مامانبزرگم که خورشیدِ بزرگ دلم بود، وقتی دستهام رو میبوسید، میگفت: «آتیش جهنم نمیبینند این دستها.»
از شرم دستهام رو میکشیدم عقب و برای بوسیدهشدن مقاومت میکردم.
پشیونیم رو میبوسید و میگفت: «کاش بابام بود و تو رو میدید فریبا. نور چشمش میشدی. عاشق آدمهای اهل کتاب و قلم بود.»
و شروع میکرد از اتاقها و طویلهای میگفت که پر از کتاب بود. بابای مامانبزرگ مرد تحصیلکردهای بود و آزادیخواه. این داستانِ هزاربارشنیدهشده، هیچوقت تکراری نمیشد. داستان شببیداریها و کتاب خوندن با نور شمع یا نور ماه. و بعدها آتشزدن تمام اون کتابها و پناهبردن به روسیه.
میگفت: «تو آرزوی بابای منی. آرزو داشت شبیه تو جیرجیری باشماخ (کفش وِرنی و تقتقی) بپوشم و عطر بزنم.»
صدها بار، رو به پنجرهی روشن، رو به حیاط، رو به هر دریچهای که تکهای آسمون ازش پیدا بود، دستهاش رو بلند میکرد: «جهانی بشی. اسمت به خوبی و نیکی سر زبونها بیفته و دهن به دهن بچرخه...»
تو قعر جهنم، مرور آرزوها و دعاهای توئه که زنده نگهم داشته مامانبزرگ.
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.