به این نتیجه رسیدم که کریست از حسادتی بیمارگونه رنج میبرد. وقتی من را با کتاب خوشحال میدید، چون نمیتوانست مالک آن کتاب شود، باید شادی و خوشبختیام را خراب میکرد. او موفق شده بود پدر و مادرم و اتاقم را صاحب شود، و باید شادیهایم را هم قبضه کند. البته من هم آماده بودم تا شادیهایم را با او قسمت کنم. به او میگفتم «اگه بذاری بخونم، بعد این کتاب کهنه رو میدم به تو.»
نمیتوانست منتظر بماند و کتاب را از دستم میگرفت. یک صفحه را باز میکرد، وسط کتاب یا آخرش را میخواند (جرئت نمیمکردم به او بگویم چهقدر از این حرکاتش ناراحت میشوم.) و با لب و لوچهای آویزان مینشست. من هم کاب دیگری برمیداشتم ولی به محض این که صفحهی اول آن کتاب را باز میکردم، دستانش را دور من حلقه میکرد و دوباره از ماریرز یا ژان میشل حرف میزد. رفتارش غیر قابل تحمل بود.
از او میپرسیدم «این رمان رو دوست نداری؟»
«فکر میکنم قبلا خوندمش.»
«چهطور فکر میکنی؟ وقتی قبلا تارت خوردهی، خب میدونی که تارت خوردهی. مگه نه؟»
«تارت خودتی.»
و خوشحال از حاضرجوابیاش میزد زیر خنده. من متاثر و بهتزده بودم و او احساس پیروزی میکرد. فکر میکرد من را سرجایم نشانده است. در واقع من با پیبردن به حماقتش شکست خورده بودم.
«آنته کریستا»، املی نوتومب