اتنا راه می رود، شبیه ادم بزرگ ها اه می کشد و می گوید :" خدایا منو بکش از این زندگی راحت ام کن!" من به دست های کوچک اتنا نگاه می کنم که پشت کمرش حلقه می شوند و اتاق را متر می کند و تند تند نفس های عمیق می کشد.  بعد عینکش را روی صورتش صاف می کند و نگاه می کند. عینک اش را دوست ندارد. از عینک اش متنفر است. تازه عینکی شده بود که با هیجان نگاهش کردم و گفتم :" وای ! چه عینک خوشگلی! کاش من هم عینک داشتم! دوستش داری . نه؟! " ان لحظه اتنا نگاهم نکرد. سرش را انداخت پایین و خیلی سرد گفت :" نه!" بعد از ان دیگر درباره عینک اش حرف نزدیم با هم. من چهره عینکی اش را دوست دارم. اما او دوست ندارد. احساس حقارت می کند از پشت شیشه های عینک. بعد من یادم خودم می افتم که وقتی ابتدایی بودم یکی از ارزوهایم این بود که چشم هایم ضعیف شود و مامان برایم عینک بخرد. چرا اتنا عینک اش را دوست ندارد؟! نمی دانم...

اتنا این روز ها وحشی شده است. فحش می دهد. جیغ می زند و به حرف گوش نمی دهد. صبح ها صدای گریه هایش را از طبقه اول می شنوم که می گوید :" تو خری!" و بعد صدای جیغ های مامانش می اید که :" بمیری! توام عین بابات می مونی!" دلم نمی اید بروم کنار پنجره اشپزخانه و صدای گریه هایش را بشنوم. وقتی توی دستشویی حبس می شود و جیغ می زند که :" غلط کردم!" غصه ام می گیرد از دعوای مادر و دختر پنج ساله ای که هیچ جوری با هم کنار نمی ایند. اتنا هر روز و هر ساعت متهم می شود به شبیه "پدرش" بودن. شبیه کسی که روز ها و ساعت ها به بودنش فکر می کند. من حتم دارد اتنا خیلی فراتر از "پنج ساله" بودن می فهمد. انقدر که از نبود پدرش غصه می خورد، از کتک های مامانش غصه می خورد، از این که بهترین وسیله شده است برای این که مادرش وقت های عصبانیت خودش را تخلیه کند. اتنا گوشه ای می نشیند و با ولع تمام ناخن هایش را می جود، جوری که انگار می خواهد انگشت هایش را تمام کند.

بهترین لحظه های اتنا لحظه هایی ست که می اید خانه ما، توی اتاقم چرخ می زند و چیزی نمی گوید. فقط تمام وسایل های ریز و درشت را بر می دارد، سرش را بالا می گیرد و جوری که زور می زند از شیشه عینک اش نگاهم کند می پرسد :" این چیه؟!" و من مرتب به سوال های " این چیه " اش پاسخ می دهم. بعد چتر بزرگم را باز می کنم و می گذارم گوشه اتاقم. رویش هم چادر مامان را می اندازم و می گویم :" این هم یک خانه برای من و تو و عروسک ها!" اتنا چشم هایش برق می زند، زیر چتر قایم می شود و حوصله اش نمی کشد به داستان ها گوش کند. فقط کتاب هایم را می چیند دور و برش و با عروسک ها بازی می کند. بعد من برایش درباره ارزوهای از پیش ساخته شده حرف می زنم. می گویم :" بزرگ که بشی، یا خانم مهندس می شی، یا خانم دکتر، اون وقت می تونی یه عالم کار های خوب خوب کنی، یه عالم چیز های خوب برای خودت بگیری،" و وقتی این حرف ها را می زنم، حالم از خودم به هم می خورد، اما اتنا توی فکر فرو می رود، لبخند کوچکی می نشیند روی لب هایش که :" بازم بگو. بازم می خوام!" و من ادامه می دهم همین طور و او سیر نمی شود از شنیدن این حرف ها. هی دلش می خواهد اینده ای را برایش تصور کنم که خیلی خیلی بهتر و روشن تر از این روز هایش هستند، هی دلش می خواهد یادش بیاورم که دنیا همین چند روز نیست. دنیا می تواند خیلی چیز های دیگر جز واحد اول این ساختمان خاکستری و حیاط اپارتمان و اتاق پر از عروسک اش باشد. وقت رفتن هم غصه ش می گیرد که نمی خواهد برود. بعد مامانش به هزار چیز تهدیدش می کند و او مجبور می شود که برود.

عجیب نگران اتنا هستم. نگران "اه " هایی که می کشد. نگران غصه هایی که توی دل پنج ساله اش انبار می کند و به کسی نمی گوید. نگران درد هایی که می کشد و در مقابل سوال هایت لبخند ساختگی ای تحویلت می دهد که :"چیزی نیست" ...