اتش سوزی به روایت تصویر
این طوری هاست که گاهی ادم تا مرز مرگ پیش می رود. یا نه ، تا حد مرگ می ترسد و زبانش بند می اید...
چهار و نیم صبح امروز از دود بیدار شدم. چه کسی فکر می کرد پژو رو به روی ساختمان ان هم کنار لوله گاز اتش گرفته باشد. از پنجره به شعله های بلند اتش نگاه می کردم. زبانم بند امده بود. می لرزیدم. فقط تکرار می کردم :" اتیش!" سرم را گرفته بودم توی دست هایم و به مامان نگاه می کردم که از این اتاق به ان اتاق می دوید و بیدارمان می کرد که فرار کنیم بیرون و بابا می لرزید و به من می گفت :" حرف نزن!" نمی دانم چرا وقت حوادث بابا از من توقع دارد صدایم در نیاید. ماشین پق صدا می داد و شعله هایش بلند تر می شد. تمام اهل ساختمان ریخته بودند توی کوچه. خانه های اطراف ماشین که خبردار شده بودند، با زیر شلواری و چادر رنگی دویده بودند سر کوچه از ترس انفجار و شکسته شدن شیشه ها. ما... ما چهار تای مغز نخودی، دویدیم پشت بام. می لرزیدیم و به پق پق ماشین گوش می دادیم. بومب های خفه ای که شعله را زیاد و زیاد تر می کرد. با شلوارک و شال پریده بودم پشت بام. فکر می کردم الان هاست که خانه برود روی هوا، یا نه، موج انفجار بگیردمان. به لوله گاز فکر می کردم. فکر کردم راستی راستی وقتش رسیده اشهدم را بخوانم. می لرزیدم. جرئت نداشتم بروم لبه ی پشت بام. دعاهای مامان مرا به وحشت می انداخت " خدایا بهمون رحم کن!" دلم می خواست ما هم به جای پشت بام می دویدیم کوچه. سنگ های دیوار کنار ماشین اب می شد و ما هر لحظه منتظر موج انفجار بودیم. بابا با اتش نشانی دعوایش شد. که یک ماشین دارد منفجر می شود و کسی جرئت ندارد خاموشش کند. لحظه های صبح وحشتناک بودند. بعد اتش نشانی امد. مگر خاموش می شد این ماشین لعنتی؟! چهار تایی می لرزیدیم و به ماشین نگاه می کردیم. کسی از اهالی کوچه جرئت نزدیک شدن به ساختمان و ماشین را نداشت.
امروز صبح ، صبح عیجیبی بود. ادم به معجزه بودن بعضی ها ایمان می اورد. می بیند چقدر کسانی مثل اتش نشان های فرشته اند. وقتی کسی جرئت نگاه کردن به ماشین را ندارد و هر لحظه منتظر منفجر شدن است، انسانهای هستند، که نه به فرار فکر می کند، نه از ترس می لرزند، می ایستند و سد محکمی می شوند در مقابل تو و " ترسیدن". فرشته نجات می شوند. نمی دانید چقدر چقدر ارامش بود دیدن اتش نشان ها. نمی دانید چقدر طول کشید ماشین خاموش شود.
بعد، صاحب ماشین، سلانه سلانه از سر کوچه پیدایش شد. عین خیالش هم نبود. شاید هم بود و به روی خودش نمی اورد. نه زن و بچه اش امده بودند توی کوچه نه پدر پیرش. بسیجی محله مان است. فرمانده بسیج است. همه کاره ی محل. لوله نصب می کند، اب گرم کن و لباس شویی درست می کند. نیمه های شعبان تمام محل را تزیین می کند. ریش می گذارد این هوا و یک پدر پیر دارد که مثل سگ های کثیف می ماند. هر وقت نگاهم می کند متلک های زشت بارم می کند. وقتی زیادی تیپ می زنم یاد اوری می کند :" اینو چه تیپی زده!" پیدایش نبود امروز صبح. معلوم نیست کدام گوری رفته بود...
ماشین جزغاله شده جلوی ساختمان است. شبیه فیلم هاست. تا به حال اتش سوزی ندیده بودم. ترسش را تجربه نکرده بودم . این همه خودم را نزدیک به مرگ حس نکرده بودم. تمام مدتی که روی پشت بام بودیم زن پیر همسایه مان می امد در نظرم که بلند بلند می گفت :" یا حسین!" یاد این که شوهر و همسرش توی اتش سوخته بودند.
خب، این یک راز است، که دیشب توی گوش خدا گفتم، هر وقت دلش خواست من راضی ام که بمیرم، اما نه با جزغاله شدن...
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.