سکانس 1

نشسته ام و اهنگ گوش می دهم. حالم هیچ هم خوب نیست. اصراری هم ندارم برای خوب بودن. ادم که همیشه نباید خوب باشد. باید گاهی بیخودکی زانوهایش را بگیرد بغلش و قنبرک (غنبرک؟!) بگیرد. قنبرک را که می گفت؟! ها.. مامان...

سکانس 2

تهمینه زنگ می زند. این جا باید می نوشتم سرکار خانم تهمینه حدادی روزنامه نگار و نویسنده کودک و نوجوان، که دلتان بسوزد که ادم های مهم تند تند به من زنگ می زنند. اهم. اهم. شنیدن صدایش بعد از روز ها و ماه ها خوب است. دوست داشتنی است. وقتی مثل همیشه می گوید :" تو نباید از خاله تهمینه ات خبر بگیری؟!" و من نیشم تا بنا گوشم باز می شود.

سکانس 3

این جا انجمن نویسندگان کودک و نوجوان است. عصر یک روز اردیبهشتی. زود تر از همه ادم ها رسیده ام، خودم و زهرا را می گویم. قند توی دلم اب می شود برای دیدن ادم های دوست داشتنی.

سکانس 4

نشسته ایم دور تا دور یک اتاق بزرگ. کلی ذوق کرده ام از دیدن هدا. هیچ هم تعجب نکرد. خب، نباید هم تعجب کند. تهمینه را بغل کرده ام و هی به سحر نگاه کرده ام و توی دلم گفته ام :" چقدر عوض شده است!"

این جا جمع، جمع ادم های دوست داشتنی ست. دل همه تان هم بسوزد. این جا هدا حدادی هست و تهمینه حدادی. عباس تربن و فاضل ترکمن. زیتا ملکی و کفش های زرد تق تقی اش و دوست های نازنین اش. سحر دیانتی هست و بهزاد گودرزی و شادی خوشکار و چند اقا و خانم مهربان که اسمشان یادم نماند.

سکانس 5

خوب است که ما یک عمو عباس مهربان داریم که برایمان جلسه های شعر می گذارد، که ادم های خوب را دعوت می کند. که شیرینی می خرد و هی حواسش به همه مهمان ها است. که برایمان اهنگ هایی می گذارد که ما را تا اوج ابر ها می برد. خوب است که شاعر ها هستند. که شعر هایی می نویسند که زندگی را بهتر می کنند. خوب است که هدا هست. تهمینه و اس ام اس هایش، سحر و یواشکی خندیدن هایش و فاضلی که تند تند پیشانی اش خیس از عرق می شود.

سکانس 6

یک عصر دوست داشتنی یعنی یک عصری که کنار یک عالم ادم خوب نشسته باشی، حرف زده باشی، پر از شعر شده باشی، با تهمینه یواشکی سر جلسه اس ام اس بازی کرده باشی، چیلیک چیلیک عکس گرفته باشی و یک خاطره خوب برای خودت ساخته باشی.

 

+ این هم عکس جنبش سبزی ما :دی

+ از راست، صبا دوست زیتا. سحر دیانتی ، شادی خوشکار ،من، هدا حدادی ، تهمینه حدادی، فاضل ترکمن ، وسطی : زهرا شاهپوری

+ این عکس های دسته جمعی همیشه چند نفر را کم دارند. هیچ وقت خدا کامل از اب در نمی ایند. خب، جای عباس تربن خالی ست که نمی دانم مشغول چه کاری بودند و جای زیتای ملکی و خواهر و ان یکی دوستش که نیامدند توی عکس.

+ نمی دانی چقدر جای لبخندت خالی ست توی این عکس. یادم می ماند که نیامدی مریم . یادت بماند که چقدر منتظر بودم که بالاخره وسط جلسه می رسی ، اما نیامدی. به روی خودم نیاوردم که چقدر می خواستم باشی. که چقدر دلم تنگ شده بود برای دیدنت.

+ شبیه این سریال های تلویزیون یک تشکر نامه هم بنویسم که : در اخر با سپاس از اقای تربن و مهربانی های و لطف های بی اندازه اش و اهنگ های دوست داشتنی ای که هدیه کوچک بزرگی ست برایم.

اهنگ های جلسه را می توانید این جا و این جا دانلود کنید و برای سلامتی و موفقیت اقای تربن دعا کنید.

+ فریبا خانی هم به جمع وبلاگ نویس ها پیوست.

+این هم پست جدید اقای تربن بعد از هشت ماه!