دیروز یکی از پسرهایی که یه دورهی کوتاهی خوشم میاومد ازش، بهم مسج داد: «از فلان خیابون میگذشتم که دلم خیلی هوات رو کرد.» حقیقتش اینه که این تیپ جملهها رو نه باور میکنم، نه براشون اهمیتی قائل میشم. شاید چون خودم دلم برای هیشکی جز ماچا و فندق تنگ نمیشه.
پنج سالی از اون روز میگذره و من حتی یادم نبود که یه روزی تو فلان خیابون باهاش پیادهروی کرده بودم. عجیبه. فکر میکردم حافظهی بهتری دارم. بعد گفت: «حتی کافهی برج اسکان هم یادت نیست؟» و حتی یه لحظهش رو هم یادم نبود. این فراموشی امیدوارکننده شد برام. فکر کردم شاید پنج سال دیگه هم خیلی چیزها یادم نیاد و این حس خیلی خوبی بهم داد.
گفت: «خیلی خر بودم. عقل نداشتم اون موقع. دلم برای تیپ اون روزت هم خیلی تنگ شده.» دیگه داشت زر میزد. چون اون روز بهم گفته بود: «چقدر چاق شدی! با این لباست شبیه حاملهها شدی.» خندیدم: «چاق شده باشم خب. من همینم.» پنج سال پیش به این اطمینان نرسیده بودم، ولی الان به این نتیجه رسیدم پسری که به آدم بگه «چقدر چاق شدی!» یا «شبیه حاملهها شدی.» باید بکنیش تو جوب و حتی یه ربع هم براش وقت نذاری. البته که این پسره با وجود رگههای بیشعوری، شخصیت فوقالعاده بامزهای داشت و از اون تیپ شخصیتهایی بود که میشه باهاشون به چاک دیوار هم خندید. من برای آدمهایی که باهاشون میخندم ارزش و احترام بیشتری قائلام، حتی اگه یه کم بیشعور باشند. (زیرا که بیشعوری چون اژدهایی در همهی ما خفته است. آری!)
نمیدونم کدوم سیاره تو کدوم حالتش داره حرکت میکنه که آدمهای دور و نزدیک گذشته، یکی یکی دوباره پیداشون میشه و ابراز علاقه یا پشیمونی میکنند. هر گزینهای که تکرار میشه، ته دلم احساس خوشحالی میکنم که «نشد»، «نخواست» یا «نخواستم». شاید فکر کنید اغراق میکنم، اما واقعا عمیقا احساس رضایت و شکرگزاری میکنم که به هر دلیلی با این آدمها مسیرم ادامه پیدا نکرد. و این جمله اصلا دلیلش بدبودن اون آدمها نیست. الان فکر میکنم سطح انتظارات از زندگی و جهانبینی و ارزشگذاریها، بزرگترین و پررنگترین چیزهاییه که آدمها رو به هم وصل میکنه و کنار هم نگهشون میداره...
این همه حرف زدم که دوباره تاکید کنم، یکی از جملههایی که مایهی تعجبام میشه، شنیدن این حرفه: «دلم خیلی برات تنگ شده...»
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.