بابا آدم عجیبی ست .

او عاشق سر و صدا کردن است.

صبح ها ساعت 5_6 می رود حمام و در کمد را هی باز و بسته می کند.

تند تند راه می رود و زانوهایش صدا می دهند و من گاهی توی خواب و بیداری از صدای زانوها و قدم هایش می فهمم که بابا دارد توی خانه راه می رود.

بابا توی حمام می زند زیر آواز و بلند بلند شعر می خواند. گاهی هم ادامه شعرهایش را بیرون از حمام می خواند و مسعود خل می شود.

بعد از حمام ،ماشین ریش تراشش را روشن می کند و می ایستد جلوی ایینه و با صدای شدید "خ" آن را روی صورتش حرکت می دهد.

وقتی حسابی تمیز و خوشگل موشگل شد ، می نشیند و یک ربع شکر ِ چای شیرینش را هم می زند. انگار که می خواهد "سنگ" حل کند توی لیوانش.

وقت خوردن صبحانه هم بلندبلند با مامان حرف می زند.

من آرزو می کنم صبح ها موضوعی برای حرف زدن وجود نداشته باشد. نمی دانم چرا مامان صبح ها بلند تر از همیشه حرف می زند.

صبح ها من توی خواب و بیداری هستم.و متناسب با حرف های مامان و بابا خواب می بینم. صدایشان را می شنوم. همه حرف هایی که می گویند، و از صدای قدم هایشان می فهمم که هر کدام کجای خانه راه می روند، اما نمی دانم چرا به طور کامل بیدار نمی شوم و با صدا و حرف های آنها برای خودم خواب می سازم. و اصلا متوجه این موضوع نیستم که من دارم برای خودم خواب می سازم. فقط فکر می کنم که دیالوگ خواب هایم صدا دار شده اند و وقتی بیدار می شوم می فهمم که صداها واقعی بوده اند.

بعد از صبحانه بابا دنبال جوراب هایش می گردد. مامان حوصله اش سر می رود از پیدا کردن جوراب و بابا به هیچ وجه راضی نمی شود که جوراب های نو پایش بکند. بابا معتقد است تا اخرین مولکول هر چیزی باید از آن مصرف کرد.

بعد که جوراب هایش پیدا شدند، جیغ ویغ می کند که چرا لباسش توی لباس شویی دارد چرخ می خورد. تصمیم داشته امروز هم لباس دیروزش را بپوشد. و مامان درس پاکیزه بودن می دهد.

بعد از مامان خداحافظی می کند و سفارش می کند اگر ما( یعنی من و مسعود) دیر از خواب بیدار شدیم از صبحانه محروممان کند.

بعد از خداحافظی همه چیز تمام نمی شود که .

چون بابا معمولا وقتی می رسد پایین ، زنگ خانه را می زند، و این جور وقت ها یا کلید هایش را جا گذاشته است یا سفارشاتی یادش می آید که باید برای مسعود روی کاعذ می نوشته و یادش رفته و حالا باید پشت آیفون به مامان بگوید...! 

 

نامه ی دخترم به من  نوشته ی علیرضا احرامی