مدرسه ای که بودیم بابا در هفته یک یا دو بار بعد از اداره ش راهش را کج می کرد بازار، پانزده خرداد. می رفت ببیند چه چیز فانتزی خوبی امده که برایمان بخرد. چه جامدادی، چه لیوان، چه پاکن، چه مداد...

بسته بسته برایمان مداد سیاه و مداد گلی خریده بود. انوع اقسام پاکن ها. با مسعود سر پاکن ها راه می امدیم. به هم قول داده بودیم که منصفانه تقسیم شان کنیم. یک کیسه پاکن داشتیم. مامان گاهی می خواست که قایم ش کند. که بگذارد توی کمدشان که دست ما بهش نرسد. بابا نمی گذاشت ولی. کیسه را می داد دست مان و ساعت ها مشغول چیدن پاکن ها می شدیم. به صف می کردیم شان. می چیدم  شان روی زمین و با مشورت هم تصمیم می گرفتیم کدام پاکن را مصرف کنیم و پاکن نصفه مان را می انداختیم توی پاکت. هر وقت دلمان برایش تنگ می شد می امدیم سراغش و دوباره باهاش پاک می کردیم.

همیشه زور می زدم خلاقیت داشته باشم. یک بار توی کلاس دیده بودم یکی از بچه ها انقدر اشغال پاکن ها را فشار داد به هم و گوله کرد که یک قلقلی اشغال پاکنی گرفته بود توی دستش و با فخر فروشی بهمان نشان می داد که :" با اشغال پاکن هام ساختم ش!" از ان به بعد اشغال پاکن ها برای من تنها اشغال پاکن نبوند. چیزی بودند که درخیالات خودم باهاشان کله ادم می ساختم. فکر می کردم اگر حوصله به خرج بدهم و درست اشغال پاکن ها را لای سر انگشت هایم فشار بدهم و فیتیله کنم گوله می شود و می توانم من هم یک گوله اشغال پاکنی داشته باشم. هیچ وقت گوله اشغال پاکنی توی ذهنم به حقیقت نپیوست.

راهنمایی که بودم، با یک پنجم پولم خوراکی می خریدم و با چهار پنجم دیگر می رفتم توی لوازم تحریر فروشی ها و پاکن ها را زیر و رو می کردم. از هر مدل پاکن دلم می خواست رنگ های مختلف ش را داشته باشم. از هر مدل، حداقل یک دانه. اصلا مهم نبود که مامان دوباره دعوایم می کند که :" باز رفتی پاکن خریدی؟!" کارخودم را می کردم. گاهی که نه، همیشه مسیر مدرسه تا خانه را به عشق پاکن خریدن طی می کردم و بیشتر وقت ها در طول راه با خودم کلنجار می رفتم که مثلا با چهار صد تومنم کدام پاکن را بخرم.

همیشه با پاکن هایم معروف بودم. با پاکن های شکل دار رنگی، عجیب غریب و جور واجور. نمی دانید چقدر خوشبخت شده بودم وقتی خاله فاطمه یک روز بسته پاکن بچگی هایش را داد دستم. گفت :" مال خودت!" ده سالم بود ان روز ها به گمانم. توی بسته یک پاکن بود مدل کفش هدیه های بابا نوئلی و یک نوزاد خیلی کوچولوی قنداقی با چند تا پاکن کوچک دیگر که شکل شان یادم نیست. پاکن نوزاده را هنوز دارم.اندازه دو بند انگشت است. نوزاده دست هایش را گرفته بالا سرش و می خندد. جزئیاتش را خوب در اورده اند. ان وقت ها که بچه تر بودم، به گمانم یک بار با ته قنداقش پاک کرده ام که ته ش سیاه شده. چطور از دلم می امده؟! نمی دانم..

تولد نوزده سالگی ام الف بهم یک ساک کوچک پر از پاکن های رنگی داد. پاکن های جورواجور درشت و رنگی ِ هیجان انگیز. پاکن های تولدم را به کلکسیون پاکن هایم که اضافه کردم شد پنجاه و نمی دانم چند تا. قبل تر هم خاله فاطمه چشم هایم را گرفته بود و یک ساک کوچک پر از پاکن گرفته بود جلویم که :" مال تو خریده ام!" پاکن های فوتبالی، اعداد، حروف انگلیسی، تاپ و دامن، بلیز و شورت، جوجه، سگ...

دلم که می گیرد ، هوس روز های مدرسه که می زند به سرم، ساک پاکن هایم را که با میخ زده ام به دیوار، می اورم پایین. دراز می کشم و می چینمشان پشت سر هم. بارها می شمارم شان. با دیدن شان به وجد می ایم. هی توی کاغذ خط می کشم و با گوش گور خرم پاک می کنم، با پای زرافه ام. هیچ کدامشان دست نخورده نیستند. با همه شان یک بار پاک کرده ام.

ترم دوم، سر کلاس ترسیم، استاد امده بود سر میزم که اشکالم را برطرف کند. وقت پاک کردن پلان، پاکن دزد دریایی ام را دادم که :" استاد خیلی خوب پاک می کنه " استاد هم مات و مبهوت مانده بود که با کجای دزد دریایی ام پاک کند. با دست و پاهای متحرک اش یا با دستمال سر توپ توپی ش.

حالا رفته ام از یکی از همین لوازم تحریری های اطراف خانه مان یک پاکن فکتیس خریده ام در ابعاد،7،5.5، 3. محشر است. انقدر بزرگ و دوست داشتنی ست که دلم می خواهد یک گوشه ش را گاز بزنم. شبیه قالب صابون می ماند بس که بزرگ است. با خودم می برمش دانشگاه. هر کسی می بیندش جیغ می زند :" وای! چیه؟! پاکن؟" و من با لبخند کشداری سرم را تکان می دهم :" بلی!" هیچ کس نمی فهمد که این سفیدک درشت فکتیس من پاکن است. پارسال هم یکی خریده بودم، بس که پاک کردم، کمر باریک و لاغر شده، اما هنوز بزرگ تر از پاکن های دیگر است.

یکی از دلخوشی ها بزرگ کوچک من توی تحصیل پاکن بوده. پاکن راه حل های غلط ریاضی را برایم شیرین می کرد. با هیجان دست چپ م را می گذاشتم روی دفتر و با پاکن دوست داشتنی ام خط ها را پاک می کردم و همیشه ی خدا حداقل سه مدل پاک کن توی جامدادی ام می گذاشتم. هنوز همان عادت ها توی سرم است. پاکن خرگوشی ام را بچه ها می گیرند توی دست شان که :" با گوش هاش پاک کنم؟" من ادم بخشنده ای هستم. انقدر که می گذارم همکلاسی های با ذوقم با گوش خرگوشم پاک کنند و پاکن فکتیس م را توی دستشان با هیجان بالا پایین کنند که :" آآآ! چقدر سنگینه!"

خب، این نوشته شاید یک ادای دین بود به یکی از عشق های زندگی ام، به پاکن. حوصله ام می کشید ادامه می دادم این نوشته را. انقدر که ده ها خاطره پاکنی را تویش جا بدهم و از ارزوهای پاکنی ام بگویم. از خاطرات پاکنی حتی. باید تعداد این نوشته هایم را زیاد کنم. درباره عشق های زندگی م بنویسم. درباره عروسک ها. کتانی های سفیدم. کوله پشتی و جامدادی هایم. رژ لب ها و گیره های کوچکی که کنار موهایم می زنم حتی...