روز اول او را خندان دیدم. تصمیم گرفتم بشناسمش.

 

«آنته کریستا»، املی نوتومب

 

 

در زندگی‌ام بارها و بارها پیش آمده که لبخند، شوقِ شناخت آدم‌ها را در من بیدار کرده و باعث شده آن دِژی که سختگیرانه در مقابل آدم‌های غریبه دارم، بردارم. می‌خواهم بگویم اغراق نیست که املی نوتومب داستان «آنته کریستا» را با این جمله آغاز می‌کند: روز اول او را خندان دیدم. تصمیم گرفتم بشناسمش.

یک لبخند قدرت این را دارد که شما را ویران کند و از نو بسازد. یک لبخند می‌تواند نقطه‌ی تحول یک نفر باشد. این معجزه‌ی کوچک هر روزه که بعضی‌ها در نمایشش سخاوتمندند و برخی‌ها نه...

مگر می‌شود لبخند آدم‌ها را فراموش کنم؟ لثه‌هایی که نمایان‌تر می‌شوند، پرانتر‌هایی که گوشه‌ی لب ظاهر می‌شود، گوشه‌های چشم که چینِ بیشتری می‌خورند و رسالت‌شان این است تا از لبخندزننده تندیسی از مهربان بنا کند...

می‌خواهم بگویم اغراق نیست که آغازکننده‌ی داستانی این باشد «روز اول او را خندان دیدم. تصمیم گرفتم بشناسمش.»

می‌خواهم بگویم با املی نوتومب هم عقیده‌ام. لبخند‌ها آغاز کننده‌اند...