پیش از اتفاق-۴

هنوز دلم آشوبه.
هر چیز کوچیکی نگرانی‌ام رو بیشتر می‌کنه.
آدم‌هایی که ماسک نمی‌زنند. 
سرفه‌ی غریبه‌ها.
صف طولانی اداره پست.
آفتابی که تو یه روز بادخیز و خنک، عرقم رو در می‌آره.
خودم رو که می‌رسونم شرکت، می‌رم تو آبدارخونه.
آبدارچی‌مون سر شوخی رو باز می‌کنه: «کرونا نگرفتی هنوز؟ همه داریم یکی یکی می‌گیریم‌ها.» 
از این شوخی خنده‌م می‌گیره. عصبی می‌خندم‌ «شوخی‌اش هم قشنگ نیست.»
دستش رو بالا می‌آره: «شوخی چیه. واقعیته.»
سین می‌آد طرفم و در گوشم آروم می‌گه: «خوشگله کرونا گرفته.»
وزنه‌ی سنگینی از دلم کنده می‌شه و به ناکجا سقوط می‌کنه...
 

دومین نفری که کم می‌شه خوشگله‌ست؛
و می‌دونم چیزی که بالاخره من رو از پا در می‌آره کرونا نیست، این دلهره‌هاییه که خارج از تحمل و توانمه...

پیش از اتفاق-۳

اولین نفری که کم می‌شه یکی از طراح‌هاست. همسرش به کرونا مبتلا شده و بهش می‌گن تا دو هفته باید بمونه خونه.
این اولین بمبی که تو شرکت منفجر می‌شه.
با هر عطسه یا سرفه، یه صدا می‌‌گیم: «یا زینب!» و می‌زنیم زیر خنده.
خنده‌داره. ولی ترس داره خفه‌مون می‌کنه.
پسر دیوونه‌هه می‌گه: «من از قندهای قندون رو میزش خوردم.» و می‌کوبه تو پیشونی‌ش. 
شین نمک می‌ریزه: «تبریک می‌‌گم. می‌آییم سر قبرت.»
زیر ماسک لبم رو می‌جوام و دلم رو خوش می‌کنم به همین شوخی‌هایی که از خنده دلم رو به درد می‌آرن.

مبتلاشدن آدم‌ها به کرونا خبریه که هرچقدر هم تکرار بشه، تازگی‌اش رو از دست نمی‌ده.
اولین چیزی هم که تو ذهن سوال می‌شه اینه «یعنی دوباره‌ می‌بینمش؟»
و این سوال، هولناک‌ترین سوال درباره‌ی بودن یا نبودن یه نفره که هیچ گریزی ازش نیست...

هر روز و هر لحظه این سوال رو از درباره‌ی خودت و دیگران می‌پرسی و نجوا می‌کنی «رحم کن...»
 

پیش از اتفاق-۲

نمی‌دونم چرا یادم رفت خوابم رو برای آب تعریف کنم.
مامان‌بزرگ هر خوابی رو تعبیر می‌کرد: «خیره! ایشالا قراره دلت شاد بشه. خوابت رو برای آب تعریف کن و به دلت بد راه نده.»
تمام روز رو با دل‌آشوبی می‌گذرونم. 
با خودم می‌گم اگه خوابم واقعی بشه چی؟
و یادم می‌ره برای آبِ روونی خواب‌ها و فکرهای بدم رو تعریف کنم.
یادم می‌ره و خواب‌های بدم واقعی می‌شن...

پیش از اتفاق -۱

همه‌چیز از یه خواب بد شروع شد.
همیشه همه‌چیز از یه خواب بد شروع می‌شه...

مثل یه نور کوچولو اومدی 
ستاره شدی و ...

اما این شب تار
عاقبتش سفیده...

این ماه انقدر گرفتار بودم که فرصت نشد از بچه همسایه‌مون بنویسم. 
از اینکه مامانش برای تنبیه‌کردنش به باباش برش گردوند و اعلام کرد «دیگه نمی‌خوامت.»
بچه گفته بود «بابام غلط کرده بیاد. اگه بیاد فرار می‌کنم می‌رم پیش هویج.»
صبح روزی که فهمیدم بچه دیگه تو این ساختمون نیست، خشکم زد. غم آوار شد تو دلم.
حق هیچ‌کسی این نیست که به خاطر بدی‌هاش طرد بشه و نخواستنی بمونه.
نخواستنی‌بودن بدترین اتفاقیه که یه نفر می‌تونه تجربه کنه. هیچ‌کس سزاوار این مجازاتِ بزرگ نیست.
یک ماه گذشت و صبح دیروز کفش‌هاش رو جلوی در واحدشون دیدم.
امیدِ رفته بازگشته.
بچه دوباره با مامان و مامان‌بزرگش زندگی می‌کنه.
به مناسبت این جشن با شکوه هم یکی از دوست‌های صمیمی‌ش خونه‌شون بود و ساندویچ‌پارتی گرفته بودند برای خودشون. آخیش.

 

 

حمید و ستایش مخصوص خدایی که شادی رفته رو دوباره به دل‌ها برمی‌گردونه و به جوونه‌های امید دستورِ رویشِ دوباره می‌ده...
 

آرزوم بود با بابام رفیق باشم و بتونه از غم‌ها، خشم‌ها، شادی‌ها، فکرهاش و هرچیزی که تو سر و قلبش می‌گذره باهام حرف بزنه، همون‌طور که مامانم مگوترین حرف‌ها و فکرها و خواسته‌هاش رو بهم می‌گه. 
دلم می‌خواست بابام هم انقدر باهام حرف می‌زد تا کلافه می‌شدم و ازش می‌خواستم دست از سرم برداره. 
ولی خب، نشد، نمی‌شه...
هیچ کدوم‌مون هیچ تلاشی براش نمی‌کنیم و این که با اخم به خواب می‌ره، نمی‌دونم ریشه تو کدوم غم‌ش داره.
 

‏لا أُريدُ منَ الْحُبِّ غَيْرَ الْبدَايَةِ
از عشق  چیزی جز آغاز نمی‌خواهم...

• محمود درویش

این برندِ کتاب درسیه که براش می‌نویسم، بی‌مزه‌تر از چیزیه که فکرش رو می‌کنم.
تا الان پنجاه بار درباره‌ی یه مجموعه‌ش نوشتم و هر سری باید مدل جمله‌هام رو تغییر بدم.
وقتی درباره‌ی مجموعه‌کتاب‌هاش می‌نویسم به خودم درود می‌فرستم که نه دانش‌آموزم نه دانشجو
فکر کن تو این اوضاع مملکت و گرونی آدم دانشجو هم بود. خدایا شکرت. باز هم شکرت. و اِگِین، شکرت شکرت.

داری می‌رسی به خورشید

تو یه تاک قدکشیده
پا گرفتی روی سینه‌ام...

کرونافوبیا

همه‌چی من رو به استرس می‌اندازه؛ حتی عطسه‌های پشت هم.

امروز با کرم شیر خوک آشنا شدم.
فقط مونده از شیر من کرم تولید کنند کره‌ای‌ها.
یعنی همین‌جوری راه رفتند، دیدند اِ این مورچه‌هه این جا چرا ول می‌چرخه، بگیریدش ازش یه کرم بسازیم ببینیم.
اِ، اون اسب آبیه اون‌جا چرا خمیازه می‌کشه؟ اونم بگیرید یه سِرُم تولید کنیم ازش.
اون پرنده‌هه که خیلی کون تنگی داره و می‌ره رو فلان بلندی لونه می‌سازه و تف‌ش خیلی خاصیت داره. اونم بگیرید. می‌خوایم ازش کرم بزاق پرنده تولید کنیم.
این مش‌باقر این جا چی کار می‌کنه؟ این رو هم بگیرید ازش چیزه... نه از این کرم تولید نمی‌کنیم. خانواده نشسته. از همون پرنده و چرنده کرم تولید می‌کنیم. وایسید ببینیم کی مونده دیگه؟
هر کی مونده خودش و ظرفش بیان جلوی صف...

بابام داره گریه می‌کنه.
صدای گریه‌ش بند دلم رو پاره می‌کنه و تمام اتفاق‌های تلخ و وحشتناک رو یادم می‌آره.
گریه‌ی بابام از گریه‌ی مامانم ویران‌کننده‌تره. گریه‌های مامان رو با یه شوخی، یه حرف، یه دلگرمی، دستمال یا آب‌دادن می‌تونم بند بیارم.
اما گریه‌ی بابام چی؟
هیچی. عین یه موش چاق گوشم رو می‌چسبونم به دیوار و دعا دعا می‌کنم گریه‌ش بند بیاد...

