چند روزه دارم به این فکر میکنم که چه آدمهای دوستداشتنی و خوبی احاطهام کردند. مامانبزرگ یه اصطلاح ترکی داشت که میگفت: «آدم خوب کسیه که خوبیها رو میفهمه و درک و قدردانی میکنه.» میخوام آدم خوبهی داستان باشم و بگم خوبیهای کوچیک و بزرگ اطرافم رو میبینم و قدردانشون هستم. آدمهای خوشقلبی که جویای حالماند، بهم انرژی میدن، دعاهای کوچیک و بزرگشون رو روانهی زندگیام میکنند و کلمههای پرمحبتشون رو ازم دریغ نمیکنند...
همیشه فکر میکنم حضور این همه ستارهی روشن تو زندگیام، ارزش این رو داره تا از کبریتهای سوختهی دوروبرم چشمپوشی کنم. آدمهایی که سعی دارند به هر شکلی انرژیام رو بگیرند و غمگینم کنند. آدمهایی که نقش یه سوراخ نشتِ انرژی رو تو زندگیام بازی میکنند. کسایی که با کنجکاویهای بیهوده سعی دارند اطلاعات بیشتری از زندگیام کسب کنند؛ اطلاعات ناکارآمد برای تشویشِ بیشتر روح و روان خودشون که در نهایت خوراک کنجکاویهای بیشتر و بیشترشون رو تامین میکنه.
از وقتی فعالیتم تو اینستاگرام بیشتر شده واکنشهای متفاوتی از آدمها دریافت میکنم. همهی این واکنشها برای من تاملبرانگیزند. از همهی واکنشهای خوب و بد میآموزم و به تجربههام اضافه میکنم، حتی اگه در لحظه واکنش دفاعی داشته باشم. انتظار برای تبلیغ و معرفی محصول یا موضوعی که میخوان، انتظار برای راهنمایی بیشتر تو حوزهی کتاب، سلامت پوست و مو یا آرایش، انتظار برای پاسخدادن به سوالهایی دربارهی زندگی خصوصی و رابطهام با ماچا، انتظار برای کشف بیشتر و بیشتر ماچا و ماچا و ماچا... همه اینها برام تاملبرانگیزند. بعضیهاشون عمیقا خوشحالم میکنند. به بعضیهاشون لبخند میزنم. بعضیها رو بیپاسخ میذارم. خیلیها رو هم جواب میدم و بعضیها ذهنم رو درگیر میکنند: «چرا؟»
خوانندههایی که سالها خاموش بودند، از دریچهی دایرکتِ اینستاگرام، جسارت بیشتری دارند برای برقراری ارتباط با من (حتی با اکانتهای فیک) و مطرحکردن سوالها یا کنجکاویهاشون. این رو حق خودشون میدونند که کنجکاویهاشون پاسخ داده بشه. ولی آیا واقعا حقمونه که همهی کنجکاویها و سوالهای کوچیک و بزرگ و ناکارآمد و غیرضروریمون پاسخ داده بشه؟
سالهاست به لطف نوشتن و خوندن کتابها و آشنایی با شخصیتهای مختلف در قالب داستان، شناخت آدمها برام سادهتر و سریعتر شده. خیلی وقتها سریعتر از چیزی که فکرش رو میکنم به یه شناخت کلی از یه نفر میرسم و این شناخت میتونه تو ادامهدادن ارتباطم باهاش کمککننده باشه. من حتی آدمها رو میتونم از فرم نوشتار، نوع کلمات، رسمالخط منحصربهفردی که دارند، و البته نشونهها و انرژییی که برام میفرستند، به خاطر بسپارم و بعدها به یاد بیارم.
برای کسی مثل من که بزرگترین قدرتش در کلماتش نهفتهست، بازیدادن آدمها نمیتونه کار سختی باشه. خوشحال یا غمگینکردنشون، جوابهای تند و تیز یا حتی سکوتکردن (نه از سر ضعف و بیپاسخی، بلکه از روی اقتدار و یه تصمیم شخصی) ... برام سادهترین کاره. کیسهی کلماتم پره و هرلحظهای که اراده کنم میتونم دقیقترین کلمات رو انتخاب کنم و به هدف بزنم. میتونم آگاهانه احساسِ غم، شادی، خشم، امید یا ناامیدی و ... رو تو طرف مقابلم به وجود بیارم.
وقتی سوالی از من میپرسید، میتونم ریشهی سوالها رو تو نوشتههای خودم و ذهن شما بازیایی کنم. میدونم سوالها، انتظارات و تصوراتتون تو کدوم یادداشتها و تصویرهای خلقشدهام ریشه دارند. من یه نویسندهام و اگر توانایی ریشهیابی و وصلکردن کلمات و ارتباطهای ذهنی و تصویری و هزار و یک چیز کوچیک دیگه بههم رو نداشته باشم، نمیتونم بنویسم. میدونید از چی حرف میزنم؟ این قدرت درونی منه که ناآگاهانه و ناخواسته در طول زمان پرورشش دادم و حالا به آگاهی ازش رسیدم؛ و این آگاهی قدرتم رو چند برابر میکنه...
