دوشنبه بود یا پنج شنبه یادم نمی آید. یک روز میم را در کلاسی خلوت در حال خواندن کتابی پیدا کرده بودم. دختره ریزه ای با چشم های رنگی و یک حلقه ی کوچک طلایی در انگشت دست چپ. خندیده بودم که ازدواج کرده ای ؟ سرش را تکان داده بود که بعله اما قهر کرده و آمده خانه ی پدرش. از همانجا بود که با میم دوست شدم. شاید هم بیشتر مرهم بودم برایش تا دوست، چه می دانم. از آن روز بود که میم از دانشگاه تا تهران را حرف می زد، اس ام اس می داد که شوهرش چرا برای آشتی قدم پیش نمی گذارد، اس ام اس می داد دلش گرفته، و بعدها، چند ماه بعد، تیرماه بود که اس ام اس داد، همه چیز تمام شد، طلاق گرفته است.

میم ریزه میزه ی 21 ساله با یک جفت چشم رنگی و یک مانتوی صورتی به همین سادگی و تلخ تر از آنچه که فکر کنیم طلاق گرفته است. روزهای زیادی هستند که میم روی صندلی اتوبوس می نشیند و دو ساعت تمام برایم حرف می زد از قشنگ ترین و خصوصی ترین لحظه های زندگی اش، از لحظه های تلخی که داشته، از روزهای آشنایی و از آرزوهای خوبی که تنها با در کنار ِ همسرش بودن تحقق می یافت و حالا به باد رفته.

بعد از دیدار با میم هست که سنگین تر از هر وقت دیگری می شوم. پر می شوم از اندوه، از دلتنگ های غریبی که جنس شان را نمی شناسم و از دلواپسی هایی که نمی دانم از کدام سوراخ به دلم راه پیدا می کنند و چه طور می توانم فراری شان بدهم.

در ساختمان ما، در یک ساختمان هفت واحده، چهار واحد آن طلاق گرفته اند. یک پیرزن شصت ساله که به تازگی طلاق گرفته و معتقد است شوهرش یک روانی ست و نمی توانسته او را تحمل کند. چه می شود که آدم بعد از چهل سال زندگی مشترک، شریک زندگی اش را " روانی" خطاب می کند و در شصت سالگی تصمیم به جدایی می گیرد؟ سه نفر دیگر هم هرکدام خانم های جوانی هستند با یک جوجه ی کوچک. جوجه های که بین پدرها و مادرهایشان پاس کاری می شوند. دوست هایی دارم که در ازدواج شان نا موفق بوده اند، در سن بیست و یک و بیست و دو سه سالگی طلاق گرفته اند.

آدم هایی که از زندگی شان سیر شده باشند، آدم های ناراضی از زندگی های زناشویی، آدم های متنفر از خودشان، از زنده گی، از کارشان، از درس شان،از رشته تحصیلی شان، هر روز و هر روز بیشتر می شود. اگر در گذشته کسی خجالت می کشید از ناله کردن و به زبان آوردن این که چقدر از زندگی اش خسته است، حالا نه تنها کسی خجالت نمی کشد بلکه می داند این بلایی نیست که تنها گریبان گیر او شده، بلکه یقه ی هزاران هزار نفر را گرفته و شبیه یک بمب اتم می ترکد و متلاشی می کند و چیزی که باقی می گذارد تکه های نفرت است و اندوه هست که شبیه کرم های کوچکی در دل ها لانه می کنند و هر روز بزرگ و بزرگ تر می شود.

کسانی هم که طلاق نگرفته اند لزوما زندگی های خوبی ندارند. خیلی ها هستند که به سختی یکدیگر را تحمل می کنند، با وجود نفرت یا اندوه زیاد، هنوز زیر یک سقف زندگی می کنند، شب ها روی تخت مشترکی می خوابند و صبح ها سر یک میز صبحانه می خورند، روی یک کاناپه در کنار هم تلویزیون تماشا می کنند و حوصله شان که سر رفت به هم دیگر یادآوری می کنند که چقدر از هم بیزارند.

یاد توماس شخصیت نوجوان کتاب " کتاب همه چیز" می افتم که در دفترش نوشته بود :" وقتی بزرگ شدم می خواهم خوشحال باشم."

از اندوه های بزرگ می ترسم، از اندوه هایی که تله گذاشته اند و معلوم نیست چه کسی و چه وقتی طعمه هایشان را پیدا می کنند.