یادتونه گفته بودم اتاقم جوری سرده که می‌خوام یه پنگوئن رو به سرپرستی قبول کنم؟
هنوز مسولیت هیچ پنگوئنی رو به عهده نگرفتم، در عوض با کلاه دست‌بافت طوسی‌ام، نشسته‌ام پشت کامپیوترم و به این فکر می‌کنم می‌تونم این‌جا رو تغییرکاربری بدم و به یخجال طبیعی هوایی (مخالف یخجال زیرزمینی، آره!) تبدیلش کنم. نظر مثبت‌تون چیه فالووِرهای عزیزم. لینک یخجالم رو می‌ذارم بیکشید بالا!

تا چند ماه پیش فقط ناخن‌ کوتاه می‌پسندیدم، هنوزم ناخن کوتاه می‌پسندم، ناخن‌های از ته گرفته شده روحم رو زنده می‌کنند؛ فقط نمی‌دونم چرا ناخن‌های خودم دسته‌بیل شده‌اند. دسته‌بیل‌های جیگری که اتفاقا قصد کوتاه‌ کردن‌شون رو ندارم و می‌خوام بذارم همین‌قدری بمونند.

 

ناخن‌کاری که پیشش می‌رم، با یکی از تاجرهای دبی ازدواج کرده.
این کیس‌ها رو از کجا می‌آرن ملت؟
چرا یه تاجر باید با یه ناخن‌کار ازدواج کنه؟ کاری به موقعیت‌های اجتماعی و شغلی‌شون ندارم. دوست دارم بدونم کدوم ریسمان‌های فکری آدم‌ها رو به هم وصل می‌کنه. چون من باورم اینه که آدم‌ها به شعاع افکار و دیدگاه‌های شخصی‌شونه که سر راه هم قرار می‌گیرند و به هم وصل یا قفل می‌شن... و اتفاقا جداشدن یا تغییرمسیرشون هم دقیقا به خاطر همین افکارشونه. حتی اگه به این شباهت‌ها و تفاوت‌ها آگاه نباشند... می‌دونید چی می‌گم؟

 

واست دلم
واست تنم
واست تمام زندگی‌م
از تو دوباره من شدم...

اون روز که این حرف رو بهم زد، انقدر اوج گرفتم که نه خودم رو می‌شناختم، نه اطرافم رو. رو ابرها نشسته بودم و پاهام رو تکون می‌دادم... یه چوب جادویی و دو تا بال نقره‌ای هم داشتم. هر چند به روی خودم نیاوردم وقتی بهم گفت: «مامانم می‌گه چقدر باکلاسه فریبا.»
پرسیدم: «باکلاس؟ چرا؟ تو چی گفتی؟»
با لحن مخصوص خودش گفت: «بهش گفتم بلــــــــــــه مادرِ من! کجاش رو دیدی حالا.»
هیچی. 
از ابرها افتادم پایین؛ و من رو باید با خاک‌انداز جمع می‌کرد دیگه. ولی خب، فکر کردید به روی خودم آوردم؟ به هیچ‌وجه. قضیه رو با یه «آخی!» جمع کردم و بلند شدم، تو پذیرایی شروع کردم به رقصیدن.

می‌خواستم بیام بنویسم با خوشگله دوست‌تر شدم؛ تو یه جلسه‌ی کاری، وسط حیاط شرکت نشسته بودیم و هوا رو به تاریکی می‌رفت. مدیرمون یه ظرف میوه آورد و خندید: «بخورید، ضعف نکنید.» من یه نارنگی بزرگ و موز برداشتم و خوشگله هم. هوا تاریک‌تر می‌شد و از خنک‌ترشدن هوا لذت می‌بردیم. با خوشگله گپ می‌زدیم تا زن هندیه برگرده و جلسه ادامه پیدا کنه. تو اون گپ عصرونه بود که فهمیدم خوشگله دو تا سگِ مسن داره که یکی‌شون مشکل کلسیم داره. با مامانش زندگی می‌کنه و مامانش مشکل‌های جسمی مختلف داره. هوس ماهی سوخاری می‌کنه. دکتر پوست می‌ره. آخر هفته‌ها کُردانه... اطلاعات غیرضروری و کاربردی‌یی که ردوبدل‌کردن‌شون فقط رابطه‌مون رو دوستانه‌تر می‌کرد.

با خوشگله گپ می‌زدیم و خبر نداشتم که چند روز بعد دلواپس سلامتی‌ش می‌شم و موج ترس، نگرانی و استرس شرکت رو پر می‌کنه...
می‌خواستم بیام بنویسم با خوشگله دوست‌تر شدم اما آبان امانم نداد. یک ماه گذشته و امیدوارم موج‌های این دریای سیاه آروم‌تر شده باشه.
 

هیچ‌چیز کشنده‌تر از ترس و نگرانی‌های بی‌پایان نیست.

 

بدون موزیک به سختی می‌تونم بنویسم؛ مثل این می‌مونه که به یه نفر بگی بدون آب شنا کنه. چطور ممکنه؟

امروز داشتم با یه نفر صحبت می‌کردم که باز حرف ماچا شد و تو صحبت‌هاش گفت: «تعریف ماچا رو زیاد شنیدم.»
پرسیدم «از کی؟» گفت «از یکی دو نفری که خیلی وبلاگ‌خون‌اند.» 

جدی می‌نشینید درباره‌‌ی ماچا و یادداشت‌هام حرف می‌زنید با هم؟
چی می‌گید؟ بیایید به خودمم بگید. کاری‌تون ندارم. ناخن‌هامم کوتاهه. ببینید.
با شما که کاری ندارم.
با یکی دو نفر نهایت کار داشته باشم که اون‌ها هم تکلیف‌شون روشنه. با ناخن انگشت اشاره‌م از خط تقارن تقسیم‌شون می‌کنم. آروم و باحوصله. اِوا! دُم قرمزم زد بیرون باز!

هر بار که پیام مشابهی رو ازتون می‌گیرم، یه ستاره ته دلم پرنورتر می‌شه برای نوشتن و نوردادن به دل‌های شما. من اگه پرنورتر شم، نورم رو با شما تقسیم می‌کنم. به شرافتم قسم. گاهی حتی اجتناب می‌کنم از نوشتن غم‌ها و ناراحتی‌هام. اما زندگی هر دوی غم و شادیه و چیزی که متوجه شدم اینه که جریان داره و منتظر ما نمی‌مونه. ما هم باید باهاش جاری باشیم و در حرکت.
دوست دارم از آبان پر اتفاق بنویسم. از این بیست و چند روزی که پشت سر گذاشتم و اگرچه سخت گذشت، اما خوب گذشت و دوستش دارم. تکه‌ی تازه‌ای از خودم رو کشف کردم، هویجی که تو اوج درد و ناامیدی و اندوه شکر می‌گفت و اگرچه برای خودم عجیب بود، ولی هیچ کدوم از این روزها دست از شکرگزاری برنداشتم. عجیب بود که به خاطر بیمارشدن‌ام شکر می‌کردم؟ شاید... اما می‌آم و درباره‌ش می‌نویسم.
روزهای پر فراز و نشیبی رو پشت سر گذاشتم و می‌ذارم؛ روابطی که فرو می‌پاشند و از نو شروع می‌شن یا شکل تازه‌ای پیدا می‌کنند. عجیبه که همه‌ی این اتفاق‌ها تو چند روز افتادند...

ممنونم که خوش‌قلب‌اید و احساس‌تون رو بیان می‌کنید و به من این فرصت رو می‌دید تا از کلماتتون انرژی بگیرم.
شما، همه‌ی شمایی که من رو می‌خونید و دنبال می‌کنید بزرگ‌ترین سرمایه‌های زندگی من‌اید.

 

 

چند روز پیش یه عکس از میزی گذاشتم که خوراکی‌های متفاوتی روش چیده شده بود؛ آب شنگولی، انجیر، انگور، تکه‌های پنیر، زیتون، بادوم و ... کپشن کوتاهی براش نوشته بودم: قابی از محبوب‌ترین خوراکی‌ها. کدوم از این خوراکی‌ها رو بیشتر دوست دارم و جای کدوم خوراکی رو این میز خالیه؟
تقریبا صد نفر به این سوال ساده‌ی من جواب داده بودند و جز چهار نفر همه می‌دونستند محبوب‌ترین خوراکی من چیه و جای چی رو این میز خالیه. خودم اتفاق بزرگی می‌بینمش. این که صد نفر به خاطر داشته باشند که چی رو بیشتر از همه دوست داری. حتی بعضی‌ها دو تا گزینه پیشنهاد می‌دند و از پاسخ تک‌تک آدم‌هایی که توجه کرده بودند، شگفت‌زده شده بودم.

بیشتر از چیزی که فکر کنید برام ارزشمندید. خب؟ بگید خب. 

از خوبی‌های کرونا و ماسک‌زدن

دلتون نخواد سیبیل‌هام انقدر بلند شده که اگه چنگیزخان مغول زنده بود، می‌تونست برای یه مدل تازه‌ی پشت لبش از من الهام بگیره.