پس برای من بازیدادنِ روان و احساساتِ آدمهای کنجکاو و دامنزدن به سوالهاشون کار سختی نیست واقعا. اگر بدجنس بودم میتونستم از سر همین کنجکاویها، خیلیها رو بازی بدم و احساسات و روانشون رو مشغولتر کنم. اما هیچوقت، حتی یک بار هم تو زندگیام نخواستم از قدرت کلماتم اینطوری استفاده کنم...
همهی آدمها، فارغ از این که دوستشون دارم یا نه، برام قابل احتراماند؛ هیچوقت به خودم اجازه ندادم و نمیدم که به کسی بیاحترامی کنم حتی اگه مجبور به حذفکردنشون باشم...
چرا اینها رو مینویسم؟ به خاطر سوالهای بیانتهایی که بعضیها از وبلاگم دارند و به دایرکت اینستاگرام یا فضاهای دیگه انتقالش میدن، به خاطر کنجکاویهایی که دربارهی ماچا دارند.
میدونم اینجا یادداشتهام دربارهی ماچا خیلی طرفدار داره. براتون همچین شخصیتی جالبه و دوست دارید بیشتر دربارهش بدونید. خیلیهاتون ماچا رو دوست دارید. خیلیهاتون اسم خودتون یا معشوقهتون رو ماچا گذاشتید. خیلیهاتون دوست دارید با کسی تو رابطه قرار بگیرید که به قشنگی ماچا باشه. خیلیهاتون یه شخصیت رویایی تصورش میکنید. اما ماچا رویایی نیست. مثل هرکس دیگهای پر از خوبیها و کاستیهای کوچیک و بزرگه. بارها بهم گفتید دلتون میخواد عکسش رو ببینید، اسمش رو بدونید... اما اینها بخش خصوصی زندگی منه و تا خودم تصمیم نگیرم به اشتراکشون بذارم، هیچکس با هیچ سوالی نمیتونه من رو مجبور به این کار کنه و در قالب صمیمیت و قربون صدقهرفتن اطلاعات بیشتری دربارهش بگیره.
این رو هم میدونم که این یادداشتها هر کی رو هم خیلی زیاد خوشحال کنه، یه نفر هست که بدجوری حالش گرفته میشه. هر یادداشتم دربارهی ماچا چاقوییه که تا عمق تو قلبش فرو میره و میچرخه و میچرخه. بارها تلاش کرده خشم ناشی از این احساس رو به من یا ماچا انتقال بده. اگر میتونستم، حتما براش کاری میکردم. اما نمیتونم. فقط هربار براش آرزو کردم دست از آزار خودش برداره و اگر این یادداشتها این اندازه غمگینش میکنه، اینجا رو نخونه. اما حتی قدرت این کار و تصمیم شخصی رو هم نداره و روزها و ماههاست مصممتر از هر وقت دیگهای اینجا رو میخونه. از ته دل براش (و البته برای خیلیهای دیگه) دعا میکنم انقدر خوشبخت و غرق شادی و امید بشه تا خوشی دیگران و کنجکاوی تو زندگی بقیه رو فراموش کنه. انقدر غرق نعمت و داراییهای بیانتها بشه تا حسرت زندگی کسی رو نخوره. انقدر غرق عشق بشه تا حسرت عشق و دوستی بین دو نفر دیگه رو نخوره. واقعا از ته دلم این رو میخوام براش. انقدر سرگرم خوشیها و قشنگیهای زندگیش بشه تا دیگران براش کمرنگ و کمرنگتر بشن...
ولی این رو هم میدونم که رسیدن به احساس رضایت و خوشبختی، از طلب خیر و نیکی برای دیگران شروع میشه. خوبیخواستن برای دیگران، خوبی رو برات رقم میزنه. شعار نمیدم. باور قلبیمه.
امروز که این یادداشت رو نوشتم، بارها خوندمش و از خودم پرسیدم واقعا لازمه اینها رو بنویسی و پست کنی تو وبلاگت؟ و متاسفانه هربار به خودم گفتم: «آره! برای یادآوری حریم شخصیات لازمه هویج.»
قطعا همه مخاطب این نوشته نیستند. اون چند نفری که مخاطب این یادداشتاند، خودشون میدونند. چون همونطور که اول یادداشتم گفتم، تو این مدت انقدر دوستهای خوب و خوشقلبی پیدا کردم که گاهی به وسعت روحشون و نیکخواهیشون غبطه میخورم.