه‌ی هفتاد که یکی‌شون موهاش رو طلایی کرده بود و یکی دیگه‌شون مو مشکی بود.
کراش روزهای ده سالگی‌م این مو طلاییه بود که بیشتر وقت‌ها با رکابی آهنگ می‌خوند.
از عشقم به «دختر احمدآباد» هم هرچی بنویسم کم گفتم.
اما الان دارم آهنگ «از عشق مردن» رو نشخوار می‌کنم.
همون که می‌گه:
تو نوری ستاره
تو روشن
شراره می‌باری
تو بر من...

امروز یکی از همکارهای آقا همین‌طور که یه تخم‌مرغ نامرئی رو تو هوا گرفته بود، گفت: «خوبی؟» از اون سوال‌ها که جوابش از قبل مشخصه، ولی برای تایید و اطلاعات بیشتر مطرح می‌شه.
بعد تخم‌مرغ نامرئی رو گرفت جلو صورتم. «انگار رفتی تو یه پوسته. نیستی. هستی؟»
شما که دیگه غریبه نیستید، به وحشی‌بازی‌های من هم دیگه عادت دارید. می‌خواستم همون تخم‌مرغ نامرئی رو بکوبم تو صورتش و بگم: «گه‌ خوری حال من به تو نیومده.» و صورتم رو از یه طرف چین بدم و غلیظ بگم: «اَن!»
 ولی در عوض، جوری که انگار نه خودش رو دیدم، نه تخم‌مرغ تو دستش رو، راهم رو گرفتم رفتم پشت میزم.

 

پی‌نوشت: این همکارم رو می‌بینم کهیر می‌زنم. یه لاسوی با استعدادِ خوش‌صدا که وقتی وارد آتلیه می‌شه، سرگیجه می‌گیره و دقیقا نمی‌دونه با کدوم‌مون لاس بزنه. با هر کدوم‌مون هم یه موضوع برای حرف‌زدن داره. و باب لاسیدن رو هم با «تو چطوری؟» باز می‌کنه. من خیلی چطورم. اون‌قدر چطورم که وقتی حالم رو می‌پرسه، انگار یه مگس کنار گوشم وز وز کرده و رد شده.

وقتی یه آدم حسابی تو توییتر فالوم می‌کنه استرس می‌گیرم و معذب می‌شم.
منم که استاد نوشتن چیزهای چیزدار. خیلی ضایع‌ست این استاد دانشگاه‌ها بخونن. شیطونه می‌گه بزنم بلاک آنبلاک‌شون کنم معذب نباشم الکی. با خیال راحت درباره رژ لب و دعواهام با گربه بنویسم.
فلسفه و حرف‌های قلنبه سلنبه هم بلد نیستم بنویسم یه کم چیزتر به نظر برسم.
امروز یکی فالوم کرده اصلا خیلی معذب شدم.

وقتی یه آدم حسابی تو توییتر فالوم می‌کنه استرس می‌گیرم و معذب می‌شم.
منم که استاد نوشتن چیزهای چیزدار. خیلی ضایع‌ست این استاد دانشگاه‌ها بخونن. شیطونه می‌گه بزنم بلاک آنبلاک‌شون کنم معذب نباشم الکی. با خیال راحت درباره رژ لب و دعواهام با گربه بنویسم.
فلسفه و حرف‌های قلنبه سلنبه هم بلد نیستم بنویسم یه کم چیزتر به نظر برسم.
امروز یکی فالوم کرده اصلا خیلی معذب شدم.

از یادداشت‌های کانال «جادوگر شهر بُز» (میم دال)

تاحالا برای افسردگی به دکتر مراجعه کردید؟ و اگر رفتید قطع به یقین یکی از سوالاتِ اون روان درمانگر این بوده:"کسی از اعضای خانواده اتون دچار بوده؟"
من همیشه مادرمو مثال می زدم؛ که وسواس غیرقابل کنترل داره و حتی شما دوستِ عزیزو می شوره.
مادرم، مرگِ ده پونزده تا عزیز،جنگ،اضطرابِ ازدست دادنِ همسرش توی جنگ،خانواده ی شوهرِ به درد نخور و حرف مفت زن و شاشو بودنِ برادرام تا شونزده هفده سالگی رو از سر گذرونده.
اما من هیچ وقت ندیدم که مادرم تمام روز توی رخت خوابش دراز بکشه و دائما به خودکشی فکر کنه یا به بی حاصل بودنِ زندگی.
حالا فکر می کنم این میلش به شستنِ همه چیز از امیدش میاد، از اینکه قطعا این وسیله رو لازم داره و تمیز می خوادش.
این بار اگه گذرم به روان درمانگری خورد بهش می گم این سندرومی بوده که بین ما چهارتا خواهر برادر تقسیم شده و هرکدوممون رو به شیوه ای زندگی گریز و کسخل کرده، بهش می گم این یه ورژنِ کاملا جدیده و نا امیدی از همه چیز سر خطِ ویژه اشه.من حتی دستامم دلم نمی خواد بشورم؛ من به استفاده کردن از خودمم امیدی ندارم.

دارم درباره‌ی کتابی می‌نویسم که شخصیت‌ اولش انقدر به پرنده‌ها علاقه داره که از یه جایی به بعد شیفتگی‌اش نسبت به پرنده‌ها دیوانه‌وار می‌شه. تا جایی که دیگه مرزی بین رویا و واقعیت نمی‌بینه و خودش رو پرنده‌ای پیدا می‌کنه که چمباتمه می‌زنه، پر می‌زنه، شبیه یه پرنده غذا می‌خوره و هیچ حرفی هم نمی‌زنه...

