
جای تعجب ندارد که به جای تمام برنامه ها و کارهای لیست
شده، می نشینم و پشت سر هم فیلم و انیمیشن نگاه می کنم. چنگ می زنم توی موهایم و
غبطه می خورم و اندوه شبیه آدم ِ مهربانی مرا بغل می کند و می گذارد هر چقدر دلم
می خواهد گریه کنم.
چند شب است که خوابم نمی برد و آنقدر کابوس می بینم که صدای
مامان را نمی شنوم که یازده ظهر بیدارم می کند:" اذان را گفتند، نمی خواهی
بیدار شوی؟" می خواهم از تمام کابوس هایم بیدار شوم و نمی توانم و این
وحشتناک است.
این هایی که گفتم هیچ ربطی به هم ندارند. می خواهم درباره
" پل چوبی" و " برف روی کاج ها" بنویسم که پشست سر هم
تماشایشان کردم و اندوهی که بر من بر جا گذاشتند سه روز است که پاک و فراموش نشده
است.
وقت دیدن هر دو فیلم تنها بودم. تنها روی صندلی زانوهایم را
بغل کرده بودم و فارغ از هر نگرانی و دلشوره ای تصمیم جدی ام را گرفته بودم که دو
فیلم تماشا کنم. این که تصمیم بگیری فیلم تماشا کنی، با این که در حال تماشای فیلم
باشی زمین تا آسمان فرق دارد.
اول " پل چوبی" را تماشا کردم. باید بنویسم که
درست جایی که انتظارش را نداشتم، زدم زیر گریه. اصلا برای چه باید می زدم زیر گریه
؟ کجای فیلم گریه داشت؟ خب معلوم است، همه جایش. فیلم غم انگیزی بود؟ خب معلوم
است، نه. پس چرا اشک هایم شبیه توی کارتون ها گوله گوله پایین می آمدند؟ نمی دانم.
خب می دانید؟ من هیچ وقت بلد نبودم مثل ادمیزاد و مثل آدم
های درست حسابی که تریپ روشنفکری بر می دارند و دل و روده فیلم و کتاب را بیرون می
کشند درباره فیلم ها و کتاب ها بنویسم، اما خوب می توانم تمام احساساتم را از صحنه
صحنه فیلم به کلمه بیاورم.
با این که از مهناز افشار خوشم نمی آید، اما با بازی اش در
فیلم های "پل چوبی" و " برف ها روی کاج" بفهمی نفهمی خوشم
آمده است. پل چوبی را دوست داشتم. این همه ی آن چیزی نیست که می خواهم بگویم. حرف
هایم ادامه دارد. پل چوبی را که تماشا می کردم، می دانستم درست در جایی که انتظارش
را نداری، درست در جایی که فکر می کنی تمام خوشی ها و خوشبختی های عالم به تو روی
آورده است، همه چیز تمام می شود، ورق بر می گردد، دنیا آن روی خودش را نشانت می
دهد. برای چیزی که روزها و ماه ها و تلاش کرده ای همه چیز جور دیگری رقم می خورد.
معلوم بود که این خوشی ها نمی توانند ادامه داشته باشند. از همان لحظه شیرین کنار صبوری
می نشیند و چیزی توی دلم امیر تکان می خورد، حس غریبی که در دلش چنگ می زند و او
را مجبور می کند که میان آن دو بنشیند و بعد...
اتفاق های زندگی جزئی تر و کوچک تر و قدرتمند تر از چیزی
هستند که ما تصورش را بکنیم. اصلا اتفاق ها هرچقدر کوچکتر باشند شعاع بزرگتری
دارند برای تغییر دادن و دگرگون کردن.
شاید همین صحبت چند دقیقه ای شیرین و صبوری بود که اولین
جرقه را زد. اولین جرقه چه را ؟ هر چه فکر می کنم واژه اش را پیدا نمی کنم. اما
این اولین جرقه ها را تجربه کرده ام و روزها و ساعت ها درباره این ریشه ها و اولین
جرقه ها فکر کرده ام. اگر از من بپرسند ریشه دگرگونی زندگی شیرین و امیر کجا بود؟
نمی گویم آنجا که یک دسته به قول شیرین " اراذل" خلوت دو نفره امیر و
شیرین را بهم می زنند، همه چیز درست از آن چند ثانیه ای شروع می شود که صبوری و
شیرین صحبت می کنند... همین، چند ثانیه ناقابل!
"برف روی کاج ها" را هم دوست داشتم. با برف روی
کاج ها گریه نکردم. فقط محکم تر پاهایم را بغل کردم و بیشتر دندان هایم را روی هم
فشار دادم از تماشای لحظه های معمولی یک "زندگی".
دوست دارم راجع به صحنه های مختلف و فکرهایی که توی سرم رژه
رفته اند بنویسم؛ از اولین سکانس فیلم که در فروشگاه هستند و علی و رویا اتفاقی ژاله
یکی از آشناهایشان را می بینند که با یک پسر جوان در فروشگاه هست. قضاوتی که علی
می کند، سوالی که در ذهنش پیش می آید و اشتباه بزرگ تری را که خودش گرفتارش شده
است... ما آدم ها در قضاوت کردن استادیم. می توانیم از کوچک ترین و پیش پا افتاده
ترین چیزها ذهنیت های عجیب غریب و برداشت های فضایی بکنیم. بعضی وقت ها
تعبیرهایمان آنقدر رشد می کنند که تمام روابط و شخصیت و افکارمان را تحت تاثیر
قرار می دهد و همه چیز را زیر سوال می برد. برای دومین باری که فیلم را دیدم، وقتی
علی از رویا می پرسد که :" اون کیه باهاش... می گم مدلشون..." و بعد حرف
خودش را می خورد، با خودم مدام فکر می کنم، آدمی که اشتباه می کند، آدمی که خودش
در حال اشتباه کردن است و دلش می خواهد که اشتباهاتش را پنهان کند و با تمام بزرگی
و دانش و مدارک دانشگاهی اش از رو کردن اشتباهاتش می ترسد، چه طور می تواند در
لحظه ای کوتاه آدمی را مورد قضاوت قرار دهد؟ چه طور می تواند به خودش اجازه بدهد
که راجع به اشتباهات دیگری _ و نه خودش_ فکر و قضاوت کند ؟
این ها باز هم، همه ی آن چیزی نیست که دلم می خواهد درباره
این دو فیلم بنویسم. راستش الان که در حال نوشتن هستم فکر می کنم بیشتر آن چیزی که
توی ذهنم هست را نمی توانم بنویسم و از این بابت ناراحتم. زور زدن برای نوشتن چیزی
و نتوانستن... یعنی عجز!
اما بگذارید بنویسم که بعد از تماشای " برف روی کاج
ها" و " پل چوبی" یک کلمه توی ذهنم پر رنگ شده بود :"
خیانت" و مدام از خودم می پرسیدم حقیقتا " صداقت داشتن با کسی که سیاست
دارد، حماقت است" ؟! واقعا این طور است؟ اصلا ریشه خیانت کجاست و چه می شود
که یک نفر تصمیم به خیانت می گیرد. روزهاست به این کلمه و ریشه و ابعاد و اشکالش
فکر می کنم. بله، من سه روز است که در پی اندیشه های فیلسوفانه ام ( زرشک!) به این
نتیجه رسیده ام که خیانت شکل های مختلفی دارد. خیانت می تواند فکر کردن یا احساس
باشد، همین که فکر کنی کسی بهتر است یا کسی بهتر می تواند جایگزین شود همان جرقه
زده می شود، یا احساسی که نسبت به دیگری پیدا می کنی و او را برتر می یابی، می
تواند شکل یک تلفن کوتاه یا اس ام اس چند کلمه ای باشد. تلفن یا س م سی که هیچ
کلمه، جمله یا صحبت خاصی را در بر نگرفته باشد، اما احساس یا فکری که پشت آن
سرمایه گذاری شده می تواند همه چیز را تغییر دهد. "فکر" و "احساس"
شاید پنهانی ترین لایه ی خیانت باشد که آرام آرام شکل دیگری پیدا می کند. آن وقت
چه کسی در میان هست که آنقدر قدرتمند باشد و بر خودش تسلط داشته باشد که بتواند
این پنهانی ترین لایه ها را تحت سلطه ی خودش در بیاورد. به خودش دستور بدهد فکر
نکند، احساس نکند یا آنقدر قهرمان خودش باشد که اگر فکر یا احساس هم کرد، اجازه
ندهد افکار و احساساتش چیزی را تحت تاثیر خودش قرار بدهد.
حالا چند روز است مدام به این کلمه فکر می کنم، نه این که
فکر کنم تا به حال چند نفر به من خیانت کرده اند و قرار است کدام وجه های خیانت را
تجربه کنم، به این فکر می کنم که من، من تا به حال خواسته و ناخواسته چقدر و به چه
آدم هایی خیانت کردم...
راستی! حقیقتا صداقت داشتن با کسی که سیاست دارد، حماقت
است؟ خودم فکر می کنم همینطور باشد.
تماشای این دو فیلم، به کسانی که هنوز آن ها را ندیده اند،
پیشنهاد و حتی توصیه می شود!
