خدای چیزهای کوچک
پیشبینی میکنم صدبار دیگه این شعر رو تو زندگی مرور کنم و به مناسبتهای مختلف بنویسمش:
من از میانِ واژههای زلال
«دوستی» را برگزیدهام
آنجا که برفهای تنهایی
آب میشوند
در صدای تابستانی یک دوست...

این هدیهی نقلی پر از جزئیات بود. نخ رنگی، برچسبی با چند کلمه، کارت کوچولویی که پشتش یه یادداشت دستنویس بود، پاکنامهای پر از تصویرسازی، کارت پستال و در نهایت یه پروانه که نوید روزهای بهتر رو میده...
ازم پرسید: «بستهبندیشم دوست داشتی؟ خیلی تلاش کردم خوب باشه. چون تو خودت بستهبندیهات عالیه...»
برام جای شگفتی داره که کسی به جزئیات اهمیت بده، فقط و فقط برای این که تو اهل جزئیاتی.
کارت پستال رو از دستم کشید و تاکید کرد: «این رو بخون. این رو هم برات نوشتم.»
«اگه میتونستم هرچیزی رو که دوست دارم تو روز تولدت بهت هدیه بدم، بهت قدرت این رو میدادم که بتونی خودت رو از چشم دیگران ببینی...»
بیش از این چیزی برای گفتن ندارم.
امروز غرق خوشبختی بودم.
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.