دارْدا
مامانبزرگم وقتی دلتنگ و بیقرار بود، اصطلاحی داشت که میگفت: «دارْدیآم بالا.» ترجمه و تفسیرش به فارسی میشه از فرط دلتنگی و خفگی، انگار به دار آویزونم. (کلمهی بالا تو آذری هم یعنی عزیزم.)
دارْدا گویاترین و کاملتری وصف حال این روزهامه.
بعد برای رهایی از این احساس خفگی و دلتنگی میگفت: «اُ چیرا وور بالا!» و یکی از چراغهای خونه روشن میشد.
و چراغ بعدی.
و چراغ بعدی.
دعام میکرد: «ایشیقلیقا چیخاسان. دارْدآ گالمیاسان.» (همیشه تو روشنی باشی. هیچوقت تو تنگنا و بیقراری نمونی.)
حتی اگه همهی چراغها روشن باشند، حتی زیر نور آفتاب ظهر هم دارْدیآم مامانبزرگ.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.