خواب رامداد را می بینم.
می بینم دستم را گرفته و موهایم را می بوسد و صورتش را یک جور آرامی به صورتم می چسباند.
همیشه همین است. رامداد توی خواب هایم مظلوم می شود و لال. موهایم را می بوسد و آرام است. آدم است. آن خر ِ نفرت انگیز ِ توی بیداری نیست که با نگاه ها و حرف هایش من را به اژدهای آتشی ِ سرخی _ که فقط مخصوص انیمیشن های ژاپنی ست_ تبدیل می کند.
از آخرین باری که با او حرف زدم ماه ها می گذرد. پنج ماه، شش ماه، شاید هم بیشتر. حرف هم که نبود؛ جنگ با کلمات بود. پریده بودیم به هم. او هیکل و تیپ و آرایش و نوشتن و همه چیز من را مسخره می کرد و من وجود مسخره اش را. و بعد من برای هزارمین بار با خودم عهد بسته بودم که کار به کارش نداشته باشم، هیچ حرفی با او نزنم و اگر سلام داد فقط جواب سلامش را بدهم.
یادم نمی آید هیچ وقت با او حرفی زده باشم. حرفی هم اگر بوده، دعوایی بوده بعد از یک سکوت طولانی.
آخرین تصویرم از او وقتی ست که نگاهم می کرد و می خندید. با آرامشی که مخصوص خودش است داشت مقدمه ی یک جنگ دیگر را آماده می کرد که با دهن کجی بزرگی دگمه ی سایلنتش را فشار دادم و سکوت. یک سکوت خوب که دلم را خنک می کرد. بدجوری هم خنک می کرد. بعد از آن هم مثل همیشه حرفی اگر بوده، سلام بوده و بس. اما من قبل از آن و بعد از آن گاهی، یک در صد، یا یک در هزار، خواب رامداد را می بینم. رامداد را که آرام است و لال، و تنها کارش همین است که نشسته باشد و موهای من را ببوسد. همین.
دلم می خواهد بروم بهش بگویم که این خواب ها چیزی از نفرت من به تو کم نمی کند. اگر خیلی زور داشته باشند، فوق فوقش چند ساعت اول صبح، گیج ام کنند. فوق فوقش موقع خوردن شیرقهوه زبان و حلقم را بسوزانند. همین. نه بیشتر.
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.