حالا توهم نمی‌زنم، ولی اون همکار دیوونه‌هه‌م بود با خط‌کش هی خط می‌کشید، غلط نکنم کراش زده رو من.
اون روز زنگ زد که «کی برمی‌گردی پس، دلمون گرفت با جای خالی‌ت.» اصلا انتظار نداشتم تو شرایطی که داره (فوت برادرش) به جای خالی من اصلا توجهی کنه. از این کرمانشاهی‌های خیلی باحال و خون‌گرم و بامعرفته. 
با همکارهای یبسی که دارم، باورم نمی‌شه کسی دلش برای جای خالی من تنگ بشه. اما هم این همکارم دلش تنگ شده بود برام، هم اون که به همه‌مون شکلات‌های بنفش داده بود.

درد و بلاشون بخوره تو سر اون‌هایی که هر روز باهاشون ناهار می‌خوردم و حتی یه بار هم حالم رو نپرسیدند این مدت.
شاید هم چون پسرند دلشون تنگ می‌شه و اون یکی‌ها انگیزه‌ای ندارند برای دلتنگی. چه می‌دونم واقعا. 

امروز کدوم سیاره رو کدوم مدارش می‌چرخه که من گوله‌نمک شدم و هی مامانم رو می‌خندونم؟
خدایی مامانم باید خیلی به من افتخار کنه که همچین هویجی تقدیم به جامعه بشریت کرده و خودش بیشتر از همه داره باهام حال می‌کنه.
اخیرا هم دعاهاش بیشتر شده، هی می‌گه «آلاه سَنی مَنَه چُخ گورمَسین بالا.» چی فکر کردید.

 

هر کی با خودزیباگویی‌های (معادلِ ساختگیِ خودشیفتگی) امروزم مشکل داره، جمع کنه از ایران بره. دستش هم درد نکنه.

یکی از مترجم‌ها که از همکارهای خوب قبلی‌ام بود، زنگ زده می‌گه «کتاب‌هام رو بفرستم معرفی می‌کنی خانم هویج؟ شنیدم تو حوزه‌ی معرفی کتاب فعال‌تر شدید.»
والا تا جایی که خودم می‌دونم قر و فرم بیشتر شده و زدم تو کارهای غیرفرهنگی. حالا این که به گوش بقیه می‌رسه تو حوزه‌ی کتاب فعال و تاثیرگذارم با کمتر از دو هزار مخاطب، دیگه یا لطف مخاطب‌ها رو می‌رسونه یا قدرت کلمات من رو (بله حاجی! برای خودم پپسی باز می‌کنم).

 

ولی هیچی پیام اون مترجم محبوبم نمی‌شه که نوشته: «برای جوش و جای جوش چی کار کنم خانم هویج؟» سوالش رو دیدم هول شدم.
اولین باره که به آقایون مشاوره‌ی پوستی می‌دم و راستش یه کم تردید دارم که محصولات مراقبتی رو پوست آقایون هم همون نتیجه‌ی تاثیرش رو پوست خانم‌ها می‌ده. 

 

تا سه نشه بازی نشه. نویسنده یا مترجم بعدی هم بیاد ازم یه سوال کنه یا درخواست داشته باشه دیگه مطمئن می‌شم رو قشر فرهیخته (مطمئنی فرهیخته هویج؟) تاثیرگذارم و با همین فرمون باید ادامه بدم. (با کدوم فرمون دقیقا عزیزم؟)

 

درباره‌ی جوش و جای جوش و لک‌های صورت انقدر ازم سوال می‌کنید که حس می‌کنم واقعا یکی از رسالت‌های من تو دنیا اینه که شما رو از شر جوش‌هاتون نجات بدم. من خودم یه زمانی انقدر دست و کمر و صورت و پیشونی‌ام جوش می‌زد که هیچ وقت روزگاری رو تصور نمی‌کردم که جوش نداشته باشم و آدم‌هایی بیان و بهم بگم «چه پوست صافی داری.» یا «چی کار کردی پوستت انقدر قشنگ شده؟» یا «برای جوش‌های صورتمون چی کار کنیم؟»

سال‌ها غصه‌ی جوش‌هام رو می‌خوردم، مخصوصا جوش‌های دست‌ها و بازوهام رو. ولی این نوید رو بهتون می‌دم که واقعا می‌شه از پوست جوش‌جوشی به یه پوست شفاف و سالم و شاداب رسید. 
 یه بار مفصل می‌آم و درباره‌ی این موضوع صحبت می‌کنم، ولی واقعا من بیشتر از پنج ساله که سبک زندگی و خوراکم رو تغییر دادم و به جرئت می‌تونم بگم یکی از موثرترین فاکتورها برای داشتن پوست سالم و شاداب و ... اول خوراک سالمه و بعد مراقبت‌های دیگه. اگه جوش‌هاتون علت هورمونی نداشته باشند، معمولا به خاطر خوراک و رفتار نادرست با پوسته. رفتار نادرست مثل درست پاک‌نکردن پوست، بالشت کثیف، استفاده از محصولات آرایشی یا مراقبتی نامرغوب و بی‌کیفیت و از همه مهم‌تر خوردن خوراکی‌های شیرین، روغن‌دار و چرب.

 

حالا بذارید من این ماتحت گشادم رو جمع کنم، می‌آم درباره‌ی همه‌ی این‌ها می‌نویسم و حرف می‌زنم.
ممنونم که بیننده (خواننده) کانال هویج هستید. یه وُله ببینیم، برمی‌گردیم...

 

وقتی به ماچا حسودی می‌کنید دوست دارم بیام این ناخن‌های جیگریِ دسته‌بیلی‌ام رو بکنم تو چشم و چارتون.
قشنگ حس این مامان‌شیرها رو دارم که می‌رن توله‌شون رو به دندون می‌گیرند و یه غرش هم می‌کنند و چنگول‌هاشون رو نشون می‌دن تا کار دست طرف بیایید این دور و برها نپلکه.

حسودی هم می‌کنید نگید لااقل. ایش.
 

شهر خاموش دلم رو 
تو پرآوازه کردی...

یکی از بلاگرهای ایرانی تو حوزه‌ی مراقبت‌های پوستی تولید محتوا می‌کنه و فعالیت داره. چیزی که درباره‌‌ی ایشون برام عجیبه اینه که پوست خیلی بدی داره، کدر و ناشاداب، با لکه‌های بزرگ و جوش‌های زیاد. هربار که می‌بینم مطلب تازه‌ای رو به اشتراک گذاشته، ذهنم درگیر می‌شه که ایشون انقدر مراقبت از پوست رو بلده، چرا رو پوست خودش جواب نگرفته یا تلاشی برای بهترکردن پوستش نکرده؟ تو روزگاری که پوست هم مثل هیکل خوب یا هر چیز خوب دیگه با یه سری فرمول و هزینه‌کردن دست‌یافتنی و ممکن شده، ایشون با این همه دانش چرا چنین پوستی داره؟ و نه تنها به پوستش، بلکه به جذابیت‌های ظاهری‌اش هم اهمیتی نمی‌ده. رنگ موهاش، آرایش ساده‌ای جلو دوربین، لباس زیبا و جذاب‌تری از یه تی‌شرت معمولی...

دومین چالش ذهنی‌ام هم اینه که وقتی کسی پوست خوبی نداره، چطور می‌تونه از آدم‌ها انتظار داشته باشه تا به دانش و توضیحاتش اعتماد کنند؟ و چند نفر مثل من هستند که پای حرف‌هاش می‌نشینند و به این آگاهی رسیده‌اند که این خانم برخلاف ظاهری که داره، دانش و اطلاعات زیادی درباره‌ی مراقبت‌های پوستی داره...

 

شما پیشنهاد و راهکارهای چنین کسی رو اجرا می‌کنید؟

بادی گیپور مشکی‌ام از دیار فرنگ رسیده. با یقه‌ای که تا این‌جام بازه و الله الله.
موهام رو فر کنم و رژلب قرمز فنتی‌ام رو بزنم سلامت قلب و روح بیننده به خطر می‌افته.
خوشا به سعادت ماچا به این برکت (چای سبز). خوشگل‌تر و خفن‌تر و خوش‌فکرتر و بااستعدادتر و خوش‌تیپ‌تر از من کجا می‌خواست پیدا کنه؟
اون هم با بهترین منابع و ذخایر طبیعی. دیگه این‌جا خانواده نشسته نمی‌تونم براتون بسط بدم. آره. همون منظورمه.
اَبیلفضلی بهش حسودی‌ام می‌شه با این شانس و انتخابش. دمش گرم که گشتن با دخترهای مختلف این جهان‌بینی و بینش رو بهش داده تا بالاخره بهترین گل رو انتخاب کنه. بهش حق می‌دم که بعد از هربار بوسیدنم، بهم می‌گه «تو فوق‌العاده‌ای.» به روی خودم نمی‌آرم، اما دوست دارم هزار بار دیگه این جمله رو ازش بشنوم؛ و می‌شنوم. 
خودشیفته هم خودتون‌اید. من حق ندارم در وصف زیبایی‌های خودم بگم؟ غلط کردید. می‌گم.