مثل تمومِ بخت‌ها
بختِ منم تو خوابه...

پریودم و از درد به خودم می‌پیچم؛ اما می‌دونم پریودی تنها چیزیه که تو این اوضاع می‌تونه ذره‌ای حالم رو بهتر کنه. باری که از روح و جسم آدم برمی‌داره، موتور محرکیه که برای ادامه‌ی مسیر بهت یاری می‌ده. یاری رسوندن... این همون چیزیه که من از هیشکی جز پریودی انتظار ندارم.
امروز باید نریشن یه پادکست رو تحویل بدم، با یه مقاله درباره‌ی کتابی که تازه منتشر شده. به علاوه چندتا خرده‌کاری دیگه. سیستمم تا الان قطع بود و به خودی خود یه شکنجه‌ی روانی محسوب می‌شه.
در حالی که همه دارند از گرما خفه می‌شن، من سویی‌شرت طوسی‌ام رو پیچیدم دور پهلوم‌ها و با مشت به رحمم فشار می‌دم تا این درد لذت‌بخش و کشنده کمتر شه. سرم انقدر پایین می‌‌‌آد که اگه تو انیمه‌های ژاپنی زندگی می‌کردم، وقتش بود صورتم ذوب بشه و بریزه رو کیبردم. بعد آتیش می‌گرفتم و ققنوسی چیزی می‌شدم و از پنجره می‌زدم بیرون و می‌رفتم و برنمی‌گشتم. سر راهم یه سری هم به میدون فردوسی می‌زدم و بعدش نمی‌دونم کجا می‌رفتم.
شاید هم از این درد، انقدر قدرت پیدا می‌کردم که می‌تونستم به ضربه‌ی کوچیکی زیر میز، کل استودیو رو بهم بریزم. شاید همکارام برام کف و سوت می‌زدند. اون‌وقت پنجره رو براشون باز می‌کردم، پرواز کنند. شاید هم می‌رفتن تو باغچه و می‌شاشیدن تو این شرکت که کارهاش خیلی زیاده. ولی با شناختی که ازشون دارم، حتی اگه طوفان بیاد و استودیو رو زیر و رو کنه، یه چای می‌ریزن برای خودشون و یه گوشه می‌ایستند تا کار طوفان تموم شه. بعد می‌پرسند: «خب، تموم شد؟ کارمون رو ادامه بدیم ما؟» و تو همون ویرونی و آشوب می‌شینن بقیه کارشون رو انجام می‌دن.

ولی کاش زیر پتوم بودم.
کاش تا ابد زیر پتوم بمونم و از اون جهان امن هیچ‌وقت بیرون نیام.
 

صبح وقتی رفتم سریخجال و دیدم هیچ ظرف غذایی انتظارم رو نمی‌کشه، متوجه شدم امروز ناهار ندارم. تو اتاق گربه سرک کشیدم و دیدم هنوز تو تخت‌شه.
خب، گاهی پیش می‌آد که آدم غذا نداشته باشه و شکمش رو با غذای حاضری سیر کنه یا با هرچیز دیگه. اما مسئله این‌جاست من وقت‌هایی غذا ندارم که گربه به هر دلیلی سرکار نمی‌ره یا نیازی به غذابردن نداره و مامان هم ضرورتی نمی‌بینه که غذا بپزه یا برای من چیزی بذاره.
وقتی از تبعیض جنسیتی و پسرپرستی تو خونه‌مون حرف می‌زنم دقیقا از همین چیزهای کوچیک حرف می‌زنم که سایه‌‌ی تاریکش روی تمام ابعاد زندگی‌م گسترده. این رفتار و نگرش تو تمام ابعاد و مسائل اجتماعی و خانوادگی و شخصی که باهاش درگیرم، دخیله.
خیلی وقت‌ها به‌خاطر این که گربه هوس غذای حاضری می‌کنه یا به خاطر انجام پروژه‌های مختلف و کارهای اداری، فرصتی برای گرم‌کردنِ غذای خونگی نداره، مامان بهم گفته: «پس چیزی نمی‌پزم. توام یه چیزی بخر و بخور دیگه.»
و چیزی که عین خوره یه طرف مغزم رو می‌جوئه و نابود می‌کنه، اینه که تو دعواها و بحث‌هایی که بین‌مون پیش می‌آد، این غذاپختن و لباس‌شستن و مرتب‌کردن خونه و... رو پُتک می‌کنه و تو سرم می‌کوبه.
«خیلی قدرنشناسی.»
«کارهات بیفته سر خودت آدم می‌شی.»
و اگه بحث ادامه پیدا کنه، زبونش نیش ماری می‌شه که فقط زخم می‌زنه:
«الکی این هیکل شدی؟ تو آینه خودت رو دیدی چقدر چاقی.»
«یه روز ناهار نخوری چیزی نمی‌شه. چربی‌هات آب می‌شه.»

 

شرایط جوریه که نه تحمل تو خونه‌بودن و تعامل با خانواده‌ام رو دارم، نه تحمل محیط کار و همکارها و فشار و حجم بالای کارها رو.
هر روز بین دو تا زندان تو رفت‌و‌آمدم، بدون این که امید و انگیزه‌ای داشته باشم.
او ته‌مونده‌ی عشق تو دلم هم، دیگه داره کپک می‌زنه و حقیقتا نمی‌دونم از چی وام بگیرم برای امیدداشتن.

