پریودم و از درد به خودم میپیچم؛ اما میدونم پریودی تنها چیزیه که تو این اوضاع میتونه ذرهای حالم رو بهتر کنه. باری که از روح و جسم آدم برمیداره، موتور محرکیه که برای ادامهی مسیر بهت یاری میده. یاری رسوندن... این همون چیزیه که من از هیشکی جز پریودی انتظار ندارم.
امروز باید نریشن یه پادکست رو تحویل بدم، با یه مقاله دربارهی کتابی که تازه منتشر شده. به علاوه چندتا خردهکاری دیگه. سیستمم تا الان قطع بود و به خودی خود یه شکنجهی روانی محسوب میشه.
در حالی که همه دارند از گرما خفه میشن، من سوییشرت طوسیام رو پیچیدم دور پهلومها و با مشت به رحمم فشار میدم تا این درد لذتبخش و کشنده کمتر شه. سرم انقدر پایین میآد که اگه تو انیمههای ژاپنی زندگی میکردم، وقتش بود صورتم ذوب بشه و بریزه رو کیبردم. بعد آتیش میگرفتم و ققنوسی چیزی میشدم و از پنجره میزدم بیرون و میرفتم و برنمیگشتم. سر راهم یه سری هم به میدون فردوسی میزدم و بعدش نمیدونم کجا میرفتم.
شاید هم از این درد، انقدر قدرت پیدا میکردم که میتونستم به ضربهی کوچیکی زیر میز، کل استودیو رو بهم بریزم. شاید همکارام برام کف و سوت میزدند. اونوقت پنجره رو براشون باز میکردم، پرواز کنند. شاید هم میرفتن تو باغچه و میشاشیدن تو این شرکت که کارهاش خیلی زیاده. ولی با شناختی که ازشون دارم، حتی اگه طوفان بیاد و استودیو رو زیر و رو کنه، یه چای میریزن برای خودشون و یه گوشه میایستند تا کار طوفان تموم شه. بعد میپرسند: «خب، تموم شد؟ کارمون رو ادامه بدیم ما؟» و تو همون ویرونی و آشوب میشینن بقیه کارشون رو انجام میدن.
ولی کاش زیر پتوم بودم.
کاش تا ابد زیر پتوم بمونم و از اون جهان امن هیچوقت بیرون نیام.
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.