فوم ماکت‌سازی چیه دیگه حاجی. تخم اون رو هم ملخ خورده.
پسره می‌گه: «مقوا ماکت ببر خب.»
من فرق مقوا و فوم رو نمی‌دونم چاقالو؟ گمشوها.

 

کاش روزی برسه که هویج هم نایاب بشه و دربه‌در بیفتید دنبالم...

حسنیِ ده شلمرود (رئیس کل مجموعه) به مناسبت این که تو روزهای کرونا دهن‌مون صاف شده و نصف بیشتر نیروها مرگ رو جلو چشم‌شون دیدند اما دست از کار نکشیدند، قدردانی و تشکر کرده که تو سخت‌ترین شرایط مثل همیشه کار کردیم و بهمون پاداش داده.
درسته من بدم می‌آد ازش، ولی باید از خوبی‌هاش هم بگم دیگه. تازه اگه کرونا نبود، بهمون خوراکی‌های گرون‌مِرون لاکچری هم می‌داد. مامان‌بزرگ می‌گفت هرکی خوبی‌ها رو نبینه، چشم‌هاش کور می‌شه. نمی‌خوام کور بشم بابا. می‌خوام روشن‌‌دل‌تر بشم اَبیلفضلی.
باز هم خدا رو شکر انقدر پول و شعور داره که می‌فهمه جون‌مون رو گرفتیم کف دستمون و وقتی یک دفعه پونزده نفر از یه واحد کرونا می‌گیرند، خطر بزرگی هم نیروها رو تهدید می‌کنه، هم سازمانش رو.

از قشنگی‌های زندگی هم می‌تونم به لحظه‌هایی اشاره کنم که مامان رو انقدر می‌خندونم که دستش رو می‌ذاره رو دلش و می‌گه: «گم شو دیگه فریبا!» این جمله شبیه کلیدیه که قوه‌ی تخیل و مسخر‌بازی‌ام رو روشن می‌کنه و می‌تونم به موضوعات بیشتری چنگ بزنم برای خندوندنش. مسخره‌ترین و پیش‌پاافتاده‌ترین و معمولی‌ترین موضوع‌ها...
 

امیدوارم این قدرت رو هیچ‌وقت از دست ندم.
یاد روزی افتادم که تو ختم مامان‌بزرگ همین‌طور که گریه می‌کرد چیزی در گوشش گفتم که انقدر خندید، مجبورم کرد از کنارش بلند شم تا بتونه خنده‌ش رو جمع کنه...

•• ‏وَ لاتُعَنِّنی بِطَلَبِ مالَمْ تُقَدِّرْ لی فیهِ رِزْقاً

• در جستجوی آنچه برایم مقدر نکرده‌ای، خسته‌ام مکن.

‏کابوس جدید آوردم خدمتتون:
هر شب خواب می‌بینم کرونا دارم و دنبال ماسک‌ام می‌گردم. بعد خودم از آدم‌ها فرار می‌کنم تا یه وقت کسی رو مبتلا نکنم.

نامه برقی

سلام

فریبا جان پست های اخیر وبلاگت رو تازه خوندم،چقدر دعا میکنم حالت بهتر شه،این استرس و ناراحتی شده جزئی از وجود همه مون،چاره ای جز مراقبت و تذکر مکرر به اطرافیانمون نیست که مراقب خودشون باشن.

کاش یکی که دریچه کولرش عینهون ما خراب نبود میسپرد به دریچه ی اتاقش که تموم شه این مصیبت.همه ی نوشته هاتو دوس دارم،از اون رنگی هاش تا این خاکستری ها.گرچه ورژن هویج خوشحالترتو

خیلی بیشتر دوست دارم مثل وقتایی که متنای بلند از خاطرات خنده دارت میزاری از قشنگی های عشق و آهنگای قدیمی و کتونی و آرایش میگی،اون موقع معلومه حال دلت خوبه که همه چیزو قشنگ تر از چیزی که هستن میبینی،این وجهه ایه که چون توی خودم ندارم توی وبلاگت دنبالش میگردم.

اینم بگم وقتی متن هایی که برای ماچا نوشتی رو میخونم از صمیم قلب دلم میخواد ماچا هم همینقدر به علاوه ی یدونه بیشتر بخوادت(میشه خیلی ها،خیلی)،مگه میشه نخواد اصلا؟؟؟!

مراقب خودت باش 

توکل کن به خدای بزرگ

بعد از هر سختی آسانی ای هست 

بیا ایمان داشته باشیم به این حرف

دوستدار وبلاگت ️

با ابتلای نون به کرونای دو تا از برندهای فعال شرکت خوابید و برنامه‌هاش حداقل تا دو هفته کنسل شده.
این دختر یکی از پرکارترین و فعال‌ترین دخترهاییه که دیدم. هر روز تا ساعت هشت شب می‌موند اضافه‌کار تا کارها و پروژه‌ها رو برسونه؛ و حالا که سه روزه موتورش خاموش شده، هیچ جایگزینی براش ندارند. هیچ نیرویی نمی‌تونه کارهاش رو انجام بده. 
چهار تا از ستون‌ها و نیروهای اصلی دو تا از برندهامون دومینوی افتاده شده‌اند. دو تا سرپرست و دو تا نیروی خیلی خوب. 
 

 

هوم.
منم که امروز گردن‌درد امانم رو بُریده و با پرویی این همه نوشتم.
دلشوره هم که پای ثابت معده‌م شده.
هر اتفاق کوچیکی می‌تونه به من رو به وحشت بندازه.
از شنیدن صدای در دوبار پشت هم بگیر، تا خوابیدن عصرگاهی مامانم و گذاشتن کتری آب روی اجاق گاز.
ایشالا که این‌ها طبیعیه و دیوونه میوونه نشدم خانوم دوهتور. شما که تحصیل‌کرده‌ای، دانشگاه رفتی، مریض پریض زیاد می‌بینی، بگو ببینم پنجره‌های تیمارستان از کف زمین خیلی فاصله دارند؟

دوست دارم در ستایش بسته‌بندی محصولاتی که به دلم می‌نشینند ساعت‌ها حرف بزنم.
عطر جدیدم، یه جعبه‌ی مخملی آبی آسمونی داره. با نوشته‌های هک‌شده‌ی نقره‌‌ای.
هر سری جعبه‌ رو با سر انگشت لمس می‌کنم و سیر نمی‌شم از این کشف‌‌کردن.
لطیف و نرم. شبیه روزها و خاطره‌های خوبی که هیچ حس بدی توشون نیست. سراسر خوبی‌اند و روشنی.
بوی عطر، به تن مخملی جعبه هم نشسته. 
نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم با بازدمم تمام حس‌ها و نگرانی‌هام رو بیرون بدم.

اگه اهل عطرهای خنک و ملایم هستید عطر لایت بلو light blue از برند دولس اند گابانا یا همون D&G رو پیشنهاد می‌کنم. 
سر فرصت می‌آم و نظرم رو خیلی کامل‌تر در موردش می‌گم. الان بیشتر از این حال ندارم بنویسم.

 

 

امروز وقتی ناهار می‌خوردم به حرف جادوگره فکر می‌کردم که می‌گفت: «تو ققنوس‌شدن رو تجربه می‌کنی...»
نمی‌فهمیدم چی می‌گه. دو سال گذشته و هنوز هم نمی‌دونم چی گفته. اما چند روز پیش که از یه نفر شنیدم «کرم ابریشم از پروانه‌شدن چی می‌دونه؟ اشکال نداره که خیلی چیزها از درکت خارجه. صبور باش و رنج‌ها رو به جون بخر. پروانه‌شدن تدریجی و با صبر زیاد اتفاق می‌افته...» 
دوست دارم بفهمم. به خاطر همین برای دلگرمی خودم هم که شده به لحظه‌ای فکر می‌کنم که پیله شکاف می‌خوره و جهان وسیع‌تری پیش چشم پروانه نمایان می‌شه. من منتظر همون لحظه‌ی شگفتی‌ام...

دوست دارم در ستایش بسته‌بندی محصولاتی که به دلم می‌نشینند ساعت‌ها حرف بزنم.
عطر جدیدم، یه جعبه‌ی مخملی آبی آسمونی داره. با نوشته‌های هک‌شده‌ی نقره‌‌ای.
هر سری جعبه‌ رو با سر انگشت لمس می‌کنم و سیر نمی‌شم از این کشف‌‌کردن.
لطیف و نرم. شبیه روزها و خاطره‌های خوبی که هیچ حس بدی توشون نیست. سراسر خوبی‌اند و روشنی.
بوی عطر، به تن مخملی جعبه هم نشسته. 
نفس عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم با بازدمم تمام حس‌ها و نگرانی‌هام رو بیرون بدم.