یا پیغمبر.
یه کار ویرایش پیشنهاد شده با عنوان «عزیزم و جیگرم.»
تو اوج باید خداحافظی کنم. این‌جوری نمی‌شه واقعا.
 

از اولین نشانه‌های دوستی:
یه لیوان شیرموز، تو سکوت کنارم نشست...

نامه‌برقی

سلام‌ خانم نویسنده عزیز^_^

حدودا سه سالی میشود که کتاب سنجاب ماهی عزیز را خوانده ام‌ .(ان را بیش از پنج بار خوانده ام).

و امروز تصمیم گرفتم برایتان یک نامه کوچولو بنویسم.

من یک دختر ۱۶ شایدم ۱۷ ساله از ساری هستم.و واقعا عاشق کتاب ها هستم*_*.

اما...

کتاب هایی وجود دارد که باید حتما خواند مثلا شازده کوچولو

و کتاب سنجاب ماهی عزیز هم‌ یکی از انهاست.

امیدوارم نواقص کوچولوی نامه مرا ببخشید من که مثل شما یک نویسنده نیستم^_^

دلم یه راسوی دماغ‌‌قرمز می‌خواد که بیفته دنبالم و چشم ازم برنداره...

کتاب کودک- یک راسو دنبالم افتاده

«یک راسو دنبالم افتاده» یکی از بامزه‌ترین کتاب‌های تصویری کودکه که انتشارات پرتقال منتشرش کرده. من شانس این رو داشتم قبل از چاپ‌شدن، یه نگاهی بهش بندازم و از نظر ویرایشی بررسی‌ش کنم و بعد به عنوان ویراستار یه نسخه‌ش رو هدیه بگیرم. (خیلی کیف می‌ده واقعا.)

دو هفته پیش هم خیلی مختصر و کلی تو استوری اینستاگرام و کانال تلگرامم درباره‌ش صحبت کردم و بازخورد خیلی خوبی گرفتم. خیلی‌ها مایل بودند درباره‌ی این کتاب بیشتر بدونند. حتی بهم ایمیل زدند چطوری و از کجا می‌تونند این کتاب رو بخرند. این شد که تصمیم گرفتم مفصل درباره‌ش بنویسم. (البته اگه این ماتحت گشادم اجازه بده، تصمیم دارم درباره‌ی فیلم‌ها و انیمیشن‌ها و کتاب‌هایی که می‌خونم، بیشتر بنویسم.)


«یک راسو دنبالم افتاده» از یه صبح عجیب شروع می‌شه. صبحی که مردِ داستان در خونه‌ش رو باز می‌کنه و با یه راسوی خونسرد چشم‌تو‌چشم می‌شه. راسویی که انگار مدت‌ها رو پله‌ها منتظر بوده تا مرد رو ببینه. ولی عجیب این‌جاست که هیچ واکنشی نشون نمی‌ده.



ماجرا از جایی عجیب‌تر می‌شه که راسو سایه‌به‌سایه دنبال مرد می‌افته و همه‌جا تعقیب‌ش می‌کنه؛ تا جایی که مرد رو دچار ترس می‌کنه.

برگشتم و از راسو پرسیدم:
«چی می‌خواهی؟»
راسو جوابم را نداد.
خُب، هرچه باشد او یک راسو بود.

 

 

مرد که در پی صلح و دوستی و غلبه به این وضعیت عجیب‌وغریبه، سعی می‌کنه با دادن هدیه‌های مختلف، در دوستی رو به روی راسو باز کنه.

برایش یک سیب خریدم.
بهش یک کاسه شیر دادم.
خواستم ساعت تو جیبی‌ام را هم بهش بدهم.
راسو هیچ‌کدام از آن‌ها را نخواست.

 

راسو نه تنها هیچ‌کدوم از هدیه‌های مرد رو نمی‌پذیره، بلکه هیچ تغییری هم تو رفتارش ایجاد نمی‌کنه...
تعلیق و کشش داستان همین‌طور صفحه‌ به صفحه و تصویر به تصویر ادامه داره تا خواننده بالاخره بفهمه راسوئه چی از جون این مرده می‌خواد!

 


 

کتاب تصویری «یک راسو دنبالم افتاده»، به‌زعم‌ من روایتگر رابطه‌هاییه که یک طرف یا هر دو طرف رابطه بلاتکلیف‌اند. رابطه‌های نامتوازنی که هیچ‌وقت تعادل ندارند و همیشه یک طرف رابطه بیشتر از طرف مقابل وقت و انرژی صرف می‌کنه؛ نامتعادلیِ این‌جور روابط زمانی به طرف دیگه‌ کج می‌شه که فردِ پیگیر و انرژی‌دهنده، دست از نقشش‌ برمی‌‌داره و طرف مقابل رو به حال خودش رها می‌کنه. به عبارتی بی‌خیال رابطه می‌شه. حالا کسی که همیشه نقش تغذیه‌کننده‌ رو داشته، به خودش می‌آد تا برای حفظ این رابطه کاری کنه. و این «یه‌کاری‌کردن» معمولا مساویه با جابه‌جا‌شدن نقش آدم‌ها تو رابطه. مفهومی که این کتاب کودک به بامزه‌ترین شکل ممکن به تصویر کشیده و روایتش کرده. به خاطر همینه که این کتاب تصویری رو هم برای بچه‌ها مناسب می‌دونم، هم برای بزرگسال‌های خوش‌ذوق. قطعا و بدون شک هر خواننده‌ای تو هر سنی که باشه از خوندن و دیدن تصاویر بامزه‌ی این کتاب برای چند دقیقه حسابی لذت می‌بره.

