دوست من شبیه یک ماهی راست راستکی ست. این را وقتی فهمیدم که توی چشم هایم نگاه کرد و خندید. وقتی خندید روی لپ هایش به اندازه دو تا نقطه بزرگ چال شد و دندان های سفیدش معلوم شدند و چشم هایش برق زد. بعد مثل ماهی های راست راستکی دورم چرخید و بالا پایین پرید. بله، خودم می دانم ماهی ها بالا پایین نمی پرند. ماهی ها بالا پایین شنا می کنند. فرقی ندارد که. دارد؟!

دوست من شبیه یک ماهی تپل مپلو ست. کوله پشتی قرمزش را می اندازد روی دوشش، بند های کوله پشتی اش را با دست هایش می گیرد و یک دو سه نگفته شروع می کند به دویدن و من به دنبالش. درست مثل ماهی ها که با هم مسابقه شنا می دهند. توی تنگ نگاهشان کرده ای؟! دوست من وقت دویدن شبیه ماهی قرمز هایی می شود که تند تند شنا می کنند.

وقتی برای اولین بار اسم دوستم را پرسیدم، صدایش را ارام کرد و در گوشم گفت :" دِلیار!" و من لبخند زدم. این زیباترین اسمی بود که تا به حال شنیده بودم.دروغ نمی گویم. اسم دوستم شبیه اسم شاهزاده های توی قصه ها می ماند. اصلا یک ماهی راست راستکی مثل دوست من می تواند همچین اسم زیبایی داشته باشد. من در گوشش گفتم :" تو شبیه یک ماهی راست راستکی هستی." دوستم چپ چپ نگاهم کرد. من لبخند زدم. بعد دوست ماهی ام دست هایش را گذاشت روی لب هایش و ریز ریز خندید و گفت :" ماهی خودتی!" و من بلند بلند خندیدم. اما ماهی او بود، نه من.

دوست من تند تند می خندد، مثل ماهی ها که تند تند حباب می سازند و باله هایشان را تکان می دهند. دوستم موهای روی پیشانی اش را می دهد کنار و شروع می کند به اواز خواندن. دوست من شعر هایی از بر است که هیچ کس دیگر بلد نیست بخواند. او زیباترین شعر ها را برای من می خواند. بعد من از توی کیفم الوچه های ترش بیرون می اورم و نشانش می دهم . چشم های دوست من از دیدن الوچه ها برق می زند. مثل ماهی ها که همیشه چشم هایشان برق می زنند. چشم های ماهی ها را از نزدیک دیده ای؟! من دیده ام. چشم های دوست من شبیه چشم های ماهی هاست. خودش نمی داند. اما من می دانم. دوست من عاشق الوچه های ترش و خوشمزه است، درست مثل خود ِ من. من هم عاشق الوچه های ترش و خوشمزه ام. وقتی الوچه می خوریم هسته هایش را شوت می کنیم هوا و می خندیم. به دوستم می گویم :" ماهی ها الوچه دوست دارند یعنی؟!" دوستم دستش را می گذارد روی لب های صورتی اش و ریز ریز می خندد. سرش را تکان می دهد و می گوید :" اوهوم. دوست دارند!" می گویم :" از کجا می دانی؟!" می گوید :" خب می دانم دیگر!" و دوباره ریز ریز می خندد.

دوست من شبیه یک ماهی راست راستکی ست. این را وقتی فهمیدم که با هم دوست ِ دوست شدیم و من توی دفترش برایش یک ماهی نقاشی کردم، یک ماهی قرمز شبیه خودش...