وقتی درباره "امید" می نوشتم دلم می خواست کنارم بود و می گفتم که در این دنیا دختر صورتی ای است که تو را دوست دارد، خیلی خیلی دوست دارد. دختری هست که دلش می خواهد هر چقدر دوست داری برایت نوشمک های ترش بخرد. هر چقدر دلت خواست ام پی تری پلیرش را بدهد و اهنگ های شاد بگذارد و تو برقصی برایش. دلم می خواهد به امید بگویم که غصه ی موهایش را نخورد. که بدون مو قشنگ تر از همه ادم هایی ست که من هر روز می بینم. دلم می خواهد یک بار، نه فقط برای مسعود و همکارهایش ، که برای من هم روسری سر کند و دختر شود و برقصد و ادای ادم های دور و برش را در بیاورد. دلم می خواهد بگویم "سلام" های کشدارش را با هیچ چیز نمی شود عوض کرد. جمله های بریده اش را، تصورات شیرین اش را که به هیچ وجه باور نمی کند من نامزد مسعود نیستم. دلم می خواهد بگویم وقتی دست هایش را گردن مسعود حلقه می کند و معصومانه بوسش می کند، دو بال خیلی خیلی بزرگ روی شانه هایش می بینم که از تمام مرز ها می شکند و همه جا رنگ دنیای من می شود و امید، صورتی و سفید. دلم می خواهد تمام روز گوشه ای بنشینم و شیطنت های امید را تماشا کنم. قایم شدن هایش، اداها، خندیدن ها و عصبانی شدن ها...
اما نمی شود هیچ کدام از این حرف ها را به خودش بگویم. نمی شود بگویم که دوستش دارم. نمی شود بگویم که تی شرت نارنجی اش خیلی به صورت بی مویش می اید. نمی شود بگویم که چقدر ذوق می کنم از سلام هایش. نمی شود گفت. و من دلیلش را اصلا نمی دانم. فقط می دانم که نمی شود. نمی شود که نزدیک تر شد و من به مسعود حسودی می کنم که هر روز امید را می بیند و از نزدیک شیطنت هایش را تماشا می کند و می اید خانه و برای من با هیجان تعریف می کند. نمی شود به مسعود گفت که این وقت ها چقدر بهش حسادت می کنم. من حتی به افروز هم حسادت می کنم که نیمی از روز را به عکس گرفتن از منگول ها می گذراند و سر درد می گیرد. من به سر درد گرفتن افروز هم حسادت می کنم حتی. اغراق نیست. حقیقت دارند این جمله ها...
+ نوشته شده در ساعت توسط
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.