اگه اهل عطرهای خنک و ملایم هستید عطر لایت بلو light blue از برند دولس اند گابانا یا همون D&G رو پیشنهاد می‌کنم. 
سر فرصت می‌آم و نظرم رو خیلی کامل‌تر در موردش می‌گم. الان بیشتر از این حال ندارم بنویسم.

 

 

امروز وقتی ناهار می‌خوردم به حرف جادوگره فکر می‌کردم که می‌گفت: «تو ققنوس‌شدن رو تجربه می‌کنی...»
نمی‌فهمیدم چی می‌گه. دو سال گذشته و هنوز هم نمی‌دونم چی گفته. اما چند روز پیش که از یه نفر شنیدم «کرم ابریشم از پروانه‌شدن چی می‌دونه؟ اشکال نداره که خیلی چیزها از درکت خارجه. صبور باش و رنج‌ها رو به جون بخر. پروانه‌شدن تدریجی و با صبر زیاد اتفاق می‌افته...» 
دوست دارم بفهمم. به خاطر همین برای دلگرمی خودم هم که شده به لحظه‌ای فکر می‌کنم که پیله شکاف می‌خوره و جهان وسیع‌تری پیش چشم پروانه نمایان می‌شه. من منتظر همون لحظه‌ی شگفتی‌ام...

امیر نوشته: 

بابام یه جوری از بیرون می‌آد انگار ساواکیا دنبالش کرده‌ن. هم‌زمان دستشو می‌ذاره رو زنگ بالا و پایین و با لگدم می‌زنه به در و از تو کوچه دااااد می‌زنه امیییر گاپینی آچ. هانی ۳ ثانیه صبر کن خب خودمونو برسونیم به آیفون. وانگهی چرا کلید با خودت نمی‌بری؟

 

خواستم بگم بابای من نیز.
بابای من پنج طبقه رو که می‌آد بالا، دنبال رد داستان می‌گرده ببینه داستان چی بوده در بلافاصله باز نشده.

یه مسول دفتر داشتیم که برای ازدواجش دو هفته مرخصی گرفت و تو همون دو هفته‌ی مرخصی‌ ازدواجش، اخراج شد. نه خودش فهمید چرا اخراج شده، نه ما فهمیدیم، نه کسی چیزی گفت. قبلش می‌دونستیم کسی حامله بشه اخراجش می‌کنند، ولی اخراج‌شدن تو مرخصی ازدواج برای همه‌مون تازگی داشت.
هیچی؛ همون مسول دفتر با پسری ازدواج کرد که سیتیزن آمریکا بود و الان هم آمریکاست. 
خواستم نتیجه‌گیری کلیداسراری کنم و بگم هرجا زندگی سخت گرفت و فکر کردید آدم‌هاش فراتر از ظرفیتتون سمی شدند، انگشت وسطی‌تون رو نشون‌شون بدید و منتظر پهن‌شدن مائده‌های آسمانی باشید.

 

البته این قضیه یه استثنا هم داره؛ این که نباید کرم از ما باشه.
کرم‌هامون رو سم‌پاشی کنیم و خودمون رو بسپاریم به تقدیر.

مدال طلای دلخوشی سه شنبه رو هم تقدیم می‌کنیم به عطر D&G جدید و ماسک شب کدو حلوایی.
تو تمام این سال‌ها هر چیزی مایه‌ی شگفتی‌ام شده بود یه طرف، تنوع و کیفیت محصولات کره‌ای یه طرف دیگه.
خلاقیت تولید محصولات مراقبتی پوستی رو می‌شه تو محصولات کره‌ای خلاصه کرده. از هرچیزی که دستشون اومده، از پشم خر نگوزیده گرفته تا عطسه‌ی نهنگی در اقیانوس‌های آرام، خاصیتی کشف کردند که منجر به تولید یه محصول مراقبتی شده.
ماسک خواب سیب‌زمینی
ماسک خواب کدو حلوایی
محصولات لاکچری سم مار
کرم‌های تقویتی تولیدشده از لانه‌ی پرنده، بزاق پرنده
کرم‌های روغن اسب
انواع محصولات تولید شده از ماده‌ای که حلزون ترشح می‌کنه
انواع ماسک‌ها و سِرُم‌های تولید شده از چای سبز، انار، برنج قهوه‌ای، زغال فعال، عسل، خاویار، سالمون و...

حاجی چه خبرتونه؟
من تا قبل از این کرم‌های کره‌ای نمی‌دونستم پرنده‌ها هم آب دهن دارند و انقدر مفید می‌تونه باشه.
در ستایش انواع و اقسام اسنس‌ها و آمپول‌های پوستی‌شون هم نمی‌نویسم. 

 

 

اون پسره بود استوری‌هام رو دنبال می‌کرد و می‌گفت: «چرا انقدر چرت و پرت می‌گی حالا؟»
هیچی. هنوز هم دنبال می‌کنه. همه رو با دقت. 

خب، خب، میکروفون رو برسونید دست اون عزیزی که ته سالن نشسته و از آذربایجان غربی اومده:

ـ می‌گم هویج؛ ماچا پرو نمی‌شه این‌ها رو درباره‌ش می‌نویسی؟
 

دوست عزیز؛
این همه راه اومدی همین رو بپرسی؟
میکروفون رو بدید نفر بعدی که از بندرعباس سوال داره.

هر سری این توله‌ببر صدام می‌کنه دوست دارم یه قطار قربون‌صدقه‌ش برم.
اما هر بار به خودم گوشزد می‌کنم: «خُبه، خُبه، انش رو در نیار دیگه سر جدت فری.»
 

خانم هایده می‌فرمایند:
مردن مرامِ ما نیست؛ عمر دوباره باید...

همین که ایشون می‌فرمایند آقای مجری.

گردنم خشک شده و نمی‌تونم تکونش بدم.
نمی‌دونم از فشار عصبی و استرسه یا از سرما و پنجره‌ی باز.
دردش می‌زنه به کتف و بازوی راستم. به لطف مسکن می‌تونم دستم رو تکون بدم و با پررویی بیام بشینم و تایپ کنم.
هر دردی که تو وجودم به جریان می‌افته خدا رو شکر می‌کنم. 
نجوا می‌کنم که این درد از خانواده‌ام دور. از ماچا دور. از خانواده‌ش دور. از عزیزانم دور.
 

وقت‌هایی که با مامان‌بزرگ تنها بودم، بهم می‌گفت: «با خدا عهد کردم نبودِ هیچ‌کدوم‌تون رو نبینم فریبا. باهاش پیمان بستم زودتر از همه‌تون برم.» و رو به پنجره و روشنیِ جهانِ بیرون دست‌هاش رو بلند می‌کرد: «انشالله که صدام رو می‌شنوه.» دعاش شبیه گردی جادویی متبلور می‌شد. انگار تو هوا پراکنده بود و باید صورتش رو باهاش شست‌وشو می‌داد تا اثر کنه...

 

حالا اما می‌فهمم خواسته‌‌ی قلبی مامان‌بزرگ چی بود. شاد و سلامت‌دیدن ما که پاره‌ای از تنش بودیم.
خواسته‌ای که تو عمق جان من نفوذ کرده و با هر درد و رنجی که می‌کشم، خدا رو شکر می‌کنم. معامله‌ای فرضی که این درد رو بیشتر کن اما عزیزانم سلامت و شاد باشند. نیمه‌شب که از درد و استرس بیدار می‌شم نجوا می‌کنم: «تمام رنج‌ها و دردها رو به جون می‌خرم اما مامان، بابا، گربه، ماچا و خانواده‌اش، فندق، فرفری و همه عزیزانم خوب و سلامت باشند...»
و به این امید که صدام رو می‌شنوه دوباره به خواب می‌رم...

صبح سه‌شنبه و خبر ابتلای نون به کرونا.
دهمین نفری که از همکارهام تو هفته‌ی گذشته مبتلا شده.
چند نفر دیگه مبتلا هستیم و هنوز نمی‌دونیم، خدا می‌دونه.
گویا دیگه نباید تعجب کنم و شوکه بشم از خبر ابتلا.

 

دیشب مدیرمون تو گروه واتساپی از همکاری و احساس مسولیت‌مون تو این شرایط سخت قدردانی و تشکر کرد.
گفت: «سر تعظیم فرود می‌آرم براتون.»
می‌خواستم شیشکی ببندم براش «تعظیمت برای خودت و عمه‌ت. سلامتی رو بهمون برگردون.»