 

«مک بارنت» از نویسنده‌های پرطرفدار ادبیات کودکه که جایزه‌های زیادی هم برده. بارنت تو کتاب‌هاش مفاهیم روابط انسانی رو با هوشمندی و زبان خیلی ساده روایت می‌کنه. تو این کتاب هم بچه‌ها رو با مفهوم پیچیده‌ای آشنا می‌کنه. اما به جای نتیجه‌گیری اخلاقی یا درس‌دادن، فقط ذهن‌شون رو درگیر، و هنرمندانه این فرصت رو براشون فراهم می‌کنه تا خودشون به تحلیل داستان بپردازند.

درباره‌ی تصویرسازی‌های سیاه و قرمزش هم بگم که یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی کتاب‌اند. تصویرسازی‌های دوست‌داشتنی و فوق‌العاده‌ی پَتریک مک‌دانل باعث شد که این کتاب، به عنوان کتابِ تصویریِ برگزیده‌ی نیویورک تایمز تو سال ۲۰۱۵ انتخاب بشه.

فکر می‌کنم هر نکته‌ای که درباره‌ی این کتاب تصویری به ذهنم می‌رسید نوشتم.
با توجه به وضعیت اقتصادی فعلی جامعه و بالابودن قیمت کتاب‌ها، چندتا سوال کلیشه‌ای رو همراه با جواب‌‌هاشون مطرح می‌کنم:
۱. ارزش خوندن داره؟ قطعا آره.
۲. ارزش خریدن داره؟ آره. قیمت کتاب ۲۹ هزارتومنه که با توجه به کیفیت چاپ، رنگ‌ها، جنس کاغذ و صحافی‌ش این قیمت می‌ارزه.
۳. برای چه گروه سنی مناسبه؟ برای بچه‌های ۳ تا ۱۰۰ ساله.

انیمیشن- پایپر piper

انیمیشن کوتاه «پایپِر» داستان زندگی همه‌ی ماست؛ داستان اولین تجربه‌ها، شکست‌ها، ترس‌ها، عشق‌ها، دوستی‌ها، دستاوردها، موفقیت‌ها...
پایپِر، یه جوجه آبچیلَکه (نوعی پرنده‌ی ساحلی که غذاش رو از زیر شن و ماسه پیدا می‌کنه) که قراره برای اولین بار لونه‌ی امن و دوست‌داشتنی‌ش رو ترک کنه و با مادرش به جست‌وجوی غذا بره؛ اما چیزی که مانعشه ترسش از اتفاق‌ها، ناشناخته‌ها و جهان تازه‌ایه که بیرون از لونه جریان داره.
بالاخره تصمیمش رو می‌گیره و پا به جهانی تازه می‌ذاره، ساحلی که پر از صدف‌های خوشمزه و حباب‌های بامزه‌ست. اما درست وقتی که انتظارش رو نداره، با بزرگ‌ترین ترسش روبه‌رو می‌شه!
انیمیشن کوتاه «پایپِر» داستانِ شجاعت‌داشتن برای کشف ناشناخته‌هاست و اتفاق‌های شگفت‌انگیزی که تو سایه‌ی این شجاعت رقم می‌خوره، مثل پیداکردن بهترین دوست‌ها یا تجربه‌ی بهترین حس‌های دنیا!

بعضی از نکته‌های جالب در مورد این انیمیشن اینه که دست‌اندرکارانش، برای ساخت دریا و ساحل، به یه جزیره به اسم «کاوائویی» رفتند؛ چون آب‌های کالیفرنیا زیادی تیره‌اند و آب‌های ساحل‌های کاوائویی شفاف و روشن!
موج‌های دریا هم دستی متحرک‌سازی شده‌اند، اما حباب‌ها تلفیقی از افکت‌ها و تکنیک‌های دستی‌اند! (این‌جور که مشخصه حباب‌ساختن، سخت‌تر از موج‌ساختنه!)
حالا همه‌ی این‌ها به کنار، انیماتورهای این انیمیشنِ کوتاه از پر پرنده‌ها برای انتقال احساسات شخصیت‌ها استفاده کرده‌اند و یه کم هم نگران بودند که این ژست‌ها تو طبیعت نباشه و حرکات پرنده‌ها مصنوعی از آب در بیاد. (انیماتورها هم الکی نگران می‌شن‌ها! مگه چند نفر تو دنیا آبچیلک رو از نزدیک دیدند و حرکاتش رو حفظ کردند؟)

 

فایل ویدئویی این انیمیشن رو تو کانال تلگرامم گذاشتم. اگه دوست‌ داشتید می‌تونید از اون‌جا دانلود کنید و ببینیدش.
تو چه مقطعی از زندگی شبیه پایپِر رفتار کردید و بعد موفق شدید؟
خرچنگه شما رو یاد چه کسی تو زندگی‌تون می‌ندازه؟ من خودم اون خرچنگه‌ام. ریلکس و رِله و پناه‌برنده به قعر شن و ماسه!

