استاد شین موجود جالبی ست در نوع خود. هر هفته مودش تغییر می کند برای خودش. هیچ ریتم یک نواختی هم ندارد این مود عوض کردنش. یک جلسه خواستم زودتر برگردم تهران، رفته بودم عین کلاه قرمزی چسبیده بودم به میزش که استاد جان، قربان ان قیافه بی بی فیس ت بشوم بگذار بروم تهران و این ها. بعد گفت "بری تهران چی بشه اخه؟" این هم از ان سوال ها بود ها. بعد من که حوصله خالی بستن و این ها نداشتم خیلی صادقانه گفتم می خواهم بروم کتاب بخرم. ان هم کتاب عکاسی. استاد که فهمیده بود به عکاسی هم علاقه دارم، چنان هیجان زده شده بود که نوشابه بود برایم باز می کرد. که فکر نمی کرده همچین دانشجوی با ذوقی دارد. که ترم پیش که ترسیم داشتم با استاد، خیال می کرده چه دختر جدی و سردی هستم. که هی پیش خودش می گفته که این دختر چرا امده معماری؟ به درد همان عمران می خورد با ان لبخند نزدن هایش. بعد هی گفت و گفت. در پاسخ به هر "استاد" کشدار من " جان استاد" ، "جان استاد" کرد. هی گفت و گفت و گفت. که تو پر از پتانسیل معمار شدنی. که چه خوب شده امده ای معماری. که تو یکی از معمار های فلان می شوی و بهمان. که باید بیشتر درس بخوانی و از این حرف ها. خلاصه با ان همه اصرار های من و پذیرفتن هندوانه ها راضی شد که یک ربع زودتر از کلاس بروم بیرون. ان یک ربع زودتر رفتن هم هیچ توفیری نداشت. سرویس که منتظر ننشسته بود من بروم راه بیفتد. چهل و پنج دقیقه منتظر ماندم که سرویس پر شود. با همان بچه ها کلاس برگشتم تهران کلا.

حالا جلسه بعد امده سر میزم که :" خانوم دیندار وضعتون خیلی بده ها!" و من فشارم انقدر افتاد که رسما رنگ صورتم سفید شده بود. گفت که می اندازمت. گفت که پاس شدنم با خداست. گفت که خیلی نا منظم م. که این چه طرز دانشگاه امدن است و تمام مستی من از حرف های خوب جلسه پیش را نابود کرد. بعد من سرم را گذاشته بودم روی دستم و به معده ام فکر می کردم که داشت جفتک می انداخت. چنان معده درد و سر دردی گرفته بودم که خدا می داند. ادم یک درس سه واحدی هشت ساعته را بیفتد؟ من دانشجوی خوبی نیستم. اما نه در ان حدی که بخواهم بیفتم. حالا هی نگ و دلی شانه هایم را بغل کرده بودند که :" بابا زر زده. نمی افتی!" حالا مگر من ارام می شدم. دلم می خواست بنشینم وسط کلاس عر بزنم فقط. بیخودی. من بچه پر رو هستم و درس نخوانم و هی غیبت می کنم. اما به طرز وحشتناکی از پاس نشدن می ترسم و تمام واحد هایم را تا الان پاس کرده ام. بعد از تایم ناهار ، استاد دوباره امده سر میزم که :" تو چرا اینقد حالت بد شده؟" و من با لب و لوچه ی اویزان به استاد می گویم :" استاد راستکی می افتم؟" استاد لب های انجلینا جولی ای ش به خنده باز شده که :" شوخی کردم دیندار جان!!! اما توقع نمره خوب هم نداشته باش ها ازم!" و من شبیه بیهوش شده های تو کارتون ها که به هوش می ایند و دوباره از حال می روند، فشارم ااز نو افتاد. تا شب سر درد داشتم. بس که لوسم من. والا.

حالا هفته بعد دوباره استاد امده سر کلاس. دوباره از نو نوشابه ها را چید روی میز برایم. که تو یکی از بهترین دانشجوهای منی. یکی از هنرمندهای این مملکتی. یکی از بهترن معمار ها می شوی و فلان بهمان. بهش می گویم :" استاد نمی افتم که. ها؟" می گوید :" مگه می شه تو بیفتی؟ کی گفته تو می افتی؟" و من فکم می چسبد به زمین. گفتم که. استاد شین موجود جالبی ست. حالا رفته ام چسبیده م به میزش که :" استاد بهم چند می دید؟" با لبخند نگاهم می کند که :" خودت چند دوست داری؟" می گویم :" نوزده و نیم!" غش غش می خندد که :" دو تا غیبت داری ها!"  این جوری ها می شود که استاد قبل از تحویل پروژه تعیین می کند که نمره من حتما بالای هفده خواهد بود. من اما کمتر از نوزده نخواهم گرفت. می بینیم حالا.

حالا بچه ها ریخه اند دور و برم که کارهایشان را برایشان انجام بدهم. اگر نگار نبود همه را مفت انجام می دادم. بی پول. بی دستمزد. نگار همین جوری گفت پول هم بگیر و من فکر کردم با پول کار انجام دادن هم خوب ایده ای ست ها. انسان منصفی هم هستم. زیادی منصف. که بچه ها از ته دلشان پول ها را حساب می کنند. که می ریزند دور و برم و تند تند سفارش می دهند. که من هر هفته هی دارم سفارش می پذیرم.

شب ها را دوست دارم. شب هایی را که از خستگی کار چشم هایم می سوزد و ذهنم به دنبال ایده های نو می گردد. دنبال چیدن رنگ ها کنار هم. و مدام به این فکر می کنم که بالاخره من هم یکی روزی یک معمار خوب می شوم؟ می شوم.نه؟ می شوم، می شوم، می شوم...