از شما چه پنهون، یه زمانی انقدر جوون و خوش ذوق بودم که برای نوشتن هر یادداشت کوتاه یا بلندی یه ورد جدید باز می‌کردم و دویست بار هم از روش می‌خوندم و ویرایش و کم و زیادش می‌کردم و بعد با عشق کپی پیست می‌کردم تو «نوشته‌ی جدید» وبلاگم و لحظه‌ی «ثبت نوشته و بازسازی وبلاگ» نفسم رو حبس می‌کردم تو سینه. انگار که قراره یه اتفاق مهم و بزرگ بیفته.
الان انقدر پیر و کم حوصله و گشاد و خاک بر سر شدم که زرتی «نوشته‌ی جدید» رو باز می‌کنم و بدون این که محض رضای خدا یه بار بخونم چی نوشتم زارت پست می‌کنم تو وبلاگم. دلمم خوشه که یه هشتگ «ویرایش‌نشده‌ها» دارم دیگه.
چه وضعشه آخه. حال ندارم ننویسم خب. یا اگر می‌نویسم مثل آدم بنویسم. شما چرا این چیزها رو می‌خونید اصلا؟
پاشید جمع کنید حوصله ندارم.