اولین عشق
اولین عشق؟
یادم نمی آید. کی، کجا ؟ ده ها تصویر، مثل عکس های افتاده روی هم، مقابل چشم هایم ظاهر می شوند: پسرهای محله ی محمودیه، راننده های اتوبوس، دوستان مسن و کچل پدر، هنرپیشه های سینما، رهگذری غریبه توی کوچه، موجودات خیالی، نویسندگانی که عکسشان توی روزنامه است. هر روز ِهفته عاشقم و خدا می داند عاشق ِ کی. فرقی هم نمی کند. آقای ساقی، باقی، حسامی؟ اسمش از یادم رفته است. هر که هست از دوستان دایی هاست. هر وقت مهمانی داریم، او را خبر می کنند تا آواز بخواند و سنتور بزند. شبیه آدم های مردنی ست. موهایش ریخته و زیر چشم هایش کبود است. رنگش هم به زردی زردچوبه است. شبیه قهرمان مسلول آخرین رمانی ست که خوانده ام. چشمم که به او می افتد، سرخ می شوم و قلبم می کوبد. ازدور نگاهش می کنم و آه می کشم. مطمئنم که به زودی خواهد مرد و اشک هایم سرازیر می شود. تریاکی ست. تریاکش را گوشه لپش می گذارد و مثل آب نبات می مکد ( می دانم. از بزرگ تر ها شنیده ام." وقت نواختن، سرش عرق می کند و بوی بدنش در اتاق می پیچد. مادر دماغش را می گیرد و اخم می کند و من که از لای در نگاه می کنم و حق ورود ندارم، با خودم می گویم که این خواننده ی غمگین و نوازنده ی تریاکی معشوق ابدی من خواهد بود. بعدها می شنوم که خودش را توی گنجه ی اتاقش حلق آویز کرده است. دلم برایش می سوزد و ته مانده ی خاطره اش هم از ذهنم پاک می شود.
* دو دنیا گلی ترقی
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.