الان که دارم فکر می کنم می بینم هیچ تابستانی نبوده که من کار ویژه ای کرده باشم. کلاس بروم. چیز یاد بگیرم. اگر هم اوجی بوده و پیشرفتی، همه برای پاییز بوده و زمستان. گیرم کمی از این اوج گرفتنه هم لیز خورده باشد توی بهار. همیشه نیمه اول سال رها بوده ام برای خودم. شبیه گنجشک های سر خوش، اگر پرواز هم کرده باشم، نهایتا تا سیم های چراغ برق بوده نه بیشتر. از ان وقتی که یادم می اید از شش ماه جلوتر برای تابستان های برنامه ریزی می کردم و بعد، بعد که این تابستان داغ لعنتی می امد، من رها می شدم در خیال های خودم. پهن می شدم توی اتاق و محض رضای خدا یک پیاده روی ساده هم نمی رفتم. گاه غصه می خوردم، گاه می رقصیدم، گاه نقاشی و گاه شعر و کتاب و فیلم. خب، این ها برای نیمه دوم سال هم بوده همیشه. و جز کارهای ویژه تابستان نیست. این اخیرا هم که بی خیال تر شده ام انگار. شلوار کتانم که توی پایم لیز می خورد و هی می امد پایین، تنگ شده. این یعنی یک غصه جدی و بزرگ. یعنی یک زنگ خطر راست راستکی. لغت های زبان از سرم پریده. فیلم می گذارم و صدایش را زیاد می کنم که ببینم چقدر می فهمم. خوب است، می فهمم. اما چه فایده که که شبیه لال ها می شوم وقت حرف زدن. تته پته می کنم. یاد ان مرد ژاپنی توی کاشان می افتم. زبانم قفل شده بود وقت حرف زدن . این ها یعنی فاجعه و من اصلا حواسم به خودم نیست انگار. بعد، بعد می دانید؟! بدترین اتفاق این است که دوباره می نشینم و یک لیست بلند بالا از برنامه هایم می نویسم. به خودم قول داده بودم تابستان را فقط بنویسم و بخوانم. اگر می دانستم تابستان می زند به سرم و قلمم خشک می شود، یک فکر بهتری می کردم. مثلا فکر می کردم تمام تابستان را بخورم و بخوایم. خب، ادم با یک هدف قبلی کاری را دنبال کند، نه پشیمان می شود، نه عذاب وجدان می گیرد.
دارم فکر می کنم دستی به سر و روی این وبلاگم بکشم. شیوه ی جدیدی را دنبال کنم. می خواستم وبلاگم را عوض کنم. برم یک جای دیگر. شب ها هی فکر کردم و هی فکر کردم. از فکر حذف کردن این جا نفسم بند می امد. بچه ام است خب. می شود دست یک بچه چهارساله را رها کرد و به حال خودش گذاشت؟! نمی شود خب. هیچ جوری نمی شود. مخصوصا برای من ِ رمانتیکی که وابسته شدن و عادت کردن عین نفس کشیدن جز فعالیت های زیستی ام شده.
خب، این جا احتیاج به چند تغییر دارد. باید یک هدر خوب بگذارم برایش. یک هدر درست و حسابی که هی غیبش نزند. نوشته هایم را هم بهتر می کنم. بعد.. ها، با کمال میل پذیرای پیشنهاد های به درد بخورتان هستم.
پاییز که می اید ، حال و هوای همه چی بهتر می شود انگار. می شود به لیست برنامه ها نگاه کرد و لبخند زد و یک ، دو، سه ... استارت!
بسیار انگشتشمارند کسانی که آرزوهایشان را به هر قیمت که شده برآورده میسازند.