«ریتا عوده» در هایکویی سروده:
همه‌چیز
شتابان می‌گذرد
جز درد

 

این روزها چنان تحت فشارهای روحی و روانی مختلف‌ام که حقیقتا صدای شکسته‌شدنِ استخوان‌هایم را می‌شنوم؛ و عجیب این که با استخوان‌های خردشده باید به کارهای روزمره ادامه دهم تا از نو جوش بخورند. حالا فکر می‌کنم سوزنده‌تر از دردِ از‌دست‌دادن عزیزت، این است که گوشه‌ای بایستی و شبیه تماشاچی یک فیلم هولناک سیرِ تدریجیِ زوال و ازدست‌رفتن‌ش را تجربه کنی.
نجوا می‌کنم «من آدمِ دردهای این چنینی نیستم. ما را این‌طور آزمایش نکن.» زوزه می‌کشم و از غم آن‌قدر خم می‌شوم که پیشانی‌ام به زمین می‌رسد.
می‌ترسم جادوگره راست گفته باشد که غم آن‌قدر چهره‌ی ترسناکش را نشانم می‌دهد و ناامیدی آن‌قدر سایه‌گستر می‌شود تا صدای خردشدن استخوان‌هایم را بشنوم. می‌پرسم «مگر چه کرده‌ام؟»
عجیب است که در پاسخ می‌شنوم «باید ققنوس شوی دخترجان.» چه زمان و در چه مکانی آرزوی ققنوس‌شدن را در سر پرورانده بودم که حالا باید برای تبلورش دردهای این‌چنینی را تجربه کنم؟ اگر بخواهم آرزوی نکرده‌ام را پس بگیرم چه؟ جادوگره دهانم را می‌دوزد «سوختن‌ مبارکت دختر‌جان. تو پیش از مکان و زمان برگزیده شده‌ای.»