مامان بزرگ زن دوست داشتنی ست. بهترین مامان بزرگ دنیاست یعنی. از همان روز ِ اول ِدنیا بهترین مامان بزرگ بوده تا حالا. حتی برای یک بار هم خلاف این ثابت نشده. مامان بزرگ دست های دوست داشتنی ای دارد. پر از چروک هایی که بوسیدن شان کیف می دهد. من عزیز دردانه مامان بزرگم. این را فقط من می دانم و خودش. بار ها وقتی گونه هایش را می بوسم در گوشم گفته :" به اندازه تمام دنیا برام عزیزی. جلو نوه های دیگه نگی ها. ناراحت می شن یه وقت!" و من خندیده ام. بعد مامان بزرگ از توی جوراب اش یک مقدار پول در اورده و به زور گذاشته توی دستم که :" برو واسه خودت کتاب بخر. می دونم کتاب دوست داری." و پیشانی ام را بوسیده است. مامان بزرگ فرشته است، توی تمام دنیا تک است. درست وقتی انتظارش را نداری ان چنان هیجان زده ات می کند که هزار تا بوس محکم هم کم است برای این که شادی هایت تخلیه شوند. بار ها دور از چشم نوه ها و دختر ها صدایم کرده یک گوشه و اسکناس های پنج هزار تومانی گذاشته کف دستم و چشم هایش را ریز کرده که :" صداش رو در نیار. جایزه اس!" مامان بزرگ به بهانه های مختلف به من جایزه می دهد. یک بار به بهانه دانشگاه رفتن، یک بار به بهانه معدل بالا، یک بار به بهانه برنده شدن در یک مسابقه ادبی... مامان بزرگ بهانه ها را فراموش نمی کند. حتی اگر روز ها و ماه ها از یک اتفاق شاد کننده بگذرد. رو به روی کتاب خانه ام که می ایستم کتاب هایی به چشمم می خورد که با پول هایی که مامان بزرگ داده برای خودم خریده ام. مامان بزرگ سواد ندارد. کاش داشت اما. ان وقت کتاب هایی را که می خریدم می دادم دستش تا برایم امضا کند. ان وقت کتاب هایم گنج هایی می شد که هیچ نوه ای این گنج ها را نداشت و من خوشبخت ترین نوه دنیا می شدم.

مامان بزرگ عاشق بافتنی ست. تند و تند میل های بافتنی توی دستش تکان می خورند و کت ها و شال گردن های رنگی به دنیا می ایند. مامان بزرگ با دستش اشاره می کند که :" بیا پیشم بشین" می داند من عاشق بافتنی ام. می داند ارزو دارم یک روز بافتنی یاد بگیرم. مامان بزرگ قول داده است تمام دانسته هایش درباره بافتنی را یادم بدهد. مامان بزرگ با عشق درباره میل های بافتنی اش حرف می زند، راجع به کامواها و مدل های ژرنال. مامان بزرگ من بهترین کت ها را می بافد برای دختر ها و نوه ها. می گوید :" پس کی کاموا می خری یادت بدم؟!" پیشانی اش را می بوسم و می گویم :" به زودی مامان بزرگ." و مامان بزرگ شاد می شود. می داند که چقدر دوست دارم بافتنی یاد بگیرم. می دانم که چقدر دوست دارد بافتنی یادم بدهد.

مامان بزرگ جادوگر است. غذاهایی می پزد شبیه غذاهای زی زیگولی که ادم از خوردنشان سیر نمی شود . مامان بزرگ بلد است انواع کیک ها و شیرینی ها را بپزد. اش های ماست و کوفته تبریزی های مامان بزرگ توی فامیل زبانزد است. مامان بزرگ می داند که چقدر اش دوست دارم، که چقدر ابگوشت و کوفته تبریزی و الویه و سالاد ماکارانی دوست دارم. روز هایی که غذاهای دوست داشتنی من را درست می کند تلفن می زند و دعوتم می کند به این که ناهار را کنار مامان بزرگ و بابا بزرگ باشم. مامان بزرگ بیشتر روز ها تنهاست. تنهای تنهای با گلدان های حیاط. بافتنی می بافد، ظرف می شوید، گلدان هایش را اب می دهد، غذا می پزد و منتظر می ماند تا اهالی خانه یکی یکی از راه برسند. بابا بزرگ زود تر از همه از مغازه می اید. بعد دایی و بعد خاله .

