اروزهای گنده منده با نیم من عرضه!
نمی دانم درست از کی بود که نگران شدم. نگران این که نکند هنر های مامان بزرگ از نسل زنان ساعدی( من خودم را در بعضی مواقع جز زنان ساعدی به حساب می اورم) کم شود، گم شود. به خاله جملیه و مامان فکر می کنم که در سیزده سالگی دیپلم خیاطی و گلدوزی و گیپور بافی و قلاب بافی شان را گرفته اند. سال ها بریده اند و دوخته اند. همیشه فکر می کردم اگر یک روزی مامان شوم یا مامان بزرگ، مدام می خواهم بنشیم برای بچه ها و نوه ها کتاب بخوانم و قصه ببافم که :" ادم شوید فرزندان من!" خب، مادر یا مادر بزرگ خلق شده است برای هنرمند بودن. یازده ساله که بودم تشنه این بودم که یک روز شبیه خاله جمیله خیاط حرفه ای شوم و شبیه مامان بزرگ بتوانم ده ها لباس بافتنی با نقش های سخت ببافم و شبیه مامان حوصله داشته باشم که رو میزی های یک متری و دو متری قلاب بافی کنم. نه خیاطی یاد گرفتم، نه بافتنی نه قلاب بافی نه گلدوزی. چسبیدم به نوشتن و خواندن. بعد تصورم از خودم شد یک زن روشن فکر ایده الیست در زندگی اینده که خوب بلد است برای شوهر و فرزندانش بالای منبر برود و اثار بزرگ ادبی را توی مخ بچه هایش بکند و تمام عشق بازی اش با شوهرش نقد کتاب یا فیلم باشد و شعر های عاشقانه شاعران بزرگ را برای هم خواندن و بعد وقتی سر یک نظریه به نتیجه ای نرسیدند قنبرک بگیرد که شوهرش، ان شوهر ایده الی نیست که تصورش را می کرده. دلم می خواهد اگر یک روزی مامان یا مامان بزرگ شدم، بچه ها و نوه هایم زمستان ها هیجان این را داشته باشند که قرار است یک لباس یا شال بافتنی ای داشته باشند که هیچ کس دیگر شبیه اش را ندارد. دلم می خواهد گوشه به گوشه خانه ام پر باشد از هنر های دستم، روی میز ناهار خوری و میز مبلمان رو میزی های دست بافت خودم باشد، روی تخت، پتویی باشد که روز ها و ساعت ها وقت گذاشته ام برای بافتنش، دلم می خواهد سبدی داشته باشم پر از کامواهای رنگی که هر چند وقت یک بار، بیستم کنارش و با خودم کلنجار بروم که کدام رنگ را انتخاب کنم بری بافتن. دلم می خواهد عصر ها ، خانه پر شود از بوی شیرینی و کیک. شبیه خانه مامان بزرگ. دیوار ها پر باشند از نقاشی های کج و کوله ی خودم. لباس های توی تنم را خودم دوخته باشم و وقتی توی اینه به خودم نگاه می کنم فکر کنم :" بهتر ست فلان لباس را هم برای خودم بدوزم. یا فلان دامن را" دخترم دامن های چین داری که خودم می دوزم را تنش کند و همسرم زیر شلواری های(!) دست دوز من را. حالا این دختر ایده الیست کمی تا قسمتی مهندس ِ نویسنده نشسته و دارد فکر می کند : " چرا هیچ هنری از انگشت هایش نمی ریزد؟!" چرا از انگشت هایش فقط کلمه می ریزد و چند برگ تصویر رنگی.
این روز ها می روم پیش مامان بزرگ که بافتنی یاد بگیرم. استعداد خوبی هم دارم. یک روزه شال گردنم را بافتم و تمام شد. یک شال گردن دو متری با رنگ های در هم بر هم سبز و نارنجی و زرد. مامان بزرگ پیشانی ام را می بوسد که :" شهرتت جهانی بشه فرزندم!" این را ترکی می گوید. بعد دعایش را زیر لب زمزمه می کند و فوت می کند به قد و بالایم.
در صدد اینم که از هر انگشتم هزار تا هنر بریزد پایین. که هنرم توی سر و صورتم جیغ بزند( عین این عقده ای ها) که گوشه گوشه اتاقم را پر کنم از هنر های خودم، شمع سازی یاد بگیرم، عروسک ساختن با پارچه و کاموا، جا مدادی و کیف دوختن، لباس های رنگی رنگی بافتن. بعد ببینم می شود جلوی اینه که می ایستم به خودم بگویم :" به این می گن دختر!"
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.