شاید اگر زودتر دورکار می‌شدیم این طور آمار مبتلاهای شرکت یک دفعه زیاد نمی‌شد.
تا بوق سگ کار‌کردن برای چی و کی دقیقا؟
 

بهترین نیروهای شرکت مثل قطعه‌های دومینو دارند یکی یکی می‌افتند و پروژه‌ها خوابیده همه‌شون.
حالا ببینم می‌تونند هنوز هم امیدوار باشند که کارها رو پیش ببرند یا نه.
هر وقت از دورکاری حرف زدیم، گفتند: «دکتر (حسنیِ ده شلمرود) گفته هر کی کرونا گرفت می‌ره مرخصی. بقیه هم که هستند سر پُست‌هاشون.»

باقالی در برابر جون ما تو این مملکت ارزش بیشتری داره.
فقط کسی به باقالی تعظیم نمی‌کنه، اما به جسم‌های بی‌جون شده‌ی ما سر تعظیم فرود می‌آرن که داریم فدایی چس‌تومن حقوقی می‌شیم که تا آخر ماه برامون نمی‌مونه.

 

پناه به خدا از شر روزهای تاریک‌تر...
حمد و ستایش مخصوص خدایی که گرد ستاره پاشید روی تاریکی‌ها
و دل‌های مُرده رو از نو، امیدوار کرد...
 


 

خوشگله می‌گه یکی دیگه از بچه‌ها هم به کرونا مشکوکه.
تو هفته‌ی گذشته تست داده بود و امروز هم تست داده.
نمی‌دونم چرا با این خبر همین‌طور اشک‌هام می‌ریزه پایین.
خوشگله می‌گه: «چیزی نیست که هویج. حتی اگه کرونا هم باشه دوره‌ش رو می‌گذرونه.»
اما این دختره مشکل ریوی داره. خیلی می‌ترسم که کرونا گرفته باشه.
 

قبل‌تر که کرونا انقدر فاجعه‌آمیز نشده بود، می‌خندید: «من کرونا بگیرم...» و زبونش رو می‌آورد بیرون و یه انگشت می‌کشید زیر گلو خودش: «رفتنی‌ام.» مشت می‌زدم تو بازوش: «شوخی‌اش هم خنده‌دار نیست. نگو دیگه.» 
به سختی نفس عمیق می‌کشید:‌ «اینه وضع ریه‌ها و دماغ من. می‌بینی که.»

 

تو هفته‌ای که گذشت هشت تا از همکارهام مبتلا شدند و اون دیوونه‌هه که با خط‌کش خط می‌کشید، برادرش رو از دست داد.
از آبان می‌ترسم.
از آبانی که تازه دوازده روزش گذشته عین سگ می‌ترسم.

نامه برقی

فریبای عزیزم سلام 

داشتم چندتا پست آخرت رو که نخونده بودم میخوندم رسیدم به اون پستی که راجع به حسرت ها،حسادت ها و کنجکاوی های آدمها راجع به خودت و زندگیت نوشته بودی. میدونی چیه به قول استاد سفالگریم انقدر توی این روزگار شادی ها و خوبی ها کم و کوچک شدن که آدمها بابت کوچکترین نعمتی تو زندگیمون به ما حسادت میکنند و حسرت میخورند حالا اون نعمت میتونه فقط سلامتی و هیکل خوب یا حتی لبخند همراه و یارت یا خاطراتی که ازش میگی. من بهترین دوست دوران کارشناسیم دختری بود که به هیکل ترکه ای لاغرم، خانواده ام، و تقریبا هر چیز کوچکی تو زندگیم حسرت میخورد. هیچوقت جرأت اینو نداشتم براش بگم من هم مشکلات خودمو با والدینم دارم یا هزار ویک مشکل و دغدغه دیگه دارم. حتی الان که ده سال از دوستی مون میگذره و تو دوتا شهر دور از هم زندگی میکنیم نمیتونم براش بگم شغل همسرم چیه که مبادا بگه خوش بحالت!( البته همسر خودش دکترا داره و الان استاد دانشگاهه.)  مثلا اگر بگم میرم کلاس نقاشی یا سفالگری میکنم یا حتی چهارتا شیشه رنگ کنم و عکسشو براش بفرستم باز حسرت میخوره که خوشبحالت انقدر وقت آزاد داری ازین کارها بکنی! 

یعنی توی زندگی ما  متأسفانه بای دیفالت آدمهایی هستند که از زندگیاشون ناراضی اند هیچوقت خوشحال نیستند و بابت همه چیز غر میزنند یا حسادت و شکایت میکنند. از یک جایی به بعد یاد گرفتم نه خوشحالی هام نه حتی غمهامو با دوست یا آشنا شریک نشم چون توی موقعیت تو نیستند که ببینند  زندگی هر آدمی سختی های خودشو داره فقط از بیرون زندگی تو رو میبینن و گاه به گاه بهش حسادت میکنن یا حسرت میخورن! با اینکه حریم خصوصی تو حفظ کنی و اجازه ندی این آدمها واردش بشن به شدت موافقم چون بعضی آدمها بشدت سمی و روی اعصابند و نمیتونن مرزها و حدود خودشونو حفظ کنند. مراقب خودت و خوشحالی هات باش و امیدوارم همیشه روزهای رنگی و شادت بیشتر از روزهای دلتنگی و غمت باشند.  

 

صبح غریبی رو تجربه کردم.
چشم‌هام رو باز کردم. خوشگله پیام داد: «امروز مقاله رو می‌رسونی؟» گفتم می‌رسونم.
صبحونه رو خوردم.
و آگاهانه به خودم فرصت این رو دادم تا غم و فشار این چند هفته رو با گریه تخلیه کنم.
به خاطر نگرانی‌هام برای بابا، مامان، گربه، ماچا، و عزیزهایی که با ماچا بهم گره خوردند، گریه کردم.
عجیبه که می‌خوام این هفت نفر از من خوشحال‌تر باشند، آروم‌تر باشند، خوشبخت‌تر باشند، سالم‌تر باشند...
مامان در اتاقم رو باز کرد: «گریه برای چی؟»
سطل اتاقم پر از دستمال‌کاغذی‌های مچاله‌شده و اشکیه. اما من این‌ها رو نشونه‌ای می‌بینم برای گذر از تاریکی‌ها به نقطه‌ی روشنِ تهِ تونل...
روشنی رو می‌بینم، چون روشنی سهم منه. حق منه و می‌دونم بالاخره بهش می‌رسم...
 

کاش آدم تو تاریکی‌های جهل باشه و دور و بری‌هاش رو کمتر بشناسه.
کاش شناخت بیشتر، به نومیدی بیشتر منجر نشه.
کاش یه حبه امید کف دست آدم بمونه...

می‌خوام تو رو همیشه خندون ببینم.
می‌خوام تو رو همیشه آروم ببینم.
می‌خوام تو رو همیشه غرق خوشبختی ببینم.
چون تو لیاقت بهترین‌ها رو داری.
بهترین عشق، بهترین یار، بهترین رابطه، بهترین زندگی...

 

در جست‌وجوی یه یادداشت قدیمی به این رسیدم؛ دیدم این رو هم برای ماچا نوشته بودم بدون این که هشتگ ماچا رو بذارم. چرا نذاشته بودم؟ بعید بود فراموش کنم. حتما چون دلم می‌خواست فقط خودم بدونم که مخاطب این یادداشت هم ماچاست. پس دوباره‌ی منتشرش می‌کنم:

 

تا آن روز آن‌قدر نزدیکش نبودم که رنگ چشمش را ببینم: قهوه‌ای، درست مثل میوه‌های تازه از درخت افتاده‌ی فندق.

«اَپِل و رِین»، سارا کروسان، نشر هوپا

 

خدایا، خدایا، چه کسی خبر دارد که چه اندازه دیوانه‌‌ی این جزئیات و کشف‌های کوچک و بزرگ هستم. می‌توانم بفهمم این جمله چه «یگانگی»یی را در بر گرفته است. وقتی آن‌قدر نزدیک می‌شوی تا فرصت می‌یابی کشف کنی.
چه کسی می‌داند که چه اندازه محتاجِ این کشف‌های کوچک‌ام. این فهمیدن‌ها و دریافت‌ها و انحصارطلبی‌ها که به قدرت مالکیت‌ام می‌افزاید. می‌توانم فریاد بزنم این منم که می‌توانم سرانگشتم را روی پوست نازک کنار ناخن‌ها می‌کشم و زیبایی و تفاوت‌شان را از انگشت‌ها و دست‌های دیگر متوجه می‌شوم. این منم که می‌توانم تفاوت منحنی کنار لب‌هایت را کشف کنم و بفهمم کدام خنده‌ات از سر شیطنت است، کدام از سر خجالت و کدام از سر خباثت.
گاهی فکر می‌کنم برای نزدیک شدن چه حد و مرزی وجود دارد؟ یکی شدن پایان از بین بردن مرزهاست؟
چه می‌دانم.
فقط مطمئنم بند بند سرزمین‌ت را دوست دارم.

