انیمیشن- پایپر piper

انیمیشن کوتاه «پایپِر» داستان زندگی همه‌ی ماست؛ داستان اولین تجربه‌ها، شکست‌ها، ترس‌ها، عشق‌ها، دوستی‌ها، دستاوردها، موفقیت‌ها...
پایپِر، یه جوجه آبچیلَکه (نوعی پرنده‌ی ساحلی که غذاش رو از زیر شن و ماسه پیدا می‌کنه) که قراره برای اولین بار لونه‌ی امن و دوست‌داشتنی‌ش رو ترک کنه و با مادرش به جست‌وجوی غذا بره؛ اما چیزی که مانعشه ترسش از اتفاق‌ها، ناشناخته‌ها و جهان تازه‌ایه که بیرون از لونه جریان داره.
بالاخره تصمیمش رو می‌گیره و پا به جهانی تازه می‌ذاره، ساحلی که پر از صدف‌های خوشمزه و حباب‌های بامزه‌ست. اما درست وقتی که انتظارش رو نداره، با بزرگ‌ترین ترسش روبه‌رو می‌شه!
انیمیشن کوتاه «پایپِر» داستانِ شجاعت‌داشتن برای کشف ناشناخته‌هاست و اتفاق‌های شگفت‌انگیزی که تو سایه‌ی این شجاعت رقم می‌خوره، مثل پیداکردن بهترین دوست‌ها یا تجربه‌ی بهترین حس‌های دنیا!

بعضی از نکته‌های جالب در مورد این انیمیشن اینه که دست‌اندرکارانش، برای ساخت دریا و ساحل، به یه جزیره به اسم «کاوائویی» رفتند؛ چون آب‌های کالیفرنیا زیادی تیره‌اند و آب‌های ساحل‌های کاوائویی شفاف و روشن!
موج‌های دریا هم دستی متحرک‌سازی شده‌اند، اما حباب‌ها تلفیقی از افکت‌ها و تکنیک‌های دستی‌اند! (این‌جور که مشخصه حباب‌ساختن، سخت‌تر از موج‌ساختنه!)
حالا همه‌ی این‌ها به کنار، انیماتورهای این انیمیشنِ کوتاه از پر پرنده‌ها برای انتقال احساسات شخصیت‌ها استفاده کرده‌اند و یه کم هم نگران بودند که این ژست‌ها تو طبیعت نباشه و حرکات پرنده‌ها مصنوعی از آب در بیاد. (انیماتورها هم الکی نگران می‌شن‌ها! مگه چند نفر تو دنیا آبچیلک رو از نزدیک دیدند و حرکاتش رو حفظ کردند؟)

 

فایل ویدئویی این انیمیشن رو تو کانال تلگرامم گذاشتم. اگه دوست‌ داشتید می‌تونید از اون‌جا دانلود کنید و ببینیدش.
تو چه مقطعی از زندگی شبیه پایپِر رفتار کردید و بعد موفق شدید؟
خرچنگه شما رو یاد چه کسی تو زندگی‌تون می‌ندازه؟ من خودم اون خرچنگه‌ام. ریلکس و رِله و پناه‌برنده به قعر شن و ماسه!

بائو



تا به حال فکر کرده‌اید اگر غذای مورد علاقه‌تان زنده می‌شد و شخصیتی مستقل و با هویت پیدا می‌کرد، زندگی چه شکلی به خود می‌گرفت؟ مثلا یک روز ظهر، بدون این که انتظارش را داشته باشید، کتلت‌های مادرتان زنده می‌شد و یک خواهر یا برادر جدید به خانواده‌تان اضافه می‌شد.



«بائو» تازه‌ترین فیلمِ انیمیشنی شرکت پیکسار، داستان زنده شدن یکی از کوفته‌های مادری چینی است که با تنهایی و رخوتِ خانه‌ای سوت و کور دست‌وپنجه نرم می‌کند.
یک روز کاملا معمولی وقتی همسرِ پرمشغله‌اش، با عجله او را سر میز ناهار ترک می‌کند، صدای نوزادی زن را به خودش می‌آورد. باور نکردنی است، یکی از کوفته‌های زن زنده و به یک پسربچه‌ی کوچولو تبدیل می‌شود و این، آغاز ماجرایی دوست‌داشتنی است...
با زنده شدن یکی از بائوهای (نوعی غذای چینی) زن است که زندگی شکل دیگری به خود می‌گیرد و فرصتی فراهم می‌شود تا زن تک‌تک لحظه‌هایش را با کسی شریک شود.



«بائو» اولین فیلم انیمیشنی شرکت پیکسار به کارگردانی یک زن (دامی شی)، پیوند سنت و مدرنیته و در عین حال در هم شکستگی هر یک از آن‌هاست؛ خانواده‌ای چینی که به کشوری دیگر (کانادا) مهاجرت کرده‌اند، فرزندی از نسلِ جدید که سوار بر موجِ فرهنگی دیگر، خانواده‌اش را ترک کرده و زنِ ریشه‌داری در سنت و فرهنگِ چین که با بحرانِ تنهایی و روبه‌رو شدن با عادت‌های تازه مثل ورزش‌های جدید و ... سر می‌کند.

«دامی شی» نویسنده و کارگردان این فیلم انیمیشنی می‌گوید: «وقتی به کانادا مهاجرت کردم، نمی‌دانستم بین فرهنگ چینی و فرهنگ کشور جدیدم کدام را انتخاب کنم. سردرگم بودم و تنها آرزویم در نوجوانی این بود که مستقل شوم و از خانواده‌ام فاصله بگیرم. من داستانِ زندگیِ بائو را کاملا لمس کرده‌ام.»
«بائو» داستانِ چالش‌های نسل قدیم و جدید و رویارویی هر دو این نسل‌ با هم، و پذیرفتن تفاوت‌هایشان با یکدیگر است؛ با یک پایان‌بندی تکان‌دهنده و درخشان...

خرماها کنار جاده
روی هم خرمن؛

این طور می‌بوسی‌ام

 

ـ دنیا میخاییل
ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد





My BlueBerry Nights movie

 

Mr Hublot short animated film

http://s9.picofile.com/file/8297297750/hublot_01_580x410.jpg

طراحی شخصیت آقای هوبلت

 

http://s8.picofile.com/file/8297297884/mr_hublot_image1.jpg

آقای هوبلت و گیاهان آپارتمانی‌اش

 

http://s9.picofile.com/file/8297297876/8bb6db0e781d3fbdc10d7d79de80e187_2.jpg

فضای داخلی خانه‌ی آقای هوبلت
آن چیزی که کنار پنجره با چراغی روشن ایستاده و بیرون را تماشا می‌کند سگ خانگی آقای هوبلت است

 

http://s8.picofile.com/file/8297297784/4edc526487d9cdac8cefe2fd02726ed9.jpg

 

این هم یک شهر منحصر به فرد است که آقای هوبلت در آن زندگی می‌کند.
پیشنهاد جدی من این است که این فیلم انیمیشنی ۱۱ دقیقه‌ای را ببینید و از طراحی فضاها و شخصیت‌ها هیجان‌زده بشوید.

 

 

روز بخیر آقای دقیق!

http://s8.picofile.com/file/8297297634/1444514906_mr_hublot_affiche.jpg

نام انیمیشن: آقای هوبلت( Mr Hublot)

کارگردان: لورنت ویتز (Laurent Witz) و الکساندر اسپیگرز(Alexandre Espigares)

نویسنده: لورنت ویتز(Laurent Witz)

موسیقی: فرانسس روسلوت(François Rousselot)

زمان: 11دقیقه

تولید شده توسط شرکت لاکسمبورگ فرانسه

لینک دانلود انیمیشن

 

این کسی که شبیه بادام‌زمینی می‌ماند، روی پیشانی‌اش به جای خال و جوش «عدد» دارد و شب و روز یک پالتوی چرم زرشکی تنش است، آقای «هوبلت» است. او مردی تنها و دقیق است. بله! «تنها» و «دقیق» دو ویژگی برجسته و مهم آقای هوبلت هستند. برای فهمیدن این ویژگی هم لازم نیست خیلی زحمت بکشید و فسفر بسوزانید. او در تمام وعده‌های غذایی سر میز غذاخوری تنها است و کسی را ندارد تا به او «شب‌بخیر» یا «صبح‌بخیر» بگوید. برای دقیق بودنش هم همین کافی‌ست که بدانید او روزی چند بار تمام تابلوهای روی دیوار خانه‌اش را تنظیم می‌کند و سر ساعت و دقیقه و ثانیه‌ی مقرر چای‌اش را می‌نوشد، قفل در خانه‌اش را باز می‌کند، از خانه بیرون می‌رود و به خانه برمی‌گردد. او برای تمام دقیقه‌ها و حتی ثانیه‌های زندگی‌اش برنامه‌‌ی مشخص دارد. اصلا معنادارترین و مهم‌ترین چیز در زندگی آقای هوبلت، ساعت و عقربه‌ها و گذر زمان است.

شهری که آقای هوبلت در آن زندگی می‌کند یک شهر منحصر به فرد است. چون همه‌ی خانه‌ها و شخصیت‌ها در آن از آهن و فلز  و پیچ و مهره ساخته شده‌اند.

آقای هوبلت مشغول زندگی معمولی و تکراری خودش است که یک «سگ کوچولو» همه چیز را تغییر می‌دهد. بله! یک سگ کوچولو توانایی این را دارد که احساسات آقای هوبلت را برانگیزد و اعداد روی پیشانی‌اش را با بالاترین سرعت ممکن جا به جا کند.

صامت بودن، طراحی منحصر به فرد شخصیت‌ها و عناصر و فضاها، و موسیقی متن از جمله ویژگی‌هایی هستند که وقت تماشای این انیمیشن یازده دقیقه‌ای باعث شگفتی مخاطب و بیننده می‌شود. باورتان می‌شود که این انیمیشن یازده دقیقه‌ای بیش از 20جایزه جهانی را از آن خودش کرده باشد؟ من هم باورم نمی‌شود. اما واقعیت دارد که این انیمیشن در کمتر از یکسال بعد از تولید این همه جایزه را برده است. بزرگ‌ترین این جایزه‌ها هم، جایزه‌ي «بهترین انیمیشن کوتاه» اسکار 2014 است.

انیمیشن «آقای هوبلت» به کارگردانی لورنت ویتز و الکساندر اسپیگرز در سال 2013 ساخته و تولید شده است.

We all make our choices in life, the hard thing to do is live with them

از یادداشت‌های 3 سال پیش

http://s9.picofile.com/file/8297038850/url_1_.jpg

من کارهای مهم تری از فیلم دیدن و وبلاگ و کتاب خواندن دارم، با این حال بیشتر وقتم را پای فیلم دیدن و انیمیشن تماشا کردن می گذرانم و ذره ای هم عذاب وجدان و حس ِ پشیمانی پیدا نمی کنم، فقط دوازده شب به بعد یادم می افتد که کارهای انجام نشده ی زیادی دارم و ساعت ها بیدار می مانم برای مطالعه و انجام کارهای عقب افتاده ام. دیروز فیلم The Words را تماشا کردم.  اولش فکر کردم از آن دسته فیلم هایی ست که کارگردان قرار است من را میخکوب کند یا  هوشم را به بازی بگیرد تا هی تلاش کنم بقیه داستان را حدس بزنم و نتوانم. چرا این طور فکر می کردم ؟ چون فیلم داستان در داستان است، همزمان سه داستان با هم اتفاق می افتند و هر کدام در دل دیگری و شخصیت های اصلی داستان چه بودند؟ نویسنده! به مامان گفتم :" فیلم درباره داستان زندگی یک نویسنده است." دروغ می گفتم. فیلم درباره داستان ِ زندگی یک نویسنده نبود، در واقع بود، اما بیشتر درباره "انتخاب" یک نویسنده بود و مامان همین طور که پای تلفن با بابا حرف می زد گفته بود :" از زندگی نویسنده ها بدم می آید. بی مزه اند." مامان بیشتر از آنکه فکر کند من ممکن است روزی یک نویسنده شوم، فکر می کند معمار می شوم و خب لابد او درست تر فکر و پیش بینی می کند، چون مادر است و حس ِ ششم اش هزار بار قوی تر از هر آدم ِ دیگر.

The words فیلم خاصی نبود. از آن فیلم هایی که می بینی و بعدش حس ِ ویژه ای نداری. من به آهنگ ها، فیلم  و انمیشین ها، کتاب ها، آدم ها و اشیایی دل می بندم و ازشان خوشم می آید که حس ِ ویژه ای در من به وجود بیاورند، حس ِ شگفت زدگی یا هر حسِ منحصر به فرد دیگری. اما the words این کار را  نکرد. بیشتر از خود فیلم سکانس های لوس شدن ِ دوست دختر روری جانسن را که بعدها هم  زنش شد، دوست داشتم. آن جایی که روری ( شخصیت مرد، نویسنده ی مذکور) در حال نوشتن و تایپ کردن بود و دورا ، بی هوا از توی آشپزخانه یا تخت بلند می شد و از پشت گردن روری را بغل می کرد و می بوسیدش و اینجوری به روری انگیزه ی نوشتن می داد یا خستگی اش را می گرفت و لوس بازی های دیگر. راستش من همیشه به این سکانس ها در زندگی خودم فکر کرده ام؛ هیچ بدم نمی آید که وقتی تق تق در حال نوشتن هستم، یک نفر ( ترجیحا همسر دلبند) یا مثلا یک بچه ی فسقلی که رابطه ی عاطفی نزدیکی با او دارم ( می شود اینجا خمیر را مثال زد) بیاید و از گردنم آویزان شود و بوس های آبدار روی لپم بگذارد؛ اما ترجیحا نباید حرف بزند، چون من وقت نوشتن به هر چه شنیدن و حرف زدن است آلرژی آنگولایی شدید پیدا می کنند و گوینده را درجا خفه می کنم. فقط بدی اش این است که در زندگی من، وقتی دارم تق تق تایپ می کنم و می نویسم، لوس کننده "مرد" باید باشد، نه زن. پس نمی تواند همینطور که گردنم را گرفته و لپم را بوسی می کند بچرخد و خودش را بیندازد توی بغلم، چون بدون شک یا من له می شوم، یا صندلی می شکند یا نمی دانم... نمی شود هیچ اتفاق خوشایندی را تصور کرد. این سکانس های لوس شدن دورا برای روری را بیشتر از هرچیزی دوست داشتم و اگر می خواهید راه های لوس شدن برای یک نویسنده را یاد بگیرید پیشنهاد می کنم این فیلم را روی دور تند، تماشا کنید و روی سکانس های لوس شدن چندین بار پاز کنید تا همه اش را خوب یاد بگیرید.

این هایی که من می نویسم نقد فیلم یا معرفی نیست مسلما. چیزهای شخصی اند که دلم می خواهد درباره فیلم بنویسم. و این که تنها از یک چیز دیگر این فیلم خیلی خوشم آمد و اینکه موضوع " انتخاب " را در زندگی بشر به خوبی نشان می دهد . ( که چه؟) خب، تمام فیلم، حول یک انتخاب ِ بزرگ ِ روری اتفاق می افتد، انتخابی که از همان اول اشتباه است. نمی دانم کجا بود یا که بود که می گفت بیشتر اشتباهات آدمی با دانستن و آگاهی اتفاق می افتد ، با این حال بشر همیشه تمایل دارد به اشتباه کردن و بعد که به نتیجه ی انتخاب ِ اشتباهش رسید، مطمئن تر می شود که نباید آن راه را انتخاب می کرد.(به عبارت دیگر می شود نوشت " روند کرم ریختن بشر در حق خودش" ) این جمله درباره فیلم the words هم دقیقا صدق  می کند. روری از همان اول می داند که اشتباه می کند، اما اشتباه می کند و در شعاع  این اشتباه اتفاق های زیادی می افتند و "دورا" شبیه یک فرشته ی نجات همیشه هست که برای روری لوس شود و عشوه بریزد و شبیه یک زن ِ ایرانی صبور باشد و نگذارد روری با این اشتباه بزرگی که در حق ادبیات کشورش انجام می دهد فرو بریزد یا به قول خودش از وسط نصف شود!

یک نکته ی دیگری که در این فیلم دوست داشتم این است که اشتباه را "اشتباه" می داند. شبیه فیلم های دلخوش کن ِ دیگر، نمی آید بگوید که اشتباه را می شود جبران کرد یا گذشته را فراموش کرد. به جایش می گوید :you can’t erase the past, no matter how much you want to… همین است. اشتباه، همیشه یک اشتباه است و به  نظرم همانقدر که نمی شود گذشته را پاک کرد، همانقدر هم نمی شود یک اشتباه را جبران کرد. اشتباه ها، شاید بخشیده شوند یا در نظر گرفته نشوند یا فراموش شوند، اما هیچ وقت جبران نمی شوند و انتخاب یک "راه" دیگر برای سپری کردن زندگی است که عنوان " جبران" را به خودش می گیرد و با تمام این ها، فیلم می گوید اشکال ندارد اگر هر غلطی در زندگی ت کرده ای، شهامت این را داشته باش که مسولیت انتخاب های خودت را بپذیری و شهامت این را داشته باش که بعد از اشتباهاتت به زندگی ادامه بدهی.

یک موضوع دیگر هم که هست و مسلما به این فیلم ربط ندارد، اما ربط پیدا می کند، بحث گپ زدن ( یا لاس زدن) علمی، فرهنگی، ادبی گروه های مختلف اجتماعی است. باز هم یادم نمی آید کجا خواندم ( فکر می کنم در یکی از کتاب های وودی آلن بود...) که نوشته بود بعضی آدم ها با هم لاس ادبی هنری می زنند، یک موضوعی را انتخاب می کنند به بهانه ی بحث کردن، در خلال بحث، پای شراب و چه و چه هم کشیده می شود و ازشان که بپرسی به عقیده ی خودشان دارند بحث فرهنگی می کنند و با تمام آدم های روی زمین فرق دارند. اگر دلتان خواست بدانید لاس ادبی چه نوع و چه شکلی است، باز هم پیشنهاد می کنم این فیلم را تماشا کنید. آن تکه ای که در کتاب خوانده بودم هیچ وقت از ذهن من پاک نشد و در محفل های ادبی همیشه در ذهنم پر رنگ شد، آدم هایی که بعد از جلسات و نشست های ادبی پیشنهاد دوستی یا کافه رفتن و پیشنهادهای دیگر بهم می دادند در قالب ساخته شده ی ذهنم جا می گرفتند:" از در ادبیات وارد شدن"

اگر نمی دانید از " از در ادبیات" وارد شدن یا "در قالب یک نویسنده خود را امامزاده نشان دادن" و همه چیز را به حساب روشنفکری و فرهنگ گذاشتن، چیست ، می توانید این فیلم را تماشا کنید و این پاراگراف های آخر این یادداشت را نخوانده در نظر بگیرید، چون من سر ِ دعوا و موکشی با هیچ کس را ندارم که بگوید اشتباه فکر می کنم و همه مثل هم نیستند و به جامعه ی ادبی توهین می کنم و چه و چه. من چیزهایی را که دیده ام و در زندگی شخصی ام تجربه کرده ام می نویسم. همین و فقط همین.

می بینید من چقدر بلدم درباره یک فیلم بی راه و بی ربط پرحرفی کنم؟ این یکی از توانمندی های من است.

Moana

قهرمان جدید دیزنی باز هم یک دختر است.

We all make our choices in life, the hard thing to do is live with them


من کارهای مهم تری از فیلم دیدن و وبلاگ و کتاب خواندن دارم، با این حال بیشتر وقتم را پای فیلم دیدن و انیمیشن تماشا کردن می گذرانم و ذره ای هم عذاب وجدان و حس ِ پشیمانی پیدا نمی کنم، فقط دوازده شب به بعد یادم می افتد که کارهای انجام نشده ی زیادی دارم و ساعت ها بیدار می مانم برای مطالعه و انجام کارهای عقب افتاده ام. دیروز فیلم را تماشا کردم. اولش فکر کردم از آن دسته فیلم هایی ست که کارگردان قرار است من را میخکوب کند یا هوشم را به بازی بگیرد تا هی تلاش کنم بقیه داستان را حدس بزنم و نتوانم. چرا این طور فکر می کردم ؟ چون فیلم داستان در داستان است، همزمان سه داستان با هم اتفاق می افتند و هر کدام در دل دیگری و شخصیت های اصلی داستان چه بودند؟ نویسنده! به مامان گفتم :" فیلم درباره داستان زندگی یک نویسنده است." دروغ می گفتم. فیلم درباره داستان ِ زندگی یک نویسنده نبود، در واقع بود، اما بیشتر درباره "انتخاب" یک نویسنده بود و مامان همین طور که پای تلفن با بابا حرف می زد گفته بود :" از زندگی نویسنده ها بدم می آید. بی مزه اند." مامان بیشتر از آنکه فکر کند من ممکن است روزی یک نویسنده شوم، فکر می کند معمار می شوم و خب لابد او درست تر فکر و پیش بینی می کند، چون مادر است و حس ِ ششم اش هزار بار قوی تر از هر آدم ِ دیگر.

The words فیلم خاصی نبود. از آن فیلم هایی که می بینی و بعدش حس ِ ویژه ای نداری. من به آهنگ ها، فیلم و انمیشین ها، کتاب ها، آدم ها و اشیایی دل می بندم و ازشان خوشم می آید که حس ِ ویژه ای در من به وجود بیاورند، حس ِ شگفت زدگی یا هر حسِ منحصر به فرد دیگری. اما the words این کار را نکرد. بیشتر از خود فیلم سکانس های لوس شدن ِ دوست دختر روری جانسن را که بعدها هم زنش شد، دوست داشتم. آن جایی که روری ( شخصیت مرد، نویسنده ی مذکور) در حال نوشتن و تایپ کردن بود و دورا ، بی هوا از توی آشپزخانه یا تخت بلند می شد و از پشت گردن روری را بغل می کرد و می بوسیدش و اینجوری به روری انگیزه ی نوشتن می داد یا خستگی اش را می گرفت و لوس بازی های دیگر. راستش من همیشه به این سکانس ها در زندگی خودم فکر کرده ام؛ هیچ بدم نمی آید که وقتی تق تق در حال نوشتن هستم، یک نفر ( ترجیحا همسر دلبند) یا مثلا یک بچه ی فسقلی که رابطه ی عاطفی نزدیکی با او دارم ( می شود اینجا خمیر را مثال زد) بیاید و از گردنم آویزان شود و بوس های آبدار روی لپم بگذارد؛ اما ترجیحا نباید حرف بزند، چون من وقت نوشتن به هر چه شنیدن و حرف زدن است آلرژی آنگولایی شدید پیدا می کنند و گوینده را درجا خفه می کنم. فقط بدی اش این است که در زندگی من، وقتی دارم تق تق تایپ می کنم و می نویسم، لوس کننده "مرد" باید باشد، نه زن. پس نمی تواند همینطور که گردنم را گرفته و لپم را بوسی می کند بچرخد و خودش را بیندازد توی بغلم، چون بدون شک یا من له می شوم، یا صندلی می شکند یا نمی دانم... نمی شود هیچ اتفاق خوشایندی را تصور کرد. این سکانس های لوس شدن دورا برای روری را بیشتر از هرچیزی دوست داشتم و اگر می خواهید راه های لوس شدن برای یک نویسنده را یاد بگیرید پیشنهاد می کنم این فیلم را روی دور تند، تماشا کنید و روی سکانس های لوس شدن چندین بار پاز کنید تا همه اش را خوب یاد بگیرید.

این هایی که من می نویسم نقد فیلم یا معرفی نیست مسلما. چیزهای شخصی اند که دلم می خواهد درباره فیلم بنویسم. و این که تنها از یک چیز دیگر این فیلم خیلی خوشم آمد و اینکه موضوع " انتخاب " را در زندگی بشر به خوبی نشان می دهد . ( که چه؟) خب، تمام فیلم، حول یک انتخاب ِ بزرگ ِ روری اتفاق می افتد، انتخابی که از همان اول اشتباه است. نمی دانم کجا بود یا که بود که می گفت بیشتر اشتباهات آدمی با دانستن و آگاهی اتفاق می افتد ، با این حال بشر همیشه تمایل دارد به اشتباه کردن و بعد که به نتیجه ی انتخاب ِ اشتباهش رسید، مطمئن تر می شود که نباید آن راه را انتخاب می کرد.(به عبارت دیگر می شود نوشت " روند کرم ریختن بشر در حق خودش" ) این جمله درباره فیلم the words هم دقیقا صدق می کند. روری از همان اول می داند که اشتباه می کند، اما اشتباه می کند و در شعاع این اشتباه اتفاق های زیادی می افتند و "دورا" شبیه یک فرشته ی نجات همیشه هست که برای روری لوس شود و عشوه بریزد و شبیه یک زن ِ ایرانی صبور باشد و نگذارد روری با این اشتباه بزرگی که در حق ادبیات کشورش انجام می دهد فرو بریزد یا به قول خودش از وسط نصف شود!

یک نکته ی دیگری که در این فیلم دوست داشتم این است که اشتباه را "اشتباه" می داند. شبیه فیلم های دلخوش کن ِ دیگر، نمی آید بگوید که اشتباه را می شود جبران کرد یا گذشته را فراموش کرد. به جایش می گوید :you can’t erase the past, no matter how much you want to… همین است. اشتباه، همیشه یک اشتباه است و به نظرم همانقدر که نمی شود گذشته را پاک کرد، همانقدر هم نمی شود یک اشتباه را جبران کرد. اشتباه ها، شاید بخشیده شوند یا در نظر گرفته نشوند یا فراموش شوند، اما هیچ وقت جبران نمی شوند و انتخاب یک "راه" دیگر برای سپری کردن زندگی است که عنوان " جبران" را به خودش می گیرد و با تمام این ها، فیلم می گوید اشکال ندارد اگر هر غلطی در زندگی ت کرده ای، شهامت این را داشته باش که مسولیت انتخاب های خودت را بپذیری و شهامت این را داشته باش که بعد از اشتباهاتت به زندگی ادامه بدهی.

یک موضوع دیگر هم که هست و مسلما به این فیلم ربط ندارد، اما ربط پیدا می کند، بحث گپ زدن ( یا لاس زدن) علمی، فرهنگی، ادبی گروه های مختلف اجتماعی است. باز هم یادم نمی آید کجا خواندم ( فکر می کنم در یکی از کتاب های وودی آلن بود...) که نوشته بود بعضی آدم ها با هم لاس ادبی هنری می زنند، یک موضوعی را انتخاب می کنند به بهانه ی بحث کردن، در خلال بحث، پای شراب و چه و چه هم کشیده می شود و ازشان که بپرسی به عقیده ی خودشان دارند بحث فرهنگی می کنند و با تمام آدم های روی زمین فرق دارند. اگر دلتان خواست بدانید لاس ادبی چه نوع و چه شکلی است، باز هم پیشنهاد می کنم این فیلم را تماشا کنید. آن تکه ای که در کتاب خوانده بودم هیچ وقت از ذهن من پاک نشد و در محفل های ادبی همیشه در ذهنم پر رنگ شد، آدم هایی که بعد از جلسات و نشست های ادبی پیشنهاد دوستی یا کافه رفتن و پیشنهادهای دیگر بهم می دادند در قالب ساخته شده ی ذهنم جا می گرفتند:" از در ادبیات وارد شدن"

اگر نمی دانید از " از در ادبیات" وارد شدن یا "در قالب یک نویسنده خود را امامزاده نشان دادن" و همه چیز را به حساب روشنفکری و فرهنگ گذاشتن، چیست ، می توانید این فیلم را تماشا کنید و این پاراگراف های آخر این یادداشت را نخوانده در نظر بگیرید، چون من سر ِ دعوا و موکشی با هیچ کس را ندارم که بگوید اشتباه فکر می کنم و همه مثل هم نیستند و به جامعه ی ادبی توهین می کنم و چه و چه. من چیزهایی را که دیده ام و در زندگی شخصی ام تجربه کرده ام می نویسم. همین و فقط همین.

می بینید من چقدر بلدم درباره یک فیلم بی راه و بی ربط پرحرفی کنم؟ این یکی از توانمندی های من است.

نمایش در یک پرده : the blue umbrella

http://pinkprincess.persiangig.com/00/528610_486689788034259_1972628586_n.jpg

نمایش در یک پرده : Speed Kills Jungle


http://pinkprincess.persiangig.com/00/url.jpg

چند شب است خوابم نمی برد. وقت خواب هزار و یک فکر و خیال به سرم می زند. به سرم می زند صبح که شد به فلانی و فلانی زنگ بزنم، سراغ کارهایی که نیمه کاره مانده را بگیریم، حال فلانی را بپرسم، به فلانی ایمیل بزنم و فلان چیز را بگویم، بانک بروم، بنویسم، ایمیل بزنم، درس بخوانم و تلاش کنم عاشق بشوم. در خیالم به فلانی می گویم که ریش های خیلی قشنگی دارد و از وقتی ریش می گذارد بیشتر دوستش دارم و به sid بگویم یادش نرود برایم فیلم بیاورد و بنشینم یک لیست از آدم هایی که قرار است ببینمشان تهیه کنم و پول هایم را جمع کنم گوشواره اسب آبی بخرم و شال تی تی و شلوار جین لوله تفنگی و رژگونه سنگی و غیره و ذلک. بعد همین می شود که خوابم نمی برد و یک کد اشتباهی وارد می کنم و ایرانسل 1500کیلوبایت اینترنت رایگان دو روزه می دهد و صدایی نامریی مرا فرا میخواند که زود باش یک روزه از تمام اینترنتت استفاده کن، وگرنه هزارتومانت به باد می رود. این می شود که تا نیمه های شب بازی های سونی اریکسون W880دانلود می کنم که به درد لای جرز دیوار هم نمی خورند و گوشی را پرت می کنم آن طرف و گوش هایم را تیز می کنم طرف دریچه کولر ببینم صدای باران می آید یا نه.

دیشب باران آمد و حال خوبی بود که پشت میز سفیدم نشسته بودم و درس می خواندم مثلا. تا چهارصبح بیدار ماندم. هی منتظر صدای اذان بودم. دلم می خواست هرطور شده صدای اذان صبح را بشنوم و بعد بخوابم. هیچ اذانی مثل اذان صبح نمی شود. وقت ِ اذان صبح، گرد نقره ای رنگی در هوا پراکنده می شود و فرشته ی چاقی که بدون جاروی هری پاتری یا پرنده ای سفید پرواز می کند، آرزوهای همه را برآورده می کند و نخودی می خندد. حتی وقتی خیلی مهربان باشد زیر بالشت آدم کادوهای کوچولو می گذارد. باور کنید چرت و پرت نمی گویم! آدمی که نماز نخواند و اخبار گوش ندهد و حوصله سرچ هم نداشته باشد همین می شود که نداند اذان صبح را چه ساعتی می گویند و نمی فهمد چه وقت خوابش می برد.

بعد هم ده صبح بیدار شدم. چرا؟ چون مامان بالا سرم نشسته بود و خش خش از توی یک کیسه جوراب پیدا می کرد. بعد هم نشستم به درس خواندن و فکر کردم اگر پنجاه شصت ساله شوم کسی به وجودم افتخار می کند یا نه ؟ چه ربطی دارد؟ ربطش این است که این روزها طوری شده ام که به مورچه های کارگر هم حسودی ام می شود. به کارگردان های انیمیشن ها، به فیلمسازها، نویسنده ها، معمارها، نابغه ها و... البته که همه شان ارجینال. فعلا که به هیچ ایرانی ای در هیچ زمینه ای حسادت نکرده ام و دروغ هم نگفته ام که آرزو کرده باشم جای او بوده باشم مثلا ( چرا فعل های من این ریختی می شوند؟)

ظهر ایستاده بودم جلوی آینه و خودم را نگاه می کردم که مامان از توی آشپزخانه گفت :" چه زشت شده ای !" من دوباره خودم را با دقت توی آینه نگاه کردم و دیدم بیراه نگفته است مامان. زشت شده ام. حق دارم زشت شده باشم. آدمی که تا چهار صبح بیدار مانده باشد و صبح با خش خش مشنبا بیدار شده باشد و هی حرص و جوش و غصه بخورد و هی فکر و خیال کند، اگر خوشگل بماند جای تعجب دارد. راستی! من خوشگل؟ خوب نگاهم کنید. بگویید که خوشگلم. خواهش می کنم!

خیلی وقت بود به این نتیجه رسیده بودم که "کارگروهی" در ایران هیچ جایگاه و تعریف و معنایی ندارد. تیم ورک یا همان کار گروهی یعنی کشک. یعنی یک نفر حرص و جوش بخورد و بقیه دست به سینه تماشا کنند. این خوش ترین حالت اش است تازه. بدترین حالت اش این است که نفر چهار و پنجمی از ناکجا پیدا شود که حس رییس یا مدیر بودن داشته باشد. آن وقت است که حس می کنی برای یک بار هم که شده باید نقش پاندای کنگ فو کار را در زندگی ت بازی کنی و هر که دم ِ دستت می آید بزنی نصف کنی. من به تمام آنهایی که از کارگروهی بیزارند حق می دهم. به تمام آنهایی که انفرادی ورزش می کنند، انفرادی اختراع می کنند، انفرادی مدال می آورند و جهانی می شوند حق می دهم و به همه ایرانی ها حق می دهم که در کمتر کار گروهی ای موفق باشند. با این حال باید خوشحال باشم که برای یک بار هم که شده در زندگی عضو یک گروه شده ام و قرار است یک کار گروهی انجام بدهیم و دغدغه گروهی داشته باشیم . یادبان حاصل دوستی من با سه نفر دیگر است و باید از صمیم قلب خوشحال باشم که از یک "ایده" تبدیل شده به یک " دغدغه" و " دلخوشی".


http://pinkprincess.persiangig.com/00/urlaedw.jpg

خسته ام و خوابم می آید. این ها را هم نوشتم که به این قسمت مهم برسم که بالش و پتویم را زدم زیر بغلم و رفتم روی مبل های زوار در رفته مان که تلویزیون تماشا کنم. خود ِ تلویزیون که نه. فایل هایم را گشتم و گشتم که ببینم دلم چه فیلم یا انیمیشنی می خواهد که چشمم افتاد به مستند :" speed kills Jungle" ناگفته نماند که هی اسمش را توی دهانم می چرخاندم که اسپید کیلز جانگل؟ یعنی چه ؟ یعنی چه ؟ خب چه معنی می تواند داشته باشد. سرعت جنگل را از بین می برد؟ سرعت جنگل را می کشد؟من تصمیم خودم را گرفته بودم می خواستم یک مستند تماشا کنم، مستند سرعت. سرعتی که جنگل را از بین می برد.

حالا از وسط مستند بینی بلند شده ام و دارم این ها را می نویسم. مگر می شد همانطور لم بدهم روی مبل و هر کی هر چه خواست ببلعد و من هیچ چیز درباره اش ننویسم. آرام باشید. آرام باشید. البته این جمله ای ست که خودم به خودم باید بگویم تا هیجاناتم را کنترل کنم. بگذارید بنویسم که اگر دلتان هیجان خواست یا هوس تماشای فیلم ترسناک کردید، بهتر است به جای فیلم های جن دار و روح های آبکی یی که از قبرهای تاریک بیدار می شوند و دختربچه هایی که با موهای بلند و چشم های خالی از توی چاه بیرون می آیند، ببنشیند مستند جنگل تماشا کنید. من از نیم ساعت پیش تا الان بلعیدن یک موش توسط یک مار، خورده شدن یک ملخ ( ملخ بود؟ حشره هایی که شبیه ساقه ی ترد گیاهان هستند) توسط یک ملخ دیگر، خورده شدن یک مورچه، شکار شدن یک پروانه در یک تار عنکبوت، و خورده شدن عنکبوت توسط یک خفاش  و خورده شدن یک آفتاب پرست توسط یک میمون را دیده ام و هی آب دهانم را قورت می دهم و تصاویر از نو زنده می شوند در ذهنم. گوشت قرمز آفتاب پرست که از گوشه ی لب میمون آویزان است و خونی که از توی چشم های موش کوچولو بیرون زد. اول خواستم چشم هایم را ببندم. اما فکر کردم من دیگر بیست و سه سالم است و خوبیت ندارد لوس بازی در بیاورم و می توانم هر چیز ترسناکی را تماشا کنم. پس با چشم های باز اولین سکانس های مستند را که مراحل بلعیدن شدن یک موش ماده توسط یک مار سمی بود تماشا کردم. اصلا هم چیز ساده ای نیست. مستند آنقدر هیجان انگیز و حرفه ای ساخته شده که تو می توانی ریزترین عکس العمل های موش را وقت مردن و شکار شدن ببینی. وقتی فیلم بارها و بارها اسلوموشن می شود و بلعیده شدنی را که در کمتر از یک ثانیه طول می کشد با جزئیات فراوان به تو نشان می دهد، فرو رفتن نیش های مار در شش های موش و بعد رها شدن موش.... دوربین موش را نشان می دهد. موش را که عاجز و ناتوان لنگان لنگان راه می رود و خیال می کند رها شده است و در واقع رها نشده است. چشم ها.. چشم هایی که خیس شده اند. اولش خیال کردم موش گریه اش گرفته است. چه فکر احمقانه ای. احمقانه است؟ چه می دانم.. شنیده بودم نهنگ ها و دلفین ها و اسب ها گریه می کنند، فکر کردم موشی هم که نیش های یک مار خاک بر سر در شش هایش فرو رفته باشد لابد می زند زیر گریه و های های اشک می ریزد که آخ شش هایم، اما در واقع موش قصه، خون گریه می کرد! بله... خون از چشم هایش بیرون می زند و موش آرام آرام بی حرکت می شود. کارگردان قرار نیست بی خیال شود. موسیقی متن می کوبد، طوری که قلبت را از توی دهانت بیرون بکشد، جوری که یک معمار بیست و سه ساله را به کشتن بدهد. پس دوربین فرو رفتن سر و دم و دست های مچاله شده موش در آرواره های مار را هم نشان می دهد که آرام آرام بلعیده می شود و این تازه شروع ماجرا است. این چرخه ی خورده شدن ادامه دارد.

چرخه ی خشکی تمام شده و کارگردان توی دریا شیرجه زده تا نشانم بدهد چه خبر است. فیلم را استاپ کرده ام و پوست های نارنگی ام را گذاشتم روی میز و وحشتناک ترین اتفاق ممکن افتاد. همان طور که داشتم کنترل تلویزیون را از کنارم برمی داشتم دیدم یک حلزون کوچک کنارم رژه می رود. بله! دیدن این حلزون وحشتناک نیست. اما به من حق بدهید که بعد از تماشای چنین مستندی که هر موجود ضعیفی قدرتی شگفت انگیز دارد تصور کنم که یک حلزون کوچک هم می تواند در کمتر از سه ثانیه دهان ِ شل و ولش را باز کند و من را با زیر شلواری و دسته موی بافته و سرانگشت هایی که مزه ی پوست نارنگی می دهد، ببلعد. امروز مامان سبزی نخریده بود، دیروز و پریروز هم سبزی نخریده بود و من نمی دانم این حلزون از کجا پیدایش شده. رد لزج اش روی مبل مانده و خشک شده و خوشحالم که روی مبل چرخ نزده ام و پهلو به پهلو نشده ام، وگرنه حتم دارم بیچاره را وقتی به صفحه ی تلویزیون خیره شده بود و راجع به جنگل و هم نوعانش خیالبافی می کرد، له می کردم. جای خوشحالی هم دارد که حلزون راه رفتن روی مبل را به قدم زدن لای موهای من ترجیح داده است. اگر حلزون بی نزاکتی بود می توانست از هر جایی سر در بیاورد و من هم متوجه نشوم. حلزون را بردم توی گلدان کوچک درخت بونسای ام گذاشتم. الان رفتم نگاه کردم سر جایش نبود. با چشم های خوابالودم هی نگاه کردم و فکر کردم اگر مامان بیاید و قصه حلزون را برایش تعریف کنم می گوید توهم زدگی ناشی از شب بیداری و کم خوابی و زشت شدن است. بعد چشمم خورد به حلزون که روی فرش ایستاده بود و توی لاکش فرو رفته بود. speed kills Jungle؟ یا خدا.. در فاصله ای که من این متن را بنویسم حلزون از توی گلدان و میز پایین آمده روی فرش، پس بدون شک در کمتر از سه ثانیه می تواند من را ببلعد...

دلم می خواهد بدانم حلزون از کجا پیدایش شده و چه طور به مبل رسیده. نکند به نارنگی چسبیده بوده و متوجه اش نشده بودم؟ اما مگر حلزون ها توی یخجال زنده می مانند؟ توی خانه تنهایم و دلم می خواهد بقیه مستند را با مامان تماشا کنم. بهتر است تنها توی دریا شیرجه نزنم. معلوم نیست با کوسه ها و هشت پاها و بقیه جانواران آبزی چه بر من بگذرد.

شگفتی های زیادی در دنیا هستند که من از آنها بی خبرم. شگفتی هایی که می تواند از خواندن یک کتاب یا تماشای یک فیلم، خوردن یک خوراکی یا غذای جدید حاصل شود، یا از تماشای یک مکان تاریخی یا دیدن موجودات عجیب و غریب و ساده تر از همه کشف زندگی روزمره ی موجودات و آدم های دیگر و بی نهایت چیزهایی که حتی نوشتن و گفتن شان هم به ذهنم نمی رسد.

حالا چشم هایم را که ببندم می توانم دوربین مخفی کارگردان را ببینم و حلزون کوچک توی گلدان را تصور کنم که دهانش را اندازه دهان یک اسب آبی غول پیکر باز کرده برای بلعیدنم و بشنوم که همه این ها نقشه بود برای ساختن پلان آخر مستند و صدای خنده ی کارگردان تیتراژ پایانی می شود.

 

+حالا به گمانم یک حیوان خانگی داشته باشم. یک حلزون کوچک که گلدان درخت بونسای ام را به او بخشیده ام. البته اگر از من بپذیرد و هوس پیاده روی شبانه به سرش نزند.

صداقت داشتن با کسی که سیاست دارد، حماقت است ؟

http://pinkprincess.persiangig.com/00/urlewrt.jpg

جای تعجب ندارد که به جای تمام برنامه ها و کارهای لیست شده، می نشینم و پشت سر هم فیلم و انیمیشن نگاه می کنم. چنگ می زنم توی موهایم و غبطه می خورم و اندوه شبیه آدم ِ مهربانی مرا بغل می کند و می گذارد هر چقدر دلم می خواهد گریه کنم.

چند شب است که خوابم نمی برد و آنقدر کابوس می بینم که صدای مامان را نمی شنوم که یازده ظهر بیدارم می کند:" اذان را گفتند، نمی خواهی بیدار شوی؟" می خواهم از تمام کابوس هایم بیدار شوم و نمی توانم و این وحشتناک است.

این هایی که گفتم هیچ ربطی به هم ندارند. می خواهم درباره " پل چوبی" و " برف روی کاج ها" بنویسم که پشست سر هم تماشایشان کردم و اندوهی که بر من بر جا گذاشتند سه روز است که پاک و فراموش نشده است.

وقت دیدن هر دو فیلم تنها بودم. تنها روی صندلی زانوهایم را بغل کرده بودم و فارغ از هر نگرانی و دلشوره ای تصمیم جدی ام را گرفته بودم که دو فیلم تماشا کنم. این که تصمیم بگیری فیلم تماشا کنی، با این که در حال تماشای فیلم باشی زمین تا آسمان فرق دارد.

اول " پل چوبی" را تماشا کردم. باید بنویسم که درست جایی که انتظارش را نداشتم، زدم زیر گریه. اصلا برای چه باید می زدم زیر گریه ؟ کجای فیلم گریه داشت؟ خب معلوم است، همه جایش. فیلم غم انگیزی بود؟ خب معلوم است، نه. پس چرا اشک هایم شبیه توی کارتون ها گوله گوله پایین می آمدند؟ نمی دانم.

خب می دانید؟ من هیچ وقت بلد نبودم مثل ادمیزاد و مثل آدم های درست حسابی که تریپ روشنفکری بر می دارند و دل و روده فیلم و کتاب را بیرون می کشند درباره فیلم ها و کتاب ها بنویسم، اما خوب می توانم تمام احساساتم را از صحنه صحنه فیلم به کلمه بیاورم.

با این که از مهناز افشار خوشم نمی آید، اما با بازی اش در فیلم های "پل چوبی" و " برف ها روی کاج" بفهمی نفهمی خوشم آمده است. پل چوبی را دوست داشتم. این همه ی آن چیزی نیست که می خواهم بگویم. حرف هایم ادامه دارد. پل چوبی را که تماشا می کردم، می دانستم درست در جایی که انتظارش را نداری، درست در جایی که فکر می کنی تمام خوشی ها و خوشبختی های عالم به تو روی آورده است، همه چیز تمام می شود، ورق بر می گردد، دنیا آن روی خودش را نشانت می دهد. برای چیزی که روزها و ماه ها و تلاش کرده ای همه چیز جور دیگری رقم می خورد. معلوم بود که این خوشی ها نمی توانند ادامه داشته باشند. از همان لحظه شیرین کنار صبوری می نشیند و چیزی توی دلم امیر تکان می خورد، حس غریبی که در دلش چنگ می زند و او را مجبور می کند که میان آن دو بنشیند و بعد...

اتفاق های زندگی جزئی تر و کوچک تر و قدرتمند تر از چیزی هستند که ما تصورش را بکنیم. اصلا اتفاق ها هرچقدر کوچکتر باشند شعاع بزرگتری دارند برای تغییر دادن و دگرگون کردن.

شاید همین صحبت چند دقیقه ای شیرین و صبوری بود که اولین جرقه را زد. اولین جرقه چه را ؟ هر چه فکر می کنم واژه اش را پیدا نمی کنم. اما این اولین جرقه ها را تجربه کرده ام و روزها و ساعت ها درباره این ریشه ها و اولین جرقه ها فکر کرده ام. اگر از من بپرسند ریشه دگرگونی زندگی شیرین و امیر کجا بود؟ نمی گویم آنجا که یک دسته به قول شیرین " اراذل" خلوت دو نفره امیر و شیرین را بهم می زنند، همه چیز درست از آن چند ثانیه ای شروع می شود که صبوری و شیرین صحبت می کنند... همین، چند ثانیه ناقابل!

"برف روی کاج ها" را هم دوست داشتم. با برف روی کاج ها گریه نکردم. فقط محکم تر پاهایم را بغل کردم و بیشتر دندان هایم را روی هم فشار دادم از تماشای لحظه های معمولی یک "زندگی".

دوست دارم راجع به صحنه های مختلف و فکرهایی که توی سرم رژه رفته اند بنویسم؛ از اولین سکانس فیلم که در فروشگاه هستند و علی و رویا اتفاقی ژاله یکی از آشناهایشان را می بینند که با یک پسر جوان در فروشگاه هست. قضاوتی که علی می کند، سوالی که در ذهنش پیش می آید و اشتباه بزرگ تری را که خودش گرفتارش شده است... ما آدم ها در قضاوت کردن استادیم. می توانیم از کوچک ترین و پیش پا افتاده ترین چیزها ذهنیت های عجیب غریب و برداشت های فضایی بکنیم. بعضی وقت ها تعبیرهایمان آنقدر رشد می کنند که تمام روابط و شخصیت و افکارمان را تحت تاثیر قرار می دهد و همه چیز را زیر سوال می برد. برای دومین باری که فیلم را دیدم، وقتی علی از رویا می پرسد که :" اون کیه باهاش... می گم مدلشون..." و بعد حرف خودش را می خورد، با خودم مدام فکر می کنم، آدمی که اشتباه می کند، آدمی که خودش در حال اشتباه کردن است و دلش می خواهد که اشتباهاتش را پنهان کند و با تمام بزرگی و دانش و مدارک دانشگاهی اش از رو کردن اشتباهاتش می ترسد، چه طور می تواند در لحظه ای کوتاه آدمی را مورد قضاوت قرار دهد؟ چه طور می تواند به خودش اجازه بدهد که راجع به اشتباهات دیگری _ و نه خودش_ فکر و قضاوت کند ؟

این ها باز هم، همه ی آن چیزی نیست که دلم می خواهد درباره این دو فیلم بنویسم. راستش الان که در حال نوشتن هستم فکر می کنم بیشتر آن چیزی که توی ذهنم هست را نمی توانم بنویسم و از این بابت ناراحتم. زور زدن برای نوشتن چیزی و نتوانستن... یعنی عجز!

اما بگذارید بنویسم که بعد از تماشای " برف روی کاج ها" و " پل چوبی" یک کلمه توی ذهنم پر رنگ شده بود :" خیانت" و مدام از خودم می پرسیدم حقیقتا " صداقت داشتن با کسی که سیاست دارد، حماقت است" ؟! واقعا این طور است؟ اصلا ریشه خیانت کجاست و چه می شود که یک نفر تصمیم به خیانت می گیرد. روزهاست به این کلمه و ریشه و ابعاد و اشکالش فکر می کنم. بله، من سه روز است که در پی اندیشه های فیلسوفانه ام ( زرشک!) به این نتیجه رسیده ام که خیانت شکل های مختلفی دارد. خیانت می تواند فکر کردن یا احساس باشد، همین که فکر کنی کسی بهتر است یا کسی بهتر می تواند جایگزین شود همان جرقه زده می شود، یا احساسی که نسبت به دیگری پیدا می کنی و او را برتر می یابی، می تواند شکل یک تلفن کوتاه یا اس ام اس چند کلمه ای باشد. تلفن یا س م سی که هیچ کلمه، جمله یا صحبت خاصی را در بر نگرفته باشد، اما احساس یا فکری که پشت آن سرمایه گذاری شده می تواند همه چیز را تغییر دهد. "فکر" و "احساس" شاید پنهانی ترین لایه ی خیانت باشد که آرام آرام شکل دیگری پیدا می کند. آن وقت چه کسی در میان هست که آنقدر قدرتمند باشد و بر خودش تسلط داشته باشد که بتواند این پنهانی ترین لایه ها را تحت سلطه ی خودش در بیاورد. به خودش دستور بدهد فکر نکند، احساس نکند یا آنقدر قهرمان خودش باشد که اگر فکر یا احساس هم کرد، اجازه ندهد افکار و احساساتش چیزی را تحت تاثیر خودش قرار بدهد.

حالا چند روز است مدام به این کلمه فکر می کنم، نه این که فکر کنم تا به حال چند نفر به من خیانت کرده اند و قرار است کدام وجه های خیانت را تجربه کنم، به این فکر می کنم که من، من تا به حال خواسته و ناخواسته چقدر و به چه آدم هایی خیانت کردم...

راستی! حقیقتا صداقت داشتن با کسی که سیاست دارد، حماقت است؟ خودم فکر می کنم همینطور باشد.

تماشای این دو فیلم، به کسانی که هنوز آن ها را ندیده اند، پیشنهاد و حتی توصیه می شود!


http://pinkprincess.persiangig.com/00/url%D8%A8%D8%AB%D8%B5%D8%AB.jpg

نمایش در یک پرده

http://pinkprincess.persiangig.com/00/299208_354324294674069_1125411191_n.jpg

یکی از بی نظیرترین انیمیشن هایی که تا به حال تماشا کرده ام.

نمایش در یک پرده

http://pinkprincess.persiangig.com/00/url%D8%A8%D8%AB%D8%B5%D8%AB.jpg

نمایش در یک پرده

http://pinkprincess.persiangig.com/image/227575_121930397888836_2148388_n.jpg

فیلم مستند زندگی در یک روز بیشتر از آنکه قشنگ باشد، تکان دهنده بود.

یادم باشد از لحظه های ویژه این مستند بنویسم.


A big hug that called family



We never had a chance to explore the outside world, but what we didn't know was that our world was about to change


the croods*


Dad's rule


My name's Eep and this is my family, the Croods. We never had the chance to explore the outside world because of my dad's one rule: Never leave the cave

the croods*

th croods

New is always bad

Grug: "Tonight we'll hear the story of Crispy Bear. A long time ago this little bear was alive because she listened to her father. So she was happy, but Crispy had one terrible problem. She was filled with curiosity. Yes, and one day she saw something new and died!"
Thunk: "Just like that?"
Grug: "Yes!"
Gran: "Same ending as everyday"
Thunk: "I get it, dad. I will never do anything new or different."
Grug: "Good man, Thunk

the croods*

th croods

A pet is an animal we don't eat_


We call those children_



نمایش در یک پرده

اگر هنوز یک انسان ِ نخستین بودیم...

خانواده کرودها   The Croods (زبان اصلی)

 خانواده کرودها – The Croods

OZ the great and powerful

You have nothing to fear so long as you believe. For when you believe, anything is possible

نمایش در یک پرده

محصول جدیدی از شرکت والت دیسنی
تلفیقی از فیلم و انیمیشن


Amour

Things will go on as they have done up until now. They'll go from bad to worse. Things will go on, and then one day it will all be over

نمایش در یک پرده : Amour

چهره ی واقعی دوست داشتن

نمایش در یک پرده : BOB



سایت انیمیشن
لینک دانلود انیمیشن

نمایش در یک پرده : The secret of kells

این انیمیشن را می توانید از این جا دانلود کنید.

حرف های در گوشی: کی می شود و من تنبلی را کنار می گذارم و شبیه آدمیزاد می نشینم از تک تک این انیمیشن ها، این عزیزترین دنیاهای خلق شده، می نویسم هر آنچه را که دلم می خواهد. کی می شود؟

نمایش در یک پرده : 5centimeter per second

+بعضی انیمیشن ها هم هستند،که تماشایشان نفس آدم را بند می آورد و اندوه های ته نشین شده توی دل آدم را جا به جا می کنند...

دوست داشتم، پایان تلخ این انیمشن را بیشتر از پایان تمام ِ انیمیشن های شاد دوست داشتم.

+ "در هر ثانیه پنج سانتی متر" انیمیشن ژاپنی نوشته ، ساخته و کارگردانی ماکوتو شینکای محصول سال 2007 است که دارای سه فصل به هم پیوسته با عنوان های متفاوت می باشد : فصل اول : شکوفه گیلاس، فصل دوم : کیهان نورد، فصل سوم : در هر ثانیه پنج سانتی متر...

+ رنگ ها و منظره های انیمیشن فوق العاده اند؛ آن قدری که می توانند آدم را در رویاهای دور و درازش غرق کند...


نمایش در یک پرده : Paperman

امروز اولین کاری که بعد از بیدار شدن انجام دادم تماشای انیمیشن کوتاه شش دقیقه ای "مرد ِ کاغذی" محصول سال 2012 شرکت والت دیسنی بود. "مرد کاغذی" از آن دسته انیمیشن هایی ست که تماشای چندین و چند باره اش آدم را نه تنها خسته نمی کند که به اندازه ی دفعه ی اول به وجد می آورد و ذوق زده می کند. مرد ِ کاغذی داستان کارمندِ جوانی ست که در ایستگاه مترو ( یا قطار) بر حسب یک اتفاق خیلی ساده عاشق دختری می شود و در فاصله ی کوتاهی بعد از عاشق شدن مرد ِ جوان، دخترک سوار مترو و دور می شود.

مرد ِ جوان ِ بی عشق که از عاشق شدن خودش خوشحال بود، به ثانیه ای عشق اش را از دست می دهد. اما از آنجا که دنیا مهربان تر از آن است که آدم های بی عشق را برای همیشه بی عشق بگذارد، پنجره کوچکی را باز می کند برای امیدوار کردن مرد ِ جوان برای رسیدن.

انیمیشن "مرد کاغذی" داستان ِ تلاش مرد ِ جوان ِ تصویر است برای رسیدن به دخترک کمر باریک ِ کنارش. تلاش ِ استثنایی و متفاوتی که حتم دارم به ذهن ِ هیچ عاشقی خطور نمی کند. این انیمیشن ِ سیاه و سفید صامت به کارگردانی John Kahrs موفق به دریافت هشتاد و پنجمین جایزه اسکار بهترین انیمیشن کوتاه و جایزه های متعدد دیگری شده است.

نمایش در یک پرده : The Intouchables

همیشه فکر می کنم هر آدمی باید به اندازه خودش نجات دهنده باشد. بلد باشد خودش را یا دیگری را از گنداب زندگی و تاریکی ها نجات بدهد. فرقی هم نمی کند در چه موقعیت و سطح اجتماعی و فرهنگی باشد. باید این "ناجی" بودن آنقدر با خونش عجین شده باشد که خودش هم نفهمد دارد نجات می دهد و نجات پیدا می کند. توی یکی از جلسه های شعر بود که اقای شاعر می گفت :" این که شعری آدم را شگفت زده بکند با این که شاعر هدفش این باشد که شعری شگفت زده خلق کند زمین تا آسمان فرق می کند." من همین را در مورد ناجی بودن آدم ها به کار می برم، این که آدم ناجی باشد با این که تصمیم بگیرد ناجی بشود زمین تا آسمان فرق می کند. "دریس" اما ناجی است، از میان ده ها و صدها نفر که تصمیم گرفته اند ناجی باشند، حقیقتا ناجی است، بدون این که نشسته باشد شب و روز به این کلمه فکر کند یا این "ناجی" بودن را پلی برای رسیدن به چیزهای دیگر قرار داده باشد. دریس نه دکتر است، نه تحصیل کرده، گواهی رانندگی هم ندارد حتی، دریس دزد جواهراتی ست که چند وقتی را توی زندان به سر برده نه برخوردهای رسمی بلد است نه با کلاس بودن، تنها چیزی که بلد است "خود بودن" ست و نترسیدن از این "خود بودن". خیلی وقت ها ما ترسیده ایم خودمان باشیم، ترسیده ام تکه کلام هایمان را به کار ببریم و رفتارهای روزمره مان را داشته باشیم، همیشه خودمان را کنترل کرده ایم که مودبانه و متشخص رفتار کنیم، خوب بخوریم، خوب راه برویم، خوب بپوشیم، خوب حرف بزنیم. خودمان را سانسور کرده ایم تا ذهنیت ها را تغییر ندهیم. دریس نه از فکرها می ترسد نه از قضاوت ها. هیچ چیز برایش مهم نیست جز گرفتن حقوق از سازمان حمایت از بیکاران پاریس و شاید همین مهم نبودن هیچ چیز است که او بیشتر از هر کس دیگری خودش است و خودش. شبیه خودش می نشیند، شبیه خودش حرف می زند، شبیه خودش لباس می پوشید و غذا می خورد و از دیدن چیزهای ساده هیجان زده می شود. برای لذت بردن از چیزهایی که نمی فهمد یا دوست ندارد تلاشی نمی کند، زور نمی زند روشن فکر باشد یا ادای آدم های باکلاس را در بیاورد، چون یک لات بی سر و پای سیاه پوست از یک خانواده ی فقیر است که تازه از زندان آزاد شده ؟ نه، چون اهمیتی نمی دهد دیگران درباره او چه فکر می کنند و چه قضاوتی دارند.

دریس آمده که فیلیپ را نجات بدهد، فیلیپ را از گنداب زندگی اش. فیلیپ را که یکی از بزرگ مردان ِ پولدار پاریس است و تنها ضامن زنده ماندنش حساب بانکی پر از پولش است که امکانات بسیاری را در اختیارش قرار تا با توجه به معلولیت جسمی اش به گفته خودش بتواند تا هفتاد سالگی دوام بیاورد و زندگی کند. دریس اما هیچ چیز ندارد، خانواده ای که خانواده ی اصلی او نیستند و هیچ دلخوشی ای ندارد جز حقوقی که می تواند به هزار دوز و کلک از سازمان حمیات از بیکاران پاریس دریافت کند.

برای دومین بار نشستم "دست نیافتنی ها " را تماشا کردم. برای سومین بار و چهارمین بار و دهمین بار هم تماشایش خواهم کرد. فیلمی سراسر لبخند که "بر اساس واقعیت" بودنش آن را دلچسب تر می کند.

بیشتر از این بلد نیستم درباره اش بنویسم. نوشتن از فیلم ها هم خوش نیست برایم. اما این حرف ها این جای گلویم گیر کرده بود، باید می نوشتم که چقدر این فیلم را دوست دارم، باید بنویسم که دریس چقدر شبیه مرد رویاهای دور و دراز من است، مسخره است، اما واقعیت دارد که دلم همیشه مردی شبیه به دریس را ارزو کرده است، با همان شباهت ظاهری حتی، سیاه پوست و شوخ و بی پروا.

Hotel Transylvania

?You come back? Why +

.Because you're my zing , Mavis+


نمایش در یک پرده: Hotel Transylvania


یکی از فوق العاده ترین انیمیشن هایی که نه پیکسار تولید کننده اش است نه والت دیسنی و همین دلچسب ترش می کند که همه ی فوق العاده ترین ها همیشه هم مخصوص این دو شرکت ( که البته یکی شده اند) نمی باشد.
آخ تو را به هر که دوست دارید این انیمیشن را تماشا کنید. از شخصیت های عجیب غریبی که همگی تو این انیمیشن زنده اند لذت ببرید. از دستگیره های سخنگوی در ِ هتل که توی کارهای این و آن فوضولی می کنند و نظر می دهند، از انواع اقسام هیولاها و موجوداتی که تصویرشان به کمترین ذهن و خیالی راه پیدا می کند.
آخ این انیمیشن را تماشا کنید و بیشتر از هرچیز از "خلاقیت شخصیت پردازی" این انیمیشن لذت ببرید.

lilo & stitch

our JOB
?Lilo: We're a broken family, aren't we
.Nani: No... Maybe, a little. Maybe a lot. I shouldn't have yelled at you
Lilo: We're sisters. It's our job
Nani: Yeah, well, from now on
Lilo: I like you better as a sister than a mom
?Nani: Yeah
?Lilo: And you like me better as a sister than a rabbit, right

+ همین دیالوگ کافی ست تا من به اولین شغل آدم ها فکر کنم، به شغل پدر بودن، مادربودن، خواهر بودن، دوست بودن، همکلاسی بودن.. اجرای وظایف ِ اولین شغل های ادمی سخت ترین کاری ست که هر کسی می تواند در حق دیگری انجام بدهد. رایت؟

lilo & stitch


Lilo: if you want to leave, you can.

I'll remember you though

I remember everyone that leaves

lilo & stitch

It's me again. I need someone to be my friend. Someone who won't run away. Maybe send me an angel ! The nicest angel you have

lilo & stitch

Ohana means family, family means nobody gets left behind. Or forgotten

نمایش در یک پرده :lilo & stitch

درست وقتی باید بنشینم یک جزوه ی قطور از دیتیل ها را بخوانم و یک کتاب صد و پنجاه صفحه ای که یک شهر خوب باید چه ویژگی هایی داشته باشد و روند طراحی یک شهر ایده آل چه طور است، دلم می گیرد. دلم می گیرد و بچه دماغو ننری می شوم که اشکش دم مشک اش است و بعد فکر می کنید چه می کنم؟ می روم لم می دهم روی مبل ها و می نشینم لیلو و استیچ تماشا می کنم و هی یاد بچگی های خودم می افتم، دلیلش را هم نمی دانم.پوست تیره، دماغ کوفته و شیطنت های لیلو شبیه شش سالگی های من است، حتی جنگ و دعوا کردن ها و لجبازی هایش و این که وقتی تنها است آنقدر مظلوم می شود که آدم دلش می خواهد بغلش کند و برای دختر خوبی شدن تنها یک راه وجود دارد : خواهرش برایش یک حیوان خانگی بخرد. و پای تخت اش زانو می زند و دعا می کند. دعا می کند خدا برایش یک دوست بفرستد. یک دوست خوب که او را هیچ وقت تنها نگذارد.

با مامان نشستیم به تماشای لیلو و من هی قربان صدقه اش رفتم و دلم برای خمیرم تنگ شد. دلم برای خمیر که می آمد خانه مان و انقدر چرخ می زد توی اتاق ها که سر گیجه می گرفت و وقتی از دستم شاکی می شد با تنها دندان نصفه اش که تازه در آمده بود می آمد یکی از انگشت هایم را گاز می گرفت، گازی که گاز نبود، تف های غلیظ چسبناک ِخمیری بود.
هیچ چیزی به اندازه انیمیشن دیدن لذت بخش نیست. هیچ چیزی به اندازه انیمیشن تماشا کردن، نمی تواند در لحظه حال ِ آدم را خوب کند. دلم می خواست یک دختر داشتم. یک دختر لجباز ِ شیطان اما خوش قلب شبیه لیلو

Julie & Julia

paul to Julia : I'm not kidding you; I'm not. Someone is going to publish your book. Someone is going to read your book, and realize what you've done. Because YOUR BOOK is amazing. YOUR BOOK is a work of genius. YOUR BOOK is going to change the world


+بودن کسی که بلد باشد این حرف ها را به آدم بزند از ضروریات زندگی هر کسی ست...

Julie & Julia

:0)


?paul :What is it you REALLY like to do
!Julia: eat

نمایش در یک پرده : Julie & Julia



+ فیلمی شاد و حسرت برانگیز!

Jane Eyre            

Cause I am Burdensome

Rochester: Where are your parents

Jane Eyre: Dead

Rochester: Do you remember them

Jane Eyre: No

Rochester: And why are you not with Mrs. Reed of Gateshead now

Jane Eyre: She cast me off, sir

Rochester: Why

Jane Eyre: Cause I was burdensome and she disliked me

Rochester: No tale of woe

Jane Eyre

A passion for living

?Young Jane:
How are you
Helen Burns: I'm happy, Jane. I'm going home
?Young Jane: Back to your father
Helen Burns: I'm going to God
Don't be sad. You have a passion for living, Jane. And one day you'll come to the region of bliss

Jane Eyre

?What is hell




Mr. Brocklehurst
: Do you know, Janey Eyre, where the wicked go after death
Young Jane: They go to hell
Mr. Brocklehurst: And what is hell
Young Jane: A pit full of fire
Mr. Brocklehurst: Should you like to fall into this pit and be burned there forever
Young Jane: No, sir
Mr. Brocklehurst: How might you avoid it
Young Jane: I must keep in good health and not die

نمایش در یک پرده : Jane Eyre

اندوهی پنهان برای دوست داشتن

نمایش در یک پرده : The Maker


little women

:0)

Amy :I don't wanna die. I've never even been kissed. I've waited my whole to be kissed. and what if I miss it

Laurie: I tell you what. I promise to kiss you before you die

little women

we'll all grow up some day. We might as well know what we want

نمایش در یک پرده : little women

دلم خواهر می خواهد...

Frankenweenie

Lightning is simply electricity. The cloud is angry, yes, making some. All the electrons are saying ‘I am leaving you. I go to the land of opportunity.’ The ground says ‘yes, we need electrons trained in science, just like you. Come, come, welcome!’ So both sides start to build the ladder. This man, he comes out to look at the storm. He does not see the invisible ladders. When the two ladders meet, BOOM! The circuit is complete and all of the electrons rush to the land of opportunity. This man is in the way


+ آقای ریزکروسکی، من را یاد معلم فیزیک سوم دبیرستانم می اندازد. بر خلاف دماغ نوک تیز و سبیل و عینک و چشم های خشن اش، از آن معلم های استثنایی ست که به کلمه ای، جمله ای، زندگی آدم را متحول می کند. باشد که از این معلم های دوست نداشتنی اما استثنایی، در مدرسه ها زیاد شوند.

Frankenweenie

Mom: When you lose someone you love, they never really leave you. They move into a special place in your heart
Victor: I don’t want him in my heart. I want him here with me
Mom: I know. If we could bring him back we would

نمایش در یک پرده : Frankenweenie

+ من بچه پروی سرخوش هپلی ای هستم که حتی اگر یک خروار درس نخوانده و کار انجام نداده داشته باشم، با پرویی تمام می نشینم به تماشای انیمیشن ها و فیلم هایم. 

فردا تحویل پروژه موقت دارم، حمام نرفته ام، کارهایم را نصفه نیمه انجام داده، جزوه هایم را تایپ نکرده ام ( بعله! بنده دانشجوی خیلی های کلاسی می باشم که جزوه هایش را تایپ می کند. چون وقت خواندن دستخط خودش توی عالم هپروت غرق می شود که چرا کلمه ها را این شکلی می نویسید و جور دیگری نمی نویسد؟) و آمده ام نشسته ام این جا که از فرنکن وینی بنویسم. این ها که نوشتن محسوب نمی شود. نوشتنی، نوشتن محسوب می شود که آدم بتواند دل و روده ان چه را که تماشا کرده یا خوانده، بکشد بیرون و آنقدر درباره اش حرف بزند و بنویسد که آرتروز انگشت بگیرد.

با تماشای پوستر و تبلیغ های این انیمشین اولین چیزی که برایم تداعی می شد انیمیشن های "عروس مرده" و " کابوس قبل از کریسمس" بود، به خاطر طراحی منحصر به فرد شخصیت های فانتزی. و بعد از تماشای فرنکن وینی، اولین جمله ای که به ذهنم رسید این بود :" انیمیشن ها تکرار می شوند." ( همان طور که تاریخ تکرار می شود. چه ربطی دارد؟ حتما ربط دارد. حتما ربط دارد. من هیچ حرفی را بی ربط نمی زنم.) 

من یک ذهن ِ کشف شباهت ها دارم و در این کار هم بسیار بسیار موفق هستم و به خودم هم افتخار می کنم که این همه خرگوش تشریف دارم. تازگی ها هم بین انیمیشن ها شباهت ها را کشف می کنم و به جای خوشحالی می خواهم پوزخند بزنم. بعله! انیمیشن ها هم تکرار می شوند، به ذهن ها کلک می زنند، از یک خلاقیت و موفقیت بارها و بارها استفاده می کنند و جایزه های خفنی هم مثل اسکار می برند. هوم. البته که من نفس ام از جای گرم بلند می شود و بویی از خلاقیت نبرده ام و هیچ کاره ای نیستم که بخواهم اظهار فضل و دانش بکنم نسبت به این جور مسائل. اما دارم فکر می کنم آن انیمیشن هایی که والت دیزنی خیلی قدیم قدیم ها می ساخت کمتر شباهتی به هم داشتند، و حالا انیمیشن های کامپیوتری و سه بعدی ، تکرار یکدیگر شده اند. مصداق حرفم هم همین سه انیمیشنی ست که معرفی کردم و به علاوه همین انیمیشن هاروی کرامپت و مری و مکس است.

فرنکن وینی را هم به لیست تماشا کردنی هایتان اضافه کنید. طراحی شخصیت هایش با تمام شباهت هایی که به دو انیمیشن قبلی دارد، بی نظیر است و دوست داشتنی. و البته که موسیقی پایان فیلم را هم حتما کامل گوش بدهید.


Harvie Krumpet


Harvie Krumpet


Harvie Krumped

Some are born great

some achieve greatness

...some have greatness thrust upon them

Harvie Krumpet

نمایش در یک پرده :  Harvie Krumpet


این انیمیشن را از این جا دانلود کنید.

+ من حالا حالاها با این انیمیشن کار دارم، باید بروم به کارهایم برسم و سر فرصت بیایم پنجاه و شش بار دیگر تماشایش کنم، مشترکاتش را با مری اند مکس بیرون بکشم و بنشینم بنویسمش. اما قبل از همه این ها خودتان بنشینید و برای یک بار هم که شده این انیمیشن 22دقیقه ای را تماشا کنید. پیش از این که انیمیشن مری و مکس به دنیا بیاید، این به دنیا آمد. ریشه یابی کردن، تماشای ریشه ها و تحلیل شان از واجبات است.

Detachment

Just listen to me: we’re all the same. We all feel pain. We all have chaos in our lives. Life is very very confusing, I know

detachment

We all have problems, we all have things that we're dealing with some days we're better than others, some days we're not so great. Sometimes we have limited space for others

detachment

I realized something tonight,I'm a none person ,Sarah. You shouldn't be here, I'm not here.You may see me, but I'm hollo

Detachment

Some of us believe that can make a difference, and then sometimes we wake up and then realized we failed

نمایش در یک پرده : Detachment


Forrest Gump

Why don't you love me, Jenny? I'm not a smart man... but I know what love is.

نمایش در یک پرده

Just Run Forrest
عصر جمعه باشد و دلتنگی همیشگی.
بعد فارست گامپ می شود یک دلخوشی. می شود یک اتفاق خوب. یک اتفاق ِ خوب دو ساعته که من و مامان را سرگرم کند. غصه ها را از یادمان ببرد. حوصله ی سر رفته مان را برگرداند سرجایش. به جرات می توانم بگویم فارست گامپ یکی از بهترین ِ بهترین فیلم هایی ست که تا به حال دیده ام.
دوباره و سه باره به تماشایش خواهم نشست. دوباره و چندباره...

نمایش در یک پرده

برای به خاطر آوردن

روزهای فراموش شده

زندگی ِ فراموش شده

خاطرات فراموش شده

رابطه پیچیده

-روث: ازدواج کردی؟

+ نویسنده : نه.

- روث : همجنس بازی؟
+
نویسنده : نه.

- روث:  پس یعنی دوست دختر داری؟
+
نویسنده:  یه چیزی بیشتر از این حرف ها.

- روث:  شریک زندگی داری؟
+
نویسنده:  یه چیزی کمتر از این حرف ها! نمی دونم، چهل هزار سال از پیدایش زبان بدست انسان می گذره و هنوز هیچ واژه ای برای توضیح رابطه ای که من دارم بوجود نیومده!

 

از فیلم نویسنده در سایه (The Ghost Writer) – محصول ۲۰۱۰- کارگردان: رومن پولانسکی
بازیگران : اولویا ویلیامز (روث) ، ایوان مک گرگور (نویسنده)

Mary and Max

 

مری اند مکس را دیدم، درست وقتی که دلم پاهایش را می کوبید زمین که " عشق می خواهم، دوستی می خواهم، هزار تا چیز خوب دوست داشتنی می خواهم!"

مری اند مکس عجیب است. شبیه هیچ کدام از انیمشین هایی نبود که تا به حال دیده بودم. اصلا شروعش هم با همه کارتون های رنگ رنگی فرق داشت. اصلا همه چیزش با همه کارتون هایی که دیده بودم فرق داشت، دیالوگ ها، شخصیت ها، صحنه ها، رنگ ها، فضاها... مری اند مکس از همان اول تکلیفت را مشخص می کند که با یک کارتون معمولی خمیری سر کار نداری، بعد ارام ارام دستت را می گیرد و وارد فضای شهر می کندت، وارد محله ای معمولی و خانه ای معمولی تر که مری در ان زندگی می کند، با یک مامان الکی و یک بابای کارگری که شغلش چسباندن نخ به کیسه های چای در یک کارخانه چای سازی ست. بعد ارام ارام نشانت می دهد که مری با همه ان دختر بچه هایی که تا به حال می شناختی فرق دارد، حتی با اتنایی که خیال می کنی سخت ترین و تلخ ترین کودکی را می گذارند.

مری اند مکس تلخ است. اصلا از همان اول با همان رنگ های خاکستری تکلیفت را روشن می کند که قهقهه زدن ممنون است، حتی اگر صدای خنده هایت هوا برود از شنیدن دیالوگ ها و اداها، می دانی خنده ای تلخ است بر واقعیت های تلخ تر.

اصلا بگذار راحت تر بگویم برایت که این کارتون برای بزرگ تر ها ساخته شده است. کدام کودکی تاب این همه حقیقت تلخ را دارد؟! اصلا کدام کودکی تحمل می کند که کارتونش با رنگ های خاکستری شروع شود، از محله های پایین شهر، با چهره های کاریکاتوری که از روی ادم های واقعی ساخته شده اند. نه، گمان نکنم مری اند مکس برای بچه ها باشد. حتی اگر برای بچه ها باشد واقعیت ها را زیادی وحشیانه توی صورتشان می کوبد که :" زندگی این است، نه بره ناقلا، نه پری دریایی، نه تام و جری!"

مری اند مکس خوب است، انقدر خوب که لبخندی همراه با اشک تحویلت می دهد، طنز غم الودی که تمام فضای این کارتون را پر کرده، بی نظیر است. تمام تصاویر، تمام دیالوگ ها، شخصیت پردازی ها، ارزوها، شغل ها، هدف ها.اصلا انگار تمام تلخی های زندگی یک جور خنده دار حزن انگیزی توی این کارتون جمع شده است.

وقتی مری اند مکس تمام شد، می خندیدم، چشم هایم خیس می شد و تند تند آه می کشیدم...

 

+ من دلم نمی خواهد هیچ کوچک تری این کارتون را ببیند. فکرش را بکنید، هر کوچک تری ده برابر یک بزرگ تر می فهمد و درک می کند، فقط قدرت بیان فهمیدن هایش را ندارد. ان وقت بنشیند و این کارتون را با تمام خاکستری هایش تماشا کند. از زندگی سیر می شود. نمی شود؟!

night mare before christmas

 

همیشه بهترین خلاقیت ها و امکانات و شکوفایی های برای خارجی ها بوده و هست.

در دنیایی که walt disney بهترین و جالب ترین کارتون ها را می سازد، تمام خلاقیت و استعداد ما ایرانی ها خلاصه می شود در شرکت صبا و " ... و خداوند لک لک ها را دوست دارد" و کارتون هایی که از زندگی پیامبران و امامان می سازند.

یکی دیگر از دوست داشتنی ترین کارتون های این روز هایم night mare before christmas است. اسم خوبی که ادم را مشتاق می کند، پای تماشای کارتون بنشیند . در تمام مدتی که کارتون night mare before christmas را تماشا می کردم به شخصیت های خلاقی فکر می کردم که در کنار هم قرا گرفته بودند و جذابیت بی نظیری به این کارتون بخشیده بودند. باور نمی کنید چقدر به صاحبان این همه خلاقیت و خالقان این شخصیت ها حسودی کردم. شخصیت های اجق وجق و ترسناک شهر هالوین و شخصیت های مهربان و دوست داشتنی شهر کریستمس.

بی اغراق می گویم که عاشق این شخصیت ها و صدا و دیالوگ های این کارتون شده ام.

هر کدام از این شخصیت ها صدایی دارند که انگار واقعا با این صداها خلق شده اند و دیالوگ ها بی نهایت دوست داشتنی اند. انقدر که صدای قاه قاه خنده هایم را هوا می برد.

خوب است که خالقانی در این دنیا هستند که اثاری را خلق می کنند که این همه زیبا و دوست داشتنی اند و دو اصل همیشگی زندگی را که همان " خوبی" و " بدی" ست کنار هم می چینند و جشن های ملی و مذهبی شان را در قالب کارتون به فرزندان کشور های مختلف جهان معرفی می کنند.

بعد از این همه حرف، می خواهم بگویم حیف است که دو ساعت از زندگی تان صرف تماشای این کارتون نشود ؛ و پیشنهاد می کنم با ذوق و شوق تمام در حالی که صدای کارتون را زیاد کرده اید، ترجیحا با زبان اصلی _ حتی اگر زبانتان به اندازه کافی خوب نیست_ تماشا کنید تا دیالوگ ها را به صورت دست نخورده با صدای اصلی شخصیت ها بشنوید و نهایت لذت را ببرید : )

 

درباره عشق من بخوانید :اگی و دوستان

برای یلدا نوشته خیلی خیلی زیبای شادی بیضایی

After 700 years

 

ادم باید دل شیر داشته باشد، یا خیلی احمق باشد که درست وقتی باید بنشیند و رسم تمرین کند، کارتون wall.E  را بگذارد، یک بشقاب میوه هم برای خودش بیاورد و بنشیند به تماشای کارتونی که از نمایشگاه خریده است.

*

Wall.E بی نظیر است. انقدر تماشایش به ادم کیف می دهد که فراموش می کنی امتحان داری.

*

اضطراب داشتن را فراموش می کنم، اخمالو بودن را فراموش می کنم. پرتقال می خورم و wall.E تماشا می کنم. حتی گاهی چشم هایم هم خیس می شود.

به wall.E حسودی می کنم، به eva ،به سوسک کوچولویی که دنبالش همه جا می دود، حتی.

دلم می خواست صدایی داشتم شبیه صدای wall.E حتی اگر قانون این گونه بود که بتوان فقط و فقط دو کلمه به زبان اورد :"EVA" یا "M_O"

یک عالم فکر می ریزد سرم، از نقشه ها و تمرین رسم بگیر، تا چشم های درشت wall.E  و زمینی که رویش زندگی می کنیم و سبزه هایی که گاهی کنار جوب های توی کوچه رشد می کنند و سبز می شوند و ما اصلا حواسمان بهشان نیست...

دارم به زندگی فکر می کنم، به خود خود زندگی...

 

After 700 years of doing what he was built for-

He'll discover what he's meant for

*

تماشای کارتون wall.E را از دست ندهید.