مامان بزرگ عاشق عصر هایی ست که سر زده به دیدارش می روم. وقتی در را به رویم باز می کند به فارسی و با لهجه غلیظ ترکی می گوید :" خوش اومدی!" و من می خندم. می داند عاشق فارسی حرف زدنش هستم. به خاطر همین وقتی می خواهد خوشحالم کند زور می زند تا فارسی حرف بزند. چهارپایه زرد رنگ توی حیاط مخصوص وقت هایی ست که مامان بزرگ می خواهد دلتنگی هایش را با من تقسیم کند. عصر ها قبل از غروب خورشید دو تایی می نشینیم توی حیاط و برایم از جوانی اش می گوید، از کودکی اش و میان حرف هایش مدام ارزو می کند که کاش سواد داشت تا سرنوشتش را کتاب می کرد. به من می گوید :" نمی تونی کتاب کنی سرنوشتم رو؟!" من لبخند می زنم و می گویم :" برای کتاب نوشتن هنوز زوده مامان بزرگ!" و مامان بزرگ انگشت هایش را توی هم فرو می کند و به زمین خیره می شود. به کتاب کردن سرنوشت مامان بزرگ زیاد فکر می کنم. شبیه قصه های تکراری نیست. مامان بزرگ داستان بی نظیری دارد. مامان بزرگ برایم حرف می زند و حرف می زند. بعد گلدان هایش را اب می دهد و می گوید :" غصه هیچ چی رو نخوری ها. " من یواشکی هایی به مامان بزرگ گفته ام که به هیچ کس دیگر نگفته ام. مامان بزرگ چیز هایی را درک می کند که هیچ کس دیگر توی دنیا درک نمی کند و همیشه یادم می اورد :" خیلی عزیزی برام فریبا!" وقتی مامان بزرگ این طوری می گوید توی پوست خودم نمی گنجم. خوشبختی بزرگی ست که از بین شش نوه ی دیگر مامان بزرگ من را انتخاب می کند برای حرف زدن و درد و دل کردن و عزیز دانستن.

مامان بزرگ بر خلاف مامان فکر می کند من نابغه ام. بارها این را بهم گفته است. با این که بلد نیستم هیچ غذایی بپزم اما بار ها خیلی جدی جلوی همه اعلام کرده است که :" فریبا استعداد خوبی در اشپزی دارد. هیچ کس مثل فریبا نیست" و مامان خندیده است و مامان بزرگ به طرفداری از من بار ها اعلام کرده که :" فریبا خیلی با استعداده." و من چسبیده ام به بازویش و هی بوسش کرده ام و مامان خندیده. مامان بزرگ عاشق لحظه هایی ست که می ایستم کنارش و برایش بادمجان سرخ می کنم. بار ها گفته :" تو اشپز خوبی می شی فریبا. مطمئنم." و من خندیده ام، از خنده های مامان.

مامان بزرگ شب را دوست ندارد. خورشید غروب نکرده می گوید :" چراغ های حیاط رو روشن کن فریبا. دلم می گیره. کاش شب نمی اومد." همه این ها را به ترکی می گوید و با گوشه روسری اش خیسی چشمش را پاک می کند. این جور وقت ها من چیزی نمی گویم . فقط لبخند می زنم و مامان بزرگ هی می گوید :" شب رو دوست ندارم. وقتی اسمون تاریک می شه دلم می گیره." نمی دانم تاریکی اسمان مامان بزرگ را یاد کدام خاطره اش می اندازد. شاید یاد شب های کودکی اش می افتد که تنها صبح می کرد، شاید هم...

مامان بزرگ سفره های رنگی را از حفظ است. بلد است مهمانی های کوچک ِ بزرگ بگیرد و همه ما را دور هم جمع کند، بلد است خوشمزه ترین گوشت ها را توی بشقاب نوه ها بگذارد، بلد است غذاهای جور وا جور بپزد و بعد برای خوشحالی نوه ها، بستنی شکلاتی با مربای توت فرنگی بیاورد.

مامان بزرگ شبیه کوکب خانم کتاب فارسی دوم دبستان می ماند. انواع ترشی ها و مرباها و خوردنی های تازه درست می کند و می گذارد توی یخجال. یخجال مامان بزرگ همیشه پر از بستنی و شیرینی و شکلات ها و خوراکی های خوشمزه است.

شب ها که خاله ها اصرار می کنند برای ماندن و خوابیدن، یاد روز ها و شب هایی می افتم که مامان و بابا سفر های مختلف می رفتند و ما می ماندیم پیش مامان بزرگ و قصه هایش. قصه هایی که گاه ساختگی بودند و بی سرو ته، اما همیشه ی خدا هیجان داشتیم برای شنیدنش. مامان بزرگ برایمان شنیدنی ترین قصه ها را تعریف می کرد. عاشق داستان شنگول و منگول بودیم. مامان بزرگ از خودش به این داستان دیالوگ اضافه می کرد. دیالوگ هایی که مامان هر چقدر سعی می کرد نمی توانست مثل مامان بزرگ برایمان بگوید. مامان بزرگ بلد بود ادای شیر خوردن بزغاله ها را برایمان در بیاورد. ادای حمله کردن گرگ بدنجس و انقدر تلاش می کرد تا ما به خواب برویم.

مامان بزرگ فرشته است، یک فرشته واقعی. فرشته ای که به اتاق های خانه قدیمی نور بخشیده و گلدان های حیاط را با وجودش سبز کرده. مامان بزرگ بودنش نعمت است و لبخند های هر چند کوچک اش دلخوشی بزرگ برای روزهایی که نیامده اند. مامان بزرگ صبح است، صبحی روشن با افتابی گرم...