یکی از بیماری‌های خاموشم که هر از گاهی بیدار می‌شه اینه که برای جاهای مختلف رزومه می‌فرستم و هر شماره‌ی غریبه‌ای رو که تماس می‌گیره جواب نمی‌دم.
بین این پیشنهادهای جدید، یه پیشنهاد باحال بود. سردبیری یه اپلیکیشن که مجله‌های خارجی مد، آشپزی، معماری و ... رو ترجمه می‌کنند و به اشتراک می‌ذارند.
یه دزدی خلاقانه که جای خالی‌ش تو ایران خیلی احساس می‌شه و به نظرم به مرور زمان می‌تونه مخاطب‌های خیلی زیادی رو جذب کنه.

ناهید رحمت‌الله علیه یه جا دیگه می‌خونه:
ما رو پیش دلمون روسیاه کردی...

این دقیقا همون دستاورد منه. چپ و راست پیش دلم روسیاه می‌شم و بیچاره این دلم.
ربطی نداره؟
نه؟
ربطش می‌دم.
یه کم بیا جلوتر ربطش بدم.

ظرفیت و گنجایش روحی‌ام انقدر پایین اومده که وقتی زن هندیه مسج داد: «جمله‌هه رو ویرایش کردی؟»
دوست داشتم شکمش رو بشکافم و با یه کارد و چنگال بشینم بالا سرش و با ولع روده‌هاش رو بکشم بیرون.
چیزی که بهش می‌گه «جمله»، یه ترکیب‌ِ چهارکلمه‌ایه که خودشون‌ هم نمی‌دونن چی می‌خوان از جون این چهارتا کلمه.
یه نریشن چند کلمه‌ای رو چهار مدل ویرایش کردم و براش فرستادم.
اون‌وقت نوشته: «نمی‌دونم چرا از کارت لذت نمی‌بری و انگیزه نداری گاها.»
با دیدن «گاها» ناخن‌هام رو می‌کشم رو صورتم: «تنوین الکی نذار لامصب. زجرم نده.»
ولی باشه عزیزم. شما با اون همه خوشگلی‌ت خودت رو ناراحت نکن. سری بعد رو میز برات عربی هم می‌رقصم و آخر وقت با ماساژ تایلندی در خدمتتم.
دویست تومن رو حقوق من نذاشتن، با این حجم از کار هم مدام کارهای خارج از برنامه برام می‌تراشند.
چرا انگیزه ندارم؟
سوال قشنگیه خوشگله. می‌فرستم تو گروپ‌ها لایکت کنند.
جای چس‌ناله، نیش زدم: «توانایی‌ام در همین حده. بیشتر از این بلد نیستم.» و تو دلم چندتا فحش آبدار هم حواله‌ش کردم.
با مهربونی رید بهم: «ولی تو خیلی توانمندتر از این حرف‌هایی. فقط نمی‌خوای بیشتر انرژی بذاری.»
دست و پای شل‌ شده‌م رو جمع کردم بگم: «گه نخور!»
ولی ترجیح دادم تو این دنیای تخمی، شغلم رو حفظ کنم و بگم: «فرمایش شما کاملا متینه.»
دیگه همین رو کم دارم به خاطر یه ترکیب‌کلمه‌ی نچسب، بیکار بشم و بمونم تو این اتاقم که هر روز یه جنگ جهانی رو با مامان تجربه کنم. تصویر فوق‌العاده‌ایه. ولی فعلا گنجایشش رو ندارم.

 

حالا هربار که ناهید می‌خونه «چی شده یاد ما کردی/ سری از نو بالا کردی/ اسم ما رو صدا کردی/ تو که ما رو رسوا کردی.» دماغم می‌سوزه. معده‌‌م قل‌قل می‌کنه و جلوی اولین قطره مقاومت می‌کنم. یه گاز از خودم می‌زنم: «غلط کردی که انتظارت از من بیشتره. تو غلط کردی که من توانمندتر از این حرف‌هام.»
 

خدای چیزهای کوچک_ وقتی بابانوئل همکارته

دیروز یکی از همکارهام بی‌مقدمه در یه جعبه‌ی سفید رو باز کرد و به هر کدوم‌مون یه دونه از این شکلات‌ها داد.
وسط کار، شگفت‌زده شده بودیم از دیدن این توپ‌های بنفش و براق. اون‌قدر شگفت‌زده که به رسم همه‌ی اینستاگرامرها، موبایل‌هامون رو دست گرفتیم تا ازشون عکس بندازیم.

 

خوشحالم که هنوز قدرت شادشدن از چیزها و اتفاق‌های کوچیک رو دارم.
امیدوارم هیچ‌وقت این سوپرقدرت‌ام رو از دست ندم.

اون مشکی عزیزم تو بک‌گراند تصویر هم عطر بلک‌ماسک از برند آمریکایی بادی‌شاپه که بوش اگرچه گرم و شیرینه و برای تابستون خیلی مناسب نیست؛ اما عالیه و خیلی دوستش دارم. بادی‌شاپ یه برند آرایشیه که لاین مراقبتی و بهداشتی‌ش خیلی برجسته‌تر و موفق‌تر و محبوب‌تره و به بوی محصولاتش معروفه. یعنی کرم‌های بدن، لوسیون‌ها، کَره‌ها و ماست‌های بدن، کرم‌های دست فوق‌العاده‌ای داره و جزء محصولات و برندهای لوکس و تقریبا گرون (حتی تو خود آمریکا) حساب می‌شه. اگه یه زمانی خواستید به دوست‌دختر، نامزد، پارتنر، عشق، همسرتون یه هدیه خفن بدید و در کنار این هدیه‌ی خفن، خودتون بیشتر از همه حال کنید (آره، از همون لحاظ می‌گم دقیقا)، من کَره‌ها و ماست‌ها و لوسیون‌های این برند رو پیشنهاد می‌دم. از هر محرکی، تحریک‌کننده‌ترند حقیقتا.
پیشنهاد من محصولات شیر و عسل و توت‌فرنگی‌شه.

