*چه کسی بود که می گفت خنده های من سر جایش نیست؟! خیلی هم سر جایش است. همین جا، روی لب هایم. این روز ها خندیدن بیشتر از گریستن بهم می اید. ببین راست نمی گویم؟!

*امتحان ریاضی داریم و من نمی خوانم. به همان دلیلی که برای هیچ کدام از امتحان ها نمی خوانم. می نشینم به دوباره خواندن "مائده های زمینی" به خواندن کتاب های نوجوانی که از نمایشگاه کتاب خریده ام برای خودم. می نشینم به خواندن شعر های خوب و دلم را خوش می کنم به کلمه ها. مامان هی نصیحتم می کند که :" بنشین ریاضی بخوان!" ریاضی نمی خوانم. چقدر حد بخوانم و انتگرال و مشتق و کوفت و زهرمار؟! همان اندازه که توی دبیرستان و پیش دانشگاهی لعنتی خواندم بس بود برای تمام عمرم. من دیگر از تمام فرمول ها بیزار شده ام، از تمام قوانینی که این اعداد با علامت های مسخره شان برایم وضع می کنند.

*امتحان ریاضی نمی دهم. بالای برگه ام اسمم را می نویسم و می روم و برای استاد دروغ های گنده گنده می بافم. دروغ هایی که توی دهانم جا نمی شود و از توی گوش های بیرون می زند. استاد دخترک خوبی ست. حرف هایم را باور می کند. می گوید اشکال ندارد. من لبخند می زنم و توی دلم می گویم :" دوستت دارم!" بعد به امتحان پایان ترمی فکر می کنم که قرار است پوست همه مان را بکند و من به استاد قول داده ام امتحانش را بیست شوم. به این همه حماقت خودم لبخند می زنم و از کلاس خارج می شوم. چه اشکالی دارد که از خودم این همه راضی باشم؟!

بچه ها اضطراب می گیرند از این که برگه ام را تحویل استاد می دهم و هی به ساعت مچی هایشان نگاه می کنند.

*می نشینم روی صندلی های ابی توی حیاط. این پسر ها نمی دانم درباره خودشان چه فکری می کنند. نمی دانم به کدام انگیزه و استعداد این همه شعر رپ را از بر کرده اند که برای داف هایمان می خوانند. پسر هایی داریم که هیچ جای کره زمین پیدا نمی شوند.

*نون مانتوی سفید تنگ می پوشد با لباس زیر مشکی و مقنعه کوتاه. یک ماسکی هم می زند که مثلا حساسیت دارد به هوای الوده. بعد نمی دانم چرا خانم های حراستی کور می شوند وقت دیدن نون. ما ذره ذره اب می شویم از خجالت و نون سر خوشانه با ان مانتوی مسخره اش سر تمام کلاس ها می رود پای تخته و کنفرانس می دهد.

*امتحان ریاضی را سفید دادم که دادم. زندگی یعنی همین که من وقت برگشتن به خانه راهم را کج می کنم به سمت مغازه اقای برادر جان و اقای برادر جان از ان جا که عاشق خواهر عزیز دردانه اش می باشد کولاک می کند برایم. دست هایم پر می شود از پاکت های لباس و لوازم ارایش و مانتوی جدید و با یک لبخند چند متری بر می گردم خانه و به برادر سفارش می کنم که :" تو رو خدا به مامان نگو این قدر پر رو ام. بگو خودت خریدی واسم!" اقای برادر این جور وقت ها فقط لبخند می زند و می دانم او بزرگترین راز دار دنیا است.

*میم دو ساعت تمام برایم حرف می زند و من به دنیا و ادم ها و زندگی امیدوارش می کنم. به روز های خوبی که هنوز از راه نرسیده اند. میم می گوید و می گوید. حرف هایمان تمام که می شود دلم می ریزد پایین که نکند این امیدواری هایم بیخودی باشند؟! نکند روز های خوبی که قرار است از راه برسند همین روز هایی اند که امده اند و امانش را بریده اند؟

*سر کلاس تحویل پروژه پرتقال تامسون ام را از توی کیفم بیرون می اورم و پوست می کنم و بین خودم و ب و عین قسمت می کنم. عین از ان دسته پسر هایی ست که از دیوار صدا در می اید از او یک کلمه حرف در نمی اید. لپ هایمان پر از پرتقال است که استاد شین داد می زند :" چی می خورید سر کلاس من؟!" عین که بلبل زبانی اش گل کرده می گوید :" یه تیکه پرتقال تو جیبمون استاد گذاشتیم تو دهنمون!" استاد ته سالن که می اید، می گوید :" خانم دیندار چقدر بوی پرتقال می دید شما!"

* دیروز فهمیدم یکی از راننده هایمان جوانک تحصیل کرده ای ست. دلم سوخت برایش . شاید هم نباید دلم می سوخت. نمی دانم. اما خب... کمی تا قسمتی وحشتناک است که کسی با مدرک دانشگاهی بیاید و راننده سرویس بشود. هر چقدر هم که درامدش بالا باشد. اقای راننده کتاب های زیادی خوانده و حرف های گنده گنده بلد بود بزند. خودم نشسته بودم پای حرف هایش. وقت حرف زدن هیچ فکر نمی کنی او تنها یک "راننده" باشد. دلم بد جوری می گیرد وقتی این ادم ها را می بینم.

* دوست جان سیاست خوبی دارد. نمی دانم این چه سیاستی ست که من بلد نیستم اما دختر های دیگر بلدند. که یک روز بایستی به حرف زدن و کلی خندیدن و امیدوار کردن طرف مقابل برای "دوست شدن" و فردای ان روز ، حتی نگاهی نیندازی به طرف برای سلام کردن، چه برسد حالش را بپرسی. بعد وقتی دلیل رفتارش را می پرسی این جمله را تحویلت بدهد که :" به پسر جماعت نباید رو بدی!"..

* دال از احمق ترین دختر هایی ست که تا به حال توی عمرم دیده ام. باید یک پست ابدار و چاق و چله را اختصاص بدهم به دال که هشتمین عجایب هفت گانه (!) دنیا ست.

* نمی دانم چه حکمتی ست. من که خنده ام می گیرد و هیچ دلم نمی خواهد خنده هایم را پنهان کنم. تا به امروز هر که را به اسمی صدا می کردم توی دانشگاه، فهمیدم اسم شناسنامه ای اش فرق دارد. نمی دانم چرا توی دانشگاه هر کس یک اسم دلخواه انتخاب کرده است برای خودش. این هم مثال هایی برای اثبات این قضیه : علی = سینا ، مینا= هلیا ، فاطمه = دلیار ، فاطمه = آرتا ، نمی دونم چی چی = آنیتا ، فائزه = سونیا ، مریم = مارینا ... می خواهم یک اسم جینگولکی انتخاب کنم برایم. پذیرای پیشنهاد های خوبتان هستم. لبخند بزنید لطفا !

 

+ربط عنوان با محتوای پست را خودم هم نمی دانم :دی