دو هفته‌ای که پشت سر گذاشتم، چنان فشار روحی و روانی‌یی تحمل کردم که هر لحظه احساس می‌کردم استخوون‌هام از هم متلاشی می‌شن و با هوا و زمین درهم می‌آمیزم. اما خوبی روزهای تاریک و سخت اینه که بهت این جهان‌بینی رو می‌دن تا زندگی هرچقدر هم سخت گرفت، یادت بیاد که سخت‌تر از این هم می‌تونست وجود داشته باشه. 
مامان‌بزرگ می‌گفت: «از خدا بخواه سخت‌تر از این رو نشون نده...»

روزگار نه چندان دوری، چنان روزهای تاریک و سیاهی رو تجربه کردم که زندگی هرچقدر هم سخت بگیره، فکر می‌کنم به قعر تاریکی اون روزها نمی‌رسم.
سپاسگزارم که زندگی می‌تونست روی بدتری داشته باشه و من اون روز بدتر رو هنوز ندیدم.


حمد و ستایش مخصوص کسی که به آفتاب، فرمانِ روشنایی داد...
 

صبح جمعه رو با خبر ابتلای پنج تا دیگه از همکارهام به کرونا آغاز کردم.
گویا پناهی نیست و همه‌مون قراره مبتلا بشیم.
 

دارم اِبرو گوندش گوش می‌دم و روزهای دور نوجوونی‌ام یادم می‌آد. روزگاری که فکر می‌کردم زیباتر از این زن وجود نداره و خوشا به سعادتش که این همه زیباست. حالا اما تعریف دیگه‌ای از زیبایی دارم. می‌دونم زیباییِ ظاهری با پول میسر می‌شه و آدم‌ها دیگه مثل گذشته به چشمم زیبا نیستند و زیبایی رو تو چیزهای کوچیک دیگه‌ای پیدا می‌کنم...

 

چند روزه دارم به این فکر می‌کنم که چه آدم‌های دوست‌داشتنی و خوبی احاطه‌ام کردند. مامان‌بزرگ یه اصطلاح ترکی داشت که می‌گفت: «آدم خوب کسیه که خوبی‌ها رو می‌فهمه و درک و قدردانی می‌کنه.» می‌خوام آدم خوبه‌ی داستان باشم و بگم خوبی‌های کوچیک و بزرگ اطرافم رو می‌بینم و قدردان‌شون هستم. آدم‌های خوش‌قلبی که جویای حالم‌اند، بهم انرژی می‌دن، دعاهای کوچیک و بزرگ‌شون رو روانه‌ی زندگی‌ام می‌کنند و کلمه‌های پرمحبت‌شون رو ازم دریغ نمی‌کنند...

 

همیشه فکر می‌کنم حضور این همه ستاره‌ی روشن تو زندگی‌ام، ارزش این رو داره تا از کبریت‌های سوخته‌ی دوروبرم چشم‌پوشی کنم. آدم‌هایی که سعی دارند به هر شکلی انرژی‌ام رو بگیرند و غمگینم کنند. آدم‌هایی که نقش یه سوراخ نشتِ انرژی رو تو زندگی‌ام بازی می‌کنند. کسایی که با کنجکاوی‌های بیهوده سعی دارند اطلاعات بیشتری از زندگی‌ام کسب کنند؛ اطلاعات ناکارآمد برای تشویشِ بیشتر روح و روان خودشون که در نهایت خوراک کنجکاوی‌های بیشتر و بیشترشون رو تامین می‌کنه.

 

از وقتی فعالیتم تو اینستاگرام بیشتر شده واکنش‌های متفاوتی از آدم‌ها دریافت می‌کنم. همه‌ی این واکنش‌ها برای من تامل‌برانگیزند. از همه‌ی واکنش‌های خوب و بد می‌آموزم و به تجربه‌هام اضافه می‌کنم، حتی اگه در لحظه واکنش دفاعی داشته باشم. انتظار برای تبلیغ و معرفی محصول یا موضوعی که می‌خوان، انتظار برای راهنمایی بیشتر تو حوزه‌ی کتاب، سلامت پوست و مو یا آرایش، انتظار برای پاسخ‌دادن به سوال‌هایی درباره‌ی زندگی خصوصی و رابطه‌ام با ماچا، انتظار برای کشف بیشتر و بیشتر ماچا و ماچا و ماچا... همه این‌ها برام تامل‌برانگیزند. بعضی‌هاشون عمیقا خوشحالم می‌کنند. به بعضی‌هاشون لبخند می‌زنم. بعضی‌ها رو بی‌پاسخ می‌ذارم. خیلی‌ها رو هم جواب می‌دم و بعضی‌ها ذهنم رو درگیر می‌کنند: «چرا؟»


خواننده‌هایی که سال‌ها خاموش بودند، از دریچه‌ی دایرکتِ اینستاگرام، جسارت بیشتری دارند برای برقراری ارتباط با من (حتی با اکانت‌های فیک) و مطرح‌کردن سوال‌ها یا کنجکاوی‌هاشون. این رو حق خودشون می‌دونند که کنجکاوی‌هاشون پاسخ داده بشه. ولی آیا واقعا حق‌مونه که همه‌ی کنجکاوی‌ها و سوال‌های کوچیک و بزرگ‌ و ناکارآمد و غیرضروری‌مون پاسخ داده بشه؟

 

سال‌هاست به لطف نوشتن و خوندن کتاب‌ها و آشنایی با شخصیت‌های مختلف در قالب داستان، شناخت آدم‌ها برام ساده‌تر و سریع‌تر شده. خیلی وقت‌ها سریع‌تر از چیزی که فکرش رو می‌کنم به یه شناخت کلی از یه نفر می‌رسم و این شناخت می‌تونه تو ادامه‌‌دادن ارتباطم باهاش کمک‌کننده باشه. من حتی آدم‌ها رو می‌تونم از فرم نوشتار، نوع کلمات، رسم‌الخط منحصربه‌فردی که دارند، و البته نشونه‌ها و انرژی‌یی که برام می‌فرستند، به خاطر بسپارم و بعدها به یاد بیارم.

برای کسی مثل من که بزرگ‌ترین قدرتش در کلماتش نهفته‌ست، بازی‌دادن آدم‌ها نمی‌تونه کار سختی باشه. خوشحال یا غمگین‌کردن‌شون، جواب‌های تند و تیز یا حتی سکوت‌کردن (نه از سر ضعف و بی‌پاسخی، بلکه از روی اقتدار و یه تصمیم شخصی) ... برام ساده‌ترین کاره. کیسه‌ی کلماتم پره و هرلحظه‌ای که اراده کنم می‌تونم دقیق‌ترین کلمات رو انتخاب کنم و به هدف بزنم. می‌تونم آگاهانه احساسِ غم، شادی، خشم، امید یا ناامیدی و ... رو تو طرف مقابلم به وجود بیارم.

وقتی سوالی از من می‌پرسید، می‌تونم ریشه‌ی سوال‌ها رو تو نوشته‌های خودم و ذهن شما بازیایی کنم. می‌دونم سوال‌ها، انتظارات و تصوراتتون تو کدوم یادداشت‌ها و تصویرهای خلق‌شده‌ام ریشه دارند. من یه نویسنده‌ام و اگر توانایی ریشه‌یابی و وصل‌کردن کلمات و ارتباط‌های ذهنی و تصویری و هزار و یک چیز کوچیک دیگه به‌هم رو نداشته باشم، نمی‌تونم بنویسم. می‌دونید از چی حرف می‌زنم؟ این قدرت درونی منه که ناآگاهانه و ناخواسته در طول زمان پرورشش دادم و حالا به آگاهی‌ ازش رسیدم؛ و این آگاهی قدرتم رو چند برابر می‌کنه...

 
پس برای من بازی‌دادنِ روان و احساساتِ آدم‌های کنجکاو و دامن‌زدن به سوال‌هاشون کار سختی نیست واقعا. اگر بدجنس‌ بودم می‌تونستم از سر همین کنجکاوی‌ها، خیلی‌ها رو بازی بدم و احساسات و روان‌شون رو مشغول‌تر کنم. اما هیچ‌وقت، حتی یک بار هم تو زندگی‌ام نخواستم از قدرت کلماتم این‌طوری استفاده کنم...

همه‌ی آدم‌ها، فارغ از این که دوستشون دارم یا نه، برام قابل احترام‌اند؛ هیچ‌وقت به خودم اجازه ندادم و نمی‌دم که به کسی بی‌احترامی کنم حتی اگه مجبور به حذف‌کردن‌شون باشم...

چرا این‌ها رو می‌نویسم؟ به خاطر سوال‌های بی‌انتهایی که بعضی‌ها از وبلاگم دارند و به دایرکت اینستاگرام یا فضاهای دیگه انتقالش می‌دن، به خاطر کنجکاوی‌هایی که درباره‌ی ماچا دارند.

