درد
خانه غرق سکوت بود، مثل این که مرگ پاهایی از مخمل داشت. سر و صدا نمی کردند. همه اهسته حرف می زدند. مامان تقریبا تمام شب در کنارم می ماند. و من به پرتقالی ام فکر می کردم. به قهقه هایش، به نحوه حرف زدنش. حتی زنجره های بیرون از "خرت خرت" ریشش تقلید می کردند. نمی توانستم از فکر کردن به او دست بردارم. دیگر به راستی می دانستم که درد یعنی چه. درد به معنای کتک خوردن تا حد بی هوش شدن نبود. بریدن پا بر اثر یک تکه شیشه و بخیه زدن در داروخانه نبود. درد یعنی چیزی که دل ادم را در هم می شکند و انسان ناگزیر است با ان بمیرد بدون ان که بتواند رازش را با کسی در میان بگذارد، دردی که انسان را بدون نیروی دست و پاها و سر باقی می گذارد و انسان حتی قدرت ان را ندارد که سرش را از روی بالش حرکت دهد.
درخت زیبای من ، ژوزه مائورو ده واسکونسلوس
+ نوشته شده در ساعت توسط
|
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.