نمی خواهم بزرگ شوم

و کسی این را نمی فهمد.

چهارده سالگی، انگولکی، رنگی، پر از وسوسه های کیف آور، ته روزهای گرم و غبار آلود تابستان نشسته و برای بردن من آمده است. می ترسم و چهار چنگولی به ته مانده ی امن و راحت ِ کودکی می چسبم.

آدم ها شکل سابقشان نیستند و بویی غریب می دهند _ بوی عرق تن و غذای مانده، بوی گوشت و پشم گوسفند. شب های تنبل و بی خیال آن وقت ها ( شیرجه توی تخت ، دمر، با دست و دهان نشسته، خوش) تبدیل به شب هایی داغ و سرگیجه آور شده، پر از پچ پچ های آزار دهنده و خواب های آشفته.

چهارده سالگی مثل سفر به سرزمینی ناشناخته است و قوانین خودش را دارد. دوچرخه سواری در کوچه های خلوت، پابرهنه گشتن توی باغ، پرسه زدن در خیابان های مشکوک و شوخی با خدمتکارهای جوان ِ خانه قدغن شده است.در عوض لباسی دخترانه با آستین های پفی و یقه توری ِ سفید برای خریده اند و در این لباس ناراحت بدن جدیدم را کشف می کنم و با آن غریبه ام.

نمی خواهم بزرگ شوم و کسی این را نمی فهمد.


* دو دنیا، گلی ترقی