می‌دونم این‌جا یادداشت‌هام درباره‌ی ماچا خیلی طرفدار داره. براتون همچین شخصیتی جالبه و دوست دارید بیشتر درباره‌ش بدونید. خیلی‌هاتون ماچا رو دوست دارید. خیلی‌هاتون اسم خودتون یا معشوقه‌تون رو ماچا گذاشتید. خیلی‌هاتون دوست دارید با کسی تو رابطه قرار بگیرید که به قشنگی ماچا باشه. خیلی‌هاتون یه شخصیت رویایی تصورش می‌کنید. اما ماچا رویایی نیست. مثل هرکس دیگه‌ای پر از خوبی‌ها و کاستی‌های کوچیک و بزرگه. بارها بهم گفتید دلتون می‌خواد عکسش رو ببینید، اسمش رو بدونید... اما این‌ها بخش خصوصی زندگی منه و تا خودم تصمیم نگیرم به اشتراک‌شون بذارم، هیچ‌کس با هیچ سوالی نمی‌تونه من رو مجبور به این کار کنه و در قالب صمیمیت و قربون صدقه‌رفتن اطلاعات بیشتری درباره‌ش بگیره.

 

این رو هم می‌دونم که این یادداشت‌ها هر کی رو هم خیلی زیاد خوشحال کنه، یه نفر هست که بدجوری حالش گرفته می‌شه. هر یادداشتم درباره‌ی ماچا چاقوییه که تا عمق تو قلبش فرو می‌ره و می‌چرخه و می‌چرخه. بارها تلاش کرده خشم ناشی از این احساس رو به من یا ماچا انتقال بده. اگر می‌تونستم، حتما براش کاری می‌کردم. اما نمی‌تونم. فقط هربار براش آرزو کردم دست از آزار خودش برداره و اگر این یادداشت‌ها این اندازه غمگینش می‌کنه، این‌جا رو نخونه. اما حتی قدرت این کار و تصمیم شخصی رو هم نداره و روزها و ماه‌هاست مصمم‌تر از هر وقت دیگه‌ای این‌جا رو می‌خونه. از ته دل براش (و البته برای خیلی‌های دیگه) دعا می‌کنم انقدر خوشبخت و غرق شادی و امید بشه تا خوشی دیگران و کنجکاوی تو زندگی بقیه رو فراموش کنه. انقدر غرق نعمت و دارایی‌های بی‌انتها بشه تا حسرت زندگی کسی رو نخوره. انقدر غرق عشق بشه تا حسرت عشق و دوستی بین دو نفر دیگه رو نخوره. واقعا از ته دلم این رو می‌خوام براش. انقدر سرگرم خوشی‌ها و قشنگی‌های زندگی‌ش بشه تا دیگران براش کمرنگ و کمرنگ‌تر بشن...

ولی این رو هم می‌دونم که رسیدن به احساس رضایت و خوشبختی، از طلب خیر و نیکی برای دیگران شروع می‌شه. خوبی‌خواستن برای دیگران، خوبی رو برات رقم می‌زنه. شعار نمی‌دم. باور قلبیمه.

 

امروز که این یادداشت رو نوشتم، بارها خوندمش و از خودم پرسیدم واقعا لازمه این‌ها رو بنویسی و پست کنی تو وبلاگت؟ و متاسفانه هربار به خودم گفتم: «آره! برای یادآوری حریم شخصی‌ات لازمه هویج.»

قطعا همه مخاطب این نوشته نیستند. اون چند نفری که مخاطب این یادداشت‌اند، خودشون می‌دونند. چون همون‌طور که اول یادداشتم گفتم، تو این مدت انقدر دوست‌های خوب و خوش‌قلبی پیدا کردم که گاهی به وسعت روحشون و نیک‌خواهی‌شون غبطه می‌خورم.

امشب در حالی که عین سگ بودم و از استرسِ تست کرونای فردا می‌خواستم پاچه‌های ماچا رو بجوم و نوش جان کنم، چیزی بهم گفت که یکی از قشنگ‌ترین جمله‌هایی بود که تو زندگی‌ام از کسی شنیدم. دوست دارم تا صبح زل بزنم به سقف و جمله‌ش رو مرور کنم.

می‌گم یکی از قشنگ‌ترین جمله‌ها، چون ممکنه یه روزی دوباره از خودش یا یه نفر دیگه جمله‌ای بشنوم که فکر کنم یکی از قشنگ‌ترین جمله‌هاییه که می‌شنوم.

 

خدایا، این توله‌ببر یه تیکه‌ی بزرگ از دلمه. یه تیکه‌ی خیلی خیلی گنده‌ها. نمی‌دونم جواب کدوم دعا یا پاداش کدوم کار نیکمه که با ماچا این احساسات رو تجربه می‌کنم. ولی من به خاطر همین چیزهای کوچیک که یه دنیا برام ارزشمنده، پیشونی‌ام رو بارها و بارها چسبونده‌ام زمین و صدها بار گفتم: حمد و ستایش مخصوص توئه، تو که آسمون‌ها رو بدون هیچ ستونی استوار کردی و بذر دوست‌داشتن توله‌ببرم رو تو دلم کاشتی. ممنونم؛ حتی به خاطر رنج‌هایی که می‌کشم ازت ممنونم...

برای من یکی از مقدس‌ترین چیزها تو دنیا دست‌های هنرمندهاست؛ خالق‌هایی که به زیبایی‌های دنیا اضافه می‌کنند...
مامان‌بزرگم همیشه وقتی هنر کسی رو تماشا می‌کرد، می‌گفت: «تو فکر می‌کنی این دست‌ها آتیش جهنم رو می‌بینند؟ معلومه که نه!» و همین‌طور که محو زیباییِ مخلوق‌های هنری بود می‌گفت: «نور بباره به این دست‌ها...»
این همون دعاییه که من برای هنرمندهای کوچیک و بزرگ اطرافم آرزو می‌کنم؛ نور و روشنی بباره به زندگی‌تون.
تو این روزگار سخت، راهتون بیش از پیش هموار...

این گربه هیچ بویی از سلیقه‌ی خواهر شاخش که من باشم نبرده.
یه کیف سفارش داده عین مَشک!
این چیه پسر حسابی.
پول چرم می‌دی پای این؟ بده به خواهرت یه عطر جدید بخره برای خودش. این کارها چیه می‌کنی آخه.
این مشک کجا به دردت می‌خوره آخه بچه؟
حالا بیاد نظر من رو بپرسه، انقدر مظلوم نگاه می‌کنه که مجبور می‌شم بگم: «آره! قشنگه. باحاله. مبارکت باشه.»
 

قامتِ بلندت سرو رعنایَمه...

 

قربون قدت آخه.

برام وُیس گذاشته و با آهنگ کلامِ مخصوص خودش، سوزناک و کشدار می‌گه:
«هویـــــــــــــــج! حالا چی می‌شه بیشتر بنویسی تو وبلاگت؟»
 

 

می‌نویسم.
می‌نویسم.
بیشتر می‌نویسم. انگشت کوچولوتون رو بیارید قول بدم.

سلام من بر معده‌درد، رفیقِ شفیق و یار همیشگی‌ام.

تو هفته‌ی گذشته چندتا از آرزوهام برآورده شد؛
از بین این سه تا آرزو، یکی‌ش به طرز معجزه‌آسایی اتفاق افتاد...
باورنکردنیه و من این معجزه رو فقط تو لبخندهای مامانم می‌بینم.


قبل‌تر نوشته بودم که رسیدن به خواسته‌هام رو نذر لبخندهای مامانم می‌کنم و به هر بهونه‌ای که بتونم خوشحالش می‌کنم. باورنکردنیه که نتیجه‌ش رو هم انقدر زود می‌بینم... یه روزی برای بچه‌ام می‌گم: «جادو وجود داره بچه‌جون؛ من جادو رو تو لبخند‌های مامانم پیدا کردم. بگرد تو هم پیداش کن؛ تو هر چیزی که می‌تونی.»

امیدوارم به زودی با یه توله (مینی‌هویج یا مینی‌ماچا)
سر گازگرفتن دماغت رقابت کنم؛ به همین روش که در تصویر ملاحظه می‌فرمایید.

دِلِمه نکن خون، ما خریدارِتُم!

ای یار
ای یار
یار
یار بالاقدُم
دِلِمه به جز تو
به جز تو (تاکید سوسکی و درگوشی)
ما به هیچ‌کس نَدُم الله وکیلی!
آره خلاصه.
با این اعلام 
اجازه بده چشم بعضی‌ها هم در بیاد.
 

صندوق پستی هویج

صندوق پست اختصاصی خریدم و خوشحالم.
آدرسش رو هم تاریخ تولدم گذاشتم.
خلاقیتم در همین حد بود.