جهنمِ آرامش

یک هفته از قهرم گذشته. خشم‌ام فروکش کرده و ترانه‌ی ابی تو سرم می‌خونه:


خالی از عاطفه و خشم
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت
بین بودن و نبودن.


غمگینم. احساس می‌کنم قلبم از وسط شکافته شده. اما صبح‌ها که چشم‌هام رو با استرس و نگرانی باز می‌کنم به خودم می‌گم: «تو می‌تونی زخم‌هات رو شفا بدی.» 
ته دلم نجوا می‌کنم. متاسفم مامان. من رو ببخش مامان. ازت ممنونم مامان. دروغ گفتم ازت متنفرم. دوستت دارم مامان.‌
و بدون این که کلمه‌ای حرف بزنم یا تصمیم به حرف‌زدن داشته باشم، روزم رو سپری می‌کنم.
در طول روز، بارها می‌رم زیر سایه‌ی درخت‌های جنگل‌ِ مینیاتوری شرکت. دنبال حلزونه می‌گردم. فکر می‌کردم یه حلزون خسته که شده‌ی نشونه‌ی زندگی‌م، همون‌جا سرجاش بمونه و حوصله‌ی تکون‌خوردن نداشته باشه. زیر سایه‌ی درخت‌ها نجوا می‌کنم: «می‌خوام برم...» خودم هم نمی‌دونم کجا. اما انتظار دارم مسیر رو نشونم بده و برم. این خلوت چند ثانیه‌ای هربار با یه سوال تکراری و متعجب به‌هم می‌خوره: «اِ! تو این‌جایی؟»، «سیگار می‌کشی؟»، «سیگار بیارم؟»، «خوبی؟»، «چیزی شده؟»، «گرمه، نمیای تو؟»، «باشه، من رفتم.»، «ببخشید عزیزم، اون کار فوریه. تا ساعت چند می‌رسونی‌ش بهم؟»
و راهم رو می‌گیرم و می‌رم و دوباره و روزی چندبار به همون پناهگاه برمی‌گردم.

بابا نیست. رفته یه شهر دیگه برای انجام یه سری کارهای اداری. تو این چند سال به‌ندرت دلم براش تنگ‌ شده و این چند روز، از همون اتفاق‌های نادر بوده. دلم براش تنگه و به زبون نمیارم. دیروز جواب تلفن‌ش رو دادم. با مامان کار داشت. اصرار داشت یه چیزی بگم که برام بخره و بیاره. هیچی نمی‌خواستم. «هیچیِ هیچی؟»
ـ هیچیِ هیچی.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ بازم فکر کن، ببین چیزی نمی‌خوای.
ـ هیچی. دستت درد نکنه.

و گوشی رو دادم به مامان. بعضی وقت‌ها که غم بالا می‌زنه، تصویرهای دیگه‌ای رو جایگزین این زندگی می‌کنم. تصویرهای دست‌یافتنی و معمولی و فراموش‌شده. مثلا تصویری که من توش با بابا شوخی می‌کنم: «ما رو نمی‌بینی خوش می‌گذره؟ دلمون پوسید بابا. کی میای تهران؟» یا وقتی می‌گه چی می‌خوای یه لیست از خواستنی‌هام رو بهش بگم: «سعی کن همه رو بخری‌ها. هیچ‌کدوم جا نیفته.» اما جواب من خیلی وقت‌ها «نه!»، «هیچی!» و «نمی‌دونم.» و «فرقی نداره.» شده؛ و این اواخر به همه‌ی سوال‌هاشون!

یک هفته‌ست با مامان حرف نمی‌زنم و تو یه جهنمِ پر از آرامش‌ام.
می‌دونم بعد از دعوایی که شده، این در دیگه بی‌اجازه باز نمی‌شه.
حرف‌های تکراری زده نمی‌شه.
ایرادهای الکی گرفته نمی‌شه.
نمی‌گه چرا از جات تکون نمی‌خوری.
چرا چندتا کتاب رو هم‌زمان با هم می‌خونی.
چرا رو میزت انقدر شلوغه.
چرا این‌جوری.
چرا اون‌جوری.

پس ترکیب جهنم و آرامش این شکلیه. غمگین و زخم‌خورده‌ای اما آروم‌تری و پرچم سفیدی رو بالا سرت تکون می‌دی.

صداهای بیرون از در بسته‌ی این اتاق می‌گه مامان هست؛ و زندگی هنوز جریان داره...
صدای جاروبرقی.
صدای باز و بسته‌شدن در‌ها.
صدای اذون از شبکه‌ی نسیم.
صدای شسته‌شدن ظرف‌ها.
صدای دمپایی‌ رو سرامیک‌ها.
صدای گذاشته‌شدن در قابلمه.
صدای باز و بسته‌شدن کشوهای فریزر.
و هزار و یک صدای دیگه که همه‌شون نشونه‌های حضور مامان تو این زندگیه.

 

خدای چیزهای کوچک- خوشمزه‌ترین هدیه‌ی سی سالگی

آدم‌های کمی هستن که از عشق‌ام به عسل خبر دارن...
حالا فکر کنید دیروز خسته و کوفته از سرکار اومدم و دیدم یه بسته‌ی پستی دارم؛ چند کیلو عسل طبیعی هدیه‌ی اِلی عزیزم...

احساس می‌کردم حالا خود خودِ «پو»ام که با آسودگی و خیال راحت می‌تونم خمره‌ی عسل رو (که برای من یه ظرف پلاستیکیه) بذارم بین پاهام و با انگشت انقدر عسل بخورم تا روی زمین وا برم. بعدش هم ظرف عسل‌ام رو بچسبونم به یکی از چشم‌هام و دنیا رو از ته یه ظرف عسلی تماشا کنم.


پی‌نوشت: زیتون و میوه و گردوام دوست دارم. این‌ها رو هم به لیست‌تون اضافه کنید. 

خدایا همت و پشتکاری بهم بده که محتوای کانالم رو بریزم این‌جا.
هرکی‌ام با محتوای کانال تلگرامم مشکل داره جمع کنه بره چین.

وقتی موهام رو بوس می‌کنی به روایت تصویر...

با سپاس از ته‌دیگ ماکارونی

برام استیکر و ویس فرستاد. موبایل فری رو برمی‌داره و ویس فرستادن رو یادگرفته. از تایپ‌کردن هم فقط اسم من و خودش رو بلده. فعلا اون‌قدرها سواددار نشده. سواددار بشه دیگه اتاقک امن چت با مامانش رو هم از دست می‌دم و مجبور می‌شم چت‌هامون رو سانسور‌شده بنویسم.
باهاش تماس تصویری گرفتم. دوربین رو کج و کوله گرفته و همین‌طوری که صورتش رو خم کرده بود رو دوربین، گفت: «خیلی خوشحالم. خیلی‌ خوشحال‌ها فریبا دون. خیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی. دندونم لق شده.» و شصت و پنج بار دندون لق‌شده‌ش رو نشونم داد. گفت: «بیفته فرشته‌ی دندون قراره بهم کادو بده.» گفتم: «فکر کنم به تو دو تا کادو می‌ده.»
چشاش از تعجب گرد شد و چالِ لپ‌هاش عمیق‌تر: «راست می‌گی. چرااااااااااااااااااااااا؟»
گفتم: «چون اون‌هایی که دندون‌شون با ته‌دیگ ماکارونی لق می‌شه خیلی خوش‌شانس‌اند و ویژه‌تر کادو می‌گیرن.»
چشم‌هاش همون‌جوری گرد مونده بود. با هیجان بیشتری گفت:‌«الکی نگووووو. راست می‌گی؟»
بهش اطمینان دادم: «آره دیگه. خب، دندون هرکسی یه جوری لق می‌شه. اون‌هایی که دندون‌شون با ته‌دیگ لق می‌شه دوتااااااا کادو می‌گیرن.»
دروغ هم نگفتم. شاید حتی سه-چهارتا کادو بگیرن. مگه تو دنیا چندتا فندق هست که اولین دندون‌شون با ته‌دیگ ماکارونی لق شده باشه؟
گفتم: «تازه اگه دندونت رو بذاری زیر بالش‌ت، یه موش خیلی کوچولو میاد برش می‌داره می‌بره. همکار فرشته‌ی دندونه!»
با هیجان داد زد: «نــــــــــــــــــــــــــه! دیگه الکی نگو. موش کثیفه.»
توضیح دادم: «از اون موش‌ها نه! یه موش خیلی خیلی کوچولوی سفید. اون‌قدر کوچولو که دندونت رو باید دو دستی بلند کنه.»
همین‌طور که با شگفتی زل زده بود تو دوربین، یواش گفت: «ووی خودا! قربونش برم. چقدر قشنگه.»
بعد از ماچا، فندق دومین نفریه که مجبورم می‌کنه هرچی می‌گم، حقیقی بودنش رو بهش ثابت کنم؛ و من از سرعشقی که ازشون تغذیه می‌کنم می‌تونم با حوصله انقدر بگم و بگم و توضیح بدم تا تصویرهای ذهنی‌ام رو بکارم تو مغزشون و به «باور» برسونمشون.

 

پی‌نوشت: ویس‌هاش رو گذاشتم تو کانال تلگرامم. اگه دوست داشتید می‌تونید اون‌جا بشنوید صدای بامزه‌ش رو.

چند وقت پیش امیر یه توییت (یادداشتی تو توییتر) با این مضمون نوشته بود که چه انرژی فکری و ذهنی‌یی رو تمام این سال‌ها تلف کرده برای مقابله و تعامل با خانواده‌ش، در صورتی که همون انرژی فکری و ذهنی رو می‌تونست رو ادبیات و هنر صرف کنه.
با درنظرگرفتن این واقعیت که خانواده‌ی خوب داشتن تضمین‌کننده‌ و الهام‌بخش خلاقیتِ آدم نیست، ولی باید بگم حقیقتا خانواده اولین بستر تامین‌کننده‌ی امنیت احساسی و روانی و فکریه؛ و این امینت وقتی تامین نشه، تمام ابعاد زندگی آدم، رو هوا می‌ره.

نامه‌برقی

منم مثل تو همین مشکلاتو دارم اما بیشتر...

بیشتر اوقات یا تقریبا هرروز با مادرم جرو بحث می کنم از کوچکترین اشتباهات بچگیم تا بزرگترین جزییات زندگی امو همیشه به رویم میاره و بابتش سرزنشم میکنه و حتی کاری نکرده منو قضاوت می کنه و تهمت میزنه طوری که از خودم متنفر می شم.

از خودم و از همه آدمها و اطرافیانم خیلی بیشتر متنفر میشدم بخاطر رفتارها و گفتارهای مادرمه.

روزی به خودم اومدم و دیدم دیگه نمی خوام نقش قربانیو بازی کنم این منم باید به فکر خودم و روح و روانم باشم تنهایی مطالعه می کردم تنهایی دنبال ریشه مشکلات خودم بودم دنبال دلیل تنفر از خود بودم و الان بهتر شدم. چونکه فهمیدم مادرم آدم خیلی آسیب دیده بود در زندگی قبلی (کودکی و نووجونی و...) محبت ندیده بود و زندگی خوبی نداشته و همیشه از طرف پدر و مادرش سر زنش میشده و حتی به خود آگاهی هم نرسیده و انگار  این نفرت و ناراحتی اش مثل تتو در وجودش باقی مونده .

من تغییر رو از خودم شروع کردم و دیدم مادرم چقدر تنهاست طوری که کسی دیگه دوستش نداره و منم تصمیم گرفتم مادرمو در آغوش بگیرم ( سختترین کار دنیا برای من بود چونکه تابحال بغلش هم نکردم و از آدمی که متنفر باشی و مطمئنی که هیچوقت نمیتونی دوستش داشته باشی در آغوش بگیری خیلی سخته) دیدم مادرم گریه کرد و من از گریه کردنش به گریه افتادم درون همه ما چه خودمون چه پدر و مادرمون خیلی حرفی برای گفتن داره کسی جز خودمون نمیتونیم بفهمیم و درکش کنیم . ادم اولین خودشو بشناسه و بعد دیگرانو راحتتر میشناسه برای من اینطوری بود که در آغوش گرفتن مادرم شروع تغییرش بود ...

امیدوارم همه کسانی که به آگاهی رسیدن راه و روش دوست داشتن خودش و دیگران پیدا کنه

نامه‌برقی

 

من به خاطر کنکور و مشغله وبلاگ‌ شما رو یکی در میون دنبال میکنم، اما میخواستم راجع به اون قضاوتی که بعضیا میکنن همدردی کنم ، منم چند ماه پیش نوشتم از مامانم متنفرم چون مثه زندان بان میمونه تا مادر و چند نفر در عین ناباوری نوشته بودن مادر مقدس ترین فرد دنیاست .. چطور میتونی همچین چیزی بنویسی. مردم حتی تو وبلاگم ادمو رها نمیکنن. فکر میکردم فقط من تو دنیا همچین حسی دارم ، اخه تو فیلما و کتابا همیشه میبینم که چه رابطه ای با مادرشون دارن و عمیقا احساس گناه میکنم . همین دیگه.

خدای چیزهای کوچک

اولین دندونش لق شده.

 

اما تو نشانه‌ای
تو
که یعنی رویایی وجود داشت.

• بیژن الهی

جادوگره بهم گفته بود: «تو از سخت‌‌پوست‌هایی بابا. یه خرچنگ واقعی که حتی رفتن‌ت تو قعر شن‌وماسه هم از روی هوش و ذکاوته. به ندای درونی‌ت گوش کن. هرچی قلب‌ت گفت همونه. صدای قلب‌ت بلندترین صداییه که می‌شنوی.»
کاش می‌تونستم ببینمش و بگم این روزها یه حلزونم که همون یه تیکه صدف‌ش رو هم از دست‌داده برای پناه‌گرفتن.
و قلبم اون‌قدر سیاهه که ازش نفرت می‌چکه فقط.

دیشب پاستا آلفردو با قارچ فراوون درست کردم. 
به خیال این که نه مامان می‌خوره (کلا به چیزی که من پخته باشم لب هم نمی‌زنه) نه گربه (که قهره و چس‌کنش رو زده تو شارژ) یه ظرف برای خودم کشیدم و بقیه‌‌ش رو هم ریختم تو یه ظرف و گذاشتم تو یخجال.
مامان اومد تو آشپزخونه و وقتی ظرف خالی پاستا رو دید، گفت: «کو پس؟ می‌خواستم بدم این بچه هم بخوره ازش.»
بچه؟ اونی که بهش می‌گی بچه از منم بزرگ‌تره و سایز نهنگه مادر من. اما اگه این چیزها رو بگم، می‌شم بدترین آدم روی زمین که حسادت داره خفه‌م می‌کنه و فقط یاد گرفتم شش متر زبون داشته باشم.
بعد ساندویچ نمی‌دونم چی چی درست کرد براش و پنجاه بارم پرسید: «سیر شدی عزیزم؟ سیر نشدی یکی دیگه درست کنم.»
همین آدم دیر یا زود قراره مرد یه زندگی بشه و اگه رفتار مشابه از همسرش ندید، باز بیاد سراغ مامانم تا کمبودِ محبت‌های افراطی‌‌یی که قبلا دیده بود، جبران بشه.
کی می‌دونه از چی دارم حرف می‌زنم. همون‌ چند نفری که می‌فهمید چی می‌گم، برای من تو زندگی کافی هستید.
حالا بهتر می‌فهمید وقتی می‌گم از عزیزترین آدم‌های زندگی‌م هم قطع امید کردم از چی حرف می‌زنم؟ آفرین. می‌فهمید پس.

یه نصیحت دیگه می‌خواستم بگم آویزون یه جاتون کنید که یادم رفت. اه. حیف شد‌ها.
اعصاب نمونده برام، رشته اُس‌نوشتن از دستم در رفته دیگه.