هپلی با ناخون های بلندش سرش رو خاروند و گفت :" اخیش! چقدر کله ام می خارید!" بعد توی اینه به خودش نیگا کرد و گفت :" وای! چه موهای بلند و سیاهی. شبیه لولوهای راست راستکی شدم!" و نخودی خندید. این جوری :" هی هی هی!" هپلی شش سال و سه ماه بود که حمام نرفته بود و به موهایش شانه نزده بود. هپلی از همه شانه ها و شامپوهای دنیا بدش می امد و دهن کجی می کرد و می گفت :" همین جوری خوشگل ترم!" مامان هپلی می گفت :" هپلی، کپک زدی! ببین پیف پیف پیف بو می دی!" وقتی مامان هپلی پیف پیف می کرد هپلی می خندید. مامان هپلی شعر "حسنی نگو یه دسته گل" رو می خوند. اما هپلی هیچ جوری راضی نمی شد بره حموم. مامان هپلی غصه می خورد و می گفت :" هپلی ور بپری! الهی لولو بیاد و بخوره تو رو!" اما هیچ وقت هیپ لولویی نیومد تا هپلی رو بخوره. لولوها هپلی رو که می دیدند دماغشون رو می گرفتند و می گفتند :" پیف پیف!" و هپلی می خندید و لولوها فرار می کردند.

هپلی نشست یه گوشه تا بازی کنه. چه بازی ای؟! شپش بازی. هپلی موهای بلندش رو تکون می داد و شپش های بو گندو یکی یکی از سرش می افتادند پایین و هپلی دست می زد :" هورا! یکی دیگه، یکی دیگه!" هپلی تا شب شپش بازی کرد. اونقدر شپش بازی کرد تا ماه اومد تو اسمون و بلند گفت :" واه واه واه!" از اون بالا تو اتاق هپلی رو نیگا کرد تا بهش بگه :" هپلی ور بپری! برو حموم!" اما هپلی دیگه نبود. هپلی بین یه عالم شپش بو گندو گم شده بود.