با تعجب توی چشمهایم زل میزنند «چشات آبی شده؟»
و من به سبک میکیموس پلک میزنم
کشیده و با تامل
یک تکهی درشت آبی در دلم به خودش کش و قوس میدهد «بله همینطور است.» و به فتح سرزمینهای بیشتری روی بدنم برای آبی شدن میاندیشد.
از نو پلک میزنم و میدانم بیجنگیدن، تسلیم آبیها هستم.
و من
و تکهی درشتِ خوشرنگِ توی دلم هر دو میدانیم
این بزرگترین رویای ماست
آبیتر